|
سقيفه، عبرتى مهم در تاريخ اسلام
|
|
۱۰:۲۵, ۱۶/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/شهریور/۹۲ ۱۰:۳۳ توسط پرنیان.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
آخرين تدبير پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى تثبيت خلافت امام على(عليه السلام)
مسأله خلافت و امامت حضرت امير(عليه السلام)از آغاز بعثت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و پيش از علنى شدن آن مطرح بوده و بيان آن براى ديگران از ماجراى «يوم الدار» شروع شده و پس از آن به مناسبتهاى گوناگون، تا آخرين لحظات عمر شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله)ادامه داشته است. آنچه در ميان تمام موارد برجسته تر از ساير ادله است، داستان غدير است كه درباره آن كتابهاى فراوانى نوشته شده و بحثهاى بسيارى انجام گرفته است. با وجود اين كه از جريان غدير تا رحلت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)هفتاد روز بيشتر فاصله نبود، لكن طى همين مدت نيز آن حضرت اهتمام زيادى نسبت به تبيين مسأله خلافت و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام)داشتند، تا حجت بر مردم تمام شده و بهانهاى براى هيچ كس در اين زمينه باقى نماند. اما با وجود تمام تأكيدات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر اين مسأله، امكان عصيان و مخالفت از بين نرفت؛ چرا كه در غير اين صورت، از سنّت فراگير الهى، كه امتحان و آزمايش انسانها است، تخلف مىشد. مقدمات امتحان الهى بايد به گونهاى مهيا شود كه زمينه اطاعت و عصيان به طور مساوى فراهم باشد. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در آخرين روزهاى حيات خود، تدبيرى انديشيدند تا كسانى كه احتمالا با خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام)موافق نبودند و ممكن بود در مخالفت با اين امر توطئه چينى كنند در مدينه نباشند. از همين رو دستور تجهيز سپاه را صادر كرده و فرمودند: تمام مسلمانانى كه قادر بر جهاد هستند همراه با اين سپاه براى جهاد به جانب مرزهاى روم ـ جايى كه جعفر بن ابى طالب(عليه السلام) و زيد بن حارثه به شهادت رسيده بودند ـ حركت كنند. آن حضرت اسامة بن زيد را كه جوانى برومند بود به جاى پدرش كه در جنگ قبل به شهادت رسيده بود، به عنوان فرمانده سپاه منصوب نموده، اصرار كردند كه تمام كسانى كه توانايى شركت در جنگ را دارند تحت امر اسامه براى شركت در جنگ همراه با اين سپاه بروند.مورخان شيعه و سنى نقل كردهاند كه تأكيدات پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى شركت مسلمانان در اين جنگ بهاندازهاى بود كه در هيچ يك از جنگها سابقه نداشت. آن حضرت ضمن تأكيد بر پيوستن افراد به سپاه اسامه، فرمودند: نَفَذُوا جَيْشَ أُسامَة لَعَنَ اللّهُ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهُ؛خدا لعنت كند كسى را كه از لشكر اسامه تخلف نمايد و در اين جنگ حضور پيدا نكند. اين تدبيرى بود براى اين كه كسانى كه احياناً ممكن بود هنگام رحلت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فتنهاى برپا كنند، در مدينه حضور نداشته باشند، تا مسأله خلافت و امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با مشكلى مواجه نشود. اما با وجود اصرار فراوان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در مورد شركت افراد در جنگ، ابوبكر و عمر همراه با آن سپاه عازم نشدند و به منزل پيغمبر(صلى الله عليه وآله)آمدند. حضرت با ديدن آنان بسيار ناراحت شدند و پرسيدند: مگر من نگفتم كه همه بايد به جهاد بروند و كسى اجازه تخلف از لشكر اسامه را ندارد؟ آنها در جواب گفتند: چون حال شما مناسب نبود، نخواستيم شما را در مدينه تنها بگذاريم و در بين راه از ديگران جوياى سلامتى شما شويم! ما به سبب علاقهاى كه به شما داشتيم همراه با سپاه نرفتيم و خواستيم در كنار شما حضور داشته باشيم! با اين اقدام آنان، اين تدبير پيامبر(صلى الله عليه وآله)نتيجه نداد و كسانى كه بايد در جهاد شركت مىكردند، از همراهى با سپاه خوددارى نموده و از امر حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) تخلف كردند. بار ديگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در آخرين لحظه حيات تدبيرى ديگر انديشيدند. آن حضرت در حال احتضار فرمودند: قلم و دواتى بياوريد تا مطلبى را بنويسم كه اگر به آن عمل كنيد هرگز گمراه نشويد. برخى از كسانى كه در آن جا حاضر بودند و شمّ سياسى داشتند و مىتوانستند حوادث را پيش بينى كنند، متوجه شدند كه آنچه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)قصد نوشتن آن را دارد به احتمال بسيار قوى در مورد امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام)است و اين كار مانع اجراى نقشههاى آنها مىشود. از اين رو از اين كار ممانعت كردند. بر اساس نقل مورخان و محدثان اهل تسنن، عمر بن خطاب گفت: اِنَّ النَّبِىَّ قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ؛ يعنى درد بر پيامبر غلبه كرده است! هم چنين نقل شده است كه وى حتى تعبيرى جسارت آميزتر به كار برد و گفت: اِنَّ رَسولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله)يَهْجُرُ؛ يعنى ـ نعوذ بالله ـ رسول خدا هذيان مىگويد! مىدانيم كه اين تعبير معمولا در مورد كسى به كار مىرود كه بخواهند نسبت به او بى اعتنايى كنند و او و سخنش را كم اهميت جلوه دهند. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)از اين تعبير غضبناك و ناراحت شدند. پس از اين مجادلات، بعضى از اصحاب به آن حضرت عرض كردند، اگر اجازه بفرماييد قلم و دوات بياوريم. حضرت فرمودند أبَعْدَ الَّذى قُلْتُمْ؛يعنى، بعد از اين سخنانى كه گفتيد؟! به تعبير ديگر، به اين ترتيب اكنون اگر هم چيزى بنويسم، خواهيد گفت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هذيان نوشته است! ![]() _______________________________________________ در حال حاضر این قسمت بخشهای از کتاب ارزشمند پرتو ولایت اثر آیة الله مصباح یزدی است. در صورت استفاده شدن از منابع دیگر حتما ذکر خواهد شد..
|
|||
|
|
۱۸:۵۸, ۱۷/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
ماجراى سقيفه
اين گونه بود كه اين تدبير نيز كه نهايت لطف و رحمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به امت بود، مفيد واقع نشد. سرانجام روح از بدن مبارك پيغمبر(صلى الله عليه وآله)پرواز كرد، در حالى كه سر مبارك آن حضرت در آغوش اميرالمؤمنين(عليه السلام)قرار داشت. بعد از رحلت ايشان نيز بلافاصله داستان سقيفه پيش آمد. انصار و مهاجران در سقيفه جمع شدندو درباره جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله)به گفتگو پرداختند. يكى از بزرگان طايفه خزرج ـ كه حدود نيمى از مسلمانان مدينه را تشكيل مىدادند ـ به نام «سعد بن عباده» [/b]به سقيفه آمد و در حالى كه بيمار بود و نمىتوانست با صداى بلند صحبت كند، گفت: كسى حرفهاى مرا با صداى بلند براى ديگران بازگو كند. سپس خطبهاى انشا كرد و ابتدا به تعريف از مهاجران و ذكر سابقه آنها در اسلام و لزوم احترام نسبت به ايشان پرداخت. سپس گفت: با اين وجود، مدينه شهر ما انصار است و پيغمبر (صلى الله عليه وآله)در ميان ما عزت يافت، اسلام در شهر ما رواج پيدا كرد و ما بوديم كه به مهاجران كمك كرديم و زندگى آنها را سامان داديم. بنابراين امامت و رهبرى جامعه حق انصار است. اما از سوى ديگر مهاجران ـ كه پدران همسران پيغمبر(صلى الله عليه وآله)هم در ميان آنها بودند ـ نيز برنامههايى در نظرداشتند كه بر اساس آنها در مقابل شروع به بحث كردند. آنها نيز به تعريف از انصار و ذكر خدمات آنها نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مهاجران پرداختند. سپس گفتند: اما ما مهاجران بوديم كه در زمان غربت اسلام به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايمان آورديم، سابقين و اولين در اسلام ما هستيم و قرآن ما را با وصف «السّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ» ستايش كرده است. علاوه بر اين كه بسيارى از خويشاوندان پيغمبر(صلى الله عليه وآله)نيز در بين مهاجران هستند. بر اساس بعضى از نقلها يكى از مهاجران گفت: در بين ما كسى هست كه اگر براى خلافت پيشگام شود هيچ كس با او مخالفت نخواهد كرد، و او على بن ابى طالب(عليه السلام)است.بحث و گفتگو بين مهاجران و انصار در مورد انتخاب امام و خليفه بالا گرفت تا جايى كه گفتند: براى اين كه حق هيچ يك از دو طرف ضايع نشود، دو جانشين انتخاب كنيم، «مِنّا اَميرٌ و مِنْكُمْ اَمير» . بزرگان قوم گفتند: اين كار موجب وهن مسلمانان و اختلاف ميان آنان مىشود و عزت ما از بين خواهد رفت؛ از اين رو تنها بايد يك خليفه انتخاب شود. سرانجام ابوبكر برخاست و ماهرانه، خطبهاى انشا كرد. او ابتدا به ستايش و تمجيد از انصار پرداخت و سپس موقعيت و افتخارات مهاجران را نيز بيان كرد و گفت: براى حفظ وحدت امت اسلامى، امير از مهاجران باشد و از ميان انصار وزيرى براى او انتخاب شود و ما قول مىدهيم كه بدون مشورت انصار كارى انجام ندهيم. با شنيدن اين سخنان بعضى از انصار به طرفدارى از او برخاستند، تكبير گفته و با ابوبكر بيعت كردند. در اين هنگام سعد بن عباده برخاست و دست به شمشير برد؛ عمر نيز در برابر او شمشير كشيد و كار به جنگ و نزاع كشيده شد. اما با وساطت عدهاى ديگر از مسلمانان و خارج كردن سعد بن عباده از معركه، غائله خاتمه يافت و خلافت ابوبكر تثبيت شد. ![]() |
|||
|
|
۲۳:۵۲, ۱۸/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/شهریور/۹۲ ۲۳:۵۴ توسط پرنیان.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
عكس العمل حضرت على(عليه السلام) پس از اطلاع از جريان سقيفه
در اين ميان، خبر اين واقعه به حضرت امير(عليه السلام) رسيد، در حالى كه آن حضرت پيكر مبارك پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را تجهيز كرده و در قبر گذاشته بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام)با شنيدن اين خبر بيل را در زمين فرو كرد، سر مبارك را به آسمان بلند كرد و آيات ابتداى سوره عنكبوت را تلاوت كردند: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ؛سپس فرمودند: اين همان امتحان و فتنه الهى است كه خداوند فرموده هيچ امتى از آن بى نصيب نخواهند ماند. فتنه و امتحان كه در اين آيات آمده، غالباً مترادف با هم به كار مىروند؛ گرچه از نظر معناى لغوى با يكديگر تفاوت دارند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اين دو واژه به يك معنى به كار رفته است؛ نظير اين آيه كه مىفرمايد: وَ اعْلمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ؛يعنى بدانيد كه دارايى و فرزندان شما وسيله آزمايش الهى هستند. در آيهاى ديگر مىفرمايد: وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً؛ يعنى شما را با خوبىها و بدىها مىآزماييم. آيات ابتداى سوره عنكبوت نيز ـ كه حضرت على(عليه السلام)با شنيدن خبر ماجراى سقيفه تلاوت كردند ـ اشاره به اين مطلب دارد كه آيا مردم تصور مىكنند با صِرف ادعاى ايمان، خداوند آنها را رها كرده، نمىآزمايد؟ وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ؛ ما پيشينيان را امتحان كرديم، شما را نيز خواهيم آزمود. صِرف اين كه اظهار ايمان كنيد، نماز بخوانيد و جهاد و انفاق كنيد، كافى نيست؛ بلكه بايد تمام مراحل مختلف ايمان را طى كنيد و در هر مرحله امتحان شويد تا پايه ايمان شما مشخص شود. اين سنّت الهى بر ساير سنّتهاى خداوند حاكم است و خدا هيچ گاه از آن دست برنمى دارد. خداوند ابتدا راه را روشن كرده، اتمام حجت مىكند تا مقدمات لازم براى كسانى كه در صدد شناخت حق هستند فراهم باشد؛ اما زمينه امتحان را نيز باقى مىگذارد. ![]() |
|||
|
|
۱۶:۲۵, ۱۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
در نهج البلاغه نقل شده است كه شخصى از اميرالمؤمنين(عليه السلام)سؤال كرد: منظور از فتنهاى كه در اين آيه آمده چيست؟ حضرت در پاسخ فرمود: اتفاقاً من نيز از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)درباره فتنهاى كه اين آيه مىفرمايد مؤمنان در آن واقع خواهند شد سؤال كردم؛ پيامبر(صلى الله عليه وآله)به اجمال فرمودند: بعد از من فتنههايى در اين امت واقع خواهد شد. من گفتم: يا رسول الله! آيا به خاطر داريد در جنگ احد،بعداز شهادت بسيارى از مؤمنان، من به اين دليل كه فوز شهادت نصيبم نشده بود ناراحت بودم و به محضر شما از اين امر گلايه كردم؛ شما نيز فرموديد: «أبْشِرْ فَاِنَّ الشَّهادَةَ مِنْ وَرائِكَ»و به من بشارت داديد كه من نيز به شهادت خواهم رسيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: بلى، به خاطر دارم؛ لكن تو چگونه با شهادت روبرو خواهى شد و چگونه بر آن صبر خواهى كرد؟ حضرت على(عليه السلام)مىفرمايد: در جواب پيامبر(صلى الله عليه وآله)عرض كردم: يا رسول الله! در برابر شهادت بايد خدا را شكر كرد، جاى صبر و شكيبايى نيست. من مشتاق شهادت هستم و آرزوى نايل شدن به آن را دارم.
سپس بار ديگر حضرت امير(عليه السلام)از فتنهاى كه پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گريبان گير مسلمانان خواهد شد سؤال مىكند. آن حضرت در جواب مىفرمايند: بعد از من فتنههايى به وجود خواهد آمد؛ مردم در دين دارى بر خدا منت مىگذارند، با اين حال انتظار رحمت او را دارند. آنان فريب دنيا را خواهند خورد و به علت تمايلات نفسانى احكام دين را تغيير خواهند داد. «رشوه» را به عنوان هديه خواهند گرفت. «ربا» را به عنوان بيع انجام دادهو حرام خدا را حلال خواهند كرد. تمام اين كارها به علت علاقه به دنيا انجام خواهد شد. اين فتنهها در امت من به وقوع خواهد پيوست و به دنبال آن تو نيز به شهادت خواهى رسيد. بنابراين پيامبر(صلى الله عليه وآله)مسأله امتحان و فتنه امت را پيش بينى كرده بود و اميرالمؤمنين(عليه السلام)آمادگى مواجهه با آن را داشت. از همين رو هنگامى كه براى آن حضرت خبر آوردند كه گروهى در سقيفه براى انتخاب خليفه و جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)جمع شده اند، ايشان تعجب نكردند. حضرت على(عليه السلام)با شنيدن داستان سقيفه، ماجراى گفتگوى خود با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را به خاطر آوردند و آيه فتنه را تلاوت كردند: أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ . ![]() |
|||
|
|
۲۲:۳۵, ۲۰/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/شهریور/۹۲ ۱:۲۶ توسط پرنیان.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
عبرتهايى مهم از سقيفه
به هر حال، اين فتنه واقع شد و هنوز هم دود آن به چشم همه مسلمانان مىرود. پس از آن نيز اين فتنه ادامه داشته و خواهد داشت، تا زمانى كه حضرت ولىّ عصر(عليه السلام)ظهور بفرمايد و اين فتنهها را رفع كند. اما منظور از نقل اين داستانها چيست؟ آيا صِرف حسرت خوردن بر وقوع اين فتنهها و نتايج تأسف بار آن و گريه بر مظلوميت مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام)كافى است؟ يا اين كه مسؤوليت ما بيش از اينها است؟ شكى نيست كه تمام اين كارها لازم است و ما بايد از كسانى كه مصالح اسلام و مسلمين را به بازى گرفتند قلباً ناراضى باشيم. هم چنين بايد براى مظلوميت اميرالمؤمنين(عليه السلام)متأسف باشيم و اشك بريزيم. اما تمام اين كارها براى هدفى والاتر است و آن، پند گرفتن از اين حوادث براى چگونگى برخورد با مسايل جامعه اسلامى در اين زمان است. ما بايد اين وقايع را تفسير و تحليل كنيم تا دريابيم چرا اين قضايا اتفاق افتاد؟ آيا فتنهها متعلق به صدر اسلام بود يا اين كه نظير آن براى ما نيز ممكن است اتفاق بيفتد؟ چرا حكايات اقوام پيشين بارها در قرآن كريم نقل شده است؟ قرآن مىفرمايد: تكرار اين داستانها براى عبرت است، تا ما مراقب باشيم در موارد مشابه، اشتباهات پيشينيان را مرتكب نشويم. بسيارى از حوادث تاريخى دائماً به نوعى در قالبهاى جديد تكرار مىشوند و ما بايد تحليل روشنى از اين حوادث داشته باشيم و از آنها عبرت بگيريم. و اما براى عبرت گرفتن از خصوص حوادثى كه ذكر آنها گذشت دو سؤال مهم مطرح است: سؤال اول اين كه، چرا مردم نسبت به حضرت على(عليه السلام)دشمنى ورزيدند و با وجود سفارشهاى فراوان پيامبر (صلى الله عليه وآله)در مورد حضرت على(عليه السلام)، آن حضرت را رها كردند؟ آنچه ما در مورد فضايل اميرالمؤمنين(عليه السلام)نقل كرديم، قطرهاى از درياى بى كران فضايل آن حضرت بود، كه با همين مختصر نيز امامت و ولايت آن حضرت به وضوح ثابت مىشود؛ اما چرا با اين همه، آن حادثه رقم خورد؟ از آغاز ولادت حضرت على(عليه السلام)و تولد آن حضرت در كعبه، مردم دريافتند كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) شخصيتى فوق العاده و مورد عنايت خداوند است. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز طى 23 سال بارها و به مناسبتهاى مختلف فضايل و مقامات اميرالمؤمنين(عليه السلام)را گوشزد كرده، حتى گاهى به خلافت ايشان تصريح مىكردند. آيا با وجود انبوهى از دلايل، شواهد و قراين، اگر پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى واقعاً قصد شناختن جانشين پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را داشت، مقدمات لازم براى او فراهم نبود؟ آيا مسأله خلافت حضرت امير(عليه السلام)تا به اين اندازه مخفى بود كه مردم خود اقدام به انتخاب جانشين براى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)كردند؟ چرا مردم آن همه تأكيدات پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در مورد امامت حضرت على(عليه السلام)به فراموشى سپردند و نخواستند آنها را به خاطر داشته باشند؟1 خوش بينانه ترين دليلى كه براى رفتار مسلمانان در سقيفه مىتوان ذكر كرد اين است كه بگوييم آنها داستان غدير را فراموش كردند، با وجود اين كه بيشتر از هفتاد روز از آن حادثه مهم نگذشته بود! چرا مردم بايد اين واقعه مهم را فراموش كنند؟ چرا هنگامى كه اميرالمؤمنين(صلى الله عليه وآله)براى احقاق حق خود در مقام احتجاج برآمدند و همراه با حسنين(عليهما السلام)و حضرت زهرا(عليها السلام)به در خانه مهاجران و انصار رفته و با آنها بحث كردند، نتيجه مثبتى حاصل نشد؟ اين سؤال، جدى است. شايد عاملى كه موجب همراهى نكردن مردم آن روزگار با حضرت على(عليه السلام)شد، به نحوى در ما نيز وجود داشته باشد و از آن غافل باشيم. درون خود را جستجو كنيم و ببينيم آيا آنچه موجب دست كشيدن مردم از حضرت على(عليه السلام)شد در ما نيز وجود دارد يا نه؟ علت تبعيت نكردن مردم از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و فراموش كردن سفارشات پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مورد آن حضرت، امرى كلى است و اختصاصى به آن زمان و آن مردم ندارد. از اين رو بايد تأمل كنيم و ببينيم آيا اين عامل در ما و جامعه ما وجود ندارد؟ و اما سؤال دوم، در مورد نحوه رفتار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بعد از رحلت پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تا آخرين روزهاى عمر شريفشان است. چه امرى موجب شد كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در بعضى موارد در مقابل ديگران سرسختى نشان دهد و در برخى موارد نيز با ملايمت و انعطاف برخورد كند؟ ![]() |
|||
|
|
۲۲:۵۷, ۲۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
با تشکر تاپیک بسیار خوبی بود ... سقیفه نمونه ای از اعتماد به دموکراسی و به رای گذاشتن بود که حجت و ولی خدا را خانه نشین کرد و اسلام و مسلمین را دچار ضرری بزرگ کرد ... بزرگترین ضرری که ما از سقیفه خوردیم این بود که مدل حکومتی مورد نظر اسلام و امامت هیچ گاه به دست ما نرسید و تنها گوشه ای از احادیث و روایات جزئی به دست ما رسید !
اگر آن 25 سال مولا حکومت را به دست گرفته بودند .... اگر .............. |
|||
|
|
۲۳:۲۵, ۲۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
ظهور «سكولاريزم» در سقيفه! از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روايات فراوانى نقل شده است كه در آنها تعبيراتى از قبيل خليفه، ولىّ، مولا و تعابير ديگرى شبيه آنها در شأن اميرالمؤمنين(عليه السلام) صادر شده است. بسيارى از اين روايات را اهل تسنن نيز نقل كرده اند. بعضى از اين تعبيرات به قدرى صريح است كه اگر شخصى بدون غرض آنها را مطالعه كند، هيچ شك و شبههاى در مورد ولايت و خلافت حضرت على(عليه السلام) براى او باقى نخواهد ماند. نكته مهم در اين ميان، تشكيكى است كه درباره مضمون اين روايات صورت مىپذيرد. از صدر اسلام افرادى كه در مقام بحث و جدل مغلوب شده و بر آنها ثابت مىشد كه اين تعبيرات از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) صادر شده و معنايى جز خلافت حضرت على(عليه السلام) ندارد، متعصبانه با طرح شبهههاى شيطانى، به تحريف معنوى اين روايات دست مىزدند. از جمله اين شبهات اين است كه: مى پذيريم كه بعد از وفات پيغمبر(صلى الله عليه وآله) وظيفهاى كه بر عهده ايشان بوده به حضرت على(عليه السلام) منتقل شده است. اما كار پيغمبر(صلى الله عليه وآله) ابلاغ رسالت و دين خدا بود و وظيفه ديگرى نداشت؛ از اين رو وظيفه حضرت على(عليه السلام) بعد از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) ، به عنوان خليفه آن حضرت، تبليغ دين خدا است و وظيفه ديگرى بر عهده آن حضرت نيست! بر اساس شبهاتى از اين قبيل، منشأ سكولاريزم، يعنى تفكيك ديانت از سياست، از صدر اسلام پيدا شد. از همان ابتدا كسانى مىگفتند مسأله رياست بر امت و به تعبير ديگر «امامت»، مربوط به زندگى دنيا و اداره امور آن است و ربطى به «رسالت» ندارد. پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ، رسول خدا و مأمور ابلاغ پيامهاى خدا به مردم بود، اما امامت و حكومت بر مردم و وجوب اطاعت مردم از آن حضرت در امور دنيا ثابت نشده است! از اين رو درباره حضرت على(عليه السلام) نيز كه خليفه آن حضرت است، ثابت نيست. بنابراين گرچه حضرت على(عليه السلام) خليفه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) است، لكن چون بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) تنها «ابلاغ» پيامهاى خداوند واجب بوده است، به همين دليل براى حضرت على(عليه السلام) نيز به عنوان خليفه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) امرى بيش از اين ـ تبليغ دين ـ ثابت نيست! خلاصه، مسأله حكومت از مسأله تبليغ دين جدا است و خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه در روايات آمده فقط در امر تبليغ دين است! شايد تعجب كنيد كه چگونه ممكن است در صدر اسلام چنين مسألهاى مطرح شده باشد؟! اما واقعيت اين است كه اتفاقاً پايه و اساس ماجراى سقيفه بر همين نظريه استوار بود. هنوز پيكر مبارك پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به خاك سپرده نشده بود كه عدهاى در سقيفه جمع شدند تا براى امت، خليفه و امام تعيين كنند. معنى اين كار آن بود كه خدا و پيامبر فقط در امر دين دخالت مىكنند و مسأله رهبرى جامعه و حكومت چون مربوط به دين نيست، از اين رو خدا و پيامبر نيز چيزى در مورد آن نفرمودهاند و ما خود بايد در اين باره تصميم بگيريم! معناى اين كار، تفكيك دين از سياست بود و نطفه اين نظريه در سقيفه بسته شد. |
|||
|
|
۱:۳۹, ۲۳/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
غدير در مسلخ سقيفه!
در مورد خلافت و ولايت اميرالمؤمنين پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، خداى متعال آيات متعددى در قرآن نازل فرموده است. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز در طول دوران زندگى خود با تمهيدات و بيانهاى مختلفى اين مسأله را به مردم گوشزد نمود و سعى كرد در رفتار و گفتار خود آن را در اذهان تثبيت كند. در آخرين اقدام نيز هفتاد روز قبل از رحلتش، در روز غدير آن را در بين انبوه مسلمانان اعلام كرد تا مسأله براى امت اسلامى روشن باشد و بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) دچار اختلاف و پراكندگى نشوند. اما تاريخ مىگويد كه پس از رحلت آن حضرت، مسلمانان غير از اين عمل كردند. در بين آن مسلمانان كسانى بودند كه در ركاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله)در جنگهاى متعدد شركت كرده و حتى مجروح نيز شده بودند. برخى از آنان خود، سرمايه زيادى را در راه ترويج اسلام صرف كرده بودند، و برخى ديگر از خانواده شهدا بودند. عجيب تر از همه آن كه، بسيارى از آنان خود در آن روز در غديرخم حاضر بودند و جريان معرفى اميرالمؤمنين(عليه السلام)را با چشم و گوش خود ديده و شنيده بودند، اما پس از هفتاد روز گويا همه را فراموش كردند! آنان زمانى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)از دنيا رفت، چنان رفتار كردند كه گويا اصلا چنين چيزى نبوده است! هنوز جنازه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)روى زمين بود كه كسانى جمع شدند تا جانشينى براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله)تعيين كنند! اصل اين تفكر كه امت اسلامى بايد رهبرى داشته باشد و حتى يك روز هم مردم نبايد بدون رهبر بمانند صحيح بود، اما در اين مسأله كه چگونه بايد اين رهبر را شناخت و تعيين كرد، دچار اشتباه شدند. آنان در سقيفه جمع شدند و با يكديگر بحث كردند كه چه كسى را بايد به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)برگزيد. بحثهاى زيادى شد و حتى گاهى گفتگوها به كشمكش و مشاجره نيز منجر شد، ولى آنچه كه صحبتى از آن نشد ـ يا دست كم در تاريخ اشارهاى به آن نگرديده، و اگر در مورد آن صحبت شده بود قطعاً تأثيرى در جلسه مى گذاشت و در تاريخ نقلمىشد ـ اين بود كه، خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله)چه كسى را تعيين كرده است! هيچ كس نگفت ماجراى هفتاد روز پيش در غدير چه بود و چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) حضرت علی(عليه السلام)را بلند كرد و فرمود:مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. هيچ سخنى در اين باب گفته نشد. يكى گفت جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)بايد از مهاجران باشد، ديگرى گفت بايد از انصار باشد، سومى گفت بايد از قريش باشد، و در نهايت رأى گيرى شد. اما در مورد اين كه خود پيغمبر(صلى الله عليه وآله)چه كسى را تعيين كرد و يا لااقل تمايل داشت چه كسى جانشين او بشود، هيچ صحبتى نشد. پس از آن نيز در طول چهارده قرن، بر سر غدير آن آمد كه امروزه بسيارى از مسلمانان از داستان غدير هيچ اطلاعى ندارند و بسيارى از علماى اهل سنّت ادعا مىكنند كه اصلا اين ماجرا واقعيت ندارد! اين در حالى است كه بزرگانى مثل صاحب عبقات و صاحب الغدير با زحماتى كه كشيدهاند نشان دادهاند كه اين ماجرا از معتبرترين روايات شيعه و سنى است. اگر رواياتى را كه اين بزرگان در اين باره نقل كردهاند با وجود كثرت و اعتبار راويان آنها نپذيريم، معلوم نيست در مجموع احاديث شيعه و سنى چند حديث باقى مىماند كه قابل قبول باشد! با اين حال برخى از علماى اهل سنّت مدعىاند كه «چنين ماجرايى رخ نداده است» و يا «ساختگى است و شيعه آن را درست كرده است»! اين در حالى است كه عمده روايات مربوط به غدير، از مدارك اهل سنّت نقل شده است. ![]() |
|||
|
|
۲۳:۰۰, ۲۴/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
در هر صورت، مسأله مهم در اين زمينه، حل اين معما است كه چگونه آن همه تمهيدات و نزول آيات در مورد مسأله ولايت بى ثمر ماند و به فراموشى سپرده شد؟! مسألهاى كه خداوند درباره آن، خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مىفرمايد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ. از نظر خداى متعال اين مسأله به اندازهاى مهم بود كه ابلاغ نكردن آن، حكم ترك رسالت را داشت!
«اِنْ لَمْ تَفْعَلْ»، يعنى اگر اين مسأله را تبليغ نكنى، «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، اصلا رسالت خود را تبليغ نكرده اى! روشن است كه منظور از ابلاغ رسالت، فقط رساندن همين يك پيام خاص (ابلاغ ولايت و خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام)) نيست؛ چرا كه در اين صورت معناى آيه اين مىشود كه، اگر اين پيام را نرسانى، همين پيام را نرسانده اى! بديهى است كه گفتن چنين مطلبى لغو و غيرحكيمانه است. از اين رو معناى آيه اين است كه، اگر اين پيام خاص (جانشينى على(عليه السلام)) را ابلاغ نكنى، مأموريت نبوت و رسالت الهى را به انجام نرساندهاى و تمام زحمات 23 سال گذشته تو نيز ناديده انگاشته خواهد شد؛ يعنى اعتبار كل رسالت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به اين مسأله بستگى دارد و اگر اين مطلب نباشد، اصل رسالت از بين مىرود. سرّ آن نيز اين است كه اگر حضرت على(عليه السلام)بعد از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نبود، تحقيقاً اسمى از اسلام باقى نمىماند. گرچه اكثريت مسلمانان تا 25 سال زير بار ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام)نرفتند، با اين حال وجود آن حضرت(عليه السلام)و تعليمات ايشان بود كه موجب گرديد اسلام درهمين حد باقى بماند. تكرار سقيفه معماى بزرگ اين فراموشى را چگونه بايد حل كرد؟ از اين ماجرا چه درسى بايد بگيريم؟ آيا اين امر حادثهاى منحصر به فرد در تاريخ است و هيچ مشابهى نخواهد داشت؟ اصولا آيا حوادث اجتماعى منحصر به فرد است و قابل تكرار نيست؟ دست كم از نظر قرآن اين گونه نيست و حوادث تاريخى قابل تكرار است و مشابه آنها در زمانهاى بعد نيز ممكن است اتفاق بيفتد. اصولا فلسفه مهم ذكر جريانهاى تاريخى اين است كه از آنها براى زندگى امروزمان پند بگيريم، و گرنه قضيه تاريخى كه در گذشته اتفاق افتاده و خاتمه يافته است. اين روايت را، هم شيعه و هم سنّى نقل كردهاند و مضمون آن در قرآن نيز آمده است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: هر جايى كه بنى اسرائيل قدم گذاشتند شما نيز قدم خواهيد گذاشت، همان راهى را كه آنها رفتند شما نيز خواهيد رفت؛ حَتّى لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبّ لَدَخَلْتُمُوهُ؛اگر بنى اسرائيل داخل لانه سوسمارى شده باشند شما نيز داخل آن مىشويد!اين هم كه قرآن در موارد متعددى داستان بنى اسرائيل را ذكر مىكند به اين دليل است كه مشابه آن براى ما نيز اتفاق خواهد افتاد. از اين رو ما بايد مراقب باشيم اشتباه آنها را مرتكب نشويم. اگر در بنى اسرائيل سامرى پيدا شد و آنها را فريب داد، بدانيم در امت اسلامى هم سامرى ديگرى خواهد بود و بلكه هر عصرى سامرى خاص خود را خواهد داشت. ساير داستانهاى بنى اسرائيل نيز به همين ترتيب است. داستان غدير را نيز اگر امروزه نقل مىكنيم براى اين است كه مراقب باشيم مشابه داستان غدير ممكن است در اين زمان براى ما نيز اتفاق بيفتد. بايد مراقب باشيم كه اشتباه مسلمانان صدر اول را در اطاعت نكردن از پيغمبر(صلى الله عليه وآله)تكرار نكنيم. حوادث تاريخى قابل تكرار است و مشابه هر يك از آنها ممكن است اتفاق بيفتد. ![]() |
|||
|
|
۱۶:۲۲, ۲۷/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/شهریور/۹۲ ۱۸:۴۹ توسط پرنیان.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
به راستى چگونه كسانى كه حاضر بودند جان خويش را بر كف گرفته با پيغمبر(صلى الله عليه وآله)به جنگ بروند، چنين از فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مبنى بر خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام)پس از خود، سرپيچى كردند؟ بسيارى از افرادى كه در سقيفه جمع شدند و براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله)جانشين تعيين كردند همان كسانى بودند كه در بدر و حنين و جنگهاى ديگر شركت داشتند. هنوز آثار جراحات جنگ در بدن بسيارى از آنها مشاهده مىشد. اينان چگونه فراموش كردند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)چه كسى را به عنوان جانشين خود معرفى كرد؟! و چرا كسانى كه اين گفته پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به خاطر داشتند با ماجراى سقيفه مخالفت نكردند؟
آيا اين جريان براى ما قابل تكرار نيست؟ آيا در زمان ما اگر كسانى چند سال به جبهه جنگ رفتند، اشتباه نمىكنند و خطرى آنها را تهديد نمىكند؟ آيا ديگر در تشخيص راه دچار غفلت و هوا و هوس نمىشوند و فريب دجالها و سامرىها را نمىخورند؟ قرآن مىفرمايد اين گونه نيست، بلكه ممكن است فريب بخورند: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ؛گمان مىكنيد به بهشت مىرويد و داستان گذشتگان براى شما پيش نمىآيد؟ همان مشكلاتى كه براى گذشتگان بود، مشابه آن نيزبايد براى شما پيش بيايد. بايد امتحان شويد؛ خدا دست از امتحان برنداشته است. امتحانى كه براى امت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)بعد از وفات حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)پيش آمد، مشابه آن براى ملت انقلابى مسلمان ايران، بعد از رحلت امام(قدس سره)خواهد بود. همان خطرى كه مسلمانان را بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تهديد مىكرد، ما مسلمانان انقلابى را بعد از وفات امام(قدس سره)تهديد مىكند. اگر آن روز مردمى فراموش كردند كه چه كسى لياقت دارد بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله)به جاى او بنشيند، و به جاى عمل بر طبق حكم خدا، طبق نظر و سليقه و رأى خود عمل كردند، اين خطر ما را نيز تهديد مىكند. آن روز كسانى گفتند على(عليه السلام)هنوز جوان است، فعلا پيرمردها هستند، بعداً نوبت على(عليه السلام) هم مىرسد. در آن زمان اين منطق عدهاى بود؛ امروز هم ممكن است كسانى چنين منطقى داشته باشند. مراقب باشيم و از تاريخ پند بگيريم. ببينيم آنچه موجب سقوط مسلمانان شد چه بود؟ چه مطلبى موجب شد مسأله ولايت فراموش شود؟ آن روز كسانى بودند كه با اميرالمؤمنين(عليه السلام) مسأله و كينه شخصى داشتند، يا نسبت به آن حضرت حسادت مىورزيدند، و يا مىگفتند، چگونه مىشود ما تابع او باشيم؟ مىگفتند اگر او قريشى است ما هم قريشى هستيم، اگر به قريشى بودن است، نسبت ما به هاشم نزديك تر از او است، پس چرا تابع او شويم؟! كسانى نيز علت مخالفتشان اين بود كه مىدانستند اگر حضرت على(عليه السلام) در رأس حكومت قرار بگيرد، منافع آنها تأمين نمىشود؛ از اين رو گفتند، خوب است با كسى بيعت كنيم كه مطمئن باشيم با وجود او منافع ما بهتر تأمين مىشود و سهم بيشترى از بيت المال مسلمين به ما اختصاص داده خواهد شد و پول و منفعت بيشترى به ما خواهد رسيد! آيا اين خطرها براى ما نيست و ما از آنها مصون هستيم؟ آيا حب و بغضها و هوا و هوسها در تصميمات و قضاوتهاى ما دخالتى ندارد؟ تاريخ ثابت كرده است كه اكثريت قريب به اتفاق ما مصون از اشتباه نيستيم. در بين ما بسيار كم هستند كسانى كه پيرو واقعى معصوم و در درجات بسيار عالى ايمان و تقوا باشند. كدام يك از ما معصوم هستيم؟ كدام يك مىتوانيم ادعا كنيم كه تحت تأثير هواى نفس واقع نمىشويم؟ كدام يك مىتوانيم بگوييم، آن گاه كه رأى مىدهيم فقط مصلحت اسلام را در نظر داريم؟ آيا به راستى ما هنگامى كه شخصى را براى مقامى تعيين مىكنيم و به كسى رأى مىدهيم فقط مصلحت اسلام را در نظر مىگيريم؟ آيا اين گونه است كه به مصلحت شخص، حزب، صنف و يا به مسايلى نظير سن، مرد يا زن بودن، جوان يا پير بودن، روحانى يا غير روحانى بودن افراد نگاه نمىكنيم و تنها ملاكمان اين است كه مصالح اسلام چه اقتضايى دارد؟ غدير و سقيفه، عبرتهايى بزرگ براى ما توجه به مسأله غدير و خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى اين است كه هشيار شويم و ببينيم گذشتگان چرا و چگونه فريب خوردند، تا از آن پند بگيريم و سعى كنيم ما ديگر آن فريب را نخوريم. آن روز اين مسأله كه على(عليه السلام)خليفه باشد يا كسى ديگر، چندان مسأله مهمى به نظر نمىآمد. مگر پهنه حكومت اسلام چه اندازه وسعت داشت و جمعيت مسلمانان چقدر بود؟ مگرچه مقدار ثروت در اختيار مسلمانان بود و پايتخت اسلام، شهر مدينه، چقدر جمعيت داشت؟ به جز چند خانه خشت و گلى و چند درخت خرما چه چيز ديگرى داشت؟ آيا غير از اين بود؟ هر كس جانشين پيغمبر(صلى الله عليه وآله)مىشد، مگرچه عايدش مىگرديد؟ اندك درآمدى حاصل از زكات در اختيار او قرار مىگرفت كه بين فقرا تقسيم كند! در آن زمان شايد بسيارى از آن مردم فكر نمىكردند كه چه انحراف بزرگى را در اسلام و تاريخ پايه گذارى مىكنند. گمان مىكردند با مسألهاى ساده روبرو هستند و با خود مىگفتند، چون ابوبكر و عمر، پدر همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) هستند، احترامشان بيشتر است! فعلا اينها حكومت كنند، بعد از چندى نوبت به على(عليه السلام)هم خواهد رسيد! اما كسانى كه اين چنين ساده انگارانه به مسأله نگاه مىكردند، جاى اين بود كه فكر كنند، مگر خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)متوجه نبود كه پدر همسرش عايشه مسن تر از دامادش است؟ چرا او را تعيين نكرد؟ چه سرّى در اين بود كه روز غدير، آن انبوه جمعيت را در آفتاب نگه دارد و آن همه اهتمام و مقدمه چينى درباره اين مسأله داشته باشد و از مردم اقرار بگيرد؟ پيامبر آن روز فرمود: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِن أَنْفُسِهِم؛آيا من نسبت به مؤمنان سزاوارتر از خود آنها نيستم؟ آيا من وظيفه پيامبرى را خوب و درست انجام دادم يا خير؟ آيا مرا قبول داريد و اطاعت مرا لازم مىدانيد؟ اين همه مقدمه چينى براى چه بود؟ چرا مسلمانان صدر اسلام اصلا به اين مطالب فكر نكردند؟ در ماجراى سقيفه، چند نفر كه به خيال خود خيلى زرنگ، فرصت طلب و موقع شناس بودند و راه فريب دادن مردم و تبليغات را خوب مىدانستند، جلو افتادند و برخى از مردم از روى سادگى و كم تجربگى و ضعف شناخت، و عدهاى نيز براى هوا و هوس، به دنبال آنها به راه افتادند و با اين كار آنها مسير اسلام عوض شد. بايد بدانيم شبيه اين جريانات در آينده زندگى ما نيز محتمل است. ما تافته جدا بافته نيستيم و از عرش نازل نشده ايم! جبهه رفته هايمان از كسانى كه در جنگ احد و بدر شركت كردند بالاتر نيستند. اكثريت جامعه ما مثل اكثريت آنها است. انقلابيون ما نيز از كسانى كه صدر اسلام به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) ايمان آوردند، چندان محكم تر نيستند. مگر پدر عايشه، همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از جمله كسانى نبود كه همان اوايل به آن حضرت ايمان آورد؟ بعضى از اصحاب سقيفه از «سابقينِ مهاجرين» و برخى از آنهااز «اصحاب رضوان» و «عشره مُبشّره» و جزو بيست نفر اولى بودند كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايمان آوردند. اما همين افراد مسير انقلاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به انحراف كشاندند و از پيش خود براى آن حضرت جانشين تعيين كردند و اسمى از على(عليه السلام)نبردند! اين وقايع براى ما آموزنده است. فكر نكنيم هر كسى محاسنش سفيد بود يا در اسلام سابقه بيشترى داشت حتماً بهتر از ديگران مىفهمد. نبايد تصور كنيم كه هر چه منافع شخصى ما، و يا گروه و حزب و صنف ما را تأمين مىكند حتماً به نفع اسلام است. بايد با ديد وسيع نگاه كنيم. مبادا همانگونه كه در صدر اسلام اين چنين شد، ما نيز با سرنوشت ميليونها انسان كه بعد از ما خواهند آمد، بازى كنيم. كارهاى ما علاوه بر اين كه بر سرنوشت نسل حاضر اثر مىگذارد، در زندگى و سرنوشت نسل آينده نيز تأثيرگذار خواهد بود. كسانى كه اين انقلاب را به وجود آوردند و جان خود را فدا كردند، در هزاران سال آينده تاريخ اثر گذاشتند و تاريخ ايران را عوض كردند. خداوند بر علوّ درجاتشان بيفزايد. ما نيز مىتوانيم با رفتار خود مسير تاريخ را در جهت مثبت يا منفى تغيير دهيم. بايد به رفتارها و مسؤوليتهاى خود كاملا توجه داشته باشيم و سعى كنيم در كارهايمان تنها رضاى خدا را در نظر بگيريم و با تشخيص درست وظيفه، به آن عمل كنيم. اينها بخشى از مسايلى است كه بايد از داستان غدير و ساير داستانها استفاده كنيم. گرچه همه حوادث تاريخى داراى پندهاى آموزنده است، لكن ماجراى غدير يكى از بزرگ ترين اين وقايع و درخور توجه ويژه است. ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| تاريخ کربلا-سلسله مباحث مکتوب حجت الاسلام علوی تهرانی | مبین | 0 | 1,047 |
۱۳/بهمن/۹۲ ۰:۴۲ آخرین ارسال: مبین |
|






![[تصویر: 08.gif]](http://s1.picofile.com/file/7925959672/08.gif)



![[تصویر: 12_0.gif]](http://s4.picofile.com/file/7935213652/12_0.gif)