|
باز آمد , بوی ماه مهر ....
|
|
۰:۲۹, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
برگـ های درخت انجیر که آرام آرام به زیر می افتند و این بادِ پاییزی ست که صدایش می پیچد
وقتی آسمانم بغض آلود می شود و دانه های بارانش را با نــــــــــاز می باراند... پاهایم را با شیطنت به چاله های فرو رفته در دلِ کوچه می کوبم و مثل کودکی با ذوق ، به تصویرم در آب خیره می شوم... صدای غار غار کلاغ ها را مگر می شود نشنید!!!! آخ که من چقدرررر پاییزم را دوست دارم... دستِ دلم را میگیرم و دوتایی قدم میزنیم زیر آسمانی که هرلحظه میخواهد منفجر شود و چِخ چِخ خووورد شدن برگ ها زیر پاهایمان... چترم را هم که تزئینی با خود برده ام ![]() سوز آذرماهَ ش را دوست دارم و شالگردنم را که تا زیر چشمانم بالا کشیده ام... وقتی دلم بخواهد،بدون هیچ واهمه ای از نگاه پرسشگر مردمان، بغضم را مثل آسمان رها میکنم و تا هر قدم که دلم خواست، می بارم... شاید گمان کنند از سوزِ سرمای پاییزی ست که چشمانم سرخ شده D: عاشق شدن در این هوا را دوست دارم و دیوانه بازی ها را در این روزهای پاییزی... خرمالوها را برای تو می چینم... |
|||
|
|
۰:۳۰, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
پاییز خیلی یه جوریه....
سرگردانی و سرگشتگی...
|
|||
|
|
۰:۴۹, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش. باغ بي برگي، روز و شب تنهاست، با سكوت پاك غمناكش. ساز او باران ، سرودش باد جامهاش شولاي عرياني ست ور جز اينش جامهاي بايد، بافته بس شعلهي زر تار پودش باد. گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد، باغبان و رهگذاري نيست. باغ نوميدان، چشم در راه بهاري نيست. گر ز چشمش پرتوِ گرمي نميتابد، ور به رويش برگِ لبخندي نميرويد؛ باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟ داستان ازميوههاي سر به گردونسايِ اينك خفته درتابوت پست خاك ميگويد. باغ بي برگي خنده اش خوني است اشك آميز. در آن جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش ميچمد پادشاه فصل ها، پاييز. |
|||
|
|
۱:۱۴, ۳۱/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/شهریور/۹۲ ۱۰:۰۹ توسط SAViOR.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
ببخشید نمیخوام فضای ادبی تاپیک رو خراب کنم !
ولی برای من واقعاً بدترین ماه سال همین ماه مهر و شروع پاییز بوده ! یعنی اصلاً قابل وصف نیست .... شروع مدرسه بعد از تعطیلات و دوباره درس و مشق و بدبختی و ..... ![]() هی روزگار ......... ![]() بازم عذر میخوام اگه صحبتهام بنحوی پارازیت بود ! بفرمایید ادامه بدید .... یا حق . |
|||
|
|
۱:۱۸, ۳۱/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/شهریور/۹۲ ۱:۲۴ توسط mahpare.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
خانوم مینک. نوشتی پاییزخیلی خوبه. ولی من افسردگی میگیرم. بادش بهم میخوره دپ میشم....
اصن یه وضعی... بارونم که ببباره دیگه رو به قبله میشم... ![]() همیشه هم فک میکنم چقدر با اخوان اختلاف سلیقه داریم... پادشاه!
|
|||
|
|
۷:۴۳, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
منم یه جورایی از این که فضای ادبی اینجارو بهم میزنم پیشاپیش عذرخواهی می کنم اما میخاستم یاد آوری کنم اگه کسی کلاس اولیه الان دیگه باس راه بیفته به سمت مدرسه
![]() |
|||
|
|
۱۷:۴۶, ۳۱/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/شهریور/۹۲ ۱۷:۴۹ توسط مهسان.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخ زاد) کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم. برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد, آفتاب دیدگانم سرد می شد, آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد. وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم, وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم, شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد, در شرار آتش دردی نهانی. نغمه ی من ... همچو آواری نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته. پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد وبد گمانی. کاش چون پاییز بودم |
|||
|
|
۲۰:۴۶, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
هرچند این چیزا سلیقه ایه ! ولی چطور میشه نسبت به این رنگ آمیزی های زیبای خدا بی تفاوت بود !!؟؟؟ ![]() ![]() ![]() ![]() واقعا پاییز بی نظیره .... خدایا ! نفست گرم !!!
![]() ![]() |
|||
|
|
۲۱:۰۵, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
ببخشید منم پا برهنه میام وسط معذرت
. من همه فصلا رو دوست دارم ولی پاییز یه مزه ای دیگه داره مخصوصا وقتی بارون میاد ... . میدونید چه وقتی خیلی تو پاییز حالم گرفته میشد؟!!! وقتی که صبح زود بارون می بارید و خوابیده بودیم زیر پتو گرم گرم کنار بخاری و باید میومدیم بیرون و اماده میشدیم واسه مدرسه خیلی سخت بود دوست داشتم کنار بخاری زیر پتو در حالی که دارم به بارون نگاه میکنم یه صبونه و چایی داغ بزنم تو رگ و دوباره بخوابم ولی هیچوقت نمیشد .
|
|||
|
|
۲۳:۲۲, ۳۱/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
امسال پس از 17 سال تحصیل بی وقفه اولین سالی هست که پائیز رو بدون تحصیل و درس و مدرسه و دانشگاه شروع می کنم!
واقعا غم انگیزه!
اونایی که محصلند قدرش رو بدونن و مطمئن باشند بعدها حسرتش رو خواهند خورد! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









سرگردانی و سرگشتگی...





![[تصویر: 1328678446_11.jpg]](http://www.web.iran-forum.ir/uploads/posts/2012-02/1328678446_11.jpg)
![[تصویر: autumn.jpg]](http://aryaclick.net/img_gallery/nature/paiiz/autumn.jpg)
![[تصویر: 0.240527001286953841_arashpic.jpg]](http://taknaz.ir/upload/6/0.240527001286953841_arashpic.jpg)
![[تصویر: 1349727060_autumn-colours-015.jpg]](http://www.nabinin.com/wp-content/uploads/2012/11/1349727060_autumn-colours-015.jpg)