|
کـــــمــــــکــــــــــ...
|
|
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377 ) تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم . از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم . استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها ! خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش ). میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم . اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ... الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه. دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم! در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم. اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود. بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم. تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن) اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم) از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد! تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد! حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه. در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم! (زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! ) از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم. اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد! شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد! این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده )خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم! و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم. من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم منتظر جواب هاتون هستم و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندید ![]() یا حق
|
|||
|
| آغاز صفحه 9 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۹:۳۱, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #81
|
|||
|
|||
|
|
۲۱:۲۶, ۲۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #82
|
|||
|
|||
|
فدایی ولایت جان ما چیکار میتونیم برات بکنیم؟
شما که شرایط ازدواج رو نداری، امکان ازدواجت هم وجود نداره، دلت رو هم که به دریا نمیزنی، صبر هم که نمیکنی، فراموش هم که نمیکنی آخه ما بگیم چیکار کنی؟ میخوای یه ورد بخونیم همه چیز درست شه؟
|
|||
|
|
۲۱:۵۹, ۲۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/تیر/۹۲ ۲۲:۰۶ توسط m.hossein.)
شماره ارسال: #83
|
|||
|
|||
|
به روانشناس و مشاور هم اعتقاد ندارند
(اینو از قلم انداختید)من که میگم بهترین کار ایجاد روابط قوی با پدر و مادر خیلی خوبه اگه باهاشون صحبت کنه این برادر عزیز ما الآن من خیلی راحت با پدرم صحبت می کنم. حتی در مورد مسائل الممنوعه بابام هم با لبخند ملیحی جواب منو میده ( البته اون مسائلی که من میگم زیادم ممنوعه نیست اگه خیلی ممنوعه باشه با آرامش کامل اردنگی لطیفی به من میزنه )اصلا من با ازدواج شما موافق ![]() دلایل(جمع دلیل) اینکه شما الآن نمیتونید ازدواج کنید و اون چیزهایی(جمع چیز ) که سد راهتونه را با ذکر مثال(جمع مثل) و با اولویت توضیح دهید؟(0.25)البته این پست جدی آمیخته به شوخی بوده |
|||
|
|
۲۲:۲۰, ۲۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۲ ۲۱:۲۸ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #84
|
|||
|
|||
|
من بر اساس تجربیاتم (
![]() ) یه پیشنهاد میکنم بهت!اول به طور غیرمستقیم با خودش صحبت کن،اگه دیدی مشکلی نداری کل ماجرا رو روراست به خودش بگو،بعد بگو پات وایسه تا بزرگ شی باش ازدواج کنی!![]() در کل این پیشنهاد من دو وجهه بیشتر نداره ![]() یا طرف میگیرتت به باد کتک،اون وقت دستت میاد دختر جماعت چه مدلین،تا یه مدت دور ازدواج و هر چیزی که مربوط به جنس مخالف باشه خیط میکشی! یا اینکه طرف روشنفکرانه بات برخورد میکنه،کار میرسه به مسائل عشقی و عاشقی. (اگه یه بار تو عمرم جدی بودم همین الانه) از من میشنوی،فعلا از دوران خوش مجردی نهایت استفاده رو ببر! ![]() یا علی |
|||
|
|
۰:۱۴, ۳۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۲ ۰:۴۹ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #85
|
|||
|
|||
|
اوه!!!!
یه لحظه فکر کردم تاپیکو اشتباه اومدم.یعنی از غروب تا الان اینهمه... ! فکر کنم همون بهتر که تاپیک بسته باشه درضمن،کی گفته من به روانشناس اعتقاد ندارم؟ بابا ما تا اومدیم حرفمونو بگیم یهو دیدیم جنجال به پا شد سر قضیه روانشناسی و این حرفا...! اتفاقا تا دو سه روز دیگه قراره با یه روانشناس حرف بزنم... پس شایعه منتشر نکنید خواهشا ! ![]() درضمن،قصد من از دوباره باز شدن تاپیک این بود که افرادی که از قبل حضور پررنگ داشتن بیان و نظرشونو بگن،نه امثال آقای tishtar که هر روز داریم با هم سروکله میزنیم ![]() ![]() به هر حال ممنون... بازهم درضمن،شرایط زندگی هر فرد،نوع تفکرات اون،نوع دید اون به زندگی و آینده هزاران ویژگی دیگه هر فرد با افراد دیگه فرق میکنه که البته به راحتی هم قابل شناسایی نیست.پس لطفا ویژگی های هرشخص خاص رو با همه مساوی ندونید در پاسخ به جناب prestige که همیشه طرفدارم بودن،من هم همیشه طرفدارشونم بله که فکر کردم! البته در طول تاپیک هم یه چیزایی گفته شده...فقط در این حد بگم که برنامه هایی که من دارم کمی فراتر از یادگیری فوتوشاپ هستن که اتفاقا یکیشونو بلدم ،میخوام عملیش کنم،یکیشونو همچنان در حال یادگیری هستم،یکی هم بزودی بهش میرسم،یکی هم فعلا به حال تعلیقه![]() یه سری اطلاعات جدید از افکار خانوادم به دست آوردم.یعنی جدیدا فهمیدم که خانواده من با بخش مذهبی اون دختر کمی مشکل داره،البته خودم هم همینطور (بیخود نیست که میگن تیزهوشم،آخه یه جوری این حرفارو از زیر زبون خانواده کشیدم که خودم هم نفهمیدم چی شد،چه برسه به اونا ![]() ![]() )البته،طبق همون اطلاعات،خانوادم به طور کل اون دختر رو نفی نکردن و به گفته خودشون و همچنین به اعتقاد خودم،چون آدم با اصالت و با خانواده ایه،وضعش از خیلی های دیگه بهتره ![]() و البته یه نکته.به اعتقاد من این مشکل امکان حل شدن داره،به همون دلیلی که در خط بالا گفته شد |
|||
|
|
۳:۴۲, ۳۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #86
|
|||
|
|||
|
تمام خانم ها دوست دارن به کسی تکیه کنن. حداقلش اینه که از خودشون بزرگتر باشه. بعدا از نظر سنی به مشکل نخوری و بگی کسی بهم نگفت
|
|||
|
|
۱۳:۴۰, ۳۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #87
|
|||
|
|||
نقل قول:در پاسخ به جناب prestige که همیشه طرفدارم بودن،من هم همیشه طرفدارشونم یه دونه ولیمه ی عروسی که این حرف ها رو نداره اخوی! ![]() نقل قول:بله که فکر کردم! البته در طول تاپیک هم یه چیزایی گفته شده...فقط در این حد بگم که برنامه هایی که من دارم کمی فراتر از یادگیری فوتوشاپ هستن که اتفاقا یکیشونو بلدم ،میخوام عملیش کنم،یکیشونو همچنان در حال یادگیری هستم،یکی هم بزودی بهش میرسم،یکی هم فعلا به حال تعلیقه سعی کن برنامه هات خیال پردازانه نباشه ، یعنی نره بیشتر تو فازهای آرزو و ... سعی کن خیلی نزدیک باشی ، من خودم مثلا خلاقیت رو دارم ولی اون امکانات(فوتوشاپ) رو در اختیار ندارم تا بالفعلش کنم ، شما هم ببین اگه خیلی نزدیکی یه تکونی بخور ، من همین الان تو سپاه دارم کار می کنم ، الحمدالله یه درآمد بخور نمیری هم می گیرم ، تو هم سعی کن ببین می تونی بری کار کنی؟ آیا با سختی های کار می تونی بسازی؟ من خودم از کار دفتری بدم میاد ولی الان مجبورم ، چون می خوام برای آیندم برنامه داشته باشم ، بتونم فردا راحت کنار بیام. نقل قول:یه سری اطلاعات جدید از افکار خانوادم به دست آوردم.یعنی جدیدا فهمیدم که خانواده من با بخش مذهبی اون دختر کمی مشکل داره، همسرو نه بخاطر جمالش نه زیباییش نه فکرش نه پول باباش ، بلکه بخاطر عقیدش به اسلام بگیر ، من خودم اولین اولیتم برای انتخاب همسر چادری بودنشه ، اگه چادر داشت ، میرم سراغ فاکتور های دیگه و همینجور غربال می کنم ببینم مسلمان حقیقی و معتدل هست؟! خیلی ها بدشون میاد از زن مذهبی چون که زن مذهبی معتدل ندیدند ، متاسفانه عموم زن هایی که خودشون رو مذهبی می دونند ، افراطی هستند ، شوهرداری بلد نیستند ، خیلی دیدم شنیدم مثلا مردی دوس داره همسرش لاک ناخن استفاده کنه ، زن برای این که این کارو نکنه میگه من نماز می خونم وضو میگیرم لاک بزنم!؟!؟!؟ اینه متاسفانه شما دنبال یک زن مذهبی معتدل راستین بگرد که اسلام حقیقی داشته باشه نه اسلام دلبخواهی! نقل قول:البته خودم هم همینطور (بیخود نیست که میگن تیزهوشم،آخه یه جوری این حرفارو از زیر زبون خانواده کشیدم که خودم هم نفهمیدم چی شد،چه برسه به اونا من که خودم سمپادی هستم ، اعتقاد دارم همه ی تیزهوشان تیزهوش نیستند بلکه سخت کوشن! ![]() نقل قول:البته،طبق همون اطلاعات،خانوادم به طور کل اون دختر رو نفی نکردن و به گفته خودشون و همچنین به اعتقاد خودم،چون آدم با اصالت و با خانواده ایه،وضعش از خیلی های دیگه بهتره معیارت اسلام باشه بعد سایر عوامل ، شاید الان چادری نباشه ولی بگی عیبی نداره بعد عقد چادری میشه بزور هم که شده ، ولی اینو بدون تابحال کسی بزور چادری نمیشه ، شاید یه مدت جواب بده ولی یه روز میزاره زمین ، نمیشه اعتقاد تو قلب آدم هاست داداش گلم ، خوب فکر کن همیشه عقل نیست گه گاهی به قلبت رجوع کن... نقل قول:و البته یه نکته.به اعتقاد من این مشکل امکان حل شدن داره،به همون دلیلی که در خط بالا گفته شد زن مسلمان عفیفه محجبه با حیا بگیر همین... |
|||
|
|
۱۵:۰۲, ۳۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۲ ۱۵:۱۱ توسط ELENOR.)
شماره ارسال: #88
|
|||
|
|||
|
دوست گرامی شرائطت هیچ تغییری نکرده ... الان شما شدی 16 ساله مشکل تحصیلیت حل شده؟؟؟ الان آیندت مشخص شده قراره چی بشود؟؟ الان شما مشکل کار حل شده؟؟ الان دید شما به دنیا خیلی تغییر کرده؟؟ هیچ چیزی تغییر نکرده دوست من ... پس چرا دوباره ذهن خودت رو درگیر اما و اگر و شاید می کنی؟؟؟
=============== در ضمن دوست من در آخرین ارسالت قبل از بسته شدن یادت هست چه نتیجه ای گرفته بودی؟؟؟ در چواب پست من چی گفتی شما؟؟؟ نقل قول:آقایون به چی قسم،بحث این تاپیک تموم شدهالان شما بی خیال شدی؟؟؟ فردای تولد 16 سالگیتون آمدید میگید من 16 ساله شدم حالا نظرتون رو بگید یعنی الان دارید صبر میکنید؟؟؟ الان بی خیالید ![]() ![]() ![]() برادر من چرا خودت رو عذاب میدی؟؟؟ گفتنی ها رو همه ی دوستان گفتن ... بعد شما میگویید من بی خیال شدم و فهمیدم باید صبر کنم بعد امروز میاید میگید رفتید یک سری اطلاعات جدید به دست آوردید!!!!!!!!!!!!! خوب برادر من اینکه شما مدام به این موضوع فکر کنی و اطلاعات جمع کنی که اسمش بیخیال شدن و صبر کردن نیست ... این اسمش صبر کردن نیست دوست من ... اسمش می شود زجر دادن خودتون ... بعد باز میاید نظر جمع رو میپرسید ؟؟؟!!! مگه نگفتید بی خیال شما بشیم؟؟؟ |
|||
|
|
۱۷:۴۹, ۳۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #89
|
|||
|
|||
|
برادر،چرا جوش میارید حالا...
![]() آره ، من گفتم تصمیممو گرفتم،الان هم این تاپیک دوباره باز نشده که همون بحث ها باز شه،فقط میخواستم تاثیر عدد سنیو رو افکار بقیه ببینم دیروز هم به ناظر محترم پیام دادم دوباره تاپیکو ببنده ! نقل قول:معیارت اسلام باشه بعد سایر عوامل ، شاید الان چادری نباشه ولی بگی عیبی نداره بعد عقد چادری میشه بزور هم که شده ، ولی اینو بدون تابحال کسی بزور چادری نمیشه ، شاید یه مدت جواب بده ولی یه روز میزاره زمین ، نمیشه اعتقاد تو قلب آدم هاست داداش گلم ، خوب فکر کن همیشه عقل نیست گه گاهی به قلبت رجوع کن...اصلا منظورم به زور نبود ![]() یا حق |
|||
|
|
۱۸:۰۲, ۳۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/تیر/۹۲ ۱۸:۳۶ توسط Mitsonary.)
شماره ارسال: #90
|
|||
|
|||
(۳۰/تیر/۹۲ ۱۷:۴۹)فدايي ولايت نوشته است: برادر،چرا جوش میارید حالا... شما میگی زور نه میدونم منظورت چیه ولی بازهم احتمالش کمه ، من خودم عموم تازه ازدواج کرده همسرشون رو شرط گذاشتند که بعد عقد باید با چادر و حجاب کامل باشند ، ایشون در نگاه اول قبول کرده بودند یه چند سالی هم رعایت کردند ولی امروز همون آش و همون کاسه ، به بهونه ی بچه دار شدن و این که سخته چادر دیگه سر نمی کنند ، شما دنبال یکی باش که باهاش آخرتتو بخری نه این که باعث بشی حق الناس ضایع بشه ، اون دنیا خودت کم مصیبت و مشکل داری یه چنتایی هم بیاد روش... نصیحت دوستانس داداش امیدوارم بهترین همسر رو پیدا کنی و باهاش سروسامون بگیری... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










(اینو از قلم انداختید)



) یه پیشنهاد میکنم بهت!اول به طور غیرمستقیم با خودش صحبت کن،اگه دیدی مشکلی نداری کل ماجرا رو روراست به خودش بگو،بعد بگو پات وایسه تا بزرگ شی باش ازدواج کنی!





![[تصویر: biggrin.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/biggrin.png)
![[تصویر: huh.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/huh.png)