|
سبک زندگی قدیمیا!!!
|
|
۲۰:۱۸, ۳۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام به همهی بچههای گل تالار.
![]() اگه امکانش هست هرکی یه نکتهی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه. ![]() خیلی چاکریم ![]() |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۱:۳۱, ۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
چیزی که از قدیمیا واسه من جالبه قناعتشونه،که البته واقعا هم به جا بود،کاش اون فرهنگ هنوز بین ما جا داشت. مثلا مامان دوستم میگه قدیما،اکثر خانوما خیاطی بلد بودند،میگفت یکی از دوستاشون،شلوار شوهرش که کهنه میشد،برعکسش میکرد و درزهاشو میدوخت،حالا دو سه ماه هم بیشتر کار کنه بالاخره صرفه جوییه دیگه،یا زمان بچگی های خودمون،لباس بچه بزرگه رو کوچیکه میپوشید و نکته دیگه که واسه من خیلی ارزشمنده،احترام به نعمت خداست،به نان خیلی احترام میذاشتن،اگه سر راه افتاده بود،حتما میبوسیدن و کنار میذاشتن،اما الان کمتر کسی اهمیت میده،قاطی زباله میریزن میره |
|||
|
|
۱۰:۰۶, ۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
یادمه بچه که بودم، عشقم این بود که برم خونهی فامیلامون بخصوص پدربزرگ، انقدر حال میداد که نگو.
ولی الان دیگه طوری شده که اصلاً روم نمیشه برم خونشون.![]() چند ماه پیش یه مطلب جالب تو اینترنت خوندم، نوشته بود منتظر موندن واسه اومدن کسی یا زنگ زدنش فقط فاصلهها رو بیشتر میکنه، نوشته بود منتظر نمونین تا یکی از دوستاتون زنگ بزنه و حالتونو بپرسه، شما خودتون زنگ بزنید بهش و یا برید به دیدنش.![]() اینطوری همیشه رابطتون حفظ میشه ولی اگه هر کدوم از طرفین بگه فلانی اصلاً حال منو نمیپرسه چرا من حالشو بپرسم!!!؟؟؟ روز به روز از هم دورتر میشنو یه روزی میرسه که دیگه روشون نمیشه همدیگه رو ببینن و یه روز دیگه اصلاً حوصلهی همدیگه رو ندارنو نمیخوان همدیگه رو ببینن. و این گونه است که دو نفر از هم دور میشن.![]() ![]() اگه امکانش هست همین الان به اونی که انتظار دارید بهتون زنگ بزنه و حالتونو بپرسه زنگ بزنیدو حالشو بپرسید، هم خودتون خوشحال میشید هم اون. ![]() ![]() اگه بتونید به بزرگتراتون زنگ بزنید و حالشونو بپرسید که دیگه نور الا نور میشه. ![]() یا حق. ![]() |
|||
|
|
۱۱:۲۵, ۲/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۱:۳۳ توسط مهدی2012.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
نقل قول:گفتن از خوبی های گذشته بگید که یاد بگیریم ![]() ببخشید دوست عزیز ولی من با این حرف موافق نیستم ![]() باید اشتباهات گذشته گفته بشه تا اینکه ازشون عبرت بگیریم و دوباره تکرار نکنیم ... درست نمیگم؟ ![]() پس چرا در قرآن از این مطالب زیاد هست که اشتباهات خیلی ها رو میگه؟ گفتن رفتار درست وقتی موجب تبلیغش میگه که به صورت تایید گفته بشه و یه جورایی وقتی میخونیم جالب باشه مثل اکثر فیلم های این دوره(نقش اصل: دزد و آدم کش و دروغ گو و ...)!!! شاید به همین خاطره که تو قرآن بعد از این داستان ها میگه: و آن ها عذاب سختی دارن و .... به نوع بیان و گفتن بستگی داره! ![]() نقل قول:اگه امکانش هست هرکی یه نکتهی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه. ![]() من نفهمیدم موضوع اصلی این تاپیک چیه ![]() ولی من میخواستم از سختی ها و گذشته های غمگین پدر و مادر ها بگم ولی دیدم دوستان که از تجربیات مفید گذشته گفتن البته خوب بود. چون شما گفتین از سختی هایی که کشیدن بگین من فکر کردم این تاپیک مثل فیلم هندی ماجراهای تلخ و غمگین گذشته رو بگیم و اشک بریزیم!! ![]()
|
|||
|
|
۱۱:۳۷, ۲/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۱:۳۸ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
منظورم از سختی چیزایی بود که به بهتر زندگی کردنمون کمک کنه نه مسائلی که فقط صرفاً ناراحتمون کنه ک!!
![]() ![]() یا حق. |
|||
|
|
۱۲:۰۵, ۲/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/تیر/۹۲ ۱۳:۰۲ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
همه زندگیم یه طرف ،این یک سال آخر یه طرف.
تو این یه سال تنش هایی رو تو زندگیم داشتم که چند سال بزرگم کرد. تو این مدت خیلی فکر میکردم .به سختی هایی که واسم پیش اومد. شایدگاهی ناشکری کردم . آخه خیلی بهم سخت گذشت .اما الان که به خودم نگاه میکنم. خیلی محکم تر از قبل شدم. دیگه اون شکنندگیه قبل رو ندارم. قبلا میگفتم خدایا چرا این مسایل باید واسه من پیش بیاد. اما الان میگم خدایا ! هر چی تو بخوای. فقط میگم خدایا !اگه قرار سختی ای رو تحمل کنم ، امتحان تو باشه. نه بلایی که به واسطه گناه بر من نازل میشه. منو ببخشید ،اگه مطلبم به تاپیک مربوط نبود.یه جورایی شد،سبک زندگیه جدیدیا! دیدم نوشتید سختی. خواستم برداشت خودمو از سختی گفته باشم.واقعا من هرکی رو میبینم ، تو دلم میگم این آدم هم به اندازه خودش سختی کشیده.دیگه از من نباید آزار ببینه.زخم زبون بشنوه. کاش ما آدما رعایت همو بکنیم مخصوصا وقتی ظاهر شاد یکی رو میبینیم و از درونه پر از آهش بیخبریم. والسلام... |
|||
|
|
۲۲:۰۸, ۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
سختی که خیلی کشیدم از کجاش بگم؟ کدوماشو بگم؟ هر کدومو نگاه میکنم میبینم از اون یکی سخت تر بوده. انقدر سختی کشیدم که دیگه خودم شدم سختی خودم شدم درد و رنج
|
|||
|
|
۱:۱۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
سلام . مادرم تعریف میکرد میگفت : تازه با پدرم نامزد کرده بودن و پدر بزرگم اجازه نمیداد دامادش تا زمان عروسی شب خونشون بمونه .( الان که شب عقد داماد مهمونه !! ) پدرم همیشه تو بشکه نفت قایم میشده تا مادرم رو ببینه . یه بارم از حولش ندیده بود تو بشکه خالیه یا نه با سر رفته بود تو نفت .![]() بعد که ازدواج کردن مادرم میگفت : رفتیم خونه پدر شوهرم و یک قسمت خونه رو پرده زدیم و شروع کردیم به زندگی ( حتی یه اتاق خصوصی هم نداشتن!! ) میگفت : نهایت لذتمون این بود که پدرت یه موتور رکس خریده بود دست پنجم !! میشستیم و به همه فامیل با اون موتور سر میزدیم !!! ( تازه میگفت حداعقل هر ماه 1 بار رو میخوردیم زمین با موتور !! من مادرم ![]() ببینید چطوری زندگی رو شروع کردن مادر و پدرامون !! والله قسم عشقی که بین ما در و پدرم هست بین داماد و خواهرم نیست !! نتیجه گیری : اگر ماشین دارید بفروشید و جاش یه موتور رکس ( الان سی جی ) بخرید تا لذت زندگی رو تجربه کنید ![]() ![]() موفق باشید . |
|||
|
|
۱۰:۵۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
انصافاً عجب خاطرههای شیرینی هستو ما نشنیدیم!!
|
|||
|
|
۱۳:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۱۴:۱۷ توسط soshiant.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
سلام دوستان . همین الان یه خاطره شنیدنی و خیلی عجیب از مادر بزرگم شنیدم البته به اصرار من تعریف کرد ! قضیه از این قرار بوده که مادر بزرگم رو به پدر بزرگم نمیدادن . مادر بزرگم هم از پدر بزرگم خوشش نمی اومد . بعد از چندین بار پیغام و ... یه خانمی میاد پیش مادربزرگم و بهش یه دونه خرما میده بعدش سوال میکنه با میر آقا ( پدر بزرگم ) از دواج میکنی یا نه ؟!! مادر بزرگم هم درجا قبول میکنه !!! ( میگفت نمیدونم چرا خرما رو خوردم نتونستم نه بگم !!) پیرو حرف استاد رائفی که میگفت قدیما از جن گیری و جادو خیلی استفاده میکردن !!! حالا مادربزرگم راضی شده اما پدرش اجازه نمیده . خلاصه پدر بزرگم یه شب با ماشینش ( اسب ) میاد دم خونه مادربزرگم و با هم میزنن به دل کوه . بعدشم که بر میگرن عقد میخونن و میرن تو یه 4 دیواری کوچیک .مادربزرگم با خنده میگفت حالا اومدیم تو خونه بسم الله هیچی نداریم حتی فرش که زیرمون بندازیم !!!! میگه رفتم از همسایه یه قابلمه قرض کردم تا بتونم غذا درست کنم !! یه چند تا حیوون هم خریدیم و انداختیم جلوی خونه تا بزرگ شن ، نکته جالب دیگه این بود که میگفت ما اصلا اون زمان مرغ نداشتیم !!! یعنی اصلا مرغ وجود نداشت و به جای مرغ بوقلمون و اردک و غاز و ... بود .( یعنی قدمت وجود حیوانی به اسم مرغ شاید به 70 سال نرسه !!!! ) پیرو حرف دکتر روازاده که میگفت هیشکی نمیدونه این مرغ رو ( که بی خاصیت ترین نسبت به بقیست ) کی وارد ایران کرد و الان همه چی شده مرغ و غذاهای سنتی از بین رفته !! خلاصه میگه ما 5 سال طول کشید تا لوازم خونمون رو در حد معقول جور کنیم ( قابل توجه خانهای امروزی ) . سختی زمان قدیم خیلی زیاد بوده و لزومی نداره الان خانمها این سختی رو تحمل کنن اما موضوع سر قناعت و صبر و تحمل خانمهای قدیمیه که باید الگوی دختران امروزی باشه . و نکته دیگه اینکه همین الان پدر بزرگم به مادربزرگم میگفت آهوی منه و مادربزرگمم در جواب میگفت تو آهوی منی ( طرز محبت قدیمیا دیدن داره والا !! ) |
|||
|
|
۲۱:۲۸, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۲۱:۳۰ توسط دل خسته.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
سلام
مادربزرگ بنده با پدربزرگم (که هیچ وقت ندیدمشون) توی 7 سالگی ازدواج کردند ، بعد پدربزرگم رفتند سربازی ، بعد دو سال اومدند و بعد هم مهاجرت کردند به مشهد (از روستا های اطراف تیکمداش و بستان آباد تبریز). قابل توجه دخترایی که دیر ازدواج می کنند. بنده خدا مادر بزرگم چندین بچه داشتند که همشون فوت می کنند ، فقط مادر و دایی بنده می مونند. دربزرگم زمان شاه حتی اجازه داشتن رادیو رو هم نمی دادند در خونه (قابل توجه کسایی که ماهواره دارند!) و موسیقی هم ممنوع بوده بنده خدا مادربزرگم بعد فوت شوهرشون یک هفته خونه ما (مادرم) بودند و یک هفته خونه داییم ، این قدر قانع بودند ، یک بار نشد که دنبال خرید چیزی باشند.سواد نداشتند (علارغم رفتن چند دوره سواد آموزی) ، اما قرآن یاد گرفتند بخونند (قابل توجه کسایی که فارسی بلدند و قرآن رو غلط و غلوط می خونند!) .شب ها که بیدار می شدم در حال نماز شب می دیدمشون ، هر وقت هم صبح می خواستم بیدار بشم بهشون می گفتم ، سر ساعت بیدار می شدم! (همیشه یک ساعت وت قدیم توی اتاقشون بود!) شبا که خوابم نمی برد دستم رو می گرفتند و می گفتند قل هو الله بخون و من هم خوابم می برد. با هیچ کس خصومتی نداشتند و هیچ کس کینه یا ناراحتی از ایشون در دلش نبود.خیلی هم کم حرف و ساده بودند. آخر هم رفتند کربلا و برگشتنا مریض شدند و فوت شدند . بین ایشون و پدرم رابطه عاطفی شدیدی بود ، مثل مادر و فرزند (قابل توجه کسایی که مادر زن رو دشمن مرد می دونند!) ، و بعد از فوتشون پدرم خیلی افسده شدند و مریضی سختی گرفتند. یک بار یادم نمی آد پیگیر یک چیز مادی ، یک برنامه تلویزیون ، بیرون رفتن یا نرفتن و ... بوده باشند ، انگار اصلا مادیات براشون کوچک ترین ارزشی نداشت.کوچیک ترین دلبستگی به مادیات نداشتند.هیچ وقت هم از کسی درخواستی نداشتند ، چه مادی و چه درخواست کمک. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |

















![[تصویر: wink.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/wink.png)


![[تصویر: angel.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/angel.png)
![[تصویر: happy.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/happy.png)


![[تصویر: sad.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/sad.png)
![[تصویر: biggrin.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/biggrin.png)
