کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سبک زندگی قدیمیا!!!
۲۰:۱۸, ۳۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام به همه‌ی بچه‌های گل تالار.Angel
اگه امکانش هست هرکی یه نکته‌ی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه.
Angel
خیلی چاکریم
Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، ztb ، Fatemeee ، شیدا ، Bahar ، مجید املشی ، fiftynine ، soheyl68 ، DRiVeR ، Farzaneh ، یاســین ، مهسا110 ، آ-313 ، حوریه سادات ، مهدی2012 ، soshiant ، حسن عزتي ، ترنم ، ترنم بهاری ، help me ، آیلار ، azade

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۹:۰۴, ۴/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۹:۰۵ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #21
آواتار
(۳/تیر/۹۲ ۱۳:۳۹)soshiant نوشته است:  
سلام دوستان .

همین الان یه خاطره شنیدنی و خیلی عجیب از مادر بزرگم شنیدم البته به اصرار من تعریف کرد !

قضیه از این قرار بوده که مادر بزرگم رو به پدر بزرگم نمیدادن . مادر بزرگم هم از پدر بزرگم خوشش نمی اومد . بعد از چندین بار پیغام و ... یه خانمی میاد پیش مادربزرگم و بهش یه دونه خرما میده بعدش سوال میکنه با میر آقا ( پدر بزرگم ) از دواج میکنی یا نه ؟!! مادر بزرگم هم درجا قبول میکنه !!! ( میگفت نمیدونم چرا خرما رو خوردم نتونستم نه بگم !!)

پیرو حرف استاد رائفی که میگفت قدیما از جن گیری و جادو خیلی استفاده میکردن !!!

حالا مادربزرگم راضی شده اما پدرش اجازه نمیده . خلاصه پدر بزرگم یه شب با ماشینش ( اسب Big Grin ) میاد دم خونه مادربزرگم و با هم میزنن به دل کوه . بعدشم که بر میگرن عقد میخونن و میرن تو یه 4 دیواری کوچیک .

مادربزرگم با خنده میگفت حالا اومدیم تو خونه بسم الله هیچی نداریم حتی فرش که زیرمون بندازیم !!!! میگه رفتم از همسایه یه قابلمه قرض کردم تا بتونم غذا درست کنم !! یه چند تا حیوون هم خریدیم و انداختیم جلوی خونه تا بزرگ شن ، نکته جالب دیگه این بود که میگفت ما اصلا اون زمان مرغ نداشتیم !!!
یعنی اصلا مرغ وجود نداشت و به جای مرغ بوقلمون و اردک و غاز و ... بود .( یعنی قدمت وجود حیوانی به اسم مرغ شاید به 70 سال نرسه !!!! )

پیرو حرف دکتر روازاده که میگفت هیشکی نمیدونه این مرغ رو ( که بی خاصیت ترین نسبت به بقیست ) کی وارد ایران کرد و الان همه چی شده مرغ و غذاهای سنتی از بین رفته !!

خلاصه میگه ما 5 سال طول کشید تا لوازم خونمون رو در حد معقول جور کنیم ( قابل توجه خانهای امروزی ) . سختی زمان قدیم خیلی زیاد بوده و لزومی نداره الان خانمها این سختی رو تحمل کنن اما موضوع سر قناعت و صبر و تحمل خانمهای قدیمیه که باید الگوی دختران امروزی باشه .

و نکته دیگه اینکه همین الان پدر بزرگم به مادربزرگم میگفت آهوی منه Smile و مادربزرگمم در جواب میگفت تو آهوی منی ( طرز محبت قدیمیا دیدن داره والا !!Big Grin)




خیلی عالیییی بود. ممنون.

خودمونیما!!! عجب بحثی شد این خاطره ها[تصویر: happy.png]
میشه جمعشون کردو یه کتاب نوشت باهاشون.[تصویر: angel.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، soshiant ، ترنم ، help me ، یاســین
۲۰:۰۲, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #22
آواتار
دیشب بابام داشت واسم خاطره تعریف میکرد به خودم گفتم آدم های قدیم چه جوری بودن ما چه جوری هستیمSadهییی روزگار!

پدربزرگم واقعا آدم خوب و مومنی بود با خیلی ویژگی های خوب که واقعا بهش افتخار میکنم ولی خیلی ناراحتم که وقتی بچه بودم از دستش دادمSad. یکی از ویژگی های پدربزرگم این بود که خیلی شجاع و نترس بود. شب های تاریک توی روستای ترسناک ما میرفت باغ ها رو آب میداد و شب اونجا میخوابید بدون اینکه اصلا بترسه!
.
همه جا از لباس سفید برف پوشیده شده بود. پدربزرگم لباسش را پوشید و رفت تا به باغ هایش سر بزند(یا کاری داشته).
پدربزرگم بیل به دست به سمت باغ حرکت کرد که ناگهان چیزی آن طرف تر توجهش را جلب کرد. پدربزرگم فکر کرد که یک سگ است ولی دید آن حیوان زشت خو به سمتش دوان دوان حمله ور شد. پدربزرگم فهمید که آن حیوان یک گرگ وحشی است بیلش را محکم گرفت و بالا برد.
وقتی پدربرگم بیلش را بالا برد گرگ هم جهتش را تغییر داد و رفت از سمت چپ حمله کند. پدربزرگم چرخید به طرف چپ و آماده بود که ناگهان گرگ وحشی دست هایش را بر روی دیواری که رو به روی پدربزرگم بود گذاشت و میخواست از آنجا به روی پدربزرگم بپرد. ولی پدربزرگم همان لحظه با بیل محکم زد به سر گرگ...
گرگ خیلی قوی بود و فقط کمی سرش گیج رفت ولی هنوز سرحال بود. پدربزرگم دوباره زد به سر گرگ ولی گرگ همچنان زنده بود و فقط سرش گیج میرفت پدربزرگم با بیل زد و زد و زد و زد و زد و زد و آنقدر به سر گرگ وحشی زد تا آخر گرگ به روی زمین افتاد و پدربزرگم فکر کرد که مرد(عجب گرگی بوده!!).
پدربزرگم رفت به باغ دیگر سر بزند و برگشت. پدربزرگم دید که گرگ وحشی نمرده و بلند شده ولی گیج شده بود. پدربزرگم با چند ضربه ی دیگر بیل به سر گرگ وحشی زد و آن را به درک واصل کرد.
(البته اهالی روستا باور نمیکردن که پدربزگم گرگ رو کشته چون هیکل پدربزرگم کوچک بود و میگفتن گرگه سم خورده!)
من خیلی تعجب کردم! خدایا چه شجاعتی! حالا اگه من در اون موقعیت میبودم:

اولا که همه جا برف بود من اصلا نمیرفتم بیرون حالا دل رو زدم به دریا و رفتم
ناگهان دیدم گرگی به سمت من حمله ور شد:
گرگ:Cool
من:Surprise
.
گرگ:Dodgy
من:Surprise
.
گرگ:Tongue
من:Surprise
.
گرگ:Bi Dandoon
من: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای و همون جا سر جام خشک میشدم و گرگه من رو قورت میداد!

یه ماجرای دیگه:
سوسک:Big Grin
من: أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ
Big Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: enan ilghon ، یاســین ، شیدا ، soshiant ، مجید املشی ، Tolou ، ترنم ، ترنم بهاری ، zahra11
۱۲:۲۸, ۱۷/تیر/۹۲
شماره ارسال: #23
آواتار
ماه رمضون...

یادمه اون قدیماBig Grinکه من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم ، نزدیکای ماه رمضون که میشد ،وقتی میرفتیم خونه مادر بزرگمHeart.میفهمیدم روزه است.یه بار بهش گفتم هنوز که ماه رمضون نشده واسه چی روزه میگیری؟Huh
بهم گفت : خیلی ماه رمضونو دوست داره و میره پیشواز...

الان سالهاست که از اون موقع میگذره و مادر بزرگم Heartدیگه نمیتونه روزه بگیره ،اما من سالهاست که میرم پیشواز چون ماه رمضونو دوست دارم...


ما چه بخوایم چه نخوایم سبک زندگیه قدیمیا خیلی رومون اثر گذاشته...

کاش تاثیری که ما رو نسل های بعدی میذاریم هم ،اینقدر خوب باشه...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، مجید املشی ، soshiant ، enan ilghon ، fazel ، مهدی2012 ، Tolou ، ترنم ، help me ، آیلار ، Bahar ، یاســین ، zahra11 ، soheyl68
۲:۲۳, ۲۵/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #24
آواتار
سلامSmile

اين ارسال صرفا براي بالا اومدن تاپيكه.

دوستان خواهشا اگه مطلبي داريد بذاريد تا تاپيك همش به روز باشه

ممنون

التماس دعا

امضای ترنم
آب را گل نكنید . . .
شاید از دور علمدار حسین،
مشك طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،
می رسد تا كه از این آب روان،
پر كند مشك تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر بی شیر رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .
آب را گل نكنید . . .

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آیلار ، مجید املشی ، Bahar ، یاســین ، zahra11 ، میرزا احمد ، Tolou ، مهدی2012
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا