|
شرح زیارت جامعه کبیره از آیت الله ضیاء آبادی
|
|
۱۱:۴۹, ۲۰/دی/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/بهمن/۹۲ ۱۷:۱۸ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
این تاپیک رو مخصوص شرح زیارت جامعه کبیره از آیت الله سید محمد ضیاء آبادی تشکیل دادم همانطور که می دانید این زیارت صادره از امام علی بن محمد الهادی علیه السلام کلاس کامل امام شناسی است یک شرح دیگه ناتمام در این تاپیک وجود دارد ولی ان شاء الله این کامل بشه http://forum.bidari-andishe.ir/thread-16071.html |
|||
|
| آغاز صفحه 9 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۵:۰۰, ۵/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #81
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوت اسلام و ايمان و مراتب آن بحث ديگري هست در مورد تفاوت اسلام و ايمان؛ بايد دانست كه اسلامي داريم قبل از ايمان و اسلامي داريم بعد از ايمان. يعني اسلامي داريم كه مرتبهاش پايينتر از ايمان است و اسلامي داريم كه مرتبهاش بالاتر از ايمان است. گاهي سؤال مي كنند، ما كه در دعا مي گوييم: اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِلْمُؤمِنينَ وَ الْمُؤمِناتِ وَ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسلِماتِ؛ آيا مقصود از مسلمين و مسلمات سنّيها هستند؟ عرض ميشود: خير، مسلمين و مسلمات گروهي از مؤمنانند كه درجهي بالاتري از ايمان را به دست آوردهاند و مقصود از اسلام در اين دعا و نظاير آن، ايمان در درجهي اعلاست و مقصود از مسلم در اينجا مؤمن در مرتبهي بالاست. چون يك درجهي اسلام درجهي نازله است؛ يعني پايينتر از ايمان است؛ همان درجهاي است كه با گفتن شهادتين تحقّق مي يابد، چنان كه مي فرمايد: "...قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أسْلَمْنا...؛(سورهي حجرات،آيهي 14) ...بگو: ايمان نداريد، بلكه اسلام داريد... مؤمن نيستيد، بلكه مسلم هستيد؛ يعني تنها اظهار زباني مي كنيد و اين مرتبهي نازل اسلام و پايينتر از ايمان است. وقتي آن اسلام زباني در قلب نشست، ميشود ايمان. آن ايمان قلبي كه شدّت يافت و به مرحلهي تسليم در مقابل خدا رسيد، ميشود اسلام، يعني برترين درجهي ايمان، و دارندهي آن ميشود مسلم، يعني مؤمن برتر، و مقصود ما در دعاها از مسلمين و مسلمات آن گروه از مؤمنان برترند، نه گروه سنّيان و لذا ميبينيم كه خداوند از ايمان در درجهي اعلاي ابراهيم و اسماعيل تعبير به اسلام كرده و فرموده است: فَلَمَّا أسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ؛(سورهي صافّات،آيهي 103) پس وقتي هر دو تسليم شدند و پدر پسر را به پيشاني بر خاك افكند». ابراهيم و اسماعيلهر دو اظهار اسلام كردند و مسلم شدند؛ يعني عاليترين درجهي ايمان را به منصّهي ظهور رسانيدند و تسليم محض در مقابل امر خدا شدند و اين نشان ميدهد كه اسلام به اين معنا از مرتبهي نبوّت نيز بالاتر است؛ زيرا ابراهيم و اسماعيلهر دو نبي بودند و سپس به مرتبهي اسلام رسيدند. پدر گفت: ...يا بُنَيَّ إنِّي أرَي فِي الْمَنامِ أنِّي أذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرَي...؛ اي پسر، ميخواهم به امر خدا ذبحت كنم...پسر گفت: ...يا أبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ...؛(سورهي صافّات،آيهي 102) ...پدر، آنچه را امرت كردهاند انجام ده... اين يك مرتبه از اسلام است كه بالاترين مرتبهي ايمان است و انبياء و رسل (علیهم السلام)با داشتن مقام نبوّت و رسالت، طالب اين مرتبه از ايمان به نام اسلام بودند. حضرت يوسفصدّيق( ع) ميگفت: ...فاطِرَ السَّماواتِ وَ اْلاَرْضِ أنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ؛(سورهي يوسف،آيهي 101) ...خدايا، مرا مسلم بميران و به صالحان ملحقم كن». پس اسلامي داريم كه پايينتر از ايمان است و اسلامي داريم كه بالاترين مرتبهي ايمان است. در ميان مردم، گروهي داراي درجهي نازل از اسلام هستند؛ يعني تنها به زبان اظهار اسلام ميكنند و شهادتين ميگويند امّا قلباً باور ندارند. اين گروه همان گروه منافقند كه خوفاً يا طمعاً متظاهر به اسلام بودهاند و هستند. گروهي نيز هستند كه علاوه بر اظهار زباني، باور قلبي هم دارند؛ امّا در عين حال،م قهور شهوات نفسند. تا آنجا كه دستورهاي ديني با شهواتشان سازگار است، مؤمنند؛ وگرنه كافرند، چنان كه قرآن مي فرمايد: ...وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً؛(سورهي نساء،آيهي 150) ...ميگويند : قسمتي از دين را ميپذيريم و قسمتي از آن را نميپذيريم. اينان ميخواهند راهي بينا بين[ ايمان و كفر] پيش بگيرند. اُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا...؛(همان,آیه151) اينان كافران حقيقياند.... زيرا در آن قسمت از دين هم كه ميپذيرند، تبعيّت از شهواتشان ميكنند، نه تبعيّت از دين و در واقع، كافرند و ميپندارند كه مؤمنند. |
|||
|
|
۰:۲۵, ۷/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #82
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق(علیه السلام) عالمالغيب و حجّت حقّ است مردي از شيعه خدمت امام صادق(علیه السلام) آمد.امام از حال برادرش جويا شد؛ او خودش شيعهي امامي و برادرش زيدي مسلك بود. گفت: برادر من بسيار آدم خوبي است، مردي مقدّس و زاهد و عابد و خداترس و از همه جهت خوب است. تنها نقصي كه از نظر من در او هست اين است كه اعتقاد به امامت شما ندارد. فرمود: چرا اعتقاد به امامت ما ندارد؟ عرض كرد: اين اعتقاد نداشتنش به شما نيز از شدّت تقوا و ورع و احتياط اوست؛ ميگويد: ميترسم اين اعتقاد به امامت، خلاف شرع باشد و خدا راضي نباشد. فرمود : به او بگو اين ورع و تقواي تو در كنار نهر بلخ كجا بود؟ راوي ميگويد: من نفهميدم مراد امام از كنار نهر بلخ چيست و هيبت امام مانع از اين شد كه بپرسم مقصود از كنار نهر بلخ چيست؟ وقتي پيش برادرم برگشتم و ماجرا را گفتم، ديدم به محض اين كه عبارت«كنار نهر بلخ» از زبانم به گوشش خورد، رنگ از رخش پريد و سخت دگرگون شد و مانند آدم شرمنده و خجالت زده سرش را پايين انداخت و بعد گفت: آيا راست ميگويي؟ آيا واقعاً حضرت صادق(علیه السلام) اين جمله را گفت؟ گفتم : به خدا قسم، حال تو را پرسيد و من گفتم آدمي خوب و نمازخوان است، امّا به شما اعتقاد ندارد. فرمود: چرا ؟ گفتم: چون خيلي محتاط است. فرمود: پس چرا آن احتياط را در كنار نهر بلخ نداشت؟ ولي من مقصود آنحضرت را نفهميدم؛ حالا تو بگو كه ماجراي كنار نهر بلخ چه بوده است؟ گفت: واقع اين كه، بين من و خدا سرّي بود و احدي از آن خبر نداشت؛ حالا كه حضرت صادق(علیه السلام) فرموده است، من هم براي تو مي گويم تا ايمان تو به آنحضرت محكم شود و من هم فهميدم كه او حجّت خدا و امام بر حقّ است و راه تو حقّ بوده. بعد گفت: من سفري براي تجارت به ماوراءالنّهر رفتم. وقتي كه برميگشتم، بين راه با مرد و زني همسفر شدم؛ رسيديم كنار نهر بلخ و آنجا براي استراحت فرود آمديم. آن مرد گفت: يا تو بمان پيش اثاث و من بروم براي تهيّهي غذا يا تو برو و من بمانم.