کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح جامع زیارت عاشورا
۲۳:۰۵, ۱۴/تیر/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباعبدالله المظلوم


یک منتظر دو زیارت را باید مهم و حیاتی بداند(حداقل)

زیارت عاشورا و زیارت جامعه کبیره

در این تاپیک میخواهم جامع ترین شرح زیارت مهم عاشورا را به تدریج ارائه کنم

شارح این اثر آیت الله میرخانی هستند که در 51 جلسه سخنرانی کرده اند

اگر شرحی بر جامعه کبیره به همین گستردگی پیدا کردم ارائه میکنم

دوستان خواهشا اول کامل بخوانید و سریع رد نشوید و برای همین کم کم ارسال میزنم که خسته نشوید

پس شروع میکنیم با ذکر نام باب الحسین ابالفضل العباس(علیه السلام)...


[تصویر: 133.png]

*****
بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه
يا ولى العصر ادركنى
پس از حمد و ستايش حضرت باريتعالى و درود بى منتهى بر حضرت خاتم النبيين و دوازده وصى گراميش صلوات الله عليهم اجمعين چنين گويد:
اين بنده حقير سراپا تقصير كه مدتى بود در نظر داشتم كه شرحى بر زيارت عاشورا بنويسم و ضمنا طورى باشد كه در مجالس ‍ هفتگى خودم براى مردم هم گفته شود.
تا اين ايام با سعادت كه مولود حضرت رضا عليه آلاف التحيه و الثناء ميباشد با استمداد از حضرت شروع بنوشتن اينمطالب نمودم ، اميدوارم از بحر مواج كرم آن بزرگوار و آباء و اجداد گرامش و ساير اولاد طاهرين آنحضرت چنانم كه خود آن بزرگواران نظر عنايتى فرموده اين زيارت عاشورا را باتمام رسد و چون اين مطالب در منبر براى مردم گفته ميشود بايد طورى باشد كه بصورت منبر درآمده و مستمع را كسل و ناراحت نكند، بنابراين اگر در بين مطالب ذكر قصص و حكايات و يا مواعظى را نموديم خرده گيرى از ما نشود، اگر چه اين سبك با نوشتن كتاب مخالف است ولى ما بيشتر رعايت جنبه منبرى را نموديم .

مجلس اول : فضيلت زيارت عاشورا

روايت اول
شيخ طوسى در كتاب مصباح المجتهد از ((محمد بن اسماعيل بن يزبع )) و او از ((صالح بن عقبه )) و او از پدرش و او از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: هر كس حسين بن على (ع ) را در روز عاشورا - دهم محرم - زيارت كند و نزد قبر آنحضرت گريان شود روز قيامت خداوند را با ثواب دوهزار حج و دوهزار عمره و دوهزار جهاد ملاقات كند، آنهم ثواب حج و عمره و جهادى كه در خدمت رسول اكرم و ائمه طاهرين عليهم السلام بوده باشد.
راوى ميگويد: عرض كردم فدايت شوم براى كسى كه در شهر يا كشور ديگريست و نمى تواند در آنروز خود را به قبر آنحضرت برساند چه ثوابى خواهد بود؟
حضرت فرمودند: اگر چنين باشد بصحرا يا بالاى بام خانه خود رود و با سلام اشاره به سوى قبر آنحضرت كرده بر لعن قاتلان آنحضرت جديت كند، و بعد دو ركعت نماز بخواند و اينكار را هنگام برآمدن روز قبل از ظهر انجام دهد، آنگاه هم خودش در مصيبت آنحضرت گريه كند و هم اگر ترسى نداشته باشد امر كند تا خانواده او نيز بر آنحضرت گريه كنند و در خانه اش مجلس ‍ مصيبتى برپا كرده و مصيبت حضرت سيدالشهداء را به يكديگر تعزيت گويند. من ضامن ميشوم كسى كه اين عمل را انجام دهد خداوند تمام آن ثوابها را به او عنايت فرمايد.
راوى عرض كرد چگونه يكديگر را تعزيت بگوئيم ؟ فرمود بگوئيد:
اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين تباره مع وليه الاءمام المهدى من ال محمد عليهم السلام .
يعنى خداوند اجر ما را به سوگوارى بر حسين عليه السلام بيفزايد و ما و شما را از خونخواهان او همراه با ولى خود امام مهدى آل محمد عليهم السلام قرار دهد.
آنگاه حضرت فرمودند: اگر ميتوانى آنروز از خانه بيرون مرو كه روز نحسى است و حاجت مؤ من برآورده نمى شود و اگر هم برآورده شود ميمون و مبارك نخواهد بود.
هيچيك از شما در آنروز چيزى در منزل ذخيره نكند كه اگر چنين كرد بركت نخواهد داشت اگر كسى اين دستور را عمل كند ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد با رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى او خواهد نوشت و اجر و ثواب هر نبى و رسول و وصى و صديق و شهيدى كه از ابتداى خلقت دنيا تاكنون در راه خدا مرده يا شهيد شده است خواهد داشت .
روايت دوم
صالح بن عقبه و سيف بن عميرة نقل ميكنند كه علقمة بن محمد ((الخضرمى )) گفت : به امام باقر (ع ) عرض كردم دعايى بمن تعليم فرمائيد كه اگر از نزديك زيارت كردم بخوانم و دعايى كه اگر از دور اشاره به سلام كردم بخوانم .
حضرت فرمودند: اى علقمه هر گاه تو اشاره بسلام نمودى و دو ركعت نماز را خواندى هنگام اشاره به آنحضرت بعد از تكبير اين قول - زيارت عاشورا- را بگو پس اگر تو اين زيارت را خواندى دعا كرده اى بآنچه كه ملائكه زائر حسين دعا ميكنند و خداوند صد هزار هزار درجه براى تو مينويسد و مانند كسى هستى كه با امام حسين عليه السلام شهيد شده و در درجات آنها شركت كرده باشد و براى تو ثواب زيارت هر پيغمبر و رسول و هر زائرى كه امام حسين عليه السلام را زيارت كرده نوشته شود.
بعد از نقل زيارت علقمه ميگويد: امام باقر عليه السلام بمن فرمودند اگر بتوانى هر روز در خانه خود اين زيارت را بخوانى تمام اين ثوابها براى تو خواهد بود.

ادامه مجلس اول در ارسال بعد ان شاء الله
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aryha ، عبدالرحیم ، mohammad reza ، مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، joseffist ، در جستجوی سختی ، Night moans ، یاســین ، m.hossein ، *مهاجر* ، mhvvhm ، Islam ، مجتبی110 ، رضوانه ، fiftynine ، ساقی ، میلاد مسلمی ، مجنون العباس ، help me ، مصطفي مازح7610 ، آیات ، fafa* ، Farzaneh ، SAViOR ، سلیل ، Ali#59 ، Justice Bringer ، عبداللهی ، عشقم کربلا ، 135 ، zahra11 ، محمدهادی ، انتصـار ، mahdy30na ، آفتاب

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۹:۵۸, ۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
خواننده عزيز، امام حسين عليه السلام ميداند كه اگر چند صباحى بگذرد و بنى اميه به اين منوال رفتار كنند، علاوه بر اينكه خاندان آل محمد را از بين ميبرند از اسلام هم اثرى نخواهد ماند، و مسلمانان هم به كلى از بين ميروند، اين بود كه قد علم كرده با شجاعت و رشادت وارد صحنه كربلا شد، پس او علت مبقيه دين جدش گشت و اسلامى را كه بنى اميه ميخواستند برچينند، نگه داشت .
ماءموريت بسر بن ارطاة از طرف معاويه : در كتاب ((كشف الهاويه )) است ما مختصر آن را نقل ميكنيم - كه معاويه ، بسر بن اطارة را با لشكر زيادى به مدينه فرستاد تا براى خليفه خود بيعت بگيرد به او گفت چون وارد مدينه شدى هر يك از شيعيان على را ديدى سرش را ببر و اموالش را به غنيمت بردار و چنان اهل مدينه را بترسان كه گمان كنند يكنفر از آنها باقى نخواهد ماند سپس هر كه در طاعت ما وارد شد دست ازو بردار ولى به شيعيان على سخنان درشت بگو و كار را بر ايشان سخت بگير و در قتل و غارت آنها كوتاهى مكن . آنقدر از آنها بكش تا از طاعت على بيرون رفته و به طاعت ما درآيند.
پس با چهار هزار سوى مدينه شتافت چون نزديك مدينه رسيد مردم از ترس به استقبال او شتافتند ولى جز دشنام و سب چيز ديگرى از او استماع نكردند.
چون وارد مدينه شد در مسجد پيغمبر بالاى منبر رفت و آنقدر بمردم بد گفت كه اهل مدينه گمان كردند همه را خواهند كشت و لذا عده زيادى از مدينه فرار كردند.
چون از منبر به زير آمد اول خانه اى كه آتش زد خانه ابو ايوب انصارى از اصحاب برجسته رسول خدا (ص ) بود. آنگاه شروع به خراب كردن خانه هاى ديگر كرد و اموال آنها را غارت نمود و جماعت كثيرى از آنها را كشت .
بعد از آن به مكه آمد و چنان زياد قتل و غارت كرد كه مورخين به حساب در نياورده اند، با آنكه آنجا خانه امن خداست و حتى حيوانات ، پرنده و چرنده نيز در امان ميباشند.
و چون براى ((نجران )) حركت كرد در راه خود و در آنجا يكنفر از شيعيان على را باقى نگذاشت و همه را گردن زد.
بعدا از جانب صنعا و يمن حركت كرد، عبدالله بن عباس كه از جانب اميرالمؤ منين عليه السلام والى آنجا بود ديد تاب مقاومت در برابر بسر را ندارد ناچار به جانب كوفه حركت كرد و دو پسر خود را به مردى از قبيله بنى كنانه سپرد. چون بسر ملعون وارد شد و كودك ابن عباس را گرفت مرد كنانى پيش دويده گفت اين دو طفل گناهى ندارند براى چه ميخواهى آنها را بكشى اگر ميخواهى آنها را بكشى اول مرا به قتل برسان ، آن ملعون ازل و ابد گفت : چنين خواهم كرد و اول آن مرد كنانى را كشته و سپس آن دو كودك را چون گوسفندى سر بريدند.
زنان بنى كنانه ناله كنان و فريادزنان بيرون دويدند، زنى در ميان آنان گفت بخدا قسم در زمان جاهليت قتل اينگونه اطفال بيگناه را جايز نميدانستند، زوجه عبدالله بن عباس ديوانه وار و فغان كنان از خانه بيرون دويد و گفت اى ظالم بيرحم ، گناه اين دو طفل صغير من چه بود كه آنها را سر بريدى ؟
گفت : به خدا قسم قصد كرده ام كه شمشير خود را از خون شما خضاب كنم ، پس يكى از زنها به زنهاى ديگر گفت متفرق شويد كه اين ظالم شما را خواهد كشت .
بالجمله بسر صد نفر از بزرگان و مشايخ شيعه را به قتل رسانيد و خلقى كثير از طبقات ديگر مردم را به انواع عذاب معذب گردانيد و آنها را كشت .
بعد به قبيله ((همدان )) تاخت و زنهاى آنها را اسير كرده در بازار بمعرض فروش گذارد اين اولين قبيله اى بود در اسلام كه اسير داد، چه سابقه نداشت كه كسى زن مسلمان را اسير كرده و در بازار بفروشد.
خداوند عذاب اين بسر را زياد كند كه اسيرى زن مسلمان را به بنى اميه ياد دارد و لذا آنها هم آل محمد را اسير كرده شهر به شهر گرداندند و كار به جايى رسيد كه در مجلس يزيد خواستند دختر حسين بن على عليهماالسلام را به كنيزى ببرند.
سب على عليه السلام توسط معاويه : اول كسى كه سب اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام را نمود، معاوية بن ابى سفيان لعنة الله عليه بود كه هم خودش آنحضرت را سب ميكرد هم به مردم پولهاى كزافى ميداد تا آنحضرت را سب كنند.
((ابن ماجه )) در ((سنن )) خود نقل ميكند كه چون معاويه به حجاز آمد. سعد بن ابى وقاص نزد او رفت در مجلس اسمى از على اميرالمؤ منين برده شد، معاويه على را سب كرد، سعد بن ابى وقاص در غضب شده گفت : مردى را سب ميكنى كه من خود از رسول خدا (ص ) شنيدم كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه . و شنيدم كه فرمود: يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا بنى بعدى . و نيز شنيدم در روز خيبر فرمود: لا عطين الراية اليوم رجلا يحب الله و رسوله .
((مسعودى )) در ((مروج الذهب )) نقل ميكند كه معاويه وارد خانه كعبه شد و مشغول طواف گرديد، سعد بن وقاص با او بود چون از طواف فارغ شد به سوى ((دارالندوه )) روان گرديده بر سرير خود قرار گرفت و سعد را پهلوى خود نشاند و بعد على را سب كرد. سعد بر خود لرزيد و گفت : اى معاويه مرا پهلوى خود نشاندى كه على را سب كنى ؟ به خدا قسم خصالى در على بن ابيطالب هست كه اگر يكى از آنها براى من بود برايم محبوبتر بود از آنچه كه آفتاب بر آن ميتابيد.
سپس گفت : بخدا قسم كه بعد از اين وارد خانه نشوم كه تو در آن باشى پس برخاست و رفت .
در ((عقدالفريد)) مينويسد كه معاويه به عمال خود نوشت كه على را در منابر لعن كنند، عمال او به گفته اش عمل كردند. ام سلمه براى معاويه نوشت كه شما خدا و رسول را در منابر لعن ميكنيد مگر نميدانيد كه لعن على بن ابيطالب لعن خدا و رسول است ؟ شما على و دوستانش را لعن ميكنيد و من گواهى ميدهم كه خدا و رسول ، على را دوست ميدارند ولى معاويه ابدا به اين نامه اعتنا نكرد.
در جلد دوم الغدير از معجم البلدان ياقوت حموى جلد 5 صفحه 38 نقل ميكند كه على بن ابيطالب رضى الله عنه را در منبرهاى شرق و غرب لعن ميكردند مگر در منابر سجستان كه با بنى اميه عهد كردند كه نبايد كسى را بر منا سجستان لعن كرد و كدام شرف بالاتر و بزرگتر از اين كدام است كه از لعن برادر رسول خدا (ص ) بر منابر شهر خود منع كنند در صورتيكه در مكه و مدينه آنحضرت را لعن ميكردند.
كار سب على عليه السلام را بجايى رساندند كه يكى از تعقيبات نماز خود را سب آن حضرت قرار دارند.
در تاريخ ((ابن عساكر)) و ((خطيب بغدادى )) مينويسد كه ((حرير بن عثمان )) از مسجدى كه نماز ميخواند خارج نمى شد تا على را هفتاد مرتبه لعن كند و همه روزه كارش اين بود.
اسماعيل بن عياش ميگويد: من از مصر تا مكه با اين شخص بودم و همه روزه كارش سب بود. يكبار بمن گفت اين روايتى كه مردم از پيغمبر نقل ميكنند كه فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى .
حق است لكن شنونده غلط از پيغمبر شنيده و خطا در گفته خود نموده است ، گفتم مگر پيغمبر چه فرموده است ؟ گفت : انما انت بمكان قارون من موسى . پرسيدم اين را از كجا روايت ميكنى ؟ گفت از وليد بن عبدالملك شنيدم كه در منبر ميگفت :
خواننده عزيز آيا اين عمل معاويه و بنى اميه موجب هتك حرمت خدا و رسول و اذيت آنان نبود؟ خدا ميفرمايد: ان الذين يؤ ذن الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدلهم عذابا مهينا .
آيا اين معاويه نبود كه بندگان صالح خدا را بدون جرم و گناه به قتل ميرسانيد در صورتيكه خدا ميفرمايد: و من يقتل مؤ منا متعمدا فجزائه جهنم خالد فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعدله عذابا عظيما . ((نساء - 93))
معاويه اولين خليفه اى بود كه شراب خريد و آشاميد و پسرش يزيد اين شرابخوارگى را بحد اعلا رساند و دائم الخمر بود.
پيغمبر (ص ) فرمود: خورنده ، فروشنده و خريدار شراب ملعون ميباشد.
اگر بخواهيم فجايع معاويه را شرح دهيم مثنوى هفتاد من كاغذ ميشود، ما بعضى از آنها را مقدمه جلد اول شرح كافى ذكر كرده ايم به آنجا مراجعه شود.
بالاترين بدى از بديهاى معاويه وليعهد كردن يزيد كه از مردم براى او بيعت گرفت . او هنگام فوتش به يكى از خواص خود گفت من سه گناه بسيار بزرگ مرتكب شده ام حق على را گرفتم .
زن امام حسن عليه السلام را فريب دادم تا شوهر خود را مسموم نمود.
يزيد را وليعهد خود كردم .
يزيد از آن فرزندان جانى خائن مست و ديوانه بيباكى بود كه چشم روزگار نظيرش را نديده است .
معاويه در وصيتش براى يزيد نوشت كه حسين بن على مرد بزرگوار و محترم و مورد توجه تمام مسلمين خاصه نيزد اهل حجاز است ، اگر اهل عراق با او بيعت كردند و او بر تو خروج كرد ظفر مييابد، مبادا با او جنگ كنى كه حق بزرگى از خلافت دارد و مورد توجه مسلمانان است تا ميتوانى با او مسالمت كن .
يزيد در ايام خود دائم الخمر بود، در اوايل خلافتش جماعتى از مدينه نزد او آمدند، در بازگشت به او فحاشى كردند و ميگفتند نزد كسى رفتيم كه اصلا دينى ندارد، شارب الخمر است ، در مجلس او زنهاى رقاصه با دف و طنبور مينوازند و با سگان بازى مى كند.
عبدالله حنظله گفت كه يزيد با مادر، خواهر و دختران خود وطى مينمود و نماز ميخواند.
در مروج الذهب ميگويد: يزيد بوزينه خبيثى داشت كه او را ابوقيس ميناميد، در مجلس منادمه خود او را حاضر ميكرد و در محفل خود متكايى براى او طرح مينمود.
گاهگاهى او را بر گورخرى رام و تربيت شده بود و بر او زين و لگام بسته بودند سوار مينمود و در جلسه سبق مسابقت خيول مينمود، يكروز گورخر سبقت گرفت داود در حاليكه نيزه بدست داشت به حجره يزيد داخل شد، قبايى از ديباى سرخ و زرد در بر كرده بود دقلنسوه اى از حرير ملعون بر سر داشت و گورخر را زينى از حرير احمر منقوش و ملمع به الوان كرده بودند.
يكى از شعراى شام در آنجا بود و اين دو بيت را گفت :
تمسك اباقيس بفضل عنانها
فليس عليها ان سقطت ضمان
الا من راءى القرد الذى سيقت به
جياد اميرالمؤ منين اتان .
اخبار و تاريخ در مذمت يزيد زياد است ، انشاء الله در جاى خودش ذكر خواهيم كرد.
علت جاذبه عمومى نسبت به ابا عبدالله عليه السلام
و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون (ابراهيم 42)
هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است .
در چنين دوران و روزگار تاريكى كه ابرهاى تيره و تار ظلمهاى معاويه و يزيد سرتاسر بلاد اسلامى را فرا گرفته و مردم مسلمان بدبخت را در فشار بيدادگريهاى خود گذاشته بود و هر روز ظلم تازه اى بر مردم تحميل ميشد، شاخص ترين مردم روزگار در صحنه آفرينش بشريت حضرت ابا عبدالله الحسين بن على بن ابيطالب عليه السلام مانند كوه بلندى كه در دلش انواع معادن قيمتى باشد قد بياراست و جان خود و اهل بيتش را در راه خدا و با خون خود و جوانان اصحابش شجره طيبه اسلام را كه بنى اميه قصد خشكاندن آنرا داشتند چنان سيراب كرد كه تا دامنه قيامت خشك نخواهد شد اينست كه حضرتش را ابا عبدالله نام نهادند چه بر گردن همه عالم حق دارد.
اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و اطعت الله و رسوله حتى اتيك اليقين .
گر چه تمام احكام را از نماز و زكات و غيره پيغمبر (ص ) در ميان امت انتشار دارد ولى علت مبقيه آن تا انقراض عالم حسين عليه السلام بود.

الا للحسين حرارة فى القلوب المسلمين لايبرد ابدا .

بدانيد كه از ذات مقدس حسينى در اثر فداكارى آنحضرت آتش عشق و مجتبى دل مردم مسلمان را فرا گرفته كه هرگز تا انقراض ‍ عالم سرد نميشود و هيچگاه الهيش فرو نمى نشيند.
اين جاذبه عمومى بپاس فداكارى امام حسين عليه السلام در راه بقاى دين و برنامه و آدميت است كه اين شخصيت بزرگ در راه آن جانبازى حيرت انگيزى فرمود.
آيا مكتبى دامنه دارتر و عميقتر از مكتب ابا عبدالله الحسين در روى كره زمين وجود دارد؟ آيا دانشگاهى را سراغ داريد كه سيزده قرن بر آن بگذرد و هنوز زنده و شاداب ، مورد قبول خردمندان دنيا قرار گيرد؟
رابطه حسين عليه السلام با مردم عالم مانند رابطه مغز با قلب است ، يعنى خلجان مغزى امام حسين عليه السلام موجب هيجان قلبى مردم مسلمانست ، كه هر كس حسين را شناخت و فهميد كه اين مردم شجاع يگانه چه خدمتى به عالم بشريت نموده از جان و دل تسليم او ميگردد و آتش عشق او در كانون قلبش افروخته ميگردد.
اگر چه بنى اميه حسين بن على عليه السلام را در كربلا شهيد كردند ولى اسم حسين از صفحه روزگار محوشدنى نيست ، بلكه در زواياى قلوب بشريت جاى دارد. قريب چهارده قرن از شهادت او ميگذرد اما هر سال ارادت مردم به آنحضرت بيشتر ميشود و در شهادت او بلكه در تمام سال مبالغ بسيارى براى اقامه عزاى او خرج ميكنند.

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما

يكى از مستشرقين ، حساب كرده ميگويد هر سال بالغ بر دويست و پنجاه ميليون ليره انگليسى خرج عزادارى حسين است غير از درآمد موقوفات آنحضرت .
بايد توجه داشت كه اطلاعات اين شخص منحصر به آفريقا و هند بوده و كشورهاى ايران و تركيه و افغان و عراق و ساير ممالك آسيا را در نظر نگرفته است .
در خود ايران رسم است كه روز عاشورا در تمام آباديها و روستاهاى كوچك و بزرگ برنجى طبخ كرده و مردم را اطعام ميكنند، اين رسم در تمام شهرستانهاى بزرگ و كوچك ايران برقرار است و حتى اگر نفرى يك تومان هم حساب كنيم مسلما بيش از اينهاست سى ميليون تومان مخارج روز عاشوراى حسينى است .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aryha ، رضوانه
۳:۴۱, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار

ثروت اباعبدالله عليه السلام
در ميان ائمه هدى و رهبران طريقه نبوت و ولايت هيچكس به اندازه حضرت اباعبدالله الحسين روحى فداه و پس از آن حضرت اباالفضل العباس در دنيا ثروت ندارد معروفست كه حضرت على بن موسى الرضا داراى ثروت بسيارى است ولى اين عقيده افراد بى اطلاع در مورد دستگاه با عظمت حسينى است بايد حضرت رضا عليه السلام را در درجه سوم محسوب داشت .
در تمام كره زمين هر جا خشكى است و بشر در آنجا مسكن دارد و در ميان آنها شيعه يا مسلمان هست يك قطعه زمين به حضرت حسين اختصاص يافته و وقف آن حضرت و برادرش قمر بنى هاشم مى باشد.
جاى بسى تعجب است كه در تمام دهات ايران اگر مسجدى مى سازند،در واقع به نام امام حسين است چون در موقع عزادارى كه جا ندارد در مسجد عزادارى مى كنند و در تمام سال مانند ايام عزادارى ماءمور نيست .پس واقعا اقامه نماز و باقى ماندن اسم خدا و پيغمبر و دين به واسطه شهادت آنحضرت است اگر بخواهيم نذوراتى را كه در ايام سال شيعه و سنى و يهودى و نصرانى براى دستگاه حسينى مى كنند به حساب آوريم خارج از شماره است .
اكثر جمعيت شام و مصر سنى هستند و اگر شيعه داشته باشند بسيار قليل است معذلك هر سال مبلغ زيادى نذر حضرت زينب خواهر امام حسين عليه السلام مى نمايند مخصوصا در مصر كه قرآن مخدره محل زيارت و مورد احترام عموم و مصريهاست زيرا بعضى ها نقل كرده اند كه قبر آن مخدره در مصر است .
مرحوم در بندى در كتاب اسرار الشهاده خود نقل مى كند كه يكى از متمولين هند كه از محبين اهل بيت بود هر سال روز عاشورا مجلس عزادارى برپا مى كرد و مبلغ كثيرى براى آن حضرت خرج كرده و اطعام فقرا مى نمود چه شبها و چه روزها و چون روز آخر روضه مى شد تمام آن فرشهايى كه در مجلس عزادارى انداخته بود بين فقرا تقسيم مى كرد تا اينكه بعضى از معاندين نزد حاكم رفته و از اين مرد بدگويى نمودند كه اين مرد رافضى هر سال مبلغ هنگفتى خرج عزادارى مى كند.
چون آن حاكم ، معاند اهل بيت بود آن مرد شيعه را احضار كرده به او بدگويى نمود و دستور دارد او را بزنند و اموالش را بگيرند تا از آن پس عزادارى نكند.
تمام اموال او را گرفتند و در نتيجه آن مرد ثروتمند با آبرو، مردى فقير و مسكين شد، چون محرم رسيد خيلى ناراحت و مغموم بود كه چرا امسال مالى در دست من نيست كه صرف عزادارى كنم زن صالحه اى داشت از علت ناراحتى او سؤ ال كرد و چون آن را دانست گفت : ناراحت مباش ما از دنيا فقط پسر جوانى داريم او را ببر و در يكى از شهرهاى دور به عنوان غلام بفروش پولش را بياور تا صرف عزاى حضرت سيدالشهداء كنيم مرد خوشحال شد و خود جوان نيز از صميم قلب پذيرفت .
فرداى آنروز هردو براه افتادند و در يكى از شهرهاى دور پدر، پسر خود را فروخت و با خوشحالى به شهر خود بازگشت و جريان را به زوجه خود گفت در حاليكه از اين ماجرا خوشحال بود و مى خواستند مقدمات عزادارى را فراهم كنند ناگاه پسر وارد منزل شد پدر گفت آيا از مشترى خود فرار كردى گفت : نه پدرجان ولى چون تو مرا فروختى و بازگشتى من در فراق تو گريان شدم آن مرد گفت : چرا گريه مى كنى ، گفتم براى فراق صاحبم چون آقاى مهربانى بود و با من خوبى مى كرد گفت : او صاحب تو نبود بلكه او پدر و تو فرزند او هستى گفتم : شما خودت را معرفى فرمود: من همان كس هستم كه هر سال پدرت مبالغى در عزاى من خرج مى كند من همان كسى هستم كه با لب خشكيده مرا شهيد كردند ناراحت مباش من تو را به پدر و مادرت خواهم رساند.
به آنها بگو كه به همين زودى حاكم اموال شما را خواهد داد بلكه اضافه تر از آن چه گرفته مى پردازد و احسان و احترام زيادى نسبت به شما خواهد نمود در حاليكه اين اين جملات را مى فرمود ناگاه ديدم كه درب منزل هستم .
در همين هنگام در خانه را زدند كه حاكم شما را احضار كرده فورا بيائيد.
چون وارد محضر امير شدند احترام زيادى به آنها كرده و معذرت خواهى نمود و اموال آنها را به اضافه هدايايى از سوى خود به آنها داد و گفت : خواهش ميكنم كه هر سال اقامه عزادارى بكنيد، من نيز هر سال ده هزار درهم بشما ميدهم تا در عزادارى شما شركت كرده باشم ، من و اهل خانه ام همگى شيعه و حسينى شديم زيرا خود آن امام مظلوم نزد من آمده فرمود:
چرا كسى را كه براى من عزادارى ميكند اذيت ميكنى ؟ تمام اموالى كه از او گرفته اى بايد باورد كنى و از او بخواهى كه از تقصيرات تو در گذرد و اگر چنين نكنى به زمين امر ميكنم كه تو و اموالت را فرو برد.
اكنون اى مرد، از تقصيرات من در گذر و مرا عفو كن كه من توبه كردم بواسطه اين امام هدايت شدم و حمد الهى را ميكنم كه به صراط مستقيم رسيدم . اين مسلم است كه پيغمبر خدا فرمود: انا على ابواه مده الامة . من و على پدران اين امت هستيم .
در اين روايت قيد امت شده است ، پس شامل ساير امم نمى شود ولى ابا عبدالله پدر همه بندگان خداست چه همانطور كه گفتيم شهادت آنحضرت براى عالم بشريت سودمند بود نه فقط اسلام بلكه تمام موجودات علاقه و محبت خاصى به آنحضرت دارند كه بر آنحضرت ميگريند و انشاء الله در مباحث بعدى موضوع گريه موجودات عالم بر آنحضرت را كاملا شرح خواهيم داد.

3 - معرب سيستان


ادامه دارد...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aryha ، رضوانه
۱۵:۵۹, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
مجلس پنجم : شرح لفظ يابن رسول الله

نزد شيعه اثنى عشرى كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام دو فرزند بزرگوار پيغمبرند ولى چون بعضى از اهل سنت و جماعت مخالف اينموضوع ميباشند لذا بايد اينمطلب را با ادله اى كه نزد آنها معتبر است ثابت كنيم ، دليل از قرآن و نيز اخباريست كه شيعه و سنى در كتب معتبر خود نقل كرده اند.
آيه اول : در اثبات اينكه حسنين اولاد پيغمبرند
حقتعالى ميفرمايد: فمن حاجك فيه من ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين . ((آل عمران - 61))
در آيات قبل از اين آيه شرح حال حضرت عيسى آمد. نصاراى نجران اعتراض كردند كه اى محمد چرا عيسى را دشنام ميدهى و نام بندگى بر او مى نهى ، زا تو پسنديده نيست . حضرت رسول فرمودند: پناه ميبرم از اينكه نام عبدالله بر عيسى دشنام باشد او بنده اى است كه از طرف خدا بسوى خلق فرستاده شده و اينكه شما نصارى او را پسر خدا ميدانيد اشتباه است . بزرگ رؤ ساى نجران غضبناك شده گفت : هرگز ديده اى كه فرزندى بى پدر خلق شود؟ حقتعالى اين آيه را فرستاد كه :
ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون . ((آل عمران - 59))
شما خلقت حضرت آدم را از خاك قبول داريد و به نظر شما بعيد نميآيد، پس چرا استعباد ميكنيد كه عيسى بدون پدر از خون خلق شود، حضرت آدم كه نه پدر داشت ، نه مادر، ولى عيسى كه مادر داشت پس قصه خلقت آدم عجيب تر از خلقت عيسى ميباشد.
بعد از اين بيان حقتعالى ميفرمايد: فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم .
پس هر كه از نصارى در باب عيسى با تو خصومت و مجادله نمايد، و از ضلالت و جهالت بر نگردد و بر اعتقاد خود مصر باشد بعد ما جائك من العلم . پس از آنكه آيات و بيناتى بر تو آمد كه موجب علم و يقين توست بر اينكه عيسى برگزيده خدا بر خلق است . فقل تعالوا ابنائنا و ابنائكم پس به آنان بگو كه براى مباهله پسران خود را بياوريد، ما هم پسران خود را ميآوريم و نسائنا و نسائكم ما زنان خود و شما زنان خود را بياوريد و انفسنا و انفسكم ما كسانى را كه از غايت نزديكى بما مثل خود ما ميباشند ميآوريم و شما هم نزديكان خود را كه به همين قسم باشند بياوريد ثم نبتهل پس لعنت كنيم بر آنكه دروغ ميگويد فنجعل لعنة الله على الكاذبين لعنت خدا را براى دروغگو قرار دهيم .
صلح نصاراى نجران با پيغمبر
در كتب تفسير شيعه و سنى نقل شده كه چون اين آيه نازل شد، حضرت رسالت نصاراى نجران را طلبيد و فرمود هر چند من بر حجت و دليل ميافزايم شما بر عناد و منازعه ميافزائيد اكنون بيائيد بمباهله مشغول شويم تا حقتعالى محق را از مبطل و صادق را از كاذب ممتاز گرداند، ايشان گفتند امروز ما را مهلت بده تا بمنزل رويم و با يكديگر در اين امر مشورت كنيم بعد هر چه مصلحت باشد به آن عمل نمائيم .
چون بمنزل رفتند ((عاقبت )) كه صاحب راى و عالم ايشان بود آنها را نصيحت كرد كه با يكديگر كمابره مكنيد و اشخاص منصفى باشيد زيرا بر شما ظاهر شد كه محمد پيغمبر خداست .
اسقف از جمله ايشان بود گفت : اى قوم اگر محمد فردا با عامه اصحاب خود بيرون آمد هيچ انديشه نكنيد و با او مباهله نمائيد كه او بر حق نيست و اگر با خواص اقرباء خود بيرون آيد از مباهله او حذر كنيد و بدانيد كه او پيغمبر بر حق است .
روز ديگر صحابه در مسجد جمع شدند و هر كدام توقع داشتند كه رسول خدا او را حاضر كند. آنحضرت فرمود: حقتعالى بمن فرموده كه ار خواص اقارب و زنان و مردان و كودكان خود را ببرم كه بدعاى ايشان عذاب نازل سازد پس دست اميرالمؤ منين را گرفت و حسن و حسين از پيش روى او ميرفتند و فاطمه در عقب ايشان و حضرت به آنها فرمود من دعا ميكنم شما آئين بگوئيد.
اسقف گفت اينها كيستند كه با محمد آمده اند، گفتند: آن جوان پسرعم و داماد و آنزمان دخترش و آن كودكان دخترزادگان اويند. اسقف با ترسايان گفت ببينيد چگونه اميدوار بكار خود است كه فرزندان و خواص خود را بمباهله آورده است . بخدا اگر او خونى در اين باب داشت هرگز ايشانرا اختيار نميكرد و از مباهله حذر مينمود مصلحت نيست كه ما با او مباهله كنيم اگر از خوف قيصر روم نبود من باو ايمان ميآوردم ، حال بايد با او مصالحه كنيم بر هر چه او خواهد و بعد كه بشهر خود مراجعت كرديد فكر كنيد تا صلاح خود را در چه مى بينيد.
آن جماعت گفتند راى ما راى توست ، پس اسقف خطاب به آنحضرت گفت ما با شما مباهله نمى كنيم ولى مصالحه مينمائيم .
رسول خدا (ص ) بر دو هزار حله از حله هاى عراقى با آنها مصالحه نمود كه قيمت هر حله چهل درهم و اگر زياد و كم باشند قيمت آنرا حساب كنند كه هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب بدهند بعلاوه سى زره آهنى و سى نيزه و سى اسب بپردازند تا بر دين خود باشند و مسلمانان با آنها جنگ نكنند.
صلح نامه اى باين مضمون نوشتند و رفتند ((عاقب )) و ((عبدالمسيح )) در بين راه بآنها گفتند والله ما و شما ميدانيم كه محمد پيغمبر مرسل است و آنچه ميگويد از نزد خداست بخدا هيچكس با هيچ پيغمبرى ملاعنه نكرد مگر آنكه مستاصل شد و از كوچك و بزرگ آنان يكى از زنده نماند، اگر شما مباهله ميكرديد هلاك ميشديد و بر روى زمين هيچيك از نصارى باقى نمى ماندند بخدا قسم كه من ايشان را نگاه كردم و رويهايى ديدم كه اگر از خدا ميخواستند كه كوهها از مواضع خودش زائل شود البته ميشد.
بعد از مراجعت ايشان پيغمبر خدا (ص ) فرمود: قسم به آن خدايى كه جان محمد در قبضه قدرت اوست اگر اينها با من مباهله ميكردند حقتعالى ايشانرا بصورت بوزينه و خوك مسخ ميكرد و آتش بر ايشان فرو ميريخت و همگى اهل نجران حتى مرغان بر درختهاى ايشان هلاك ميشدند.
بنابر نقل طنطاوى و روح البيان اين جماعت نصارى نحران 60 نفر سواره بودند كه چهارده نفر از اشراف و سه نفر آنها از اكابر قوم بودند كه يكى امير و اشمس ((عبدالمسيح )) و ديگرى مشاور صاحب راءى آنها بود كه به او سيد ميگفتند و اسم او ((الايهم )) ((وسومى )) ((حبر)) و اسقف آنها كه اشمس ((ابوحارثه بن علقمه )) بود.
سلاطين روم به ابوحارث خيلى اهميت ميدادند و بواسطه علم و اجتهادى كه در دين نصارى داشت از او تجليل ميكردند و امپراطور روم براى او كنيه هايى بنا كرده بود.
چون اين جماعت از نحران حركت كردند ابوحارث برقاطرى سوار بود و پهلوى او هم برادرش ((كزربن علقمه )) سوار بود، در بين راه قاطر ابوحارث بر زمين خورد كرز ببرادرش گفت برادر صدمه اى به تو نرسد و هلاك تو بعد از هلاكت رسول خدا باشد، ابوحارث گفت مادرت هلاك شود اين چه حرفيست كه ميگويى بخدا قسم اين پيغمبريست كه ما انتظار او را داشتيم . كرز گفت پس ‍ چرا باو ايمان نمى آورى در صورتيكه ميدانى او پيغمبر است .
گفت بجهت اينكه سلاطين عطايا و اموالى بما ميدهند و اكرامهايى ميكنند كه اگر ما به محمد ايمان آوريم تمام اين اشياء و اموال را از ما ميگيرند.
اين حرف در قلب كرز خيلى اثر كرد و پنهان ميداشت تا مسلمان شد.
بارى اين جماعت وقتى بمدينه رسيدند بعد از نماز عصر در مسجد پيغمبر خدمت آنحضرت آمدند با صورتهاى خوب و لباسهاى فاخر.
اصحاب پيغمبر قصد داشتند كه نگذارند آنها داخل شوند، لكن پيغمبر آنها را از اين عمل منع فرمود و آن جماعت را بطرف خود خواند آن سه نفر كه امير و سيد اسقف باشند با رسول خدا صحبت كردند گاهى ميگفتند عيسى خداست و گاهى مى گفتند پسر خداست و گاهى مى گفتند ثالث ثلثه است و دليل آنها بر خدا بودن عيسى بدون پدر آمدن آنحضرت بود و دلايل ديگر اينكه :
((يحيى الموتى )) و تبرى الاكمه و الا برص (( و تخلق من الطين كهيه الطير)) و فنتنفخ فيها و (( فتكون طيرا)) از اين آيه مباركه و بيان مفسرين چند مطلب مهم براى حقانيت شيعه اثبات ميشود.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، Aryha
۲۳:۱۹, ۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #14
آواتار

اول - اثبات حقانيت رسول اكرم (ص )
كه اگر ذى حق نبود جراءت مباهله نمى نمود و علماء بزرگ مسيحى از ميدان مباهله فرار نميكردند لذا در آيه فرمود: فمن حاجك فيه من ما جائك من العلم ، يعنى بعد از آنكه شما علم به حقانيت و پيغمبرى خود دارى مباهله را با نصارى شروع كن .
دوم - اثبات اينكه حسنين فرزندان رسول خدا (ص ) هستند.
اجماع مفسرين بلكه جميع امت بر اينست كه مراد از ابنائنا حسين و حسن عليهماالسلام ميباشند ابوبكر رازى گفته اين آيه دليلست كه حسن و حسين پسران رسول خدا (ص ) هستند و پسر دختر شخص حقيقتا پسر اوست و اخبار عامه و خاصه هم بر اين مدعا گواه است .
حافظ ابونعيم و ابن حجر در صواعق و طبرانى در ترجمه حالات حضرت امام حسن (ع ) و جمعى ديگر از علما عامه از خليفه عمر بن خطاب نقل ميكنند كه گفت :
انى سمعت رسول الله يقول كل حسب و نسب فمنقطع يوم القيامة ما خلاجسى و نسبى و كل بنى انثى عصبتهم لابيهم ماخلا بنى فاطمة انا ابوهم و انا عصبتهم .
يعنى شنيدم از رسول خدا (ص ) كه فرمود هر حسب و نسبى روز قيامت قطع ميشود مگر حسب و نسب من و عصبته هر اولاد دخترى از جانب پدر است مگر اولاد فاطمه من پدر و عصبته آنها مى باشم .
خطيب خوارزمى و احمد بن حنبل و سليمان بلخى حنفى در - ينابيع المودة - با مختصركم و زيادى در الفاظ نقل ميكنند كه رسول اكرم (ص ) فرمودند:
((ابناى هذان ريحانتاى من الدنيا ابناى هذان امامان قاما او قعدا .
يعنى دو فرزند من حسن و حسين ريحانه دنياى منند و هر دو فرزندان من امامانند خواه قائم به امر امامت و خواه ساكن و قاعد باشند.
در خبر است كه محمد بن حنيفه روزى در صفين جنگ نمايانى كرد، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود:
اشهد انك ابنى حقا. گواهى ميدهم كه به حقيقت پسر منى گفتند يا اميرالمؤ منين حسن و حسين نيز فرزندان تواند فرمود: هما ابنا رسول الله .
اشكال : بعضى از علماء اشكال نموده اند كه مقصود از مباهله همراه بردن منسوبين بوده است از اينجهت حسنين را همراه خود برد و اين حسنين فضيلتى نمى شود چه آنها طفل بودند و اطفال موصوف به فضيلت نباشند.
جواب - اولا اگر از مقصود مباهله فقط همراه بردن منسوبين باشد و مراد فضيلت باشد و مراد فضيلت نباشد بايستى كه حضرت رسول (ص ) عباس و عقيل را با خود ببرد زير آنها مسن تر از اميرالمؤ منين و حسنين عليهم السلام بودند پس نبردن آنها و بردن على و حسنين عليهم السلام كاشف از اينست كه در مباهله مقصود همراه بودن افضل منسوبين بوده نه كسى كه با آنحضرت نسبت داشته باشد.
ثانيا: قضيه مباهله رسول با نصارى نحران در سال دهم هجرت بوده و حضرت حسنين در آن تاريخ مميز و در حد رشد و عرفان بودند هر چند كه بالغ شرعى باشند و در اول اسلام احكام دائر مدار بلوغ نبوده بلكه دائر مدار تميز بوده است چنانچه خود علماء عامه اينرا نقل كرده اند.
ثالثا: اينكه گفته اند اطفال داراى فضيلت نيستند بر خلاف قرآن و اخبار است چه در قرآن در باره عيسى بن مريم چند ساعته ميفرمايد: انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا . پس وقتى طفل ساعته ممكنست داراى مقام نبوت و فضيلت باشد چگونه طفل مميز داراى مقام و فضيلت نيست .
و يا در خبر است كه حضرت يحيى در كودكى به بيت المقدس آمد و عباد و رهبانان را ديد كه پيراهنهايى از مو پوشيده و كلاههايى از پشم بر سر گذاشته و زنجيرهايى در گردن كرده و خود را به ستونهاى مسجد بسته اند چون اين جماعت را مشاهده نمود نزد مادرش ‍ رفته گفت : اى مادر براى من پيراهنى از مو و كلاهى از پشم بباف تا به بيت المقدس بروم و عبادت خدا را بكنم و با عباد و رهبانان باشم ، مادر گفت : صبر كن تا پدرت پيغمبر خدا بيايد و با او مصلحت كنيم چون حضرت زكريا آمد سخن يحيى را نقل كرد زكريا گفت : اى فرزند چه چيز باعث شد كه چنين اراده اى كنى ، تو هنوز طفل و خردسالى . حضرت يحيى گفت : اى پدر مگر نديده اى كه از من خردسالتر شربت ناگوار مرگ را چشيده اند؟
آنگاه زكريا بمادر يحيى گفت آنچه ميگويد برايش انجام ده پس مادر كلاه و پشم و پيراهن مويين براى او بافت و يحيى پوشيده به بيت المقدس رفت و با عباد مشغول عبادت شد تا اينكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد روزى به بدن خود نظر كرد و گريست ، خطاب الهى باو رسيد كه اى يحيى آيا گريه ميكنى از اينكه بدنت كاهيده شده و بعزت و جلال خودم سوگند اگر يك نظر به جهنم كنى پيراهن آهنى خواهى پوشيد حضرت يحيى آنقدر گريست كه از بسيارى گريه رويش مجروح شد كه دندانهايش پيدا شد چون اينخبر بمادرش رسيد با زكريا نزد او آمدند و عباد بنى اسرائيل اطراف او جمع شده به او گفتند از بسيارى گريه روى تو چنين مجروح و كاهيده گشته است . گفت تا حال باخبر نشده بودم .
مادر نمدى تهيه كرد بصورت او نهاد كه دندانهاى او را پوشانيده و اشك چشم را هم جذب مينمود تا آخر روايت كه مفصل است .
مقصود از نقل اين روايت اين بود كه طفل و بچه خردسال هم ممكنست داراى فضيلتى باشد، يحيى پدرش زكريا بود، اما حسنين پدرشان اميرالمؤ منين و جدشان پيغمبر و مادرشان فاطمه زهرا بود پس حسنين گذشته از فضيلت شخصى فضيلت خانوادگى هم داشته اند.
وحى كودك : از جمله اطفالى كه در دنيا داراى فضيلت شايانى بودند داستان وحى كودك است كه بين ملت يهود شهرت دارد.
مرحوم ملا محمدرضاى جديدالاسلام كه از مراجع بزرگ روحانيت يهود بود، پس از تاءمل به آئين مبين اسلام مشرف گشت . او در كتاب رداليهود كه موسوم به منقول رضايى و بزبان عربيست چنين مينويسد:
بر حسب آنچه علماى يهود در مقدمه كتاب وحى كودك نگاشته اند يكى از علما بنى اسرائيل بنام ((ربى پنجاس )) كه به زهد و پاكى معروف خاص و عام بود با زنش راهيل كه وى نيز از زنان پاك سيرت دوران خود بود زمانى چند در آرزوى فرزندى صالح و برومند دست نياز بسوى پروردگار دراز داشتند تا اينكه حقتعالى دعاى آنان را به هدف اجابت رسانيده كودكى بنام ((لحمان حطوفاه )) به آنان مرحمت فرمود.
اين كودك هفتاد سال قبل از بعثت پيغمبر ما چون چشم به اينجهان گشود سخنانى گفت كه پدرش برآشفت و گفت خاموش باش از آن هنگام مدت دوازده سال كودك ديگر سخنى نگفت ، مادر از اين خاموشى ناگهانى طفل بسى آزرده خاطر شد تا جايى كه به مردن وى راضى شد گاه و بيگاه با شوهر ميگفت ايكاش اين طفل بدنيا نيامده بود، شوهرش باو ميگفت اگر اين كودك زبان گشايد سخنانى خواهد گفت كه موجب بيم و هراس مردم شود. از زن اصرار و تكرار و از شوهر انكار تا بالاخره مرد پذيرفت و پيش از آنكه زبان بدعا گشايد بگوش طفل گفت فرزند عزيز آنچه خواهى بگوى ولى مجمل و مرموز تا كسى بمقاصد تو آگاه نگردد.
مرد دعا كرد و دعايش به هدف اجابت رسيد و طفل پس از دوازده سال خاموشى زبان گشود و جملاتى كه بنام كتاب وحى كودك است بيان نمود.
آيات اين كتاب به اندازه اى سربسته و نامفهومست كه حتى علما و مفسرين و اهل لغت عبرى را دچار حيرت و مشقت فراوان نموده و حتى آيات هفتگانه كه بحروف ((ج ،ه ، ز، ح ، ط،ى ،ك ،)) آغاز شده بطور كلى در بوته اجمال مانده و معناى روشن و درستى براى آنها نيافته اند و ازينرو نه علماء يهود شرحى بر آنها نگاشته اند و نه علامات و بشارات روشنى كه راجع به پيغمبر اسلام گفته قبول كرده اند بلكه مربوط بشخص نامعلومى دانسته اند و لذا اين كتاب را در دسترس هر كس قرار نميدهند.
وحى كودك بشاراتى كامل و در عين حال مرموز از طلوع بعثت پيغمبر و بعضى از علائم ولادت و برخى از معجزات و جنگها و اندكى از كردار و رفتار آنحضرت و بعضى از علائم آخرالزمان و رجعت و اشاراتى بشخصيت حضرت حجة بن الحسن العسكرى عليه السلام و مختصرى از واقعه جانگداز عاشوراى حضرت حسين (ع ) را پيشگويى كرده است .
پس اينكه عامه ميگويند طفل خردسال داراى فضيلت و اهميتى نميباشد خلافست بلكه بسيارى از كودكان داراى مقاماتى بوده اند.
بعلاوه روايات بسيارى از شيعه و سنى رسيده كه پيغمبر (ص ) فضايل و مناقب اين دو كودك را بيان فرموده اند و بعضى از آنها را بعدا ذكر خواهيم كرد.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحیم ، Aryha
۱۳:۱۰, ۴/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #15
آواتار

نكته تقديم ابناء و نساء در آيه مباهله
((زمخشرى )) در كشاف ميگويد: خصوصيت پسران و زنان و مقدم داشتن آنها را بر انفسنا دليل است كه نزديكترين اشخاص بانسان زنان و فرزندان ميباشند و گاه ميشود كه انسان جان خود را فداى آنان مينمايد و براى حفظ آنان خود را در مهلكه جنگ و جدال مى اندازد، باينجهت اعراب زنان و فرزندان خود را در جنگها ميبردند تا از فرار كردن مصون باشند.
نكته ديگر در مقدم داشتن ابناء و نساء بر انفسنا اينست كه زحمات پيغمبر و دين و قرآن او بواسطه اين دختر و دو پسر بايد تا قيامت باقى بماند چه اگر فاطمه و حسنين نبودند نسل امامت قطع ميشد و نبوت بدون ولايت نتيجه اى براى خلق نداشت .
قبلا گفتيم كه علت مبقيه دين حسين (ع ) بود پس چون دين و قرآن و اسم اين پيغمبر بايد بواسطه اين دختر و دو فرزند او در صفحه روزگار بماند، لذا خدا آنها را مقدم براسم پيغمبرش نمود.
بنابر گفته زمخشرى ، حسن و حسين براى پيغمبر خلقند و از همه كس اتصالشان بآنحضرت بيشتر است و اهتمام آنحضرت در حفظ ايشان از همه كس زيادتر بود. خيلى جاى تعجب است كه بگويند بردن حسنين بمباهله فضيلتى براى آنها نميشود.
پس معلوم شد كه حسن و حسين پسران پيغمبرند و بهترين دليل لفظ ابنائناست چون شيعه و سنى معتقدند كه در روز مباهله پيغمبر حسن و حسين را آورد و مراد از نسائنا دختر گرامى اش فاطمه و مراد از نفسنا ابن عم و دامادش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است .
سوم ، انفسنا و اثبات خلافت على عليه السلام
اين آيه مباركه كه صريح است كه در بين جميع صحابه پيغمبر، على عليه السلام افضل از همه بوده كه خداوند متعال او را نفس رسول الله (ص ) خوانده است ، بديهى است كه مراد از انفسنا نفس شخص حضرت محمد خاتم الانبياء (ص ) نيست زيرا كه دعوت اقتضاى مغايرت دارد و انسان هرگز ماءمور نميشود كه خود را بخواند، پس بايد مراد دعوت ديگرى باشد كه بمنزله نفس پيغمبر است و باتفاق جميع مفسرين شيعه و سنى مراد از نفس على (ع ) است .
اينكه ميگوييم على (ع ) اتحاد نفسانى با رسول خدا داشته اتحاد مجازيست نه حقيقت و مراد تساوى روح و كمالات است نه جسم و مسلما على (ع ) در جميع فضايل و كمالات و صفات با رسول اكرم مساوى بوده است . الا ما خرج بالنص و الدليل .
دلالت آيه بر همينمطلب بنحويست كه فخر رازى با آن تعصبى كه در آيه و حديث غديرخم اعمال داشته در اينجا اظهار حق و بيان واقع نتوانسته خوددارى كند و ميگويد اين آيه شريفه از براى شيعه دليل بر افضليت اميرالمؤ منين است بر جميع انبياء و اولوالعزم و غيراولوالعزم زيرا خداوند على بن ابيطالب را به نفس پيغمبر تعبير فرموده است . واضح است كه اتحاد دو شخص در ذات غيرمعقول خواهد بود پس لابد بايد مراد از آن اتحاد در مماثلت و مشابهت تامه در صفات و كمالات نفسانى باشد از علم و عصمت و طهارت و رحمت و عفت و كرم و شجاعت و زهد و عبادت و جوانمردى و فتوت و غير اينها كه از صفات كمال حضرت بنويست و شبهه اى نيست كه از جمله صفات آن سرور برترى بر تمام انبياء و رسل است و حضرت اميرالمؤ منين بعد از آنكه به نص آيه شريفه بمنزله نفس حضرت رسول خدا (ص ) ميباشد پس بايد مانند آنحضرت افضل از ساير انبياء و رسل باشد.
نيشابورى هم در اينمقوله از فخر رازى متابعت كرده و در تفسر خود گفته : لا يزال و يمكن للفراضة ان يستد لوابا فضيلة على (ع ) على الانبيا بل على اولى العزم لان النبى (ص ) افضل و اكمل من الانبيا و قدسماه تعالى نفس النبى و لا نعنى لهذه التسمية الا المشابهة و المماثلة فاذا يكون افضل و اكمل من الانبياء .
پس از لفظ معلوم ميشود تمام كمالات پيغمبر در على بوده ، مثلا پيغمبر عصمت داشته على هم داشته ، مقام على پيغمبر را على هم داشته و از جمله صفات رسول خدا (ص ) به نص آيه شريفه النبى اولى بالمومنين من نفسهم است كه آن بزرگوار اولى به تصرف در جميع امور دين و دنياى كافه مردمست پس بايد بمقتضاى آيه شريفه مباهله كه بمنزله نفس پيغمبر است بعد از پيغمبر اولى به تصرف در جميع امور امت ، در دين و دنيا و آخرت ايشان باشد. بعضى از جهال ضلال در اين تمسك و استدلال كه از براى خلافت على (ع ) شده چند مناقثه كرده اند.
اول : اينكه لازمه اين استدلال كه مماثلت حضرت اميرالمؤ منين با حضرت سيدالمرسلين در جميع صفات باشد اينست كه آنحضرت بعد از خاتم النبيين پيغمبر باشد.
جواب : آيه شريفه : و ما كان محمد با احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين و حديث شريف نبوى كه فرمود: يا على انت بمنزلة هارون و موسى الا انه لا بنى بعدى كه از روايات عامه يكصد روايت و از روايات خاصه هفتاد روايت وارد شده چنانكه سيد بحرينى در غاية المرام متعرض شده است و در نزد فريقين از متواترات لفظيه ميباشد اين صفت را از آنحضرت استثنا مينمايد.
در تفسير عطا و كتب فردوس شيرويه ديلمى و خصايص نطنزى و ديگرانست كه رسول خدا به زيدبن حارثه فرمود: على كنفسى لافرق بينى و بينه الاالنبوة فمن شك فقد كفر . على مانند خود منست جز نبوت فرقى بين من و او نيست پس كسى كه در اينموضوع شك كند حتما كافر است .
صاحب وسيله يكى از علماء بزرگ عامه است از عايشه روايت كرده كه روزى جناب رسول خدا (ص ) بعضى از صحابه را ياد نمود ولى درباره على ساكت بود و سخنى نفرمود، فاطمه عرض كرد اى پدر تعريف بعضى را نمودى ولى درباره على هيچ نگفتى حضرت فرمود: اى فاطمه ، على جان منست آيا ديده اى كه كسى مدح خود را بيان كند؟
ابن جبر در كتاب نخبه گفته كه : نسل رسول الله عن بعض الناس فقال فيه ما قال له فى على فقال انما سلنى عن الناس و لم تسئلنى من نفسى و على نفسى و در بعضى روايات فرمود: على بمنزله روح من است .
دوم : مناقشه نموده اند كه مراد از انفسنا ممكن است خود پيغمبر و ايراد صيغه به لفظ جمع براى تعظيم و تشريف باشد مثل آيه : انا نحن نزلنا الذكر.
جواب : لازمه چنين ادعايى اينست كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) داخل در اشخاصى نباشد كه پيغمبر با آنها مباهله كرد چه بعد از آنكه داخل در انفسنا نشد قطعا داخل در ابنائنا و همچنين نسائنا نيست و لازمه اين حرف خارج بودن آنحضرت از مباهله است و اين منافى با اخبار طرفين و اجماع فريقين است .گفتگوى ماءمون با حضرت رضا عليه السلام در آيه مباهله
در بعضى از كتب نقل نموده اند كه وقتى ماءمون از حضرت رضا (ع ) سئوال كرد كه دليل بر خلافت جدت على (ع ) چيست ؟ حضرت فرمود: آيه انفسنا.
ماءمون عرض كرد: لولا نسائنا؟ حضرت در جواب فرمود: لولا ابنائنا.
چون ماءمون دليل بر خلافت اميرالمؤ منين (ع ) خواست حضرت رضا (ع ) فرمود: لفظ انفسنا كفايت ميكند چون خداوند على (ع ) را بمنزله نفس پيغمبر قرار داده و كسى كه بمنزله نفس پيغمبر باشد از ديگران در خلافت اولى است .
ماءمون گفت : اين بيان شما صحيح است . اگر در لفظ نسائنا در آيه نبود چون به قريبنه نسائنا ما مى فهميم كه مراد از انفسناء رجائنا است و حاصل مفاد آيه اين ميشود: قل تعالوا رجالنا و انسائنا در اينصورت على داخل در مردان صحابه است و ديگر فضيلتى براى على باقى نمى ماند چه خدا ميفرمايد: يكى از مردان صحابه را بياور، پيغمبر هم على را با خود بمباهله برد پس خلافت على (ع ) ثابت نشد.
حضرت فرمودند: اين اشكال زمانى صحيح است كه لفظ ابنائنا در آيه شريفه نباشد چه با بودن اين لفظ اشكال تو بيمورد است زيرا بنابر قول تو كه مفاد آيه ميشود: قل تعالوا رجالنا و نسائنا لفظ ابناء در رجال موجود است و احتياجى بگفتن ابناء نيست ، پس اين لفظ را خدا بى جهت گفته است ، پس ما به قرينه ابنائنا مى فهميم كه مراد از انفسنا رجالنا نيست و همان انفسنا ميباشد كه على (ع ) باشد.
-----------------------------------------------

1 - در معجم البلدان گويد:
نجران فى مخاليف اليمن من ناحية مكة الى ان جابر قال ، قال رسول الله (ص ) لاخرجن اليهود و النصارى عن جزيرة العرب حتى لا ادع فيها الا مسلما قال فاخرجهم عمر و انما اجاز عمر اخراج اهل نجران و هم اهل صلح و عن سالم بن ابى الجعد قال جاء اهل نجران الى على رضى الله عنه فقالوا شفاعتك بلسانك و كتابك بيدك اخرجنا من ارضنا فردها اليناضيعة فقال ياويلكم ان كان عمر رشيد لامر فلا اغير شئياصغه . و نجران موضع على يومين من الكوفة فيما بينها و بين قاسط على الطريق يقال ان نصارى نجران لما اخرجوا اسكنوا هذا الموضع و سمى باسم بلدهم .
2 - رجال بزرگ از اعيان علماء و مفسران عامه و فخر رازى و ثعلبى در تفسيرشان و قاضى بيضاوى در انوارالتنزيل و زمخشرى در كشاف و ابن المغازلى در كتاب مناقب خود و ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء و نورالدين مالكى در فصول المهمه و خوارزمى در مناقب و شيخ سلمان بلخى حنفى در ينابيع الموده و سبط الخوارزمى در تذكرة و ابن حجر مكى در صواعق محرقه و جمعى از علما، ديگرعامه با مختصر كم و زيادى در الفاظ و عبارات نزول آيه مباهله را به همان كيفيت كه ذكر شد نوشته اند
3 - موضوع اتحاد بين دو نفر بمعناى حقيقت محال و ممتنع است ، پس ‍ دعوى اتحاد نيست مگر از جهت مجاز و مبالغه در كلام زيرا دو نفر كه با هم شدت محبت را دارند يا در جهاتى از جهات مشابهت دارند غالبا دعوى اتحاد مينمايند در كلمات ادبا و شعراء عرب و عجم از اين نوع مبالغه بسيار است از جمله در ديوان منسوب به مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام كه ميفرمايد:
هموم رجال فى امور كثيرة
وهمى فى الدنيا صديق مساعد
يكون كروح بين جسمين قسمت
فجسمهما جسمان و الروح واحد
يعنى همت عالى مردان در امور مختلف بسيارى است و تنها هم من دوست مساعدى است كه آن دوست مانند روحى باشد در دو بدن كه در آينه حقيقت از ما دو جسم و يك روح منعكس گردد.
در حالات مجنون عامرى معروف است زمانى كه خواستند فصدش كنند التماس ميكرد فرا فصد نكنيد كه ميترسم نيشتر به ليلى در عروق و اعصاب من جاى گرفته باشد چرا که شعراء اينرا به شعر در آورده اند:

گفت مجنون من نمى ترسم ز نيش
صبر من از كوه سنگين است بيش
ليك از ليلى وجود من پر است
اين صدف پر از صفات آن در است
داند آن عقلى كه آن دل روشنى است
در ميان ليلى و من فرق نيست
ترسم اى فضا و چون فصدم كنى
نيش را ناگه بر ليلى زنى
من كيم ليلى و ليلى كيست من
ما يكى روحيم اندر دو بدن
روحها روحى و روحى روحها
من يرى الزوجين عاشا فى البدن

پس على بمنزله پيغمبر است ، يعنى در تمام كمالات با پيغمبر مساويست الا ما خرج بالدليل كه پيغمبر باشد.

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحیم ، Aryha
۱۳:۳۷, ۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #16
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

مجلس ششم : السلام عليك يابن رسول الله
سلام بر تو اى پسر رسول خدا
آيه دوم كه دلالت دارد ايندو بزرگوار فرزند پيغمبرند
حقتعالى ميفرمايد: و وهبنا له اسحاق يعقوب كلا مدينا و نوحا مدينا من قبل ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين . (84، 85)
ما به ابراهيم ، اسحاق و يعقوب داديم همه را راهنمايى كرديم و نوح را پيش از ابراهيم و فرزندش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت نموديم و همچنين نيكوكاران را پاداش خواهيم داد و زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند.
((عياشى )) از ((ابى الاسود)) روايت كرده كه حجاج شخصى نزد يحيى بن معمر فرستاد و باو پيغام داد، شنيده ام تو عقيده دارى كه امام حسن و امام حسين (ع ) فرزندان پيغمبرند و گفته اى كه اينمطلب در قرآن ميباشد، من قرآن را از اول تا آخر خواندم چنين چيزى نديدم.
يحيى در جواب گفت آيا در سوره انعام نخوانده اى و من ذريته داود و سليمان تا آنجا كه ميگويد يحيى و عيسى از ذريه ابراهيم نيست ؟ گفت چرا، گفت عيسى عيسى با آنكه پدر نداشت از ذريه ابراهيم خوانده شده همينطور است امام حسن و امام حسين.
در عيون اخبارالرضا از حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام ماءثور است كه حقتعالى عيسى را از طريق مريم به ذرارى انبياء ساخت و ما اهلبيت را از طرف مادرمان فاطمه الزهرا عليهاالسلام به ذرارى حضرت رسول (ص ) ملحق ساخت.
اخبارى كه از طريق شيعه و سنى رسيده كه حسن و حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبرند بسيار است و ما بعضى از آنها را نقل ميكنيم.
روايت اول

در صحيح بخارى يكى از كتب معتبر اهل سنت از ابى بكر نقل ميكند كه گفت : سمعت النبى صلى الله عليه و آله و هو على المنبر و الحسن الى جنبه ينظر الى الناس مرة اوليه مرة و يقول ابنى هذا سيد و لعل الله ان يصلح به بين فئتين من المسلمين.
شنيدم كه پيغمبر (ص ) در حاليكه بر منبر بوده و حسن در پهلوى او نشسته بود و گاهى بمردم نظر ميكرد و گاهى بسوى حسنش و ميفرمود: اين پسر من سيد است . يعنى امام واجب الاطاعة است . و خداوند به واسطه او بين دو طايفه از مسلمين را اصلاح خواهد كرد.
اين روايت اشاره بصلح حضرت حسن و معاويه است و اينكه اين روايت معاويه و اهل شام را مسلم خطاب فرموده مراد اسلام ظاهريست كه تكلم به شهادتين ميكردند و الا كفر معاويه مسلم است چنانچه شرح آن بعدا خواهد آمد.

روايت دوم

در صحيح ترمذى ((اسامة بن زيد)) نقل ميكند: قال طرقت لنبى صلى الله عليه و آله ذات ليلة فى بعض الحاجة فخرج النبى صلى الله عليه و آله و هو مشتمل على شى ء لا ادرى فلما فرغت من حاجتى قلت ما هذا الذى انت مشتمل عليه فكشفه فاذا حسن و حسين عليهماالسلام على وركه فقال هذان ابناى و ابنا بنتى اللهم انى احبهما فاحبهما و احب من يحبهما.
اسامة بن زيد ميگويد شبى براى حاجتى خدمت پيغمبر رفتم در خانه را كوبيدم حضرت خودش تشريف آورد و با خود چيزى داشت كه من ندانستم آن چيست چون كارم با آنحضرت تمام شد عرض كردم اين چيست كه با خودتان داريد، چون حضرت بمن نشان داد ديدم حسين و حسن هستند كه روى ران آنحضرت بودند آنگاه بمن فرمود اينها دو پسران و دختر منند خدايا من اينها را دوست دارم و تو هم دوست دار ايشانرا دوست بدار كسى را كه دوستدار ايشان باشد.

روايت سوم

ترمذى در صحيح خود از يوسف بن ابراهيم نقل ميكند كه انه سمع انس بن مالك يقول سئل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اى اهل بيتك احب اليك قال الحسن و الحسين و كان يقول و لفاطمة ادعى ابنى فيشمهما و يضمهما اليه . انس گفت كه از رسول خدا سئوال كردند كداميك از اهل بيت شما نزد شما محبوبتر است ؟ فرمود حسن و حسين.
رسم آنحضرت چنان بود كه به فاطمه ميفرمود: پسران مرا بخوان ، چون حسنين ميآمدند آنها را در بر گرفت و ايشان را ميبوئيد.

روايت چهارم

ابن حجر در صواعق نقل ميكند كه پيغمبر (ص ) فرمود: دو پسر من حسن و حسين سيد جوانان بهشتند ولى پدر آنها بهتر از آنهاست.
و نيز روايت ميكند كه رسول خدا فرمود: هارون دو پسر خود را شبر و شبير نام نهاد و من پسرانم را حسن و حسين نام گذاردم.

روايت پنجم

((شيخ سليمان حنفى )) در كتاب ((ينابيع المودة )) از عبداله بن شداد نقل ميكند كه گفت : رسول خدا براى ادا نماز مغرب يا نماز عشاء آمد و حسن و حسين را بر دوش خود سوار نموده بود چون مهياى نماز شد آنانرا بر زمين گذاشت و تكبير نماز را گفته وارد نماز شد و سجده را بسيار طولانى فرمود كه من سر بلند كردم ديدم آندو طفل بر دوش پيغمبر سوارند، مجددا بسجده رفتم چون نماز تمام شد مردم عرض كردند يا رسول الله سجده را طولانى فرمودى تا بحديكه ما گمان كرديم وحى نازل شده يا اتفاق ديگرى رخ داده است فرمود: هيچيك از اينها كه شما گفتيد نبود بلكه فرزندان من بر پشت من بودند و نخواستم كه آنها را بر زمين گذارم تا اينكه خودشان پائين آيند
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آلاله ، Aryha ، عبدالرحمن
۱:۳۶, ۱۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

روايت ششم
در اكثر تفاسير شيعه و سنى نقل كرده اند كه ((عاص بن وايل سهمى )) در نزديك باب ((بنى سهم )) وجود مبارك پيغمبر را ملاقات كرد، مدتى با يكديگر سخن ميگفتند بعد از جدا شدن عاص بن وايل بمسجدالحرام وارد شد جمعى از بزرگان قريش كه در مسجد نشسته بودند از او پرسيدند با كه سخن ميگفتى ؟ گفت با اين ابتر صنوبر، چه عادت عرب اين بود كه هر كس پسر نداشت او را ابتر ميگفتند يعنى اقطع است و از او عقبى نخواهد ماند و صنوبر شخصى است كه او را فرزند و برادر نباشد و در آن ايام پسر آنحضرت كه عبدالله نام داشت و ملقب بطاهر و از خديجه بود درگذشته و خاطر مبارك پيغمبراند وهناك شده بود، در آنحال جبرئيل نازل شده سوره كوثر را آورد و گفت دلتنگ مباش از اينكه ترا ابتر خوانند، ما فرزندان بسيارى بتو عطا كنيم كه در اقطار عالم مكانى نباشد مگر آنكه جماعتى از فرزندان و نسل تو در آنجا باشند.
- در روز عاشورا كه بنى اميه حضرت سيدالشهدا را شهيد كردند جز فرزندش على بن الحسين امام سجاد كسى باقى نماند، خداوند از نسل آن يكنفر عالم را پر كرد - اكنون اى رسول ما به شكرانه اين نعمت براى خدا به نماز و طاعت و قربانى و اعمال حج بپرداز، كه دشمنان بدگو و عيب جويان تو نسل بريده خواهند بود و در جهان از ايشان و اعقابشان اثرى باقى نخواهد ماند.
خداوند در اين سوره ميفرمايد: ما به تو كوثر داديم ، يعنى اولاد و نسل زيادى به تو عنايت كرديم و اين مسلم است كه نسل پيغمبر از حسن و حسين نبوده پس اين دليلى است كه آندو بزرگوار فرزندان پيغمبر بوده اند.
تعداد فرزندان پيغمبر
در اصول كافى است كه وجود مبارك رسول اكرم (ص ) از خديجه كبرى سه پسر و چهار دختر داشتند كه جناب قاسم و زينب و رقيه و ام كلثوم قبل از بعثت متولد شدند و جناب طيب و طاهر و فاطمه زهرا كه بعد از بعثت متولد گرديدند.
از مناقب ابن شهر آشوب مستفاد ميگردد كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله از خديجه كبرى دو پسر داشت و چهار دختر، قاسم و عبدالله آندو را طيب و طاهر ميگفتند و از اين عبارت معلوم ميگردد كه طاهر لقب قاسم و طيب لقب عبدالله بوده است .
در بحار نقل ميكند كه طاهر و طيب هر دو لقب جناب عبدالله است و از ساير زوجات آنحضرت ابدا اولادى نشد مگر جناب ابراهيم كه از ماريه قطبيه بود، پس آنحضرت دختر داشتند و سه يا چهار پسر و تمام اولادهاى آنحضرت در مكه متولد شدند مگر ابراهيم كه در مدينه متولد شد. و نيز تمام اولادان آنحضرت در زمان حيات آنحضرت از دنيا رفتند غير از فاطمه زهرا سلام الله عليها كه چندى بعد از آنحضرت از دنيا رحلت فرمود.
پس مسلم شد كه اولادان آنحضرت هر چه در دنيا فعلا موجودند از نسل حسن و حسين عليهماالسلام ميباشند.
مورخين مينويسند كه يزيد بن معاويه ملعون در سن سى و هشت سالگى بدرك جهنم واصل شد در حاليكه داراى سيزده پسر و چهار دختر بود و امروز يكنفر از نسل يزيد در تمام دنيا پيدا نميشود ولى در روز عاشورا يك پسر از حسين عليه السلام باقى ماند بنام على بن الحسين امام سجاد عليه السلام و دو دختر كه سكينه و فاطمه بودند و امروز كمتر مجلسى است كه منعقد شود و چند نفر از اولادان فاطمه در اينمجلس نباشند، پس در حقيقت اين يكى از معجزات قرآنست كه ميفرمايد: انا اعطيناك الكوثر، به تو خير كثيرى داديم كه آن وجود فاطمه است نسل شما از او باقى خواهد ماند.
اگر در بين ما مردى بميرد و اولاد او منحصر به يك يا چند دختر باشد پس از آنكه دخترها از دنيا رفتند ميگويند او قطع اگر چه آن دخترها داراى اولاد باشند چه آن اولادها انتسابشان به پدر است و اگر بگويند اين مرد ابتر است جا دارد و روى همين حساب هم وجود مبارك پيغمبر را ابتر ميگفتند و نظرشان اين بود كه پيغمبر پسرى نداشت كه جانشين او بشود، خداوند در بين سى و دو نفر از اولادهاى اميرالمؤ منين عليه السلام نسل پيغمبر را در دو اولاد فاطمه يعنى حسن و حسين قرار داد و ساير اولادهاى پيغمبر را از نسل پسر و دختر در زمان حيات آنحضرت از دنيا برد بعلت اينكه بعد از پيغمبر اختلاف در خلافت پيدا نشود و مردم نگويند اولاد پيغمبر ولى بجانشينى آنحضرت هستند تا داماد و ابن عم آن بزرگوار.
مخالفت بنى اميه با فرمان زندان پيغمبر
بزرگترين مخالفت و منكر فرزندان پيغمبر بنى اميه بودند كه به عمال و پيروان خود دستور ميدادند در بين مردم شايع سازند كه حسنين اولاد پيغمبر نيستند و اولاد دختر را نميتوان فرزند خواند در صورتيكه كه در صدر اسلام بيشتر صحابه از قبيل : ابن عباس ، عبدالله بن عمر، زيد بن ارقم ، جابر بن عبدالله انصارى و ديگران به آن دو آقا زاده ميگفتند يابن رسول الله .
حتى وقتى شمر براى بريدن سر آنحضرت روى سينه آن بزرگوار نشست گفت : گواهى ميدهم كه تو زاده پيغمبرى و پسر دختر او هستى با وجود اين سرت را ميبرم .
پيغمبر فرمود: فرزندان هر مردى بقوم و قبيله پدرى خود منتسب ميشوند فرزندان فاطمه كه پدرشان من هستم و به من منسوب ميباشند.
و نيز فرمود: خداى تعالى فرزندان هر پيغمبرى را از صلب او قرار داده مگر فرزندان مرا كه از صلب من و صلب على بن ابيطالب آفريده است .
قتل عام سادات علوى
حكومت اموى و آل مروان مبغوضترين دولتها و منفورترين حكومتهاى عربى بوده است ، نه تنها با علويان و ذريه فاطمه دشمنى داشته داشتند، بلكه اصلا با اسلام و مردان حق و پاكدل مخالفت مى ورزيدند و بقدرى از بنى هاشم و مردان خوب كشتند و زير خاك نمودند كه جاى شرح آن نيست ان شاء الله در جاى خود بعضى از فجايع آنها را نقل ميكنيم .
امويان دشمن ديرين بنى هاشم و بدخواه و بدكينه و بيخرد بودند و بمقتضاى هيئت ناپاك و درمان خود مرتكب چنان جناياتى گرديدند ولى بنى عباس چه عذرى داشتند؟ آنها در نسب و خون مشترك با بنى هاشم بودند پس چرا آن جنايات را با اولاد فاطمه كردند.
مثلا چون منصور دوايقى بر حكومت مستقر شد و خواست شهر بغداد را بسازد و مركز خلافت را از حيره رصافه به بغداد منتقل سازد و دستور داد هر جا كه سيدى از اولاد علوى خواه حسنى يا حسينى بزرگ يا كوچك ديدند، مخصوصا اگر پسر بود در هر سن و سالى او را دستگير كرده به بغداد بفرستند.
منصور گروهى از بدطينتان دربارى را براى جاسوسى و دستگيرى سادات علوى به حجاز و كوفه و بصره فرستاد تا جوانان سادات علوى و فاطمى را گرفته به بغداد بفرستند اين مردمان پست براى رياست چند روزه دنيا شبانه در خانه ها ميريختند و تمام اتاقها و سايبانهاى خانه ها را جستجو ميكردند و هر كجا سيدى بود ميگرفتند و بى هيچ رحم و شفقتى آنها را به بغداد ميآوردند و مبلغى جايزه ميگرفتند در حقيقت خون آنها را به خليفه ميفروختند و او هم دستور ميداد كه اين سادات بيگناه را در ميان بناها بگذارند و روى آنها را بپوشانند اكثر ستونهاى مجوف شهر بغداد از سادات علوى پر شده بود.
كودك حسينى
روزى يكى از عمال جاسوسى بنى عباس كه در جستجوى سادات علوى بود به پسرى كوچك در كمال حسن و ملاحت بود برخورد كه موهاى سياه و بسيار زيبايى داشت ، اين كودك يكى از اولاد امام حسن مجتبى عليه السلام بود، جاسوس او را گرفته به بغداد آورد و بدست بنايى سپرد كه مشغول بالا بردن ديوار بود باو تكليف كرد كه بايد او را در ميان ديوار بگذارى و روى آنرا بپوشانى و اصرار داشت كه در حضور من بايد اين ستون از گچ و آجر بالا رود و اين سيد حسنى را در ميان آن بگذارى شخص بنا كه اين طفل معصوم را ديد بر حالت مظلوميت او رحم كرد و در حاليكه ناگزير بود كودك را در ميان ستون گذاشت و آهسته باو گفت نگران مباش من براى تو راه نفس ميگذارم و شب كه دشمن متوجه نباشد تو را بيرون ميآورم .
بنا كار خود را بپايان برد و شب كه شد آمد و آن طفل را از ميان ستون بيرون آورد و سر ستون را باز پوشانيد و به آن كودك گفت من براى خدا و احترام جدت رسول خدا تو را نجات دادم راضى مباش كه من و زن و فرزندم كشته شويم اگر تو خود را در جايى پنهان نكنى و جاسوسان منصور بفهمند مرا با زن و فرزندم خواهند كشت ، تو بمنزلى برو كه بتوانى خود را مخفى كنى و از جدت رسول بخواه كه شفاعت مرا در روز قيامت بكند و قدرى هم از گيسوان او را بريده به گچ آلوده كرد كه اگر خواستند نشان دهد.
آن كودك حسنى هم گفت منهم از تو توقعى دارم و آن اينست كه از موهاى من قدرى بچينى و به مادرم كه در فلان نقطه در انتظار منست از حال من خبر دهى تا بداند كه من زنده هستم ولى گريخته ام او هم پذيرفت .
طفل ناپديد و بنا بدبنال مادر رفت و او را يافت ، ديد چند نفر زن گرد يكديگر نشسته مشغول گريه هستند، شناخت كه آن زنى كه بيشتر گريه ميكند مادر آن كودك است ، نزد او رفت و جريان فرزندش را گفت او قدرى آرام گرفت .
گفته اند اين كودك حسين بن زيد بود كه بخانه امام جعفر صادق عليه السلام پناه برد و مخفى شد و در مدت عمر بعبادت و علم پرداخت و امام صادق عليه السلام او را تربيت فرموده و بقدرى گريه ميكرد كه معروف به ((ذى العيره )) شد و در سال صد و سى و پنج از دنيا رفت و در حله مدفون شد و قبر او در حله معروف و محل زيارت عرب و عجم است ، امامزاده طاهر كه در صحن حضرت عبدالعظيم داراى قبه و بارگاه ميباشد از اولاد ايشانست و به سه واسطه بجناب حسين ميرسد.
قتل شصت سيد علوى بفرمان هارون
علامه مجلسى در ((بحار)) نقل ميكند كه ((عبيدالله بزاز نيشابورى )) گفت من با ((حميد بن قحطبه )) والى خراسان دوست بودم و در ماه رمضان به طوس رسيدم حميد بديدن من آمد، منهم نزديك ظهرى به منزل او رفتم ، آفتابه لگن آوردند دست شستم و سفره آوردند متوجه شدم كه ماه رمضان است ، گفتم روزه هستم ولى از براى شما عذرى هست كه افطار ميكنيد؟ گفت كار من داستانى دارد، آنگاه شرح داده كه هارون بطوس آمد و شبى مرا خواست نزد او رفتم ، ديدم شمعى روشن و شمشيرى در دست دارد و غلامى مقابل او ايستاده بمن گفت اطاعت تو از ما تا چه حد است ؟ گفتم بجان و مال ، سر بزير انداخت و مرا مرخص كرد.
هنوز در بستر خواب استراحت نكرده بودم كه باز غلام هارون آمد كه خليفه مرا ميخواهد، نزد هارون رفتم باز بمن گفت ، تا چه حد بما خدمت ميكنى ؟ گفتم جان و مال و اهل و عيالم در اختيار تست ، دوباره سر بزير انداخت و مرا مرخص كرد، برگشتم كمى استراحت كردم باز غلام آمد و گفت : اجب اميرالمؤ منين ، با كمال وحشت و اضطراب برخاستم رفتم ولى سرنوشت خود را نميدانستم در آن تاريكى شب چه خواهد شد هارون سر بلند كرد باز همان سئوال را نمود گفتم بجان و مال و اهل و عيال و دين ترا اطاعت ميكنم هارون خنديد و گفت اين شمشير را بگير و آنچه اين غلام به تو گفت انجام بده ، من و خادم بيرون آمديم غلام مرا بخانه اى برد كه چهار زاويه داشت و در هر زاويه زندانى بود كه در هر يك بيست نفر سيد را زندانى كرده بودند و چاهى در وسط حياط حفر كرده حاضر مهيا بود، غلام آمد در زاويه اول را گشود بيست سيد علوى جوان خوش سيما داراى گيسوان بلند و برخى سالخورده و نورانى بودند، بمن گفت اينها را گردن بزن آنها را در قيد و زنجير بودند يك يك آوردند و من گردن زدم ، زاويه دوم و سوم را گشود به همين ترتيب سادات علوى و حسنى و حسينى را يكايك آورده و بمن گفت بايد گردن بزنى تا آخرى كه پيرمردى بود بسيار نورانى و روشن ضمير بمن گفت واى بر تو جواب جدم پيغمبر را چه ميدهى كه اولاد او را چنين گردن ميزنى ، خواستم خوددارى كنم غلام بر من نگاهى غضب آلود كرد، بالاخره او را هم گردن زدم و بدن آنها را در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت نفر سيد در يكشب ديگر نماز و روزه براى من چه فايده اى دارد.
خلفاى بنى عباس بدين روش علويانرا بدست ميآوردند و محو و نابود ميكردند و گمان ميكردند كه با كشتن سادات علوى دودمان و سلطنت آنها تا قيامت باقيست در حاليكه ابواب طعن و لعن را بسوى خود گشودند و با حداكثر بيست سال سلطنت و خلافت مرتكب بزرگترين جنايات گرديدند و تاريخ اسلام را با اعمال خود ننگين و لكه دار كردند حال خوبست كه سر از قعر جهنم بيرون آوردند و ببينند كه از نسل خودشان كسى باقى نمانده ولى سادات زنده و جاويد و كثيرالاولاد شدند كه مينويسند اكنون بالغ بر پنج ميليون سادات علوى در روى زمين زندگى ميكنند. حميد بن قحطبه بدستور هارون سيد را كشت و هارون بپاداش اين عمل حكومت خراسانرا با قصريكه در طوس داشت باوبخشيد ولى اين حميد سالها درگير فكر و الم كار خود بود و چون حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام از مدينه به بدعوت مامون به مرو تشريف برد مركز پذيرايى آنحضرت در طوس باغى بود كه قصر هارونى ميگفتند. امام رضا عليه السلام آن باغ بزرگ را خريد و همان منطقه اى است كه امروز بست بالا و پائين و فلكه شمالى و جنوبى تا ((باغ رضوان )) و نزديك ((قبر طبرسى )) و از طرف ديگر باغ دفتر ((آستان قدس رضوى )) ميباشد كه همه جزو باغ و ملك خاص حضرت رضا بود و حميد هم خسرالدنيا و الاخره شد.
همين ظلم و ستم و كشتارهاى ظالمانه بنى اميه و بنى عباس باعث شد كه سادات از وطن اصلى خود كه حجاز بود باطراف پراكنده شدند و اكثر آنان بطرف ايران آمدند مخصوصا بعد از آمدن حضرت رضا عليه السلام بايران كه گمان ميكردند در پناه حضرت رضا خواهند بود و پس از آنحضرت در كوهستانها و دهكده ها پناهنده شدند تا از دنيا رفتند.
بسيارى از اين امامزادگان محترم جلاء وطن نمودند و مخفى بودند تا از دنيا رفتند چنانچه در كتاب عمدة الطالب نقل شده كه محمدبن محمدبن زيدبن على بن الحسين عليه السلام به پدرش گفت : من دوست دارم كه عمويم جناب ((عيسى بن زيد)) را ببينم ، فرمود به كوفه ميروى و در فلان محل مى نشينى شخص گندمگونى از آنجا ميگذرد كه به پيشانيش آثار سجود است شترى دارد كه دو مشك آب بر او حمل كرده و قدمى بر نميدارد مگر آنكه تكبير و تسبيح و تهليل و تقديس خدا را ميكند، همان شخص عموى تو عيسى است ، جناب ((محمد بن زيد)) گفت :
من بكوفه رفتم و در همان موضع نشستم ديدم شخصى متصف به همان اوصاف از راه عبور كرد و پس برخاستم دست و پاى او را بوسيدم ، عيسى فرمود تو كيستى ؟ گفتم برادرزاده تو محمد بن محمد هستم ، پس شترش را خوابانيد و در سايه ديوارى نشست و از احوال اقارب و دوستانش كه در مدينه بودند، سئوال كرد بعد از من خداحافظى كرد و فرمود ديگر اينجا نزد من نيايى كه من ميترسم مشهور شوم و مردم مرا بشناسند چه از روزى كه وارد اينشهر شدم تا كنون مردم مرا نشناخته اند كه من پسر چه شخصى هستم .
و نقل فرموده اند كه اين عيسى در ايامى كه در كوفه بود عيالى اختيار نمود خداوند دخترى باو مرحمت فرمود تا اينكه دختر بزرگ شد جناب عيسى را هم براى بعضى از سقاهاى كوف آب كشى ميكرد آن سقا پسر جوانى داشت بخيال افتاد كه دختر عيسى بن زيد را از براى جوان خود خطبه نمايد در حاليكه نميدانست جناب عيسى از چه طايفه اى ميباشد و نسبش به چه محترمى ميرسد، مادر اين جوان براى خواستگارى بمنزل عيسى رفت ، زوجه عيسى كه فهميد دختر او را براى سقايى ميخواهند آنهم بسيار ازين وصلت خوشحال شد به شوهرش جناب عيسى گفت كه بايد اين وصلت انجام داده شود عيسى بن زيد متحير شود تا بالاخره آندختر از دنيا رفت ، عيسى خيلى محزون شد و در فوت او بسيار گريه كرد، يكى از دوستانش كه او را ميشناخت باو گفت اگر از من سئوال ميكردند كه اشجع اهل زمين كيست من ترا نشان ميدادم و حالا مى بينم كه در فوت دختر چنين جزع و اضطراب ميكنى ، عيسى فرمود بخدا جزع من از فوت ايندختر نيست ، بلكه به آن جهت است كه ايندختر مرد و ندانست كه پاره تن پيغمبر و از نسل فاطمه عليهم السلام است تا اينكه جناب عيسى بن زيد در كوفه در سن شصت سالگى از دنيا رفت در صورتيكه نصف عمر خود را از خوف بنى عباس ‍پنهان بود.
از اين قبيل قضايا زيادست ، و مى فهميم كه سادات تا چه اندازه در فشار بودند و چه بسيار از آنها از دنيا رفتند و ابدا شناخته نشدند كه سيد اولاد پيغمبر ميباشند.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Aryha ، عبدالرحمن
۰:۵۸, ۱۰/آبان/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

فرار قاسم موسى بن جعفر عليه السلام از ترس هارون الرشيد

از جمله كسانى كه در زمان حكومت هارون الرشيد فرارى شد و پنهان بود تا از دنيا رفت جناب قاسم موسى بن جعفر عليه السلام بود كه از ترس جان خويش بطرف شرق متوارى گشت ، روزى در كنار فرات راه ميرفت چشمش به دو دختر كوچك افتاد كه با يكديگر بازى ميكردند يكى از آنها براى اثبات ادعاى خود بديگرى ميگفت بحق ميرصاحب بيعت در روز غديرخم اينطور نيست ، قاسم جلو رفت و پرسيد منظورت از اين امير كيست ؟ دختر گفت برادرم ابوالحسن پدر امام حسن و امام حسين عليه السلام است قاسم خشنود شد كه بمحل دوستان اجداد خود رسيده است ، گفت آيا مرا بسوى رئيس اين قبيله راهنمايى ميكنى ، دختر جواب داد آرى ، پدرم رئيس اين قبيله است قاسم از عقبش حركت نمود و او پدر خود را به قاسم معرفى كرد، سه روز با كمال احترام و پذيرايى شايسته در آنجا ماند، روز چهارم ، پيش شيخ و رئيس قبيله رفت ، گفت من از كسى شنيده ام كه از پيغمبر نقل ميكرد، ميهمان بودن سه روز است بعد از آن هر چه بخورد از باب صدقه و انفاق خواهد بود باينجهت دوست ندارم كه از صدقه استفاده كنم ، تقاضا دارم مرا بكارى وادارى تا آنچه ميخورم صدقه نباشد، شيخ گفت كارى براى شما تهيه ميكنم ولى قاسم درخواست كرد كه آب دادن مجلس خود را به او واگذار كند شيخ پذيرفت مدتى قاسم در آنجا به همين كار اشتغال داشت تا اينكه نيمه شبى شيخ قبيله از اطاق بيرون آمد، قاسم را ديد كه به پيشگاه پروردگار دست نياز دراز كرده و با توجه به مخصوصى چنان غرق درياى مناجاتست كه هيچ چيز او را بخود مشغول نميكند، از ديدن حال قاسم محبتى از او در دلش جاى گرفت ، صبحگاه كه شد بستگان خود را جمع كرد گفت ميخواهم دخترم را باين مرد صالح تزويج كنم ، همه قبول كردند، دختر خود را بازدواج او درآورد خداوند از آنزن به قاسم دخترى عنايت كرد، آن بچه دوران كودكى را تا سه سال گذرانيد در اينموقع قاسم مريض شد و بيماريش شديد گرديد، روزى شيخ بالاى سر قاسم نشسته بود از خانواده و فاميل او سئوال ميكرد، جوابهايى داد كه شيخ را وادار به توجه بيشترى كرد، ناگاه گفت فرزندم شايد تو هاشمى هستى ، گفت من قاسم بن موسى بن جعفرم بدون واسطه فرزند امام هفتم ميباشم پيرمرد بر سر و صورت زد و گفت چه شرمنده گشتم پيش پدرت موسى بن جعفر. قاسم پوزش خواست و گفت تو مرا گرامى داشتى و پذيرايى كردى با ما در بهشت خواهى بود ولى من سفارشى دارم بعد از آنكه از دنيا رفتم مرا غسل و كفن نموده دفن كردى موسم حج كه رسيد شما و زوجه ام با دختركم كه يادگار منست براى زيارت خانه خدا حركت كنيد پس از انجام مراسم حج در مراجعت وقتى كه بمدينه رسيديد دخترم را اول شهر پياده كنيد و بهر طرف خواست برود مانع نشويد شما هم پشت سر او برويد، بر در منزل بزرگى ميرسد همانجا خانه ماست داخل ميشود در آنجا فقط زنهاى بى سرپرست بسر ميبرند و مادر من در ميان آنها ميباشد.
قاسم از دنيا رفت تمام سفارش و وصيتهاى او را انجام دادند، پس از مراسم حج بمدينه بازگشتند پيرمرد دختر را بزمين گذاشت او هم شروع براه رفتن كرد تا بر خانه بزرگى رسيد، داخل شد شيخ با دخترش بر در منزل ايستادند همينكه زنان چشمشان باين دختر كوچك افتاد هر يك از اين گل نوشكفته سئوالى ميكردند ولى آن بچه يتيم اشك ميريخت و بصورت آنها با دقت نگاه ميكرد، مادر قاسم كه چشمش باين دختر افتاد شروع بگريه كرد او ار در آغوش گرفت و همى بوسيد.
گفت بخدا قسم اين بازمانده پسرم قاسم است ، زنها شگفت زده پرسيدند از كجا ميدانى گفت زيرا شباهت تامى به پسرم دارد، آنگاه دخترك گفت مادر و پدربزرگم بر در منزلند ميگويند بعد از آنكه مادر قاسم از حال فرزندش باخبر شد سه روز بيشتر زندگى نكرد، مدفن جناب قاسم در شش فرسخى حله معروف است .
علامه مجلسى ميفرمايد از جمله امامزاده هايى هم كه جلالت قدرش معلومست و هم موضع قبرش امامزاده قاسم فرزند موسى بن جعفر عليه السلام است كه قبرش در هشت فرسخى هله زيارتگاه عامه خلق است و سيد بن طاووس ترغيب زيادى بزيارت او نموده است .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، سیمرغ
۱۲:۰۶, ۲۲/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/بهمن/۹۲ ۱:۳۳ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

مجلس هفتم : السلام عليك يابن اميرالمؤمنين(علیه السلام)

سلام بر تو باد اى پسر فرمانرواى تمام اهل ايمان(اميرالمؤ منين على عليه السلام)


لقب؛ اسمى است كه بعد از اسم اول وضع ميشود و براى تعريف يا تشريف يا تحقير مي باشد، اما از وضع لقب براى تحقير منع شده است، چنانكه خداى تعالى مي فرمايد: ولا تنابزوا بالالقاب
از همدينان خود عيبجويى نكنيد و لقبهاى زشت به يكديگر ندهيد.
(حجرات ـ11)

معناى اميرالمؤ منين
امير بر وزن فعيل به معناى فرمانروا است، پس على(علیه السلام) فرمانرواى همه مؤمنين است، يعنى مؤمنين هر زمانى، تا روز قيامت .
اگر اشكال شود كه على با نبودن در دنيا چگونه ممكن است فرمانرواى همه مؤمنين عالم باشد جوابش اينست كه:
بنا بر نقل معالى الاخبار و (علل صدوق ) مردى از موسى بن جعفر (ع ) سوال كرد: به چه علت على اميرالمؤ منين نام نهاده شد، حضرت فرمودند: لانه يميزهم بالعلم
. يعنى به جهت آنكه به اهل ايمان علم اطعام مي كنند.

در ((صحاح )) ميگويد اصل "ميره" به معنى طعامست و "ماريمير" به معنى تحصيل كردن و جلب نمودن طعام است پس چون مردم اهل عالم از علم على استفاده كرده و ميكنند لذا اميرالمؤمنين نام نهاده شد.
كل من يمير قوما فهوا ميرهم

در اخبار تولد حضرت على (علیه السلام) نقل شده كه چون قنداقه را خدمت رسول اكرم آوردند بر روى رسول خدا خنديد و گفت : السلام عليك يا رسول الله ، بعدا سوره مؤمنون را تلاوت كرد: قد افلح المؤ منون الذينهم فى صلوتهم خاشعون .
رسول خدا (ص ) فرمود: قد افلحوا بك انت والله اميرهم تميرهم من علومك و انت والله دليلهم و بك يهتدون .

در اين عبارت تميرهم فرع بر انت، اميرهم شده و (امارت) علت جلب علوم براى مؤمنان است، لقب اميرالمؤمنين را وجود مبارك پيغمبر (ص ) به آن حضرت نداده است بلكه خداوند اين لقب را به آن حضرت عنايت فرموده است .

دليل بر اين مطلب حديثى از پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است كه از طريق اهل سنت(جماعت) نقل شده كه خداي تعالى در عالم زر فرمود:
الست بربكم ؟ ارواح گفتند: بلى. فرمود: انا ربكم و محمد نبيكم و على اميركم.


نيز پيغمبر فرمود:
لو علم الناس متى سمى على اميرالمؤ منين ما انكروا افضله.
اگر مردم ميدانستند كه در چه زمانى على اميرالمؤ منين نام نهاده شد فضيلت او را انكار نميكردند.


نيز از كتب عامه نقل شده كه پيغمبر فرمود:
فى اللوح المحفوظ تحت العرش على اميرالمؤ منين .
ـــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، Farzaneh
۰:۴۵, ۲۴/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/دی/۹۲ ۱:۰۵ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #20
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

علم على عليه السلام
در مورد علم على(علیه السلام) مطالبى نوشته شده كه يك از هزار هم نمي شود و تازه آن مقداري كه على (علیه السلام) به مردم آموخته و امير آنها شده يك ميلياردهاى علم او نبوده است زيرا مردم قابليت و استعداد علم على را ندارند و لذا خود ایشان به كميل فرمودند: ان هيهنا لعلما جمالو اصبت له جملة .
(ابن ابى الحديد) در اول (شرح نهج البلاغه ) ميگويد: جميع علوم به على(علیه السلام) منتهى ميشود چون (معتزله) كه اهل توحيد و عدل و ارباب فكر و نظرند شاگرد (واصل بن عطا) هستند كه او شاگرد (ابوهاشم) و او شاگرد (محمد بن حنفيه) هر چه دارد از پدرش علی(علیه السلام) دارد.
و اما (اشعريه) نسبت تعليم را به (ابوالحسن اشعرى) ميرسانند و او شاگرد (ابوعلى جبايى) و او از تلامذه مشايخ معتزله است و گفته شد كه علم معتزله به على(علیه السلام) ميرسد.
(اماميه) و (زيديه) هم واضح است كه علمشان به حضرت ائمه عليهم السلام ميرسد و علم ايشان هم از على(عليه السلام) است.

و (ابوحنيفه) و (مالك بن انس) از شاگردان امام صادق(علیه السلام) و (شافعى) از شاگردان (محمدبن الحسن شيبانى) است كه او از شاگردان (ابوحنيفه) و (مالك) بوده و آن دو هم از شاگردان امام صادق(علیه السلام) بوده اند.
و احمد بن حنبل هم از شاگردان (شافعى) است،

پس علم چهار فرقه اهل تسنن به امام صادق(علیه السلام) منتهى ميشود و علم آن حضرت هم از على(علیه السلام) است .
در صحابه كسى فقيه تر از ابن عباس نبوده و علم تفسير قرآن را از هر راه كه دنبال كنند به (ابن عباس) ميرسد و او هر چه دارد از على(علیه السلام) دارد.

كسى به (ابن عباس) گفت نسبت علم تو با پسرعمت على در چه مرتبه است
در جواب گفت : چنانست كه يك قطره به بحر محيط.

و علم و طريقت و حقيقت ظاهر است كه به (شيخ شبلى) و (يايزيد بسطامى) و (جنيد بغدادى) و (معروف كرخى) ميرسد، كه همه اينها از شاگردان و خادمان ائمه بودند و گفتيم علم ائمه منتهى به علم على(علیه السلام) ميشود.
و فرقه صوفيان تا امروز از هر طايفه و صاحب هر خانقاه . دير و مرشدى كه بوده اند به آن حضرت ميرسند. همه علماى زمان ميدانند و معترفند كه امام علم نحو و عربيت (ابوالاسود)ست و او از على(ع) مجملى شنيده و تفصيل داده است .
و اما علم كلام كه اصل همه علوم است از كلام و خطبه هاى على (علیه السلام) است .
تا اينجا مجملى از كلمات (ابن ابى الحديد معتزلى) بود كه اين نكته را هم بايد دانست كه بعضى از... خواسته اند كه (صوفيه) را صاحب مرتبه بدانند و بگويند كه اين مقام را از شاگردى و خدمتگزارى اهل بيت عصمت آموخته اند و اين از اكاذيب است چه سرسلسله صوفيه (ابوهاشم كوفى) است كه او تابع معاويه و جبرى مذهب و در باطن مانند معاويه ملحد و دهرى بوده است .
بارى موضوع بحث ، علم على اميرالمؤ منين(علیه السلام) بود كه خود به ((ابن عباس )) فرمود اگر بخواهم از معانى و حقايق سوره فاتحه الكتاب بنويسم ، هفتاد هزار شتر را از آن پربار كنم .
در (صحيح مسلم) است كه آن حضرت فرمود:
سلونى عن طرق السماء فانى اعرف بها من طرق الارض .

از من سئوال كنيد از راههاى آسمانى كه من به آنها داناترم از راههاى زمين
ــــــــــــ
ادامه دارد ان شاء الله...


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، fafa*
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  سفارش مؤ كّد امام زمان (عج ) به خواندن زیارت عاشورا+فواید زیارات عاشورا Ramin_Ghn 20 19,014 ۳/اردیبهشت/۹۵ ۱۱:۱۵
آخرین ارسال: collage
  تدبری در زیارت عاشورا مجنون الحسین 8 4,704 ۱۸/آبان/۹۲ ۲۲:۱۶
آخرین ارسال: یاســین

پرش در بین بخشها:


بالا