|
...آنگاه چادری شدم!
|
|
۳:۰۵, ۲/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/فروردین/۹۱ ۳:۰۶ توسط soldier.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام چند وقت پیش توی تاپیک "احساستون در مورد حجاب چیه؟" از خواهران بزرگوار تالار خصوصا خواهرانی که به دلخواه پوشش زیبای چادر رو انتخاب کرده اند درخواست کردم داستان چادری شدنشون رو شرح بدند که انگار لایق ندونستند ما رو. تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن چند تن از خواهرای دینی خودمو نقل کنم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند. هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند... چگونه چادری شدم؟ ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت . اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم . شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد . پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه . هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی . خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم . یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه . از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید . به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) . منبع:http://islamichejab.blogspot.com |
|||
|
| آغاز صفحه 7 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲:۴۶, ۱۲/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #61
|
|||
|
|||
(۲۳/تیر/۹۲ ۱۷:۱۴)مصطفي مازح7610 نوشته است: با سلام خدمت همه ی شما بزرگواران از این به بعد می خوام یه سری هم به تفکرات ضد حجاب و چادر بزنم . باید اونور قضیه رو هم دید و به قول معروف ببینیم چند چندیم نمیشه گفت همه چی آرومه چون واقعا نیست و وضعیت خرابتر از این حرفهاست اولین قدم هم از کسی شروع میکنیم که خودش با حجاب کامله یعنی چادریه متن زیر رو قشنگ مطالعه کنید: بسم الله الرحمن الرحیم حرفای که این دختر خانم چادری زده درسته و حقیقته واقعا چادر سخته و آقایون اصلا درک نمی کنند شاید روحانیون با آن لباس مخصوصشان بتوانند درک کنند آن جواب هایی هم که شما دادین خیلی خوب بود ولی باید بگم خانم های با عقیده که حاضر نیستن این چادرشان را کنار بذارند فقط برای خدا تحمل می کنند و باید توجه کرد که چه قدر اعتقاد راسخ دارند که این مشکلات را تحمل می کنند! چادری ها شاید اصلا و یا خیلی کم به این سختی ها فکر می کنند البته کم حجابی هم سختی های خودش را داره.مثلا اون خانم ها بیشتر از چادری ها آفتاب سوخته میشند و باید کرم ضد آفتاب بیشتری را مصرف کنند
|
|||
|
|
۱۰:۰۵, ۲۲/مرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/مرداد/۹۲ ۱۰:۰۵ توسط مصطفي مازح7610.)
شماره ارسال: #62
|
|||
|
|||
|
مرحوم فلسفی به همراه همسرش از جایی میگذشتند.
![]() زن بی حجابی با طعنه گفت: بدبخت! زنش را گونیپیچ کرده. مرحوم فلسفی رو به زن گفت: چرا کسی روی اتوبوسهای کنار خیابان چادر نمیکشد؟ زن گفت: چون وسیله نقلیه عمومی هستند و ارزشی ندارند. باز پرسید:چرا همه روی خودروهای خودشان چادر میکشند؟ گفت:چون وسیله شخصی است و باارزش است. مرحوم فلسفی گفت: زن من جزء لوازم شخصی من است و ارزشمند،نه مثل وسیله نقلیه عمومی !!! |
|||
|
|
۹:۰۵, ۲/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #63
|
|||
|
|||
|
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد .تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد...!انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته |
|||
|
|
۲۲:۰۶, ۶/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/شهریور/۹۲ ۲۲:۰۹ توسط عماره.)