گفتم: تو برو، من خيلي خستهام، ميخواهم استراحت كنم. او رفت و من ماندم و آن زن. شيطان به سراغم آمد و شهوت نفس بر من غالب شد و كاري زشت و خلاف عفاف از من صادر شد كه اَحَدي جز خدا از اين ماجرا باخبر نبود. اينك كه حضرت صادق(علیه السلام) از آن واقعه خبر داده است، فهميدم كه به اذن خدا او عالم الغيب است و از نهان عالم مطّلع است و اعتقاد به امامت كه شما داريد، اعتقاد حقّ و تنها راه نجات است. البتّه، امام صادق(علیه السلام) منزّه از اين است كه عيب كسي را فاش كند و پردهي كسي را بدرد؛ امّا آنحضرت تشخيص داده كه تنها راه نجات دادن اين آدم از هلاك ابدي اين است و راه ديگري ندارد. حال، اگر پردهي او اندكي كنار برود و عيب او پيش برادرش فاش شود، مسلّماً بهتر از اين است كه بر اثر اعتقاد نداشتن به امامت، در ميان جهنّم محكوم به عذاب ابدي گردد و به علاوه، امام(علیه السلام) از گناه پنهان او سخني به ميان نياورده است بلكه به طور سربسته فرموده: اين آدم محتاط احتياطش در كنار نهر بلخ كجا بود؟ او اگر نميخواست سرّش فاش شود، ميتوانست اين گفتار امام (علیه السلام)را طوري توجيه كند؛ ولي ميبينيم خودش تمام ماوقع را مشروحاً بيان كرده است و در نتيجه، مذهب حقّ را شناخته و به سعادت ابدي رسيده است؛ وگرنه امام (علیه السلام)افشاي سرّي نكرده است. |
|||
|
|
۱۶:۳۸, ۱۱/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #83
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ايمان كامل يعني تسليم امر خدا و اولياي او بودن اصل مطلب مورد بحث اين بود كه ايمان كامل آن است كه انسان علاوه بر اظهار زباني و باور قلبي، در مقام عمل نيز مطيع محض باشد و تسليم امر خدا و اولياي خدا، چنانكه مي فرمايد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛[سورهي نساء ،آيهي 65] به پروردگارت سوگند، آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه تو را در اختلافات خود به داوري بپذيرند و سپس در دل خود از داوري تو احساس ناراحتي نكنند و كاملاً تسليم باشند. و همچنين ميفرمايد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَة إذا قَضَي اللهُ وَ رَسُولُهُ أمْراً أنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَة مِنْ أمْرِهِمْ...؛[سورهي احزاب،آيهي 36] هيچ مرد و زن باايماني حقّ ندارند وقتي خدا و رسولش امري را لازم بدانند اختياري از خود داشته باشند و بر وفق خواستهي خويش عمل كنند؛ بلكه بايد تسليم اوامر خدا و رسول باشند، اگر چه بر خلاف ميلشان باشد. النَّبِيُّ أوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أنْفُسِهِمْ...؛[همان, آیه6] رسول خدا اوليََ به تصرّف دربارهي اهل ايمان از خودشان است. وقتي از جانب خدا به رسول اكرم دستور داده شد كه زينب (دختر عمّهي خودش) را براي زيدبنحارثه تزويج كند، (زيدبنحارثه بردهي آزاد شدهاي بود و در نزد قوم عرب، برده هاي آزاد شده افرادي بيشخصيّت بودند و ارزش اجتماعي نداشتند؛ امّا زينب يك زن متشخّص از طايفهي بنيهاشم و دختر عمّهي پيغمبراكرم بود و از نظر شؤون اجتماعي با هم متناسب نبودند. ولي رسول اكرم به امر خدا از زينب براي زيد خواستگاري كرد.) زينب از اين پيشنهاد تعجّب كرد و گفت: يا رسولالله، به من مهلت بدهيد تا دربارهي اين مطلب بينديشم، بعد خبر ميدهم. در اين موقع آيه نازل شد كه: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَة إذا قَضَي اللهُ وَ رَسُولُهُ أمْراً أنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَة مِنْ أمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً؛[سورهي احزاب،آيهي 36] هيچ زن و مرد با ايماني حقّ ندارند در مقابل امر خدا و رسولش اظهار نظري كنند و از ميل و خواستهي خود تبعيّت كنند كه در اين صورت، گناه كرده و به گمراهي روشني افتادهاند. وقتي زينب از نزول آيه با خبر شد،گفت: بسيار خوب؛ (اَمْرِي بِيَدِكَ يا رَسولَ الله)؛ اختيار من دست شماست؛ هر طوري كه بفرماييد تابعم. رسول خدا هم او را براي زيدبنحارثه تزويج كرد و بعداً ماجرايي پيش آمد كه او از زيد طلاق گرفت و رسول خدا به امر خدا با او ازدواج كرد و در واقع، اين پاداشي بود كه خداوند در مقابل خضوعي كه زينب از خود نشان داد و راضي شد طبق امر خدا با زيد ازدواج كند به آن زن با ايمان داد و افتخار همسري رسولاكرم نصيبش شد. |
|||
|
|
۶:۲۹, ۲۷/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #84
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اوّل شناخت ارزش ايمان، بعد درك ابوابالايمان ما در اين زيارت، اهل بيت نبوّت (علیهم السلام)را به عنوان "ابواب الايمان" ميستاييم و آنها را درهاي ورود به خانهي ايمان مي شناسيم و بديهي است كه انسان اوّل بايد به عظمت و شرافت و جلالت خانهاي پي ببرد و آنگاه دنبال در ورودي آن خانه بگردد. در آن صورت است كه عظمت و شرافت آن در را هم مي شناسد و با اشتياق تمام به سوي او مي رود. اينجا هم اوّل بايد ارزش ايمان را بشناسيم و سپس به ارزش ابوابالايمان پي ببريم و به سوي آنها بشتابيم تا به وسيله ي آنها به حيات ابدي كه محصول ايمان است نايل بشويم و بالاسف كه ما آن چنان كه بايد به ارزش ايمان پي نبردهايم و طبعاً ابوابالايمان را نيز آن چنان كه بايد نمي شناسيم و در زيارتشان اكتفا به يك سلسله الفاظ و اعمال بي روح مي كنيم و با كمال تأسّف بايد گفت، دين و ايمان از متن زندگي ما خارج شده و در حاشيه قرار گرفته است؛ يعني زندگي ما حقّاً تحت سيطرهي دين نيست و دين حاكم بر زندگي ما نيست. گويي، اين حقيقت از ذهن ما بيرون رفته و جدّاً فراموشمان شده كه ما براي اين به دنيا آمدهايم كه احكام خدا و دستورهاي آسماني دين را در شؤون زندگي خويش به جريان بيندازيم، نه براي اين كه خانههاي عالي بسازيم و سفرههاي رنگين بگسترانيم و لباسهاي فاخر بپوشيم و بر مركبهاي رهوار سوار بشويم و ابداً به ياد خدا و آخرت نباشيم. بنابراين، ما چگونه ميتوانيم از روي صدق و صفا دنبال ابوابالايمان و درهاي احكام دين خدا بگرديم و بگوييم: اَلسَّلامُ عَلَيْكُم يا اَبوابَ الْايمان؛ شما كه ايمان را از متن زندگي خود بيرون كردهايد، حالا دنبال درهايش ميگرديد و اَلسَّلامُ عَلَيْكُم يا اَبوابَ الْايمان ميگوييد؟ آيا اين كار عقلاني است ؟ مرد آخربين مبارك بندهاي است از امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) منقول است: وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أمَدَهُ؛ «انسان خردمند چشمي در دل دارد كه پايان كار را ميبيند». وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ؛ «نشيب و فراز زندگي را تشخيص مي دهد». دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَي؛ «دعوت كنندهاي [پيامبر] دعوت كرده و نگهباني [امام] حفظ [اساس و شريعت] كرده است». فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِيَ؛ «پس دعوت دعوتكننده را بپذيريد و از نگهبان تبعيّت كنيد». قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ وَ أخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ؛ «مردم از حقّ دور شده و در درياهاي فتنهها فرو رفتهاند؛ از سنّتها چشم پوشيده و بدعتها را گرفتهاند». وَ أرَزَ الْمُؤْمِنُونَ وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ؛ «مومنان صالح زبان در كام كشيده و [در انزوا خزيدهاند] و گمراهان دروغگو به سخن درآمدهاند[و خود را پيشواي مردم معرّفي كردهاند]». نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأصْحَابُ؛ «ما هستيم پيراهن چسبيده بر تن پيغمبر [كه از همه كس به او نزديكتريم]». وَ الْخَزَنَة وَ الْأبْوَابُ؛ «ما هستيم خزانه داران و درهاي ورود [به علوم و معارف او] ». وَ لا تُؤْتَي الْبُيُوتُ إِلَّا مِنْ أبْوَابِهَا؛ «به هر خانهاي از در آن بايد وارد شد». فَمَنْ أتَاهَا مِنْ غَيْرِ أبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً؛ «پس كسي كه از غير در وارد خانهاي شود، دزد ناميده ميشود». ( نهج البلاغهي فيض،خطبهي 153) |
|||
|
|
۷:۴۱, ۲۹/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #85
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
راهيابي به زلال ايمان از طريق اهل بيت نبوّت (علیهم السلام) ما وقتي ارزش ايمان را شناختيم و دانستيم كه ايمان آب حيات ابدي است و پي برديم كه اهل بيت نبوّت(علیهم السلام)يگانه در براي ورود به فضايي هستند كه آب حيات ايمان آنجاست، طبيعي است كه شتابان رو به آن بزرگواران، كه متصدّيان آب حيات جاودانند، مي رويم و با شور و اشتياق تمام ميگوييم: (اَلسَّلامُ عَلَيْكُم يا اَبوابَ الْايمان)؛ امّا نه به گونهاي كه تنها پشت در بايستيم و سلام كنيم و در و ديوار را ببوسيم و برگرديم و اصلاً نفهميم داخل آن خانه و آن فضا چه متاعي هست و از آن چگونه بايد بهره گرفت. ما سالهاست كه مكرّراً بار سفر بسته و رو به حرم امام ابوالحسنالرّضا و امام سيّدالشّهدا و ديگر امامان(علیهم السلام) رفتهايم و ميرويم؛ امّا در خود بنگريم و ببينيم از آب حيات ايمان، كه در اختيار آن ابوابالايمان است، چقدر بهره برده و سوغاتي آوردهايم. متأسّفانه ميبينيم كه ما همچنان پشت در ماندهايم و وارد حرم نشدهايم، آن ابوابالايمان هر چه فرياد ميزنند: اي بندگان خدا، ما در هستيم، از ما عبور كنيد و وارد خانه بشويد و صاحبخانه را ببينيد و از او بهره بگيريد، اصلاً گويي ما كَر هستيم و صداي آنها را نميشنويم، از پيش خود چيزهايي ميگوييم و كارهايي ميكنيم و همچنان تشنهكام و بيبهرهاي از آب حيات ايمان برميگرديم و ميگوييم: اَلسَّلامُ عَلَيْكُم يا اَبوابَ الْايمان. !!! |
|||
|
|
۱۸:۳۵, ۵/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۳ ۱۸:۳۵ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #86
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ وَ سُلالَةَ النَّبِيِّينَ وَ صَفْوَةَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلامُ عَلَى أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ مَصَابِيحِ الدُّجَى وَ أَعْلامِ التُّقَى وَ ذَوِي النُّهَى وَ أُولِي الْحِجَى وَ كَهْفِ الْوَرَى وَ وَرَثَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمَثَلِ الْأَعْلَى ... هر چيزي نشانهاي از خداست مَثَل يعني نمونه، نشانه، نمايانگر و روشن كننده. همهي موجودات در حدّ خودشان براي خدا مَثَل هستند؛ زيرا هر موجودي، حدّاقلّ با هستي خودش، نشاندهندهي هستي خالق خويش است و مي گويد : چون خالق من هست ، من هستم. (و في كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَة) ؛ در هر چيزي نشانه و آيت و علامتي از خدا هست و با همان مقدار از كمال كه دارد، نشان دهندهي كمال خالق است. عالِم با علم خودش مَثَل براي علم خداست. قادر با قدرت خودش مَثَل براي قدرت خداست. سخيّ* و جواد* با جود و سخاي خودش مَثَل براي جود خداست. هر موجودي ، هر صفت كمالي كه دارد، با همان صفت كمالش، در حدّ خودش آيينه اي است كه نمايانگر صفات خدا و مَثَل براي خداست؛ منتهيََ، هر چه آن موجود كامل تر باشد، مَثَل بودنش براي خدا عالي تر خواهد بود تا برسيم به سلسلهي انبياء و پيامبران خدا (علیهم السلام) كه در مَثَل بودن كاملتر هستند و آنها نيز در ميانشان تفاضل هست؛ يعني بعضي از بعضي ديگر برترند، چنان كه خدا فرموده: تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ...؛[سورهي بقره ،آيهي 253] «برخي پيغمبران را بر بعضي ديگر برتري داديم...». *سخيّ: بخشنده، باسخاوت. *جواد: بخشنده، صاحب جود و كَرَم . |
