کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 6 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه
۲:۵۸, ۲۵/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
- چه کسی؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می گوید.
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو می شناسی؟
گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می دونی چه کارت دارم؟ می خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چه طوری؟
- هر چیزی که بخواهی بهت می دهم. (خود بیل گیتس می گوید این جوان وقتی صحبت می کرد مرتب می خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟
- هر چی که بخواهی!
- واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام، به اندازه تمام آن ها به تو می بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی توانم یا نمی خواهم؟
گفت: می خواهی اما نمی تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه. اصلا جبران نمی کنه. با این کار نمی تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می گوید: همواره احساس می کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغwww.seemorgh.com/entertainment
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zahra.shakiba ، تفکر ، namekarbary ، محمود ، cernel ، Hadith ، Agha sayyed ، taban ، خیبر110 ، Havbb 110 ، جویای حقیقت ، محب الزهرا ، bahareh ، Ramin_Ghn ، mohammad reza ، mhvvhm ، رمز شب ، یا صاحب الزمان ، Eve ، مهدی2012

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۰:۴۳, ۲۳/آذر/۹۲
شماره ارسال: #31
آواتار
چه زمانی به بالا نگاه می کنید؟
[/b]
[تصویر: %DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB...%D8%AF.jpg]


روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید.
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.

منبع : سايت يكي بود دات آي ار
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، آیلار ، fafa* ، علي1988
۳:۵۷, ۲۴/آذر/۹۲
شماره ارسال: #32
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان واقعیست!(اسم ها ساختگیست)


دو دوست بودند به نام طالب و وحید در محله ای از تهران.

این دو خواستگار دختری در محلشان بودند ولی از اینکه دیگری نیز خواستگار است خبر نداشتند.

مدتی طولانی گذشت و خبری از طالب نشد

در غیاب طالب ، وحید با آن دختر ازدواج کرد و مدتها گذشت تا اینکه فهمیدند طالب به جبهه رفته و شهید شده و گفته بود یکی از دلایل رفتنم رسیدن دوستم به آن دختر است.

البته من چند سال پیش این داستان رو شنیدم و نتونستم دقیق بیان کنم

الهی هب لی کمال الانقطاع الیک
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آیلار ، fafa*
۴:۳۶, ۲۷/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آذر/۹۲ ۴:۳۷ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #33
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان هم واقعیست


روزی شخصی در دشتی با اسبش در حال گذر بود که یک پیاده را دید

آن پیاده از وی کمک خواست

دستش رو گرفت و سوار اسب کرد

ولی مرد پیاده صاحب اسب را به زمین انداخت و با اسب چند قدمی دور شد

صاحب اسب گفت بایست

گفت چه شده؟ من اسبت را پس نمی دهم!

گفت خیر فقط یک درخواست دارم

گفت:کاری که با من کردی را به احدالناسی نگو چون اگر بفهمند چه کردی هرگز به کسی کمک نخواهند کرد


نتیجه اخلاقی:نامرد نباشیم!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، آیلار ، soheyl68 ، reyhaneh.sh ، fafa* ، علي1988
۲۲:۰۰, ۵/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #34
آواتار
در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.
آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟...

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .
فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fafa*
۱۲:۰۹, ۷/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #35
آواتار
ظلمات پیوسته تاریخ
یک دستش به دیوار بود و دست دیگر به چادر. آرام آرام راه میرفت. چادرش روی زمین کشیده میشد و سیاهی زلالش را خاک کدر میکرد.
کمرش را شکسته بودند. حرمت عزاداریش را شکسته بودند. شیشه آبرویش را ریخته بودند. اما او عهدش را نشکست. دوره اش هم که کردند.، فحشش که دادند، تهمتش که زدند؛ گلوله آتشین ایمانش را محکم در دستش فشرده بود، آستینش هم سوخت ولی گلوله آتشین ایمانش را رها نکرد.
خیلی وقت بود که زمزمه هایی به گوشش میرسید. هرجا چند نفر دور هم جمع میشدند، بحثشان که گل میکرد شروع میکردند که :«فلانی را میشناسی؟ میگویند زیر چادرش غوغاست!» و میخندیدند. (ولی او صبر کرد.) میگفتند:«قلانی سری توی این مسجد رفتن هایش هست، الکی که نیست مسجد دانشگاه پر شده از یک مشت...» و میخندیدند. (ولی او صبر کرد.)
دیشب اما مادر بی پروا قداست نیمه شبهای گریه اش را شکست. مادر دیشب ساعت سه و نیم کنار در منتظرش ایستاده بود، میدانست هر شب ساعت 4...
مادر که هیچ همه اهل محل میدانند هرشب ساعت 4، درمسجد محل...
در قسمت زنانه 2 نفر بودند. دخترک و پیرزنی سکته ناقش کرده!
خانه پیرزن را پسرش تصرف کرده، از وقتی که سکته ناقص کرد. مدام اذیتش میکند، سکته نه، پسرش!
دخترک هم تقصیر خودش نیست. خانه شان نماز ندارد!
مجبور است هرشب ساعت 4...
مادر اما دیشب ساعت سه و نیم کنار در منتظرش ایستاده بود که از خانه که خواست بیرون بزند...
مادر که میدانست. دختر بارها گفته بود کجا میرود. اصلا شاهد هم داشت، پیرزنی در قسمت زنانه مسجد!
سیلی مادر گونه اش را سوزاند. مادر دخترک را به سمت دیوار هل داد. دختر در را باز کرد که برود مسجد. مادر با لگد ضربه ای به در زد، بلند میگفت که مسجد را و پیرزن را با هم...
صبر کن! آرامتر بخوان! باز گرد عقب : در، دخترک، دیوار، لگد...
مادر اما عقب را نگاه نکرد. به مسجد که رسید پیرزن سکته ناقص کرده روی سجاده آرام افتاده بود.
...
دخترک صبح آرام آرام از کنار دیوار حرکت میکرد. پهلویش را شکسته بودند. حرمت عزاداریش را شکسته بودند. شیشه آبریش را ریخته بودند. اینها را همه مقصر مادر نبود. پدری که معلوم نیست کجاست نبود. مردم گمان زن هم نبودند. چه میدانم! دخترک که نگران پیدا کردن مقصر نیست. نگران خاکی شدن چادر نیست. نگران پهلوی شکسته اش نیست. نگران آبرو هم نیست. او فقط گلوله آتشین ایمانش را محکم توی دستش فشرده است و آرام کنار دیوار مسجد محله ای دیگر...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، مرهم ، mahdy30na ، fafa*
۲۲:۲۲, ۱۷/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #36
آواتار
من و تو هم مستحقیم؟

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، mahdy30na ، fafa* ، علي1988
۲۲:۴۸, ۱۷/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #37
آواتار
امروز مشهد باد شدیدی شروع به وزیدن کرد . یکی از بزرگان گفت این باد خیلی خوبه هوا رو بهاری می کنه . مریضی و خستگی رو با خودش می بره و شادابی بهار رو میاره . مشهد تازه و روشن می شه .
چند ساعتی گذشت و همسایمون رو تو کوچه دیدم که با خودش نوچ نوچ می کنه .
بهش گفتم سلام چی شده ؟ گفت باد دیش تمام ماهواره ها رو کند و با خودش برد .
تو دلم گفت عجب بادیه گناه ها رو هم با خودش می بره


بر اساس یک داستان واقعی .
صاب اثر خودم

(خیلی مسخره بود نه ؟ DodgyBig Grin)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، soheyl68 ، مجتبی110 ، یاســین ، reyhaneh.sh ، mahdy30na ، fafa*
۱۵:۳۴, ۱۷/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #38
آواتار
گفتگو با یک خانوم....(حتما بخونید)

بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم
گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله
گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد
گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده
و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری
و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.

بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟
چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه!
دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟
تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟
حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟

معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود
روسری اش رو کشید جلو
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره
از فردا دیدم با چادر اومده
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

یا صاحب زمان خواهرانم را به تو میسپارم

در حجاب . درایمان . در اخلاص و بصیرت.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: reyhaneh.sh ، یاســین ، انتصـار ، mahdy30na ، soheyl68 ، fafa* ، علي1988
۰:۰۰, ۲۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #39
آواتار
داستان جذاب شیطان
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bahar ، هادی... ، علي1988
۱۱:۴۷, ۲۱/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #40
آواتار
تقدیمی به تمامی زوجهایی که در زندگی قرار بر رسیدن گذاشته اند.


ایستگاه آحر بود. دستم را لای موهای نرم و مشکی اش فروبرده بودم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و اشکهایش دانه دانه نوازشم میکردند. قلبم را که گرو گذاشته بودم پس نداد. آرام در گوشش گفتم: «به امید دیدار...»
سرش را از روی شانه ام برداشت. موهایش پریشان شد. با بغض گفت: «قرارمان این نبود!»
از گریه اش گریه ام گرفت.
اورکت ارتشی ام را روی دوشم انداخت. ساک آبی ام را دستم داد. از زیر قرآن ردم کرد و پشت سرم آب نپاشید.
توی کوچه با لبخند گفت: «زنده برنگردی!!»
خندیدم.
***
داغی گلوله را که کنار قلبم احساس کردم، دیدم جلوتر با چادر سفید کنار خدا ایستاده است. زودتر از من رسیده بود. سینی چایی دستش بود و با لبخند میگفت: «خسته نباشی آقا! به خانه ات خوش آمدی!!»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Eve ، soheyl68 ، هادی... ، Just God ، حوریه سادات ، آفتاب ، azade
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا