کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 10 رای - 3.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مردی که متهم است؟؟؟
۱۵:۱۷, ۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آذر/۹۲ ۱۹:۲۵ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بار ها برایم پیش آمده که از عقاید این مرد بزرگ سخن گفته ام یا حتی نامش را بر زبان آورده ام و مورد تمسخر غیر مذهبی ها و مورد مواخذه مذهبی ها(افراطی ها) قرار گرفته ام و برایم جالب این بود که هیچکدام از طرفین حتی یکبار هم به نوشته ها سخنرانی ها و عقاید این اندیشمند بزرگ نگاه و توجه نکرده بودند و همان ماجرایه همیشگی ،پیش داوری ،به همین علت تصمیم گرفته ام با معرفی این اندیشمند و عقاید و نوشته هایش ،کمی از بار این مسئولیت و وجدان درد خود بکاهم .(البته این را می دانم که من فقط می توانم بخشی از چهره ی این اندیشمند را نشان بدهم .)
((
نامی آشنا اندیشمند و روشنفکر بزرگ جناب آقای دکتر علی شریعتی))
ابتدا کلام :هیچ مذهبی ،تاریخی و ملتی ،چنین خانواده یی ندارد :خانواده یی که در آن ،پدر((علی))است ، و مادر ((فاطمه)) و پسر ((حسین)) ، و دختر ((زینب)).
[b]به هیچ خانواده یی از جانب ملتی ،این همه عشق و اخلاص و ایمان و شعر و خون ، نثار نشده است !ملت ما ،برگرد در و بام خانه ی ((فاطمه))، یک فرهنگ پدید آورده است !

دکتر علی شریعتی
آثار دکتر علی شریعتی
  • کتاب ابوذر -
  • کتاب علی حقیقتی بر گونه اساطیر -
  • کتاب زندگی علی پس از مرگش -
  • کتاب علی تنهاست -
  • کتاب آری برادر چنین بود -
  • کتاب با مخاطب های آشنا -
  • کتاب بازگشت به خوشتن -
  • کتاب انسان بیخود -
  • کتاب انسان و اسلام -
  • کتاب انتظار ، مذهب اعتراض -
  • کتاب عرفان ، برابری آزادی -
  • کتاب فلسفه تاریخ -
  • کتاب فاطمه فاطمه است -
  • کتاب گیاه شناسی -
  • کتاب هبوط در کویر -
  • کتاب ابراهیم در کشاکش یک انتخاب -
  • کتاب جهت گیری طبقاتی اسلام -
  • کتاب خود آگاهی و استحمار -
  • کتاب خداحافظ شهر شهادت -
  • کتاب خودسازی انقلابی -
  • کتاب اگر مارکس و پاپ نبودند -
  • کتاب مذهب علیه مذهب -
  • کتاب ترجمه دفتر اول نیایش از کارل مارکس -
  • کتاب نیاز های انسان امروز -
  • کتاب چه نیازی به علی هست -
  • کتاب پدر و مادر ما متهمید -
  • کتاب پیروان علی و رنجهایش -
  • کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی -
  • کتاب شهادت -
  • کتاب پیام امید به روشن فکر مسئول -
  • کتاب سرود آفرینش -
  • کتاب توحید و شرک -
  • کتاب یک جلوش ، تا بینهایت صفر ها
  • [تصویر: 367328_Vwno4Fb9.jpg]

زندگینامه دکتر علی شریعتی
در یکی از روزهای سال 1312 در خانواده محمد تقی شریعتی مرد دین و خدا، آموزگاری خردمند و انسانی پارسا و کوشا نوزادیچشم به جهان گشود.
پدرش با ارادت خاصی که به پیشوای بزرگ شیعیان و ابرمرد دنیای اسلام داشت، او را" علی" نام نهاد. علی شریعتی دوران کودکی را پشت سر گذاشت و راهی دبستان شد.
علی شریعتی شش سال بعد به دبیرستان فردوسی رفت و سپس دانشسرای مقدماتی را در مشهد به پایان برد. همه آنهائی که علی شریعتی را از نزدیک میشناختند بدین واقعیت اعتراف دارند که میان علی جوان 19 ساله با دیگر جوانان هم سن و سالش تفاوتی قابل درک وجود داشت.
علی شریعتی بر خلاف دیگر جوانان علم و آگاهیش به آموخته هایش در دوره دبیرستان و دانشسرا محدود نمی شد، وی با شوقی بسیار در محضر پدر فاضلش به کسب علم واقعی پرداخته و در آن سن وسال به آگاهی های چشمگیر دست یافته بود که تحصیلات درسی اش اعتبار چندانی در برابر آن آموخته ها نداشت.
علی شریعتی با پایان کار دانشسرا به آموزگاری پرداخت و به کلاس درس قدم گذارد و به کاری پرداخت که در تمامی دوران زندگی کوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ایمانی خالص با تمامی وجودش آنرا دنبال کرد.
علی شریعتی در سال 1334 به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشکده مشهد وارد گشت ورشته ادبیات فارسی را برگزید.
سال 1335 سالی است که با آن مرحله خاصی در زندگی علی شریعتی آغاز می شود. در این سال علی همسری برمی گزیند و با یکی از همکلاسان خود بنام، پوران شریعت رضوی ازدواج می کند. علی شریعتی ازآن تاریخ با بهره مند بودن از صمیمیت فداکاری، گذشت و جنبه های انسانی همسرش، دغدغه خاطری از بابت زندگی خانوادگی نداشت تا جائی که عمده بارمسئولیت زندگی بر دوش همسر فداکارش بود.
علی شریعتی در طول مدت تحصیل در دانشکده ادبیات با علاقه ای خاص به کار تحقیق و پژوهش در زمینه های مختلف پرداخت و دست به انتشار آثاری چون، ترجمه ابوذرغفاری، ترجمه نیایش اثرالکسیس کارل و یک رشته مقاله های تحقیقی در این زمینه همت گماشت. این همه معرف خصوصیات روحی و جهت فکری ودقت و ارزش کارهای تحقیقاتی جوانی بود که هیچگاه از تفکر، خلق و آفرینش بازنایستاد.
سفر به دیارغرب:
علی شریعتی در سال 1337 پس از دریافت لیسانس در رشته ادبیات فارسی چون شاگرد اول رشته شده بود، برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد.((در سه سال اقامتش در این سرزمین، همراه تحصیل به سازمان آزادی بخش الجزایر پیوست و به همین اتهام در پاریس به زندان افتاد.))
او جزء معدود دانشجویانی بود که بجا و به موقع برای ادامه تحصیل و برخورداری از امکانات وسیع علمی روانه غرب شدند.
علی شریعتی که اندوخته ای به نسبت وسیع از فرهنگ ملی و اسلامی در حد یک انسان با تجربه و صاحب نظر با دنیای پرتلاطم و اقیانوس بیکران فرهنگ غرب برخورد نمود و با قدرت لازم توفیق آن یافت را تا به یاری بینش وسیع و موشکافش آنچه را که نمی دانست بیاموزد و بضاعت و شناخت علمی خود را درزمینه های مختلفی چون، جامعه شناسی، مبانی علم تاریخ ، تاریخ و فرهنگ اسلامی و بسیاری زمینه های دیگرغنی سازد و با برخورداری از محضراستادانی صاحب مکتب و متفکرانی آزاد اندیش پا ازحریم تحصیلات کلاسیک دانشگاهی بیرون نهاد و قدرت اندیشه اش را تعالی بخشید.
بازگشت به وطن
دکترعلی شریعتی پس از بازگشت به ایران مستقیماً به زندان رفت و بعد از چند ماه به خراسان زادگاه خویش رفت جایی که جمع فراوانی از دوستان و پیروان مکتب پدر ارجمند او، انتظارش را می کشیدند. دکتر علی شریعتی به دانشگاه مشهد پیوست و شوق وشوری ناگفتنی در بین دانشجویان بوجود آورد.
مکتب سازندگی حسینیه ارشاد
سال 1348 را باید سالی مهم در تاریخ زندگی دکتر علی شریعتی و در تاریخ حوادث و رویدادهای سالهای اخیر وطنمان به شمار آورد.
در این سال است که درهای حسینیه ارشاد بعنوان یک مرکز فرهنگی اسلامی، به روی همه مردم و بخصوص جوانان گشوده می شود و بعد از سالهای دراز سکوت وسکون موج دوستداران علم و جویندگان حقیقت به سوی این محفل سرازیر می گردد. در این محل است که دکتر علی شریعتی با قدرت و نیروی کم نظیری هرهفته ساعتها به گفتارمی نشیند و درمباحث مختلف سخن می گوید.
علی شریعتی با کنجکاوی ودیدی وسیع از یکسو به تجزیه و تحلیل تاریخ وطنش، تاریخ جهان اسلام، چهره های مقدس و شخصیتهای بزرگ اسلام پرداخت و از سوی دیگر با ظرافت و بینشی خاص به توجیه چگونگی حیات جامعه کنونی وطنش، ضعف های آن ، نابسامانیها، پریشانیها و بالاخره جنبه های انحطاطی آن اقدام نمود و با شجاعتی کم نظیر کوشید تا مردم و بخصوص نسل جوان را از واقعیت های دردناک سرزمین خویش آگاه کند و جامعه هویت از کف داده وطنش را با اصالت های فرهنگ خویش آشنا سازد.
دوران سکوت و زندان
دکتر علی شریعتی با تلاش خستگی ناپذیر شب ها تا صبح سرگرم خواندن و نوشتن بود و روزها بعد از مدت کمی استراحت به سخن گفتن می پرداخت.
هر چه بیشتر می نوشت و بیشتر می گفت اقبال مردم و جامعه به او بیشتر می شد و در عوض دشمنان دین و ملت را به هراس می انداخت . به همین دلیل کار استادی و آموزشی اش در دانشگاه مشهد پایان دادند و بعنوان عنصر نامطلوب از تدریس او جلوگیری به عمل آوردند.
زمانی بعد از ادامه سخنرانیهای دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد ممانعت به عمل آوردند و کمی بعد حسینیه ارشاد را تعطیل ساختند تا دیگر مردم امیدی به شنیدن سخنان دکتر شریعتی نداشته باشند.
دکتر علی شریعتی که دور از مردم بودن و در خاموشی بسر بردن برایش زجری بزرگ بود، با تمام این ناراحتی ها ساخت و خود را با نوشتن هر چه بیشتر مشغول داشت، ولی بداندیشان ودشمنان مردم را این همه بس نبود و سرانجام در مهر ماه سال 1353 بزندانش افکندند و مدت 18 ماه او را در سلولی کم نور و تنها قرار دادند.
رهائی و مرگ
دکتر علی شریعتی در 25 اردیبهشت ماه 1356 تهران را به سوی اروپا ترک گفت به این امید که به زودی با پیوستن همسر و فرزندانش ، به او دوران جدیدی از زندگیش را آغاز کند و بتواند به خلق آثاری بیشتر، قوی تر و روشنگرتر بپردازد.
سرانجام روز یکشنبه 29 خرداد ماه 1356 فرا رسید. در آن روز دوستان دکترعلی شریعتی ضمن آنکه شاهد سیمای آرام و لبخند صمیمی و همیشگی او بودند، به خوبی احساس می کردند که نوعی شادی توام با انتظار و تشویش وجود آن مرد بزرگ را در بر گرفته است.
علی آن روز در انتظار آن بود تا از همسر و سه فرزندش استقبال کند. از چند روز پیش به او خبر داده بودند که خانواده اش در آنروز به لندن وارد خواهند شد. زمان انتظار به سر رسید. هواپیما در فرودگاه لندن به زمین نشست و شریعتی کمی بعد خود را تنها در برابر دو دختر سیزده و چهارده ساله اش یافت که تنها بدون مادر و فرزند کوچک خانواده آمده بودند. همسر و فرزند کوچک دکتر شریعتی اجازه خروج از فرودگاه را نیافتند وبه عنوان گروگان در ایران نگاه داشته شدند.
علی رطوبت بازمانده از اشکهای فشانده بر گونه های فرزندان دلبندش را در هنگام بوسیدن آنها احساس کرد . و سرانجام در 29 خرداد 1356 دکتر شریعتی به طرز مرموزی دیده از جهان فرو بست و چراغ پر فروغ زندگی پربارش درزمانی که می رفت تا از آن پس در اوج پختگی و توانائی فکری و عملی سالیان دراز به خلق آثار شگرف بپردازد و به ملت و سرزمین و فرهنگ خویش صادقانه خدمت کند، خاموش گشت و یاران وفادارش را در غم ازدست دادن عزیزی چون او سوگوار ساخت.
منبع:.tebyan.net

((البته در تاریخ ها کمی تناقض هست ))
(( نکته : اکثر مطالب این تایپیک تا صفحه ی 8 ،از کتاب ، حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی ، به تدوین و مقدمه : ش . لامعی است ))
[تصویر: hhe252.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، fiftynine ، ztb ، سید ابراهیم ، یاوران مهدی ، ارش کمانگیر ، N.Mahdavian ، Farzaneh ، Mohammad Trust ، Bahar ، Asma ، عدالت ، عبدالرحیم ، Havbb 110 ، یاســین ، SAViOR ، فرمیسک ، faateme-313 ، سجاد313 ، شهـاب ، فانوس *7* ، black ، warior ، m.hossein ، sabrina ، رضا میزانی ، السا ، termeh ، sadegh-a ، مجتبی110 ، help me ، captaincharisma ، hamoon ، سدرة المنتهی ، 313flowers ، محمد حسین ، L.H ، قلب ، Ali#59 ، صبح صادق ، fafa* ، revenger ، رمز شب ، هادی اندیشه ، حسن عزتي ، soora ، علمدار133 ، bi-ehsaas ، blue.blood ، ADAM ، hessam ، هادی... ، نجف آبادی ، 135 ، سرباز ولایت ، آفتاب پنهانی ، vahrakan ، yektasepas ، سعید714 ، phoenix313 ، amirak ، قاتل مرگ ، N2376DIR

آغاز صفحه 12 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱:۴۴, ۷/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/مهر/۹۳ ۲:۰۱ توسط Mohammad Trust.)
شماره ارسال: #111
آواتار
ماجرای فوت ناگهانی دکتر علی شریعتی

از اونجایی که این یکی دو روز بحث روی این موضوع بالا گرفته ، نیاز دیدم این پست رو بذارم. اول متن رو بخونید و بعد من نظر خودم رو مینویسم.

[تصویر: 10268_469.jpg]
پیکر بی جان دکتر علی شریعتی



[b]درگذشت دکتر شریعتی

“آن شب تا ساعت
۱۱
همه دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم ولی دکتر ساکت و غمگین و گرفته بود و حرفی نمی زد. حدود نیمه شب، علی فکوهی و ناهید به خانه خودشان می روند و بانسرین قرار می گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابی که، در طبقه پایین قرار داشته می رود که بخوابد. (این اتاق از یک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرمای هوا باز بوده است) بعد از مدتی، دکتر به سارا می گوید، لیوان آبی برایش ببرد. سارا آب را می برد، پس از گذشت مدتی بازبچه ها را صدا می کند و یک استکان چای می خواهد. به نظر ناآرام می رسیده و خوابش نمی برده است. سوسن وسارا و نسرین هم برای استراحت، به طبقه بالا می روند و می خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهید و آقای علی فکوهی برای بردن خواهرشان نسرین به خانه می آیند و در می زنند، ولی کسی در را باز نمی کند. مدتی هم پشت در می مانند تانسرین، از خواب بیدار می شود. او که برای باز کردن در به طبقه پایین می آید، می بیند که دکتر در آستانه در ورودی اتاق به پشت افتاده و بینی اش به نحوی غیرعادی سیاه شده و باد کرده است. وحشت می کند و هراسان می دود در را باز می کند. با اضطراب جریان را به برادرش می گوید. ناهید و برادرش متحیر و غمگین وارد خانه می شوند، ناهید بلا فاصله نبض دکتر را می گیرد و او هم نظرناهید را تایید می کند، بلا فاصله نسرین به طبقه بالا ، به اتاقی که بچه ها در آن خوابیده اند می رود و مراقب آنها می شودتا پایین نیایند که پدرشان را به آن حال ببینند.
علی فکوهی، وحشت زده و غمگین فورا به اورژانس بیمارستان سوت همپتون تلفن می کند. آمبولا نس می خواهد. بعد از مدت کمی آمبولانس می رسد. آنها هم پس از معاینه نظر می دهند که دکتر درگذشته است. او را برای انتقال به بیمارستان، روی صندلی چرخدار می نشانند و به آن می بندند تا از دید همسایگان، ناخوشایند نباشد. بعد از این که شریعتی را به بیمارستان می برند، آقای فکوهی به خانه دوستش که درهمان حوالی بوده می رود. جریان را به او می گوید. شخص اخیر هم خبر واقعه را تلفنی به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا ع می دهد. سپس آقای فکوهی همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه ای که چنین فاجعه ای در آن اتفاق افتاده، خارج می شوند و به خانه خودشان می روند.
چند ساعت بعد، از طرف سفارت ایران به آقای نکوهی تلفن می شود(!) و می خواهند که آقای فکوهی جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقیه تشریفات قانونی را انجام دهند (!). آقای فکوهی، متحیر و غم زده به آنها جواب می دهد: “من هیچ گونه اختیاری ندارم. باید خانواده دکتر در این مورد تصمیم بگیرند. من تنها کاری که کرده ام، این است که به خانواده اش اطلاع داده ام.”
پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، انجام معاینات اولیه، تنظیم صورت جلسه و انجام سایر تشریفات اداری – بر خلا ف بیان عده ای – بدون آن که لزومی به کالبدشکافی دیده باشند، علت مرگ را ظاهرا “انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب” اعلام می کنند. در این موقعیت، کنفدراسیون و دانشجویان مبارز ایرانی مقیم اروپا، خواستار کالبدشکافی می شوند. از طرفی برای انجام کالبدشکافی، به گفته وکیل احسان، علا وه بر لزوم طرح شکایت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده “آنکت” پلیس نیز لازم بود. اموری که تحقق هر یک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداری مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک – ارسال یک گروه به سرپرستی یک افسر امنیتی برای تحویل گرفتن رسمی جسد جهت انتقال به ایران – و همچنین احتمال همراهی قریب الوقوع پلیس انگلیس با نیروهای ساواک شاه، تصمیم به عدم درخواست کالبدشکافی و همچنین انتقال فوری جسد به سوریه – چون امکانات آن کشور مناسب تر تشخیص داده شده بود – گرفته می شد. (این تصمیم پس از یک شور جمعی با حضور کلیه شخصیت های سیاسی و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکیل خانواده گرفته می شود).
آقای فکوهی می گوید: “من تعجب کردم که مامورین سفارت از کجا، چنین خبری را آن هم با این سرعت شنیده اند! زیرا من در آن روز “شوم”، پس از این که وارد خانه شدم و با آن صحنه غیرمنتظره روبه رو شدم. پس از تلفن به اورژانس بیمارستان “ساوت همپون”، در فاصله ای که اورژانس بیاید، فقط به یکی از رفقایم که وی هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلا یلی مطلع بود، تلفن کردم و جریان را گفتم. آن هم برای این که از او بخواهم به جای من، دوستی مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانیمش – بدرقه نماید و مطمئنم که آن رفیقم – که او را خوب می شناختم – با سفارت ایران، کوچکترین رابطه سیاسی نداشت، علا وه بر این که از علاقه مندان دکتر هم بود. پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟… خدا می داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمی پیرامون قضیه وجود دارد که بدان پاسخ درستی داده نشده است.”

روایت دکتر سروش از ساعت های بعد از مرگ دکتر شریعتی چنین است:
خاطراتی را می گویم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بودیم. راه افتادیم و به منزلی که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتیم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسیار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس های مشکی پوشیده بودند و کنار دیوار ایستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقی شدیم وآنها تختخوابی را که مرحوم دکتر بر آن خوابیده بود به ما نشان دادند. گفتند تا دیرگاه با ما نشسته بود و سخن می گفت. تازه هم از راه رسیده بود و علی رغم خستگی، نشست و نشست و چای خورد و تعریف کرد و سخن گفت و سیگار کشید و … تا نزدیک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و برای استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد. هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بیاید و در صبحانه با آن ها شرکت کند. می گفتند که نیامد و دیر کرد. صدا کردیم. جواب نیامد. به اتاق او رفتیم. گفتند همین که وارد اتاق شدیم، دیدیم که دکتر با صورت به زمین افتاده است. حتی به ما آن نقطه ای از موکت اتاق را که آثار ساییدن بینی دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامی که او می خواسته از تخت پایین بیاید، قلبش درد گرفته و دست روی قلب گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمین افتاده است.
به هر حال با دیدن این وضع بلا فاصله آمبولانسی خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا ئم حیاتی مرحوم دکتر را معاینه کرده بودند و گفته بودند که
۱۵
دقیقه است ایشان فوت کرده، درعین حال به سرعت او را به بیمارستان ساوت همپتن رسانده بودند. ما هم به بیمارستان رفتیم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمی دادند. من کارت دانشجویی ام همراهم بود و چون روی آن نوشته بودند دکتر فلا نی، آنها تصور کردند من طبیبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شدیم. در آن جا دو کشو بود. اولی را کشیدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوی اول، جنازه یک زن بود. کشوی بعدی را کشیدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسیار بسیار آرام خوابیده بود. من حقیقتا کمتر چهره آرامی را، این چنین دیده بودم. موهای سرش تا روی شانه هایش ریخته بود و فوق العاده آرام خوابیده بود. آقای میناچی که همراه ما بود، جلو رفت و به دلیل اینکه وکیل بود و با پاره ای از امور آشنایی داشت، کمی کوشید تا با دقت نگاه کند و ببیند که آیا زخمی یا آثار ضربه ای یا چیزی بر روی بدن دکتر دیده می شود یا خیر؟ که حقیقتا نبود. خیلی چهره معمولی ای داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم هایش بر هم بود و در یک خواب ناز ابدی فرو رفته بود.
بیرون آمدیم و به لندن بازگشتیم و دوستان دیگر را خبر کردیم. به هر حال مقدمات برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنیا – چنان که گفتم – همه با خبر شدند و یکی پس از دیگری، از این جا و آن جا دررسیدند. در آن ایام، لندن، ایام بسیار شلوغی را پشت سر می گذاشت و همه کسانی که در آن وقت نامی داشتند و از مخالفان به نام رژیم شاه بودند، این جا گرد آمدند. در همین اثنا، جناب آقای شبستری هم که امام مسجد هامبورگ بودند، بدون خبر از این که چنین اتفاقی افتاده است به منزل یکی از دوستان که بقیه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند. ایشان به من می گفت وقتی آمدم، دیدم همه چهره ها گرفته است; من خبر نداشتم که چه اتفاقی افتاده است ولی پا به مجلس که گذاشتم، دیدم مجلس غیرمتعارفی است. وقتی به ایشان گفتند که مرحوم شریعتی از دنیا رفته است، به طوری بسیار طبیعی، آهی از نهاد برکشید و گفت: عجب! دکتر شریعتی هم به تاریخ پیوست و حقیقتا به تاریخ پیوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در این جا یعنی در “امام باره”، غسل داده نشد بلکه در یکی از مساجد لندن که مسجدی کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسال خانه ای داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقای شبستری متعهد تغسیل و تکفین ایشان بودیم; یعنی در واقع، دوستان از آقای شبستری خواسته بودند و ایشان هم به من گفت که بیا تا با هم این کار را انجام بدهیم، البته دو نفر دیگر هم به ما پیوستند: آقای دکتر ابراهیم یزدی و آقای صادق قطب زاده. این چهار نفر بودیم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. دیگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپای او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه برداری شده بود و بررسی های طبی بسیار جدی ای صورت گرفته بود. بیمارستان ساوت همپتن، یک گزارش مفصل طبی در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چیز مشکوکی دیده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسیدن، دسیسه، زهر، دشنه و چیزی از این قبیل نبوده و به نظر می آید که به مرگ طبیعی از دنیا رفته است; مرگ طبیعی یعنی با سکته. اتفاقا همان روزی که به ساوت همپتن رفته بودیم و برای اولین بار با جای خالی مرحوم شریعتی روبه رو شدیم و بعدا به بیمارستان رفتیم، در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود، سطلی بود که شاید در آن، نزدیک به
۴۰
تا ته سیگار بود یعنی در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زیادی سیگار کشیده بود. طبیبان مجلس ما بهتر از من می دانند که در حالت عصبی شدید و با آن فشاری که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنین رخدادی وجود داشته است، خصوصا این که شب قبل از حادثه مرحوم شریعتی به فرودگاه هیثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بیایند، همه مسافران آمده بودند الا دختران او. دوست ما نقل می کرد که فوق العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفنی به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته اند و به طرف هواپیما رفته اند. وقتی دخترها نیامده بودند، او شدیدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حیله ای در کار بوده و به نام سوار شدن هواپیما، دخترک ها را هدایت کرده اند و به جای دیگری برده اند و مثلا آنها را گروگان گرفته اند یا زندان انداخته اند. همه این فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق العاده درپیچیده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند. این فشارها بوده و بعد هم این همه سیگار مصرف شده بود که من گمان می کنم به بهترین وجهی می تواند علت یک سکته قلبی ناگهانی را توضیح بدهد.
پس از فوت دکتر شریعتی، روزنامه های رسمی مثل کیهان، اطلا عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجلیل می کردند و طوری وانمود می کردند که او فقط یک اسلا م شناس بی ضرر و خطر بوده و چون مریض بوده، به مرگ طبیعی درگذشته است. ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه ها، زندان ها، تعقیب و مراقبت ها و عذاب هایی که علی از حکومت متحمل شده بود، کاملا مسکوت گذارده شود.
به هر حال، ساواک تعدادی از مامورین عالی رتبه خود را به لندن می فرستد تا اگر به صورت عادی توانستند جنازه را از خانواده تحویل بگیرند که چه بهتر; وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربایند و به ایران بیاورند. غافل از اینکه دوستداران دکتر و دانشجویان خارج از کشور، با هوشیاری سیاسی، این ترفند آنها را نیز خنثی خواهند کرد. آنها به محض اطلا ع از اینکه ساواک ما را برای گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکیلی از طرف خود و وکیل دیگری برای احسان می گیرند و آنها را مامور می کنند که از دولت انگلیس بخواهند جسد را تحت هیچ شرایطی به افراد سازمان امنیت ایران تحویل ندهد و خبر این اقدام را بلا فاصله برای هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمریکا و لبنان مخابره می کنند.
خبر شهادت علی به صورت بسیار گسترده توسط مبارزین خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان های مختلف سیاسی با انتشار بیانیه های گوناگون، از دست دادن علی را “سوگ قلم و شرف” تعبیر می کردند. اما روزنامه های کیهان و اطلا عات که مهم ترین روزنامه های کشور محسوب می شدند، پس از دو روز سکوت، در تاریخ
۳۱
خرداد
۱۳۵۶
، اطلاعیه ای را درج کردند که مرگ علی را طبیعی و ناشی از بیماری های ریشه دار جلوه می داد.
متن اطلاعیه چنین بود:
“مرحوم دکتر علی شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبی درگذشت.”
خانم دکتر شریعت رضوی در این باره این نکته را تذکر داده است که علی هیچ گاه ناراحتی جسمانی خاصی نداشت. کسی از اعضای خانواده و فامیل به یاد ندارد که او حتی یک بار از درد یا ناراحتی جسمانی گله کرده باشد و مهم تر از آن اینکه او هیچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود. همه دوستان و نزدیکان علی می دانند وی فردی قوی و سالم بود و خودش به این نکته توجه داشت. حتی بعد از تحمل آخرین زندان که هیجده ماه به طول انجامید، با آنکه تمام این دوره را هم در سلول تنگ، تاریک و انفرادی زندان شهربانی سپری کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشید ناراحت می شد. غیر از این هیچ ناراحتی دیگری نداشت، علی از این نظر به خود می بالید و به شوخی می گفت: “من آنم که سلول تاریک هم نتوانست بر سلامتی ام اثر بگذارد” و راست هم می گفت; من که همسر او بودم، هرگز به یاد ندارم که او از درد شکایت کرده باشد.
دفترچه بیمه او هم به خوبی نشان دهنده این ادعاست. تمام اوراق این دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفید است. علی از این دفترچه فقط یک بار در تاریخ
۵۵/۴/۲۸
استفاده کرده است، آن هم نه به علت بیماری قلبی یا فشار خون یا قند و غیره، بلکه برای گرفتن عینک بوده است.
خوانندگان آگاه تصدیق می کنند که کسی با اواضاع مالی مشابه ما، در صورت بیماری، حتما از دفترچه بیمه خدمات درمانی استفاده می کرد و می کند. بدین ترتیب، طبیعی است که اگر علی مریض می شد; یا اصولا دارای ناراحتی قلبی بود، قاعدتا می بایست به پزشک مراجعه می کرد و سابقه بیماری او در دفترچه اش منعکس می شد. وی با اینکه سیگار می کشید، اما معاینات پزشکی نشان داد که سیگار تاثیر چندانی بر جسم او نگذاشته است. بنابراین احتمال هرگونه سکته قلبی یا بیماری مشابه، بدون اینکه سابقه ای داشته باشد، بعید به نظر می رسید.
پروفسور حامد الگار در نوشته ای توضیح داده که شرایط مرگ دکتر شریعتی، این ظن را به شدت تقویت می کند که وی به دست ساواک به قتل رسیده است. او عنوان می کند که حتی اگر شریعتی را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان “شهید” است. این شاید مهمترین موضوعی است که باید درباره شریعتی به آن توجه کرد.
شهید دکتر علی شریعتی پس از مرگ خود، بیش از پیش در بین جوانان مطرح شد و کتابهایش بارها و بارها تجدید چاپ شدند. مرگ او – همچنان که خود می خواست – مرگی بزرگ و تاثیرگذار بود، همچنان که زندگی اش همین گونه بود.


- از
سید محمد صفوی

[*]
مردی بوده ام از مردم و میزیسته ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»

پ.ن : نظر شخصی من اینه که با این سابقه شریعتی و این اصرار بیش از اندازه ای که ساواک در تحویل گرفتن جنازه ایشون داشته ، مطمئنا پشت پرده ای هست که ممکنه بعد ها روشن بشه. واقعا عنوان تاپیک مناسب این پست هست.

مردی که متهم است ...

[تصویر: 2i9mv3dg129iuscmh32.jpg]
[*]
[*]محل دفن دکتر شریعتی

به روایت دكتر محمد صادق طباطبایی(پسر‌خواهر امام‌موسی صدر) كه در انتقال جنازه دكتر از لندن به دمشق حضور داشتند:

برای انتقال جنازه دكتر به زینبیه(علیه السلام) و همچنین مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. در فرودگاه بین‌المللی دمشق، امام موسی صدر، دکتر چمران، نماینده آقای حافظ اسد، وزیر اوقاف سوریه و نیز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقای سیدمحمود دعایی که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند. حال و روزگار عاطفی ما در آن لحظات قابل بیان نیست.
" دكتر مصطفی چمران در لحظه خاكسپاری، مرثیه ای زیبا و جانسوز را بر جنازه شریعتی قرائت می كنند كه با هم فرازهایی از آن را می خوانیم:
«… ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!
[تصویر: 87102120471901759414919342215201231244158172.jpg]
ای علی! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گریه كنم، زیرا تو بزرگتر از آنی كه به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.

...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرْ صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.



ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «
کویر
» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود... .
[تصویر: 135198223165519925414223228121192495214418.jpg]
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.
ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.
ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم... .




تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(علیه السلام)، فاطمه(سلام الله علیها)، زینب(سلام الله علیها)، حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .
قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

[تصویر: 203379871092351451615016817562222143109231.jpg]
‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.
یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت: «دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت» و من می‌گویم که:
«دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد

»
... .


تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی. من هیچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمی‌کردم؛ زیرا می‌دانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی. سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد.
ای علی! ای نماینده غم! ‌ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .



رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.


[تصویر: 5413719825516101471591101621221146816614411.jpg]

ای علی! شیعیان «حسین» در لبنان زندگی تیره و تاری دارند، توفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان‌کن می‌خواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران وجنایت پیشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمده‌اند، قدرت‌های بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند. مسیحیان به دشمنی ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زیر رگبار گلوله‌ها به خاک و خون می‌کشند و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین‌کفن ما اضافه می‌شود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود می‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند. عدّه‌ای از روحانی‌نمایان و مؤمنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم می‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکار و همقدم شده‌ایم. به شهدای ما اهانت می‌کنند و آنها را «شهید» نمی‌نامند، زیرا فتوای مرجع برای قتال ضد اسرائیل و کتائب هنوز صادر نشده است! این روحانی‌نمایان، ما را به حربه تکفیر می‌کوبند.
ای علی! به جسد بی‌جان تو می‌نگرم که از هر جانداری زنده‌تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم وستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیّت تا به ابدیت در این جسد بی‌جان نهفته است.
تو‌ ای علی! حیات جاوید یافته‌ای و ما مردگان متحرک آمده‌ایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم. قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می‌زند، ‌ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی... . قسم به شهادت، که تا وقتی که فداییان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!
و تو ‌ای خدای بزرگ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشق‌بازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترین و ارزنده‌ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می‌کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند...»
منبع : کلیک کنید




پ.ن : از اشک و بغض دیگه نمیتونم ادامه بدم امشب دوستان. یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Eve ، سید ابراهیم ، اسکای ، مجتبی110 ، رکن الهدی ، ندا دهنده ، میم.حسین.الف ، Bidel.s ، MohammadMeraj ، Ali#59
۱۰:۳۱, ۷/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/مهر/۹۳ ۱۰:۳۱ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #112
آواتار
احسنت بر شما بزرگوار.... محمد عزیزم. و احسنت بر ندا دهنده گرامی که حقیقتا چه نام مناسبی برای این تاپیک انتخاب کرد...

مردی که متهم است. و گویا این اتهامات نمی خواهد تمام شود... و البته هم نباید تمام شود تا تفکر افراطی گری، نه ببخشید تفکر که نیست، تا احساس افراطی گری به پایان نرسد این اتهامات پابرجاست...

شهید چمران عزیز... باور کن اگر سرنوشت شما هم به دفاع مقدس پیوند نمی خورد و گلوله به تنت بوسه نمی زد، تا به امروز باید پاسخ سوالات تمام نشدنی آقایان در اینکه چرا به امریکا رفتی؟ چرا زن امریکایی گرفتی؟ چرا اصلا اینقدر درس خواندی؟ را بدهی

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: اسکای ، مجتبی110 ، هادی... ، Mohammad Trust ، رکن الهدی ، ندا دهنده ، میم.حسین.الف ، Bidel.s ، MohammadMeraj ، Ali#59
۱۰:۳۹, ۷/مهر/۹۳
شماره ارسال: #113
آواتار
شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمنش را نمی کشد رسوا می کند.
(دکترعلی شریعتی)


شهیدان همیشه زنده اند . باید برای شادی روح انسان های زنده نما دعا کرد .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، ندا دهنده ، MohammadMeraj ، Bidel.s ، Ali#59 ، Mohammad Trust ، مجتبی110 ، پارمیس
۲۲:۵۷, ۲۳/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مهر/۹۳ ۲۲:۵۹ توسط ندا دهنده.)
شماره ارسال: #114
آواتار
با عرض سلام خدمت خوانندگان
قرار است در چند پست ، به صورت خلاصه وار ، قسمتی از ابتدای کتاب کویر(نوشته ی دکتر علی شریعتی) را قرار دهم ، این بخش از کتاب پیش زمینه ی کتاب و قبل از شروع بخش اول کتاب کویر است .
بخش اول


نقد و تقریظ


ادیبان خواهند گفت :
((در تورقی که اجمالا شد ، ضعف های عبارتی و حتی اغلاط فاحش دستوری بسیار به نظر آمد . گاه مبتدای جمله آمده است و نویسنده بر سر یکی از متعلقات جمله از قبیل مفعول ها یا قیود یا ظروف ایستاده و از آنجا مسیر طبیعی و راسته(ی) عبارت را رها کرده و به راهی دیگر رفته و خبر جمله بکلی معلق مانده است و مضمون عبارت معوق . گاه برخی تعبیرات و ترکیبات و اصطلاحات بکار رفته که یا غریب است یعنی هیچیک از بزرگان ادب ، از قدما و متأخران ، استعمال نکرده و یا از(( محاوره عوام )) اقتباس شده و یا اصلا غلط است از قبیل : (( چشمهاش درست چشمهای یک کله پاچه بود ))! که پیداست نویسنده مطلع نبوده است که تنها کله است که دارای یک جفت چشم است و نه پاچه ! باید از نویسنده فاضل محترم پرسید که کدام پاچه ای و پاچه(ی) کدام حیوانی را سراغ دارند که صاحب چشم بوده باشد؟ ! نویسنده از این بی مبالاتی ها بسیار دارند چنانکه به جای یک بیان روشن و صریح درباب غروب خورشید که مثلا ( خورشید غروب کرد )) مینویسند: و افق پلکهای خونینش را فروبست )) !؟ وقتی در نظر ایشان افق پلک داشته باشد و آن هم پلکهای خونین ! اسناد چشم به پاچه(ی) گوسفند استبعادی ندارد ...!
پایان بخش اول


قسمتی از بخش دوم

نویسندگان خواهند گفت :
(( خیلی ازین شاخه به آن شاخه پریده و درک ارتباط قسمتها باهم دشوار است، ...



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bidel.s ، Ali#59 ، Mohammad Trust
۱۹:۰۹, ۲۴/مهر/۹۳
شماره ارسال: #115
آواتار
کویر

بخش دوم

نویسندگان خواهند گفت :

(( خیلی از این شاخه به آن شاخه پریده و درک ارتباط قسمتها با هم دشوار است ، بسیار عجله داشته است که همه(ی)حرفهایش را بزند و برای هر کلمه یا تعبیر ، گاه تفسیرات و توصیفات طولانی میآورد . گاه مساله ای را مکرر کرده است و گاه به اطناب ممل و گاه به ایجاز مخل پرداخته است . سه اصل اساسی که هر نوشته ای بر آن استوار است ، یعنی ((مقدمه)) ، ((موضوع)) و ((نتیجه)) از هم مشخص نیست و اسلوب قلم یکدست و استوار نمی باشد ، گاه عبارات بسیار کوتاه ( یک کلمه ای !) و گاه بسیار طولانی میشود ( یک صفحه ای ! ) و گاه سبک بیان ادیبانه و فاخر است و گاه عمیانه و مبتذل ... و این اوج و حضیض ها پیاپی و ناگهانی پدید میاید ، و بطور کلی نویسنده هنوز اسلوب نویسندگی را انتخاب نکرده و خود را ابر موازین مشخص هیچیک از مکتب های نویسندگی جدید و یا سبکهای ادبی قدیم مقید نساخته و این است که گاه منطقی و استدلالی میشود و گاه احساسی و شعری ، گاه برون گرای رآلیست و گاه درون گرای ایده آلیست و حتی اوتوپیست ، گاه توصیفی ، گاه تحلیلی ، گاه فلسفی ، گاه عرفانی ، گاه سیاسی و مسوول ، گاه منزوی و مایوس ، گاه مقید به اصالت شکل (forme)و گاه بیزار از فرمالیسم ، غرقه در محتوی و متعصب به اصالت مضمون و معنی (fond)گاه عینی و گاه ذهنی ،گاه سمبولیک ، گاه کلاسیک ، گاه رمانتیک و ... خلاصه همه جور است و هیچ جور نیست و این است که نوشته ها نه کتاب است ، نه مقاله است ، نه نوول ،نه رمان ، نه دیوان شعر و نه قطعات ادبی هیچ ... ! ))

پایان بخش دوم

قسمتی از بخش سوم

جامعه شناسان خواهند گفت:


((اولا نویسنده )) طبقه (ی) خود را مشخص نکرده )) و (( فاقد یک خود آگاهی روشن طبقاتی است )) و ثانیا ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ali#59 ، سید ابراهیم ، Bidel.s ، Mohammad Trust ، مجتبی110
۷:۰۸, ۲۵/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/مهر/۹۳ ۹:۲۶ توسط نورالسادات.)
شماره ارسال: #116
آواتار
باسلام خدمت ندادهنده گرامی
تاپیک بسیارخوب وبجایی است به عنوان یک دوستدار کتب شهیدشریعتی ازشماتشکروسپاس فراوان دارم.
باتوجه به نزدیک شدن به ایام پرسوزوگداز محرم مناسب دیدم جملاتی نافذازاین شهیدبزرگوارونگاه اوبه عاشورارا مطرح کنم.
ایشان میفرماید:



در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬می‌گریند.




حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.



اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم عشق به خدا...



آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.



از كودك حسین (علیه السلام) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه باید چگونه زندگی كنند .



ادامه داردانشاالله...Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، Ali#59 ، سید ابراهیم ، Mohammad Trust ، ندا دهنده ، N.Mahdavian
۱۲:۱۰, ۲۵/مهر/۹۳
شماره ارسال: #117
آواتار
بسم الله


شهیدشریعتی:


از هنگامی كه به جای شیعه علی (علیه السلام) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (علیه السلام) بودن و شیعه زینب (سلام الله علیها) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم!





این كه حسین (علیه السلام) فریاد می‌زند:آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.





حسین ‏علیه السلام زنده جاویدی است كه هر سال، دوباره شهید می‏شود و همگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت می‏كند .



حسین (علیه السلام) یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر هدف نباشد، اگر حسین (علیه السلام) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.


ادامه داردانشاالله...Wink

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، ندا دهنده ، N.Mahdavian
۳:۳۸, ۱/آبان/۹۳
شماره ارسال: #118
آواتار
بسم الله


باسلام وعرض پوزش به علت تاخیرخدمت خوانندگان این تاپیک بخصوص ندادهنده گرامی


درادامه مطالب(شهیددکترشریعتی):




مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند كه در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب كنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آن‌چنان مردن را، یا این‌چنین ماندن را ...





امام حسین‏ علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مى ‏كرد، «نه» گفتُ .این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است.





فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست.





حسین ضعیفی که باید برای او گریست نبود... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى ‏فهمند و به همه آنها كه پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد كه شهادت نه یك باختن، كه یك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى ‏شود و حسین «وارث آدم» - كه به بنى‏آدم زیستن داد - و «وارث پیامبران بزرگ» - كه به انسان چگونه باید زیست را آموختند ...




مقتدایان امام حسین‏ علیه السلام كسانى هستند كه از مایه جان خویش در راه خدا نثار مى‏كنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است كه هنر خوب مردن را در جان بى‏تاب انسان‏هاى عاشق، تزریق می كند.





"آنها كه تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب كرده ‏اند - در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نكرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده ‏اند؟



اكنون شهیدان كارشان را به پایان رسانده‌اند. و ما شب شام غریبان می‌گرییم، و پایانش را اعلام می‌كنیم و می‌بینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (علیه السلام)، و عشق به حسین (علیه السلام)، با یزید همدست و همداستانیم!!!

لبیک یاحسین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، N.Mahdavian ، ندا دهنده
۲۰:۲۰, ۲۳/آبان/۹۳
شماره ارسال: #119
آواتار
با عرض عذرخواهی از محضر خوانندگان این مطلب بخاطر دیر کرد
کویر
بخش سوم ( قسمت اول )

جامعه شناسان خواهند گفت:

((اولا نویسنده )) طبقه (ی) خود را مشخص نکرده )) و (( فاقد یک خود آگاهی روشن طبقاتی است )) و ثانیا این اثر بار دیگر نشان می دهد که هر گاه اجتماع در اثر شرایط داخلی و یا عوامل خارجی و یا حادثه ای ناگهانی ، دچار رکود گردد، ناگهان با ضربه ای سخت که بزانو در آید و یا بر سر راه (( رفتن )) خویش ، ناگهان به ((دیوار)) برخورد یا به ((بن بست)) رسد _ بگونه ای که ناچار از حرکت باز ماند و آینده در پیش نظرش، چشم اندازی تاریک و شوم و یا مشکوک و محال نماید و شجاعت و اراده و قدرت تحرک و امید و روحیه (ی) سازنده و مثبت خود را ببازد و ((زمنگیر)) شود _ ... ((به خود گریزی))های افراطی و انزوا طلبی های انحرافی و نومیدی و تلخ اندیشی و بدبینی و خیالپردازی و جهان بینی سیاه و ((آخرت گرایی)) و ذهنیت تجریدی و غمها و شادیها و گرایش ها و حساسیت های غیر طبیعی و افکار غیر واقعی و بیگانگی با عینیات خارجی و دوری از مسائل محسوس ، ....و بطور کلی ، عالمی تخیلی و زندگی یی رویایی و گرایشی ذهنی و احساس هایی تجریدی رشد بسیار میکند چنانکه سوفیسم و تفلسف افراطی ...در دوران انحطاط و توقف و ضعف یونان قدیم پدید آمد و رهبانیت و کلام اسکولاستیک تجریدی _که به بازی های سفسطی و ذهنی شبیه تر بود _ در جمود قرون وسطائی اروپا رواج یافت و تائوئیزم در عصر رکود چین و تصوف در هند بیش و کم همیشه راکد و عرفان و گوشه گیری و ادبیات غزلی سبک عراقی و هندی در اسلام پس از انحطاط دوره (ی) ترکان و ضعف عصر بنی عباس و تجزیه (ی) امت و تحجر فرهنگ و زوال روح و توقف حرکت ایمان اسلامی، و در ایران پس از ضربه (ی)چنگیز و تیمور و هلاکو ، و اگزیستانسیالیسم انحرافی و هی پی گری و کلوشار بازی و نهلیسم و دادائیسم و مذهب ((عبث)) و فلسفه ی ((پوچی))و((هیچ در هیچی)) و ((بی همه چیزی)) در عقیدهو جهان بینی اخلاقی و زندگی و هنر و حتی علم و دیگر فلسفه ها یا گرایش های غیر طبیعی و ناسالم یا لااقل تلخ اندیشی و اجتماع گریزی و ایده آلیسم های افراطی و ذهنیت های مجرد و رها از واقعیت ها و عصیان ها و اندیشه های غیر معقول و ((احساس های غریبه )) در اروپای ((میان دو جنگ)) و پس از جنگ دوم که تمدن جدید به بن بست رسید و علم نیز به بردگی ماشینیسم ، گرفتار شد و فلسفه و نیز از همه وقت عاجزتر و پریشان تر گشت و دین هم از یاد رفته بود و از کار افتاده بود دامنگیر شد واصولا در جامعه _ شناسی ثابت شده است که اتوپیا سازی و خلق ((مدینه های فاضله)) همیشه در دوران انحطاط و ضعیف یک اجتماع قوت میگیرد و کتاب حاضر نشان می دهد که این بیماری ، اجتماعی در این زمان _ که زمان شکست این نسل است _ چگونه یک نوع ((بودا گرایی)) شرقی یا ((بکت بازی)) غربی را پدید آورده است و این نسل شکست خورده چه ها می اندیشد و چه ها می کشد و ((روح زحم خورده و شکسته)) چگونه سر از سرمای بیرون به گرمای زیر پر خویش فرو برده و با ((خود)) ، در ایران انزوای درد مندش ، غرق ((تفکرات تنهائی)) یا ((اتوپیا))می سازد و یا آمدن ((گودو)) را انتظار می کشد ...؟ )) .

((روشنفکران جدید الولاده در حال توسعه وابسته به دنیای سوم )) که (( خود را غالبا در کافه های تهران متعهد احساس میکنند )) ، خواهند گفت که : (( در این اثر ، با یک ((قلم متعهد )) سروکار نداریم . این نوشته ها با آنچه امروز و درشرایط عینی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی امروز برای اجتماع ما همه (ی) کشور های در حال توسعه طرح است تماس ندارد ، در اینجا با پک بینش فلسفی مجرد و یک ذهنیت مطلق و روحی تلخ و بدبینانه و جهان بینی مبهم و تخیلی و اشراقی و رنجها و ایده آل های کافکائی و بیشتر ، هایدگری و بودائی و لائوتزوئی ، و یک نوع درون گرائی شدید انزوائی و مردم گریزی افراطی و رنج ها و اضطراب های (( وجودی )) و هراس از یک (( تنهائی فلسفی )) همراه با تجربه های رنج آور اجتماعی و ، بالاخره ، با ((انسانی بیقرار از خویش و بی پناه در خویش )) سروکار داریم .

پایان بخش اول جامعه شناسان خواهند گفت

قسمتی از بخش دوم و پایانی (جامعه شناسان خواهند گفت : )

بطور کلی روشن است که این اندیشه ها و احساس ها و رنج ها و حساسیت ها همه معلول ....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، Bidel.s ، مجتبی110
۲۱:۳۲, ۲۵/آبان/۹۳
شماره ارسال: #120
آواتار
کویر
بخش سوم( قسمت دوم و پایانی )

جامعه شناسان خواهند گفت :

بطور کلی روشن است که این اندیشه ها و احساس ها و رنج ها و حساسیت ها همه معلول حالت روحی خاص و تمایل شخصی نویسنده (ی) آن است به تنهائی و اجتماع گریزی و (( فن زیستن در خویش ))! و پیداست که تنهائی و عزلت فکری و روحی حساسیت ها و آرمان هایی خاص خویش پدید میآورد و در اندیشیدن و احساس کردن فرد آثاری میگذارد که با واقعیت ها و عینیات و دنیای خارج – که دنیای همگان است – فاصله میگیرد و با آن بیگانه میشود و چون اداراک و احساس واقعیت _ های عینی و خارجی است که (( تفاهم فکری )) و (( تشابه عاطفی )) را میان همه (ی) افراد ، در زمان ها و مکان های متفاوت ، بوجود میآورد ، کسی که در (( تنهائی )) زندگی میکند و احساس ، زندگی را (( به تنهائی )) میفهمد و همه چیز را (( به تنهائی )) می بیند و از زاویه ای خاص مینگرد و با نگاهی خاص ، و ناچار آن را و رنگ ها و طرح های آن را بگونه ای می بیند و می شناسد که برای دیگران (( نامفهوم )) میگردد و حرف هایش (( نامربوط )) و پریشانی یی که روح اصلی این نوشته ها را پدید آورده است ، از اینجا ناشی میشود . . .
پایان بخش سوم

قسمتی از بخش چهارم

روانکاوان خواهند گفت :


آری ، روشن است . امروز پسیکانالیزم همه (ی) اسرار درون تاریک و پیچیده (ی) روح آدمی را بر ملا کرده است...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجتبی110 ، سید ابراهیم
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا