کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کالصلا ای باده خواران الصلا.....
۱۵:۴۰, ۲۷/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/آذر/۹۲ ۱۸:۰۸ توسط مرغ باغ ملکوت.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
"خجسته باد نام خداوند نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.....".
حسین جان چگونه شرح تو بگوییم که ما موری هستیم بر بلندای اهرام
"و تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت.
و من، آن کوچکترين مور، که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت"
و حسین جان چقدر مظلومی که همواره تشنگی ات را دیده ایم و برایت شرح مصیبت داده ایم درحالی که کربلای تو همه زیبایی بود و دلدادگی و این وعده خداست که:
"من طلبتی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته

کسی که جویای من شد، مرا پیدا کرد و کسی که مرا پیدا کرد، مرا شناخت و کسی که مرا شناخت، دوست‌دار من شد و کسی که دوست‌دار من شد عاشق من گردید و کسی که عاشق من شد، من هم عاشق او می‌شوم و عاشق او که شدم او را می‌کشم و چون او را کشتم بر من است خون‌بهای او، و کسی که خون‌بهای او بر من است، پس من خودم خون‌بهای او هستم."
خواستم اگر خدا یاری ام کند این تاپیک بهانه ای باشد برای معرفی "عمان سامانی " شاعر اهل بیت که با نگاهی بسیار متفاوت، زیبا عاشقانه و عارفانه به نهضت امام حسین نگریسته و چنان شرح عاشقی داده که انسان را لبریز از شوق می کند و او را چنان به اوج می برد که یادش می آید برای چه آمده و باید به کجا رود........

نامش میرزا نورالله فرزند میرزا عبدالله ملقب به تاج الشعرا و مشهور به عمان سامانی بود . و کتاب "گنجینه الاسرار" شاهکار عمان است. پر از عشق، پر از شور و پر از زیبایی....
داستان معروفی است که عمان با جمعی از شیعیان لرستان و منطقه سامان به سامرا و عتبات عالیات مشرف شده بودند و در این سفر به زیارت میرزای شیرازی نائل می‌شوند، وقتی میرزای شیرازی متوجه شدند عمان در این جمع حضور دارد به ایشان بسیار احترام کردند، کسانی که با میرزای شیرازی ملاقات کردند، عده‌ای از بزرگان و خوانین بودند و عمان را به عنوان زیارت نامه خوان و مداح همراه خود برده بودند و به او اهمیتی نمی دادند و میرزای شیرازی که متوجه او شدند و شاید بخش‌هایی از منظومه او بدست ایشان رسیده بود، آنچنان از عمان تفقد می‌کند که همگان تعجب می‌کنند و می‌فرماید، ای کاش همه درسی که خوانده ام را به شما می‌دادند و ثواب این منظومه را به من می‌دادند و می‌توان این مطلب در نسخه‌های قدیمی تر دیوان عمان یافت.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، Aryha ، حسن عزتي ، عبدالرحمن ، AS53 ، Night moans ، سدرة المنتهی ، حسن.س. ، أین المنتظر ، مکتب المهدی ، nasimesaba ، help me ، ali0077
۲۱:۱۳, ۲۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
نقل قول:
حسین جان چگونه شرح تو بگوییم که ما موری هستیم بر بلندای اهرام
"و تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت.
و من، آن کوچکترين مور، که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت"

یادمه یه شعری بود تو کتاب ادبیات دبیرستانمون

عین عبارت بالا بود

فقط شاعرش موسوی گرمارودی بود

درسته؟
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرغ باغ ملکوت ، yamin ، حسن عزتي ، اولولالباب ، nasimesaba
۲۳:۴۱, ۲۷/آذر/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
(۲۷/آذر/۹۲ ۲۱:۱۳)عبدالرحمن نوشته است:  یادمه یه شعری بود تو کتاب ادبیات دبیرستانمون

عین عبارت بالا بود

فقط شاعرش موسوی گرمارودی بود

درسته؟


بله درسته
من هنوز اشعار عمان رو قرار ندادم
راستش نمی دونم از کجا شروع کنم
امیدوارم خدا کمکم کنه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، حسن عزتي ، nasimesaba
۲۱:۳۶, ۲۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/آذر/۹۲ ۲۲:۱۰ توسط مرغ باغ ملکوت.)
شماره ارسال: #4
آواتار
پرده اول: روز ازل
.
.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ....... ...... عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد(حافظ)
.
.
عمان در گنجینه الاسرار از روز ازل و بر مصداق حدیث:
.
«كنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف» من گنجي پنهان بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم، پس خلق را آفريدم تا شناخته شوم.
چنین آغاز می کند. (پیشنهاد من:همزمان که اشعار عمان رو می خونید آهنگ عاشق کشی و ساز مستی رو از لینکی که قرار دادم دانلود و گوش کنید.)
کيست اين پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گويد سخن؟
اين که گويد از لب من راز کيست
بنگريد اين صاحب آواز کيست
.
در من اينسان خودنمايی می کند
ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟
باورم يا رب نيايد کين منم
.
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست
در پريشان گوييش اسرار هاست
.
گويد او چون شاهدی صاحب جمال
حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام
سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند
ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند
تا نگويد کس اسيرانش کمند
.
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت
يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود
لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت
گردنی لايق نيامد بازگشت
.
ما سوا آيينهء آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد
روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
.
مدتی آن عشق بی نام ونشان
بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت
تا در او منزل کند جايی نداشت
.
بهر منزل بيقراری ساز کرد
طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه خود را شمع ساخت
.
جلوه ای کرد از يمين از يسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز
دوزخی دشمن گداز و غير سوز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، حسن.س. ، حسن عزتي ، Ali#59 ، مکتب المهدی
۱۶:۳۵, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


پرده دوم: عشق، بار امانت الهی

.
و اینگونه عمان ساز مستی را کوک می کند و شرح عاشقی می دهد که چگونه عشق پدید آمد:


پس جمال خویش در آیینه دید................ روی زیبا دید و عشق آمد پدید


پس امانت عشق را به آسمان و زمین و کوه ها عرضه کردند :
.
" إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا


ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و کوهها عرضه داشتيم ، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند انسان آن امانت بر دوش گرفت ، که او ستمکار و نادان بود"



و ملائک که عقل مطلقند تاب درک این مرتبه را نداشتند:



فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان............... بیار جام شرابی به خاک آدم ریز(حضرت حافظ)


عمان بر مصداق آیه :

" إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا"

ارائه امانت الهی را به کائنات چنین شرح می دهد:

لینک2 (آهنگ داستان سرا با صدای حسام الدین سراج، حتما گوش کنید!)

