کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سبک زندگی قدیمیا!!!
۲۰:۱۸, ۳۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام به همه‌ی بچه‌های گل تالار.Angel
اگه امکانش هست هرکی یه نکته‌ی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه.
Angel
خیلی چاکریم
Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، ztb ، Fatemeee ، شیدا ، Bahar ، مجید املشی ، fiftynine ، soheyl68 ، DRiVeR ، Farzaneh ، یاســین ، مهسا110 ، آ-313 ، حوریه سادات ، مهدی2012 ، soshiant ، حسن عزتي ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار ، azade

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۳۱, ۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
چیزی که از قدیمیا واسه من جالبه قناعتشونه،که البته واقعا هم به جا بود،کاش اون فرهنگ هنوز بین ما جا داشت.
مثلا مامان دوستم میگه قدیما،اکثر خانوما خیاطی بلد بودند،میگفت یکی از دوستاشون،شلوار شوهرش که کهنه میشد،برعکسش میکرد و درزهاشو میدوخت،حالا دو سه ماه هم بیشتر کار کنه بالاخره صرفه جوییه دیگه،یا زمان بچگی های خودمون،لباس بچه بزرگه رو کوچیکه میپوشید
و نکته دیگه که واسه من خیلی ارزشمنده،احترام به نعمت خداست،به نان خیلی احترام میذاشتن،اگه سر راه افتاده بود،حتما میبوسیدن و کنار میذاشتن،اما الان کمتر کسی اهمیت میده،قاطی زباله میریزن میره
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، آلاله ، مجید املشی ، Tolou ، enan ilghon ، مهدی2012 ، Farzaneh ، mahdyshr ، DRiVeR ، دل خسته ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار
۱۰:۰۶, ۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
یادمه بچه که بودم، عشقم این بود که برم خونه‌ی فامیلامون بخصوص پدربزرگ، انقدر حال میداد که نگو.Angel ولی الان دیگه طوری شده که اصلاً روم نمیشه برم خونشون.Confused
چند ماه پیش یه مطلب جالب تو اینترنت خوندم، نوشته بود منتظر موندن واسه اومدن کسی یا زنگ زدنش فقط فاصله‌ها رو بیشتر میکنه،Dodgy نوشته بود منتظر نمونین تا یکی از دوستاتون زنگ بزنه و حالتونو بپرسه، شما خودتون زنگ بزنید بهش و یا برید به دیدنش.Smile
اینطوری همیشه رابطتون حفظ میشه ولی اگه هر کدوم از طرفین بگه فلانی اصلاً حال منو نمیپرسه چرا من حالشو بپرسم!!!؟؟؟ روز به روز از هم دورتر میشنو یه روزی میرسه که دیگه روشون نمیشه همدیگه رو ببینن
Sadو یه روز دیگه اصلاً حوصله‌ی همدیگه رو ندارنو نمیخوان همدیگه رو ببینن. و این گونه است که دو نفر از هم دور میشن.SadDodgy
اگه امکانش هست همین الان به اونی که انتظار دارید بهتون زنگ بزنه و حالتونو بپرسه زنگ بزنیدو حالشو بپرسید، هم خودتون خوشحال میشید هم اون.
Big GrinSmile
اگه بتونید به بزرگتراتون زنگ بزنید و حالشونو بپرسید که دیگه نور الا نور میشه.
[تصویر: wink.png]
یا حق.Angel
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، Tolou ، مهدی2012 ، شیدا ، مهسا110 ، mahdyshr ، DRiVeR ، دل خسته ، علمدار133 ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار
۱۱:۲۵, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۱:۳۳ توسط مهدی2012.)
شماره ارسال: #13
آواتار
نقل قول:گفتن از خوبی های گذشته بگید که یاد بگیریم
نه این که اشتباهات بعضی هارو تلقین کنیم به خودمون
اگر افرادی اشتباه می کنن، شما اجازه نداری بیای این جا و اون رفتارارو تبلیغ کنی
یه چیزی بگو که یاد بگیریم و ثواب کنی
نه این که چیزی بگی که گناه کنی. چون گفتن رفتار نادرست، تبلیغ برای اون رفتاره و باعث زیاد شدنش می شه.
حالا با احترام به شروع کننده و سایر دوستان، از گذشته ها بگید تا یاد بگیریم و ثواب ببری
Smile
ببخشید دوست عزیز ولی من با این حرف موافق نیستمDodgy
باید اشتباهات گذشته گفته بشه تا اینکه ازشون عبرت بگیریم و دوباره تکرار نکنیم ... درست نمیگم؟Huh
پس چرا در قرآن از این مطالب زیاد هست که اشتباهات خیلی ها رو میگه؟

گفتن رفتار درست وقتی موجب تبلیغش میگه که به صورت تایید گفته بشه و یه جورایی وقتی میخونیم جالب باشه مثل اکثر فیلم های این دوره(نقش اصل: دزد و آدم کش و دروغ گو و ...)!!! شاید به همین خاطره که تو قرآن بعد از این داستان ها میگه: و آن ها عذاب سختی دارن و ....
به نوع بیان و گفتن بستگی داره!
Wink

نقل قول:اگه امکانش هست هرکی یه نکته‌ی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه.[تصویر: angel.png]
Smile
من نفهمیدم موضوع اصلی این تاپیک چیهDodgy
ولی من میخواستم از سختی ها و گذشته های غمگین پدر و مادر ها بگم ولی دیدم دوستان که از تجربیات مفید گذشته گفتن البته خوب بود.
چون شما گفتین از سختی هایی که کشیدن بگین من فکر کردم این تاپیک مثل فیلم هندی ماجراهای تلخ و غمگین گذشته رو بگیم و اشک بریزیم!!Smile

Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، enan ilghon ، Tolou ، شیدا ، مجید املشی ، Farzaneh ، DRiVeR ، دل خسته ، ترنم ، help me ، آیلار
۱۱:۳۷, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۱:۳۸ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #14
آواتار
منظورم از سختی چیزایی بود که به بهتر زندگی کردنمون کمک کنه نه مسائلی که فقط صرفاً ناراحتمون کنه ک!![تصویر: happy.png][تصویر: wink.png]
یا حق.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، مهدی2012 ، شیدا ، یاســین ، DRiVeR ، ترنم ، help me
۱۲:۰۵, ۲/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۳:۰۲ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #15
آواتار
همه زندگیم یه طرف ،این یک سال آخر یه طرف.
تو این یه سال تنش هایی رو تو زندگیم داشتم که چند سال بزرگم کرد. تو این مدت خیلی فکر میکردم .به سختی هایی که واسم پیش اومد.

شایدگاهی ناشکری کردم
Sleepy. آخه خیلی بهم سخت گذشت .اما الان که به خودم نگاه میکنم. خیلی محکم تر از قبل شدم. دیگه اون شکنندگیه قبل رو ندارم.

قبلا میگفتم خدایا چرا این مسایل باید واسه من پیش بیاد. اما الان میگم خدایا ! هر چی تو بخوای. فقط میگم خدایا !اگه قرار سختی ای رو تحمل کنم ، امتحان تو باشه.
Roseنه بلایی که به واسطه گناه بر من نازل میشه.

منو ببخشید ،اگه مطلبم به تاپیک مربوط نبود.یه جورایی شد،سبک زندگیه جدیدیا!
Big Grin دیدم نوشتید سختی. خواستم برداشت خودمو از سختی گفته باشم.

واقعا من هرکی رو میبینم ، تو دلم میگم این آدم هم به اندازه خودش سختی کشیده.دیگه از من نباید آزار ببینه.زخم زبون بشنوه. کاش ما آدما رعایت همو بکنیم مخصوصا وقتی ظاهر شاد یکی رو میبینیم و از درونه پر از آهش بیخبریم.

والسلام...

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، Tolou ، Farzaneh ، یاســین ، enan ilghon ، Reza2035 ، soheyl68 ، شیدا ، Fatemeee ، mahdyshr ، مهدی2012 ، Asma ، soshiant ، DRiVeR ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار
۲۲:۰۸, ۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #16

سختی که خیلی کشیدم از کجاش بگم؟ کدوماشو بگم؟ هر کدومو نگاه میکنم میبینم از اون یکی سخت تر بوده. انقدر سختی کشیدم که دیگه خودم شدم سختی خودم شدم درد و رنج
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، مهدی2012 ، مجید املشی ، شیدا ، DRiVeR ، ترنم
۱:۱۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار

سلام .

مادرم تعریف میکرد میگفت :

تازه با پدرم نامزد کرده بودن و پدر بزرگم اجازه نمیداد دامادش تا زمان عروسی شب خونشون بمونه .( الان که شب عقد داماد مهمونه !!Smile) پدرم همیشه تو بشکه نفت قایم میشده تا مادرم رو ببینه Big Grin . یه بارم از حولش ندیده بود تو بشکه خالیه یا نه با سر رفته بود تو نفت .
Big Grin

بعد که ازدواج کردن مادرم میگفت : رفتیم خونه پدر شوهرم و یک قسمت خونه رو پرده زدیم و شروع کردیم به زندگی ( حتی یه اتاق خصوصی هم نداشتن!! )

میگفت : نهایت لذتمون این بود که پدرت یه موتور رکس خریده بود دست پنجم !! میشستیم و به همه فامیل با اون موتور سر میزدیم !!! ( تازه میگفت حداعقل هر ماه 1 بار رو میخوردیم زمین با موتور !! من [تصویر: sad.png] مادرم [تصویر: biggrin.png]

ببینید چطوری زندگی رو شروع کردن مادر و پدرامون !! والله قسم عشقی که بین ما در و پدرم هست بین داماد و خواهرم نیست !!

نتیجه گیری : اگر ماشین دارید بفروشید و جاش یه موتور رکس ( الان سی جی ) بخرید تا لذت زندگی رو تجربه کنید Big GrinBig Grin

موفق باشید .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهسا110 ، sadegh-a ، شیدا ، مهدی2012 ، Tolou ، یاســین ، enan ilghon ، mahdyshr ، DRiVeR ، soheyl68 ، مجید املشی ، دل خسته ، Reza2035 ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار
۱۰:۵۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار
انصافاً عجب خاطره‌های شیرینی هستو ما نشنیدیم!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: DRiVeR ، یاســین ، شیدا ، مهدی2012 ، دل خسته ، ترنم ، help me
۱۳:۳۹, ۳/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۱۴:۱۷ توسط soshiant.)
شماره ارسال: #19
آواتار
سلام دوستان .

همین الان یه خاطره شنیدنی و خیلی عجیب از مادر بزرگم شنیدم البته به اصرار من تعریف کرد !

قضیه از این قرار بوده که مادر بزرگم رو به پدر بزرگم نمیدادن . مادر بزرگم هم از پدر بزرگم خوشش نمی اومد . بعد از چندین بار پیغام و ... یه خانمی میاد پیش مادربزرگم و بهش یه دونه خرما میده بعدش سوال میکنه با میر آقا ( پدر بزرگم ) از دواج میکنی یا نه ؟!! مادر بزرگم هم درجا قبول میکنه !!! ( میگفت نمیدونم چرا خرما رو خوردم نتونستم نه بگم !!)

پیرو حرف استاد رائفی که میگفت قدیما از جن گیری و جادو خیلی استفاده میکردن !!!

حالا مادربزرگم راضی شده اما پدرش اجازه نمیده . خلاصه پدر بزرگم یه شب با ماشینش ( اسب Big Grin ) میاد دم خونه مادربزرگم و با هم میزنن به دل کوه . بعدشم که بر میگرن عقد میخونن و میرن تو یه 4 دیواری کوچیک .

مادربزرگم با خنده میگفت حالا اومدیم تو خونه بسم الله هیچی نداریم حتی فرش که زیرمون بندازیم !!!! میگه رفتم از همسایه یه قابلمه قرض کردم تا بتونم غذا درست کنم !! یه چند تا حیوون هم خریدیم و انداختیم جلوی خونه تا بزرگ شن ، نکته جالب دیگه این بود که میگفت ما اصلا اون زمان مرغ نداشتیم !!!
یعنی اصلا مرغ وجود نداشت و به جای مرغ بوقلمون و اردک و غاز و ... بود .( یعنی قدمت وجود حیوانی به اسم مرغ شاید به 70 سال نرسه !!!! )

پیرو حرف دکتر روازاده که میگفت هیشکی نمیدونه این مرغ رو ( که بی خاصیت ترین نسبت به بقیست ) کی وارد ایران کرد و الان همه چی شده مرغ و غذاهای سنتی از بین رفته !!

خلاصه میگه ما 5 سال طول کشید تا لوازم خونمون رو در حد معقول جور کنیم ( قابل توجه خانهای امروزی ) . سختی زمان قدیم خیلی زیاد بوده و لزومی نداره الان خانمها این سختی رو تحمل کنن اما موضوع سر قناعت و صبر و تحمل خانمهای قدیمیه که باید الگوی دختران امروزی باشه .

و نکته دیگه اینکه همین الان پدر بزرگم به مادربزرگم میگفت آهوی منه Smile و مادربزرگمم در جواب میگفت تو آهوی منی ( طرز محبت قدیمیا دیدن داره والا !!Big Grin)




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، مهسا110 ، مهدی2012 ، مجید املشی ، sadegh-a ، دل خسته ، یاســین ، Reza2035 ، شیدا ، DRiVeR ، soheyl68 ، enan ilghon ، Aryha ، ترنم ، ترنم بهاری ، آیلار
۲۱:۲۸, ۳/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۲۱:۳۰ توسط دل خسته.)
شماره ارسال: #20
آواتار
سلام
مادربزرگ بنده با پدربزرگم (که هیچ وقت ندیدمشون) توی 7 سالگی ازدواج کردند ، بعد پدربزرگم رفتند سربازی ، بعد دو سال اومدند و بعد هم مهاجرت کردند به مشهد (از روستا های اطراف تیکمداش و بستان آباد تبریز).
قابل توجه دخترایی که دیر ازدواج می کنند.
بنده خدا مادر بزرگم چندین بچه داشتند که همشون فوت می کنند ، فقط مادر و دایی بنده می مونند.
دربزرگم زمان شاه حتی اجازه داشتن رادیو رو هم نمی دادند در خونه (قابل توجه کسایی که ماهواره دارند!) و موسیقی هم ممنوع بوده
بنده خدا مادربزرگم بعد فوت شوهرشون یک هفته خونه ما (مادرم) بودند و یک هفته خونه داییم ، این قدر قانع بودند ، یک بار نشد که دنبال خرید چیزی باشند.سواد نداشتند (علارغم رفتن چند دوره سواد آموزی) ، اما قرآن یاد گرفتند بخونند (قابل توجه کسایی که فارسی بلدند و قرآن رو غلط و غلوط می خونند!) .شب ها که بیدار می شدم در حال نماز شب می دیدمشون ، هر وقت هم صبح می خواستم بیدار بشم بهشون می گفتم ، سر ساعت بیدار می شدم! (همیشه یک ساعت وت قدیم توی اتاقشون بود!)
شبا که خوابم نمی برد دستم رو می گرفتند و می گفتند قل هو الله بخون و من هم خوابم می برد.
با هیچ کس خصومتی نداشتند و هیچ کس کینه یا ناراحتی از ایشون در دلش نبود.خیلی هم کم حرف و ساده بودند.
آخر هم رفتند کربلا و برگشتنا مریض شدند و فوت شدند .
بین ایشون و پدرم رابطه عاطفی شدیدی بود ، مثل مادر و فرزند (قابل توجه کسایی که مادر زن رو دشمن مرد می دونند!) ، و بعد از فوتشون پدرم خیلی افسده شدند و مریضی سختی گرفتند.
یک بار یادم نمی آد پیگیر یک چیز مادی ، یک برنامه تلویزیون ، بیرون رفتن یا نرفتن و ... بوده باشند ، انگار اصلا مادیات براشون کوچک ترین ارزشی نداشت.کوچیک ترین دلبستگی به مادیات نداشتند.هیچ وقت هم از کسی درخواستی نداشتند ، چه مادی و چه درخواست کمک.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، شیدا ، مهسا110 ، DRiVeR ، Tolou ، یاســین ، مهدی2012 ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا