|
سبک زندگی قدیمیا!!!
|
|
۲۰:۱۸, ۳۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام به همهی بچههای گل تالار.
![]() اگه امکانش هست هرکی یه نکتهی جالب از زندگی پدر و مادرش (از اون قدیما) از سختیایی که کشیدن بنویسه. ![]() خیلی چاکریم ![]() |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۰۴, ۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۹:۰۵ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
(۳/تیر/۹۲ ۱۳:۳۹)soshiant نوشته است:خیلی عالیییی بود. ممنون. خودمونیما!!! عجب بحثی شد این خاطره ها ![]() میشه جمعشون کردو یه کتاب نوشت باهاشون.
|
|||
|
|
۲۰:۰۲, ۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
دیشب بابام داشت واسم خاطره تعریف میکرد به خودم گفتم آدم های قدیم چه جوری بودن ما چه جوری هستیم
هییی روزگار!پدربزرگم واقعا آدم خوب و مومنی بود با خیلی ویژگی های خوب که واقعا بهش افتخار میکنم ولی خیلی ناراحتم که وقتی بچه بودم از دستش دادم . یکی از ویژگی های پدربزرگم این بود که خیلی شجاع و نترس بود. شب های تاریک توی روستای ترسناک ما میرفت باغ ها رو آب میداد و شب اونجا میخوابید بدون اینکه اصلا بترسه!. همه جا از لباس سفید برف پوشیده شده بود. پدربزرگم لباسش را پوشید و رفت تا به باغ هایش سر بزند(یا کاری داشته). پدربزرگم بیل به دست به سمت باغ حرکت کرد که ناگهان چیزی آن طرف تر توجهش را جلب کرد. پدربزرگم فکر کرد که یک سگ است ولی دید آن حیوان زشت خو به سمتش دوان دوان حمله ور شد. پدربزرگم فهمید که آن حیوان یک گرگ وحشی است بیلش را محکم گرفت و بالا برد. وقتی پدربرگم بیلش را بالا برد گرگ هم جهتش را تغییر داد و رفت از سمت چپ حمله کند. پدربزرگم چرخید به طرف چپ و آماده بود که ناگهان گرگ وحشی دست هایش را بر روی دیواری که رو به روی پدربزرگم بود گذاشت و میخواست از آنجا به روی پدربزرگم بپرد. ولی پدربزرگم همان لحظه با بیل محکم زد به سر گرگ... گرگ خیلی قوی بود و فقط کمی سرش گیج رفت ولی هنوز سرحال بود. پدربزرگم دوباره زد به سر گرگ ولی گرگ همچنان زنده بود و فقط سرش گیج میرفت پدربزرگم با بیل زد و زد و زد و زد و زد و زد و آنقدر به سر گرگ وحشی زد تا آخر گرگ به روی زمین افتاد و پدربزرگم فکر کرد که مرد(عجب گرگی بوده!!). پدربزرگم رفت به باغ دیگر سر بزند و برگشت. پدربزرگم دید که گرگ وحشی نمرده و بلند شده ولی گیج شده بود. پدربزرگم با چند ضربه ی دیگر بیل به سر گرگ وحشی زد و آن را به درک واصل کرد. (البته اهالی روستا باور نمیکردن که پدربزگم گرگ رو کشته چون هیکل پدربزرگم کوچک بود و میگفتن گرگه سم خورده!) من خیلی تعجب کردم! خدایا چه شجاعتی! حالا اگه من در اون موقعیت میبودم: اولا که همه جا برف بود من اصلا نمیرفتم بیرون حالا دل رو زدم به دریا و رفتم ناگهان دیدم گرگی به سمت من حمله ور شد: گرگ: ![]() من: ![]() . گرگ: ![]() من: ![]() . گرگ: ![]() من: ![]() . گرگ: ![]() من: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای و همون جا سر جام خشک میشدم و گرگه من رو قورت میداد! یه ماجرای دیگه: سوسک: ![]() من: أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ
|
|||
|
|
۱۲:۲۸, ۱۷/تیر/۹۲
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
ماه رمضون...
یادمه اون قدیما که من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم ، نزدیکای ماه رمضون که میشد ،وقتی میرفتیم خونه مادر بزرگم .میفهمیدم روزه است.یه بار بهش گفتم هنوز که ماه رمضون نشده واسه چی روزه میگیری؟![]() بهم گفت : خیلی ماه رمضونو دوست داره و میره پیشواز... الان سالهاست که از اون موقع میگذره و مادر بزرگم دیگه نمیتونه روزه بگیره ،اما من سالهاست که میرم پیشواز چون ماه رمضونو دوست دارم...ما چه بخوایم چه نخوایم سبک زندگیه قدیمیا خیلی رومون اثر گذاشته... کاش تاثیری که ما رو نسل های بعدی میذاریم هم ،اینقدر خوب باشه... |
|||
|
|
۲:۲۳, ۲۵/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
سلام
![]() اين ارسال صرفا براي بالا اومدن تاپيكه. دوستان خواهشا اگه مطلبي داريد بذاريد تا تاپيك همش به روز باشه ممنون التماس دعا |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










) میاد دم خونه مادربزرگم و با هم میزنن به دل کوه . بعدشم که بر میگرن عقد میخونن و میرن تو یه 4 دیواری کوچیک .
و مادربزرگمم در جواب میگفت تو آهوی منی ( طرز محبت قدیمیا دیدن داره والا !!![[تصویر: happy.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/happy.png)

هییی روزگار!




.میفهمیدم روزه است.یه بار بهش گفتم هنوز که ماه رمضون نشده واسه چی روزه میگیری؟