|||
|
|
۱۴:۱۷, ۸/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/شهریور/۹۳ ۱۴:۲۰ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #87
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اهل بيت نبوّت(علیهم السلام) مَثَل اعلاي خداوند و سرانجام، مي رسيم به چهارده معصوم از اهل بيت نبوّت ختميّه(علیهم السلام) كه آنها ديگر مَثَل اعلاي خدا هستند و از آنها بالاتر نمونه و مظهر و نشان دهندهاي براي صفات كمال خدا نيست؛ يعني در عالم امكان، آن موجودي كه بتواند خدا را از جهت وجودش و صفات كمالش در حدّ تمام كمال امكاني نشان بدهد، تنها اهل بيت رسالت (علیهم السلام) است و بس. در يكي از اذن دخولها* كه براي زيارتشان ميخوانيم ـ و در گذشته نيز اشاره شد ـ اين جمله آمده: اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذِي مَنَّ عَلَيْنا بِحُكّامٍ يَقومُونَ مَقامَهُ لَوْ كانَ حاضِراً فِي الْمَكان...؛ «خدا را شاكريم كه بر ما منّت گذاشته و حاكمان و فرمانرواياني را مطاع ما قرار داده كه اگر بنا بود خودش در مكان حضور پيدا كند، آنها را قائم مقام خود در آن مكان قرار ميداد...». آن ها مانند آيينهي مستقيم هستند كه خورشيد جمال حقّ ابتدا در وجود آنها اشراق نموده، سپس از طريق آنها در وجود ساير موجودات انعكاس پيدا مي كند؛ چنانكه ابتدا نور خورشيد بر صفحه ي آيينه مي تابد و آنگاه پرتويي از نور آيينه بر سينه ي ديوار مقابل آن ميافتد. عكس معشوق ازل بر دلم از يار افتاد نور خـورشـيد ز آييـنه بـه ديـوار افتاد پس، تمام موجودات عالم امكان، اعمّ از انبياء و ديگران (البتّه، با حفظ تفاوت مراتب و تفاضلشان) مَثَلهاي خدا هستند و اهل بيت نبوّت ختميّه (علیهم السلام)مَثَل اعلا و مَثَل بلا واسطهي خدا هستند و به عبارتي، اهل بيت (علیهم السلام) مَثَل براي خدايند و ديگران مَثَل براي آن بزرگواران. وَ اللهُ يَعْلَمُ الصَّوابَ. *اذن دخول: ذكري كه هنگام ورود به مدفن شريف هر يك از معصومين (علیهم السلام)خوانده و براي ورود كسب اجازه ميشود. |
|||
|
|
۱۵:۰۵, ۱۲/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #88
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
معنا و مفهوم كَهف الوَرَي كَهْف به معناي غار است و وَرَي به معناي مخلوقات. غاريعني پناهگاه. در دامنه ي كوه ها شكاف هايي پيدا مي شود كه براي كساني كه در بيابانها گير مي كنند مأمن، يعني محلّ امن و امان و مصونيّت است و همچنين براي كساني كه در زمانهاي گذشته اهل رياضت بودند و از اجتماع كناره گيري مي كردند و مي خواستند تهذيب نفس كنند و خودشان را از آلودگي ها دور نگه دارند، محلّ مناسبي بوده است. در تاريخ زندگي حضرت رسول اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ميخوانيم كه آن حضرت قسمتي از عمر شريفشان را در غار حرا در جبلالنّور گذراندند؛ چون اجتماع آن روز عربستان اجتماع فاسدي بود و مردم آن فاقد فرهنگ و دور از آداب انساني و واجد انواع رذايل و خبائث بودند و لذا رسول اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در بيشتر اوقات از اجتماع منحطّ و فاسد آن روز كناره گيري مي كردند و در جبلالنّور، كه كوهي در خارج مكّه بود و با شهر فاصله داشت، در ميان غاري، كه در دامن آن كوه بود و غار حرا ناميده مي شد، تنها به سر مي بردند و ماهها آنجا مي ماندند و همانجا هم مبعوث به نبوّت شدند؛ يعني، اوّلين بارقهي وحي در همان غار بر قلب مقدّسشان تابيد و جبرئيل، آن امين وحي خدا، نازل شد و آيات اوّل سورهي علق را در روز بيست و هفتم ماه رجب بر ايشان خواند. البتّه، غارنشيني، يعني ترك خانه و زندگي كردن و گوشهنشستن، رهبانيّت* و از اجتماع كنار رفتن، چه در غار چه در خانقاه و حتّيََ در مسجد، به عنوان يك دستور ديني در شرع مقدّس ما تجويز نشده است؛ بلكه بايد در ميان مردم بود و با عمل به دستورهاي متين آسماني قرآن در تهذيب نفس خود كوشيد و به ارشاد و هدايت مردم پرداخت و در حدّ توان براي رفع نيازهاي مادّي و معنوي خويش و ديگران متحمّل سختي ها و دشواري ها گرديد كه يكي از راه هاي تكامل انسان در مسير عبوديّت و بندگي همين است. مگر ائمّهي دين (علیهم السلام) اين چنين نبودند؟ مگر وقتي امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) را از مسند خلافت كه حقّ مسلّم او بود كنار زدند، در گوشهي خانه يا مسجد نشست و از جامعهي مسلمانان دوري جست و آن ها را به حال خودشان رها كرد؟ خير، در ميان مردم بود و از طرق گوناگون به داد مردم مي رسيد؛ در حالي كه از دست همان مردم خون دلها مي خورد، چنانكه فرموده است: (فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَة خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا)؛[نهجالبلاغهي فيض، خطبهي 3] «[پس از ابوبكر] دچار آدمي تند و خشن گشتم [منظورِ امام، عمر، پسر خطّاب، است] كه سخنش دل آزار بود و ديدارش رنج آور و خشونت بار». (فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًي وَ فِي الْحَلْقِ شَجًي)؛[همان،خطبهي12] «صبر كردم در حالي كه خار در چشم و استخواني در گلو بود». مگر حضرت صدّيقهي كبريََ(سلام الله علیها) نفرمود: صُبَّتْ عَلَيَّ مصائِبُ لَو اَنَّها صُبَّتْ عَلَي الاَيّامِ صِرْنَ لَيالِياً؛ آن قدر مصيبتها بر سر من ريخته شد كه اگر بر روز روشن ريخته مي شد، تبديل به شب تار مي گرديد(آن هم در ظرف هفتاد و پنج يا نود و پنج روز) و در عين اين مصائب سنگين، نه تنها به كهف و غار پناهنده نمي شدند، بلكه خودشان كهفي و مأمن و پناهگاهي بودند براي مردم و از جهات گوناگون مايه ي دلگرمي و راه نجات آنان از هلاكتها بودند. *رهبانيّت: رياضت غير شرعي. |
|||
|
|
۱۲:۴۰, ۱۳/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #89
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بندگان پربركت خدا & بندگاني كه كانون زشتي هستند اينجا به اين حديث توجّه فرماييد: إنَّ لِلّهِ تَعَالَي ذِكْرُهُ عِبَاداً مَيَامِينَ مَيَاسِيرَ؛ «خدا بندگاني دارد كه منبع ميمنت و بركتند». يَعِيشُونَ وَ يَعِيشُ النَّاسُ فِي أكْنَافِهِمْ؛ «خودشان زندگي مي كنند و مردم هم در كَنَف حمايت آنها زندگي ميكنند». اينها افرادي هستند كه وجودشان مايهي بركت و ميمنت است و مردم از بركات وجودشان پيوسته برخوردارند و به حوائج مادّي و معنوي شان نايل مي گردند. وَ هُمْ فِي عِبَادِهِ بِمَنْزِلَة الْقَطْرِ؛ اين ها در ميان بندگان خدا مثل باران رحمتندكه با ريزش خود زمينهاي خشك را زنده مي كند و شاداب و با طراوت ميسازد و آنها را به ميوه و محصول و ثمر مي رساند. از آن طرف نيز: وَ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادٌ مَلاعِينُ مَنَاكِيرُ لا يَعِيشُونَ وَ لا يَعِيشُ النَّاسُ فِي أكْنَافِهِمْ وَ هُمْ فِي عِبَادِهِ بِمَنْزِلَة الْجَرَادِ لا يَقَعُونَ عَلَي شَيْءٍ إلاّ أتَوْا عَلَيْهِ؛ «خدا را بندگاني است كه از رحمت او دورند و كانون منكرات و زشتيها هستند؛ نه خود زندگي آرامي دارند، نه ديگران در كنار آنها به زندگي مي رسند. آنان مَثَل ملخ هايي هستند كه وقتي به زراعتي مي رسند آن را مي خشكانند». اصول كافي،جلد 8 ،صفحهي 247. ____________________________ مبحث بعدی: مختصات شیعیان |
|||
|
|
۲۲:۰۶, ۱۵/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/شهریور/۹۳ ۲۳:۲۷ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #90
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مختصّات شيعيان امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) ضمن كلامي فرموده اند: (شِيعَتُنَا الْمُتَبَاذِلُونَ فِي وَلايَتِنَا الْمُتَحَابُّونَ فِي مَوَدَّتِنَا الْمُتَزَاوِرُونَ فِي إحْيَاءِ أمْرِنَا)؛[اصول کافی،جلد2،صفحهي 237] «شيعيان ما كساني هستند كه در جوّ ولايت ما با يكديگر دست بذل و جود و بخشش دارند و در مسير مودّت ما به هم محبّت مي ورزند و براي زنده نگه داشتن مكتب ما با هم در ارتباطند [و به ديدار يكديگر مي روند، تشكيل مجالس داده از ما سخن مي گويند و تعليمات ما را متذكّر مي شوند و به ديگران ابلاغ ميكنند]». آري، اينان غارنشين و كناره گير از مردم نيستند؛ در عين زندگي در متن اجتماع و تحمّل رنج از برخورد با دشمن، به ترويج و تبليغ مكتب حقّ خود مي پردازند و در واقع كهف و مأمني براي حقيقت طلبان هستند. البتّه، گاهي شرايط اجتماعي طوري ميشود كه افرادي از حقّ جويان حقيقت طلب ناچار مي شوند تا مدّت نامعلومي از اجتماع فاسد و مفسد كناره گيري كنند و احياناً به غارهاي دور افتاده پناهنده شوند، چون نمي توانند در آن اجتماع اثر اصلاحي داشته باشند و احياناً ممكن است خود نيز از آن متأثّر گردند يا مورد تعرّض دشمن قرار گيرند، در حالي كه موظّف به حفظ جان خود هستند. و لذا قرآن نشان ميدهد كه انبياء (علیهم السلام) در شرايط خاصّي از جانب خدا مأمور به انزوا و كنار رفتن از اجتماع مي شدند، چنانكه حضرت ابراهيم خليل(علیه السلام) به قوم خود گفت: وَ أعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ...؛[سوره مریم, آیه48] «من از شما و از بت هاي شما كناره گيري مي كنم...». حالا مدّت اعتزال آن حضرت روشن نيست كه چه مقدار بوده و پس از آمادگي شرايط براي دعوت به توحيد و مبارزه با شرك، پس از چه مدّتي به ميان قوم برگشته است؛ و اكنون هم وجود اقدس وليّ زمان، حضرت امام حجّة بنالحسنالمهدي ـعَجَّلَ اللهُ تَعــََاليََ فَرَجَهُ الشَّريفَ ـ درحال اعتزال است؛يعني شرايط فعلي دنيا طوري نيست كه آن حضرت بتوانند در ميان مردم ظاهر شوند و قيام به اصلاح عالم كنند؛ زيرا نه تنها پيش نخواهند برد، بلكه جان شريفشان نيز به خطر خواهد افتاد؛ همان گونه كه يازده امام پيشين (علیهم السلام) ميان مردم آمدند و كشته شدند و چون دوازدهمين امام(علیه السلام) آخرين حجّت معصومند و بقيّة الله و تنها ذخيرهي خدا هستند، بايد زنده بمانند و اگر درميان مردم ظاهر شوند، كشته مي شوند و لذا هم بايد زنده و هم غايب باشند. چون اگر او در عالم نباشد، مجراي رحمت حقّ و واسطهي فيض بين خدا و خلق منقطع مي گردد و عالم پا برجا و استوار نمي ماند(البتّه، اين يك حقيقت مسلّم ثابت شده از طريق برهان و عرفان و قرآن است كه بحث تفصيلي آن نياز به مجال ديگري دارد و شايد در آينده، انشاءالله، به تناسب جملات بعدي پيش آيد). اجمالاً وجود مبارك امام(علیه السلام) مجراي فيض حضرت حقّ است،كهف حصين(پناهگاه محکم) عالميان است و بايد روي زمين با همين بدن عنصري زنده بماند و براي مصونيّت از خطر، از ديدگان عامّه ي بشر غايب باشد تا شرايط لازم تحقّق يابد و آنگاه به امر خدا ظاهر شود و قيام به اصلاح عالم كند. عَجَّلَ اللهُ تَعــََاليََ فَرَجَهُ الشَّريف وَ سَهَّلَ مَخْرَجَه. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| قدم به قدم با زیارت جامعه کبیره....شرح و تفسیر | یا ثارالله | 48 | 30,006 |
۲۹/مهر/۹۲ ۲۳:۰۵ آخرین ارسال: عبدالرحیم |
|
| چرا ثواب زیارت کربلا بسیار عظیم تر از زیارت کعبه است؟# | جویای حقیقت | 6 | 5,138 |
۲۲/اسفند/۹۰ ۱۹:۲۳ آخرین ارسال: جویای حقیقت |
|