شماره ارسال: #64
|
|||
|
|||
|
[بسم الله الرحمن الرحیم
بی مقدمه بریم سر اصل مطلب: چادر پوشیدن را از کلاس چهارم ابتدایی شروع کردم.معلم کلاس چهارم ابتدایی ام را خیلی دوست داشتم. او هم مرا دوست داشت و این را از رفتارش می فهمیدم. خانمی خوش حجاب و بسیار مهربان بودند و پایبند به اخلاقیات. همان روز اول مدرسه قبل از اینکه بفهمم قرار است معلممان باشد، در نمازخانه ی مدرسه با او آشنا شدم، وقتی منتظر نشسته بودم تا اذان تمام شود و نماز ظهرم را بخوانم. نمازم که تمام شد خانم معلم جوان که کنارم نشسته بود با لبخند پرسید: کلاس چندمی؟ انگشت اشاره ام را بالا گرفتم و چهار انگشت دیگر را در هم جمع کردم و با حرکتی سریع روی دو زانو نشستم و هم زمان با دست چپ حلقه مویی را که بی اجازه از مقنعه ی مشکی ام، به بیرون سرک می کشید را به داخل هل دادم و با لحنی کودکانه گفتم : خانوم اجازه، چارم! بعد نفسی را که در سینه حبس کرده بودم آزاد کردم و گفتم : خانوم اجازه، شما خانوم چندمیا هستین؟ خانم معلم انگشت اشاره ام را که هنوز در هوا سرگردان بود را گرفت و دستم را میان دو دستش قرار داد و کودکانه گفت: خانم اجازه شما چرا اینقد بانمکی؟ اینقدر جذاب گفت که بی ملاحظه ی حضور خانم معلم لبم به خنده باز شد آنقدر که به قول داداش سجادم جا کولریم (جای خالی دندان روی لثه) پیدا شد!! خانم معلم ادامه داد من خانوم ، خانوم خشکلام. دوس داری خانومت باشم؟ من که از شادی دلم می خواست بی هوا بغلش کنم، گفتم آره که میخوام. خانم معلم دوباره لبخند زد و دستم را در دستش فشرد و گفت: نازگل خانم یه شرط داره…. گفت تو که نمیدونی چی میخوام بگم، صبر کن باید به سوالمو جواب بدی!آرام مثل بچه های خوب نشستم و چشم به دهان خانم معلم دوختم که چه می پرسد!پرسید : کی نماز خوندن رو بهت یاد داده؟ گفتم مامانم باز پرسید: واسه چی نماز میخونی؟ شانه هایم را بالا انداختم و لبم را جمع کردم و گفتم آخه مامانم گفته خدا اینجوری بیشتر دوسم داره... [/size][/align] [/b] خانم معلم ذوق زده گونه ام را بوسید و من از خجالت گونه هایم صورتی شد. کلاس که رفتم منتظر ماندم تا ببینم معلمم چه کسی است، وارد که شد چشم هایم از شادی برق زدند.آنقدر دوستش داشتم که به تنها چیزی که فکر می کردم جلب نظر ایشان بود. [b]دو سه ماه بعد در همین راستا هر دو پایم را به زور در یک کفش کردم و به مادرم گفتم من چادر می خوام. بیچاره مادرم هر کار کرد منصرفم کند نشد که نشد. آنقدر خودم را به زمین و در و دیوار زدم تا مادر موافقت کرد چادر خودش را برایم اندازه کند و اگر من از خودم لیاقت نشان دادم و توانستم به خوبی چادر سرم کنم و آن را مهار کنم، برایم یک قواره چادری بخرد و ما بشویم یک خانم کوچولوی چادری. [/b] فردای اون روز وقتی با چادر طرح دار کوتاه شده ی مامان وارد کلاس شدم ( البته چون نمی توانستم چادرم را خوب بگیرم دیر به مدرسه رسیدم و خانم معلم کلاس آمده بود) خانم معلم نگاه معنی داری کرد و در جواب اجازه گرفتنم برای ورود به کلاس گفت بفرمائید خانووووم. هنگام ورود به کلاس به زور خودم را از نگاه های متعجب و پر از سوال بچه های کلاس به خصوص نازنین و افروز که به اصطلاح یار قار ما بودند و همه ی جیک جیکمان با هم بود رهاندم و چون عاطفه سر جای من نشسته بود بی درنگ روی نیمکت ته کلاس خزیدم و در آغوش نیمکت جای گرفتم. درس علوم که تمام شد خانم معلم دوست داشتنی ما امر کرد تمرین ها را حل کنیم و خودش به ته کلاس آمد و کنار من روی نیمکت نشست و [b]گفت: خانوم خانوما نمکدون شدیا!!! خوشکل بودی خوشکل تر شدی. لبخند رضایتش را که دیدم قند توی دلم آب شد، انگاری تمام دنیا را در همان لبخند خلاصه کرده بودند و یک جا به من داده بودند.بعد از آن چادر یک خط در میان با من بود تا سال اول راهنمایی که به ثبات رسید و دیگر هیچ وقت از من جدا نشد. [/b] تا چند سال بعد از آن با خانم معلم مهربان کلاس چهارم { آ } ارتباط داشتم تا اینکه بعد از ازدواجش با یک جانباز شیمیایی، برای درمان وی عازم تهران شدند و همان جا ماندگار. او رفت و ارتباطمان قطع شد اما چادر برای همیشه با من ماند و داشتنش را مدیون روش های تربیتی خانم معلمی هستم که در کلاس هر کدام از شاگردانش فکر می کردند آنها را بیشتر از بقیه دوست دارد و بیش از ۹۰ درصد بچه های کلاس دیروز چهارم { آ }، محجبه های امروزند و همه او را مسبب یافتن مسیر درست زندگی شان می دانند. [/color]
|
|||
|
|
۹:۵۵, ۲۴/آذر/۹۲
شماره ارسال: #65
|
|||
|
|||
|
انواع گدا
گفت: خوشگلم؟گفتم: حالا چرا این رنگ رو انتخاب کردی؟گفت : خب وقتی میرم بیرون احساس میكنم همه دارن نگام میكنن، خوشم نمیاد مثل گداها باشم!!!گفتم: مطمئنی گدا نیستی؟!فكر كرد شوخی میكنم...گفت : دلتم بخواد من گدام؟؟ میدونی همین لباسام چند شده؟گفتم : گدا یعنی چی؟گفت : یعنی فقیر ، نیازمند، بی پولگفتم : گدا را انواعی است :گدای پول، گدای نگاه ،و.....
|
|||
|
|
۲:۵۹, ۲۵/آذر/۹۲
شماره ارسال: #66
|
|||
|
|||
|
از دختر نجیب پرسیدند چه نوع آرایشی استفاده می کنی ؟ گفت : اینها رو به کار می برم : . . ﺑرای لبانم ........... رﺍﺳﺘگویی برای صدایم ........... ذکر الله برای چشمانم .......... ﭼشم پوشی از حرامات ﺑرای ﺩﺳﺘانم ........ کمک و یاری به مستمندان برای پاهایم ......... ایستادن برای نماز برای قامتم ........... سجده بردن برای الله برای قلبم............حب الله ﺑرای عقلم ......... ﺩﺍﻧﺎﯾﯽ برای خودمم .......... ایمان به وجود الله |
|||
|
|
۲۱:۲۱, ۱۷/دی/۹۲
شماره ارسال: #67
|
|||
|
|||
(۸/فروردین/۹۱ ۷:۲۹)nasimesaba نوشته است: منم یه آدم خیلی معمولی بودم ، مانتویی و حجابم کامل نبود . مخصوصا حالا که نگاه میکنم به گذشته میبینم ...مطلبی که نوشتین خیلی جالب بود منم حدودا یکساله که چادری شدم همیشه یه خلایی تو وجودم حس میکردم شک وتردید وجودمو فرا گرفته بود چادری بشم چادری نشم نیاز به یک مشوق یک انگیزه بود تا اینکه کسی اینقدر تصویر سازی قشنگی از حجاب برام کرده بود که دیگه تصمیم قطعیمو گرفته بودم بله منم چادری شدم وچنان ارامشی داره که که غیرقابل توصیفه اما همیشه یه ناراحتی با منه که چرا خدا رو تو اون مقطع زمانی درک نکرده بودم که فقط بخاطر خودش چادر و سر کنم به اسمان می نگرم...دریچه خداوند است...بارانیست....گاهی دل خدا که میگرد اشکهایش از دریچه اش به پایین می ریزد... اسمان چشم های منم ابریست.... بوی خدا میدهد چادرم....مثل نفس کشیدن در باد.....که بوی خدا را می اورد.......چادر من هم بوی خدا میدهد چادر تجلی زیبایست و این زبیایی فقط باید در راه خدا باشه |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| وقتی باربیام به دست من چادری شد! | reyhaneh.sh | 5 | 3,189 |
۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲ آخرین ارسال: r.mehraban212 |
|
| چادری های بدحجاب | عبدالرحمن | 17 | 7,960 |
۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴ آخرین ارسال: Bidel.s |
|
| نسل جدید چادری ها؟!!! | بید مجنون | 1 | 1,960 |
۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶ آخرین ارسال: حسن عزتي |
|









![[تصویر: 139001161531.jpg]](http://chadoriha.ir/wp-content/uploads/2013/08/139001161531.jpg)