لینک3 (آهنگ شوخ شیرین با صدای حسام الدین سراج)
.
پرده ای کاندر برابر داشتند


وقت آمد پرده را برداشتند
ساقی ای با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان برملا
کالصلا ای باده خواران الصلا
همچو این می خوشگوار و صاف نیست
ترک این می گفتن از انصاف نیست
حبذا زین می که هرکس مست اوست
خلقت اشیا مقام پست اوست
هرکه این می خورد، جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جمله ذرات از جا خواستند
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن جام را برزد ندا
ای که از جان طالب این باده ای
بهر آشامیدنش آماده ای
گرچه این می را دو صد مستی بود
نیست را سرمایه هستی بود
از خمار آن حذر کن کیان خمار
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آماده این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست
درد او درد است و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هرکس کشید
یکقدم نارفته پا واپس کشید
سر کشید اول به دعوی آسمان
کاین سعادت را به خود بردی گمان
ذره ای شد زآن سعادت کامیاب
زآن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعه ای هم ریخت زآن ساغر به خاک
زآن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو
وز گلوی کس نرفت این می فرو
فرقه ای دیگر به بو قانع شدند
فرقه ای از خوردنش مانع شدند
بود آن می در تغیر در خروش
در دل ساغر چو می در خم به جوش
چون موافق با لب همدم نشد
اینهمه خوردند اصلا کم نشد
.
.
.
.
هر رازی را پرده داری درخور لازم است و "گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش"
و از آنجاست که حافظ گوید:
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز..................... دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
.
.
.
.
و عمان اینچنین ادامه می دهد:
.
.
.
.
باز ساقی برکشید از دل خروش
گفت ای صافی دلان درد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را زمی خالی کند
انبیا و اولیا را با نیاز
شد به ساغر، گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم به جوش
لیکن آن سر خیل مخموران خموش
سر به بالا یکسر از برنا و پیر
لیکن آن منظور ساقی سر به زیر
هریک از جان همتی بگماشتند
جرعه ای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مالمال
جام بر کف، منتظر ساقی هنوز
الله الله غیرت آمد غیر سوز
باز ساقی گفت تا چند انتظار
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیمای درآ ، هویی بزن
گوی چوگانم سرت، گویی بزن
چون به موقع ساقیش درخواست کرد
پیر میخواران زجا، قد راست کرد
زینت افزای بساط نشاتین
سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که میجویی منم
باده خواری را که میگویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوشگوار
دیگرت گر هست یک ساغر بیار
.
.
.
.
و اینگونه آن "سرخیل مخموران"هستی خود را در هستی مطلوب نیست ساخت و در فنای او باقی شد:
.
.
.
.
دیگر از ساقی نشان باقی نبود
زانکه آن میخواره جز ساقی نبود
خود به معنی باده بود و جام بود
گر بصورت رند دردآشام بود
شد تهی بزم از منی و از تویی
اتحاد آمد ،به یک سو شد دویی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، حسن عزتي ، حسن.س. ، Ali#59 ، مکتب المهدی
۱۳:۵۶, ۳۰/آذر/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سید حسام الدین سراج در آلبوم وداع به زیبایی اشعار عمان سامانی را روایت کرده و به راستی آنچه از دل برآید بر دل نشیند.

[تصویر: Veda.jpg]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcR1p1MZFfM-8hBWEyyI-IB...XmJ63VbQFg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، Ali#59 ، عبدالرحمن
۱۷:۰۹, ۳۰/آذر/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
عنان گيري خواهر

[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcTOdU1UT0_eR3sPCUWa22O...Vo5gRRzPXs]

لینک4(سرخیل مستان و وحدت عاشقان)
لینک5(غریب آشنا)
لینک6(یک دل و یک یار)


خواهرش بر سينه و بر سر زنان

رفت تا گيرد برادر را عنان



سيل اشكش بست بر شه راه را

دود آهش كرد حيران شاه را



در قفاي شاه رفتي هر زمان

بانگ مهلا مهلااش بر آسمان



كاي سوار سرگران كم كن شتاب

جان من لختي سبكتر زن ركاب



تا ببوسم آن رخ دلجوي تو

تا ببوسم آن شكنج موي تو



شه سراپا گرم شوق و مست ناز

گوشه ي چشمي به آن سو كرد باز



ديد مشكين موئي از جنس زنان

بر فلك دستي و دستي بر عنان



زن مگو مردآفرين روزگار

زن مگو بنت الجلال أخت الوقار



زن مگو خاك درش نقش جبين

زن مگو دست خدا در آستين


پس ز جان بر خواهر استقبال كرد

تا رخش بوسد الف را دال كرد



همچو جان خود را در آغوشش كشيد

اين سخن آهسته بر گوشش كشيد



كاي عنان گير من آيا زينبي

يا كه آه دردمندان در شبي



پيش پاي شوق زنجيري مكن

راه عشق است اين عنان گيري مكن



با تو هستم جان خواهر همسفر

تو بپا اين راه كوبي من به سر



خانه سوزان را تو صاحبخانه باش

با زنان در همرهي مردانه باش



جان خواهر در غممم زاري مكن

با صدا بهرم عزاداري مكن



معجر از سر پرده از رخ وامكن

آفتاب و ماه را رسوا مكن






هست بر من ناگوار و ناپسند

از تو زينب گر صدا گردد بلند



هر چه باشد تو علي را دختري

ماده شيرا كي كم از شير نري



با زبان زينبي شاه آنچه گفت

با حسيني گوش زينب مي شنفت



با حسيني لب هر آنچه او گفت راز

شد به گوش زينبي بشنيد باز



گوش عشق آري زبان خواهد زعشق

فهم عشق آري بيان خواهد زعشق



با زبان ديگر اين آواز نيست

گوش ديگر محرم اين راز نيست



اي سخنگو لحظه اي خاموش باش

اين زمان از پاي تا سر گوش باش



تا ببينم از سر صدق و صواب

شاه را زينب چه مي گويد جواب




قابل اسرار ديد آن سينه را

مستعد جلوه آن آئينه را




معني اندر لوح صورت نقش بست

آنچه از جان خواست اندر دل نشست


از تجليهاي آن سرو سهي

خواست زينب تا كند قالب تهي



سايه سان بر پان آن پاك اوفتاد

صحيه زن غش كرد و بر خاك اوفتاد



از ركاب اي شهسوار حق پرست

پاي خالي كن كه زينب شد ز دست



شد پياده بر زمين زانو نهاد

بر سر زانو سر بانو نهاد



پس در آغوشش نشانيد و نشست

دست بر دل زد دل آوردش به دست



ديگر اينجا گفتگو را راه نيست

پرده افكندند و كس آگاه نيست
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، یوسف خان ، حسن عزتي ، مکتب المهدی ، عبدالرحمن
۱۴:۴۵, ۱/دی/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
به میدان رفتن حضرت علی اکبر
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcSMMUxc0dcaxbp-l0QeMZe...6UIsuR7Jng]
لینک7 (وداع پریشانی)
از تـعــلــق پــرده‌ای دیــگــر نــمـانـد

سـدّ راهـی جـز عـلـی‌اکـبـر نـمـانـد
[/font]تـــا کـــه اکــبـــر بــا رخ افــروخـتــه

خـــرمـن آزادگـــــان را ســـوخــتـــه
مـاه رویـش، کــرده از غیـرت، عـرق

هـم‌چـو شبنم، صبح‌دم بـر گل ورق
بر رخ، افش‌ان ک‌رده زل‌ف پـر گــره

لـالــه را پــوشـیــده از سنـبـل، زره
نـرگسش سـرمست در غـارت‌گـری

سـوده مـشـک تـر بـه گـل‌برگِ تـری
آمـد و افــتــــاد از ره بــــا شــتـــاب

هـم‌چـو طفـل اشک بـر دامـان بـاب
کـای پـدرجـان هـم‌رهان بستند بار

مــانـد بـــار افـتـــاده انــدر ره‌گــذار
دیــر شــد هـنـگــام رفـتـن ای پـدر

رخـصـتـی گــر هسـت بـاری زودتـر
...
در جـواب از تـنـک شـکـر قند ریخت

شـکـر از لب‌هـای شکـرخند ریخت
گـفـت: کـه‌ای فـرزند مـقبـل آمدی

آفـــت جـــــــان، ره‌زن دل آمـــدی
کـرده‌ای از حـق تجـلی ای پـسـر

زیـن تجـلی فتنـه‌هـا داری به سر
راست بـهر فتنـه قـامـت کـرده‌ای

وه کـزین قـامت، قیـامت کـرده‌ای
نـرگسـت بـا لاله در طنازی است

سنبلت بـا ارغـوان در بازی است
از رخـت مسـت غـرورم می‌کنی

از مـراد خـویـش دورم می‌کـنـی
گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست

رو که‌در یک دل نمی‌گنجد دو دوست
بیش از این بابا! دلم‌را خون مکن

زاده‌ی لیـلی مـرا مجـنـون مکـن
پشت پـا بـر سـاغر حـالـم مـزن

نیـش بـر دل، سنگ بر بالم مزن
خـاک غـم بر فـرق بخت دل مریز

بس نمـک بر لخـت‌لخت دل مریز
هم‌چو چشم‌خود به‌قلب دل متاز

هم‌چو زلف خود پریشانم مسـاز
حـایـل ره، مـانـع مقـصـد مشـو

بـر سـر راه مـحـبـت سد مشو
نیست انــدر بــزم آن والا نـگـار

از تـو بـه‌تـر گـوهـری بـهـر نـثار
هرچه غیر از اوست، سد راه من

آن بت‌است و غیرت‌من،‌بت‌شکن
جان رهین‌و دل اسیر چهر توست

مـانـع راه محبـت‌، مهـر تـوسـت
آن حجاب از پیش چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت،‌تو منی
[font=Tahoma]چون تو را او خواهد از من رو نما

رو نـمـا شـو، جـانب او، رو، نـمـا


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، حسن عزتي ، مکتب المهدی ، عبدالرحمن
۱۷:۳۴, ۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار

شراب الهی ...

از امیرالمؤمنین -علیه‌السلام- روایت شده است:
انّ لله -تعالی- شراباً لأولیائه؛ اِذا شَرَبوا، سَکروا .. و اِذا سَکروا، طَرَبوا .. و اِذا طَرَبوا، طابوا .. و اِذا طابوا، ذابوا .. و اِذا ذابوا، خَلَصوا .. و اِذا خَلصوا، طَلَبوا .. و اِذا طَلَبوا، وَجَدوا .. و اِذا وَجَدوا، وَصَلوا .. و اِذا وَصَلوا، اتّصَلوا .. و اَذا اتّصَلوا، لافرق بینهم و بین حبیبهم ...

خدواند برای اولیاء خود، شرابی دارد که چون بیاشامند، مست می‌شوند؛
و چون مست شدند، به وجد و طرب می‎آیند؛
و چون به وجد و طرب آمدند، وجودشان از غل و غش پاک می‌گردد؛
و چون پاک شدند، در محبّت خدا ذوب می‌شوند؛
و چون ذوب شدند، خالص می‌گردند؛
و چون خالص گشتند، ذات او را طلب می‌کنند؛
و چون طلب نمودند، او را می‌یابند؛
و چون او را یافتند، با او جمع می‌شوند؛
و چون جمع شدند، التیام نموده و جدا نمی‌گردند؛
و چون ملتئم شدند و منقطع نگشتند، فرقی میان آن‌ها و محبوبشان باقی نمی‌ماند...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، یوسف خان ، عبدالرحمن
۱۴:۳۰, ۵/دی/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
به میدان رفتن حضرت علی اکبر (قسمت دوم)
.
.
.
[تصویر: %D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%...mp;amp;a=c]
اکبر آمد العطش گویان ز راه
از میان رزمگه تا پیش شاه
کای پدر جان از عطش افسرده‌ام
می ندانم زنده‌ام یا مرده‌ام
این عطش رمز است و عارف واقف است
سر حق است این و عشقش کاشف است
دید شاه دین که سلطان هداست
اکبر خود را که لبریز از خداست
عشق پاکش را بنای سرکشیست
آب و خاکش را هوای آتشیست
شورش صهبای عشقش در سر است
مستی‌اش از دیگران افزون‌تر است
اینک از مجلس جدایی می‌کند
فاش دعوی خدایی می‌کند
مغز بر خود می‌شکافد پوست را
فاش می‌سازد حدیث دوست را
محکمی در اصل او، از فرع اوست
لیک عنوانش خلاف شرع اوست
پس سلیمان بر دهانش بوسه داد
اندک اندک خاتمش بر لب نهاد
مهر، آن لب‌های گوهر پاش کرد
تا نیارد سر حق را فاش کرد
«هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یوسف خان ، حسن عزتي ، عبدالرحمن
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
2 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا