کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
راهيان نور! راهيان سرزمين عشاق!
۱۵:۴۸, ۲۰/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/بهمن/۹۲ ۱۶:۱۱ توسط حضرت عشق.)
شماره ارسال: #1
آواتار
هنوز يك ماه و چند روز مانده به وعده ديدار با شهيدان!
اما ثانيه شمار من شرع به شمارش كرده است و دلم لك زده براي تجديد پيمان دوباره!
كي مي رسد لحظه ديدارمان با آنان كه عند ربّهم يرزقون اند؟!
و اي ثانيه ها ديگر تاب و توان انتظار را ندارم اين لحظه هاي آخر را سريعتر بگذريد
كه نه فقط ما منتظريم نه،بلكه آن ها هم منتظر ما هستند!

كي ميرسد كه چشمانم را باز كنم و ببينم جايي را كه هنوز جاي قدم هاي مبارك امام عشاق حس مي شود و دوباره با آنهايي كه فتح المبين را فتح الفتوح كردند آشناتر شوم!

[تصویر: 129936_606.jpg]

و نمي دانم كي ميرسد اين قدم هاي ناتوانم به خاك هايي كه به آن ها مي گويند رمل!
شما را نميدانم من كه تا اين كلمه را ميشنوم ياد(( مرمّل بالدّماء)) مي افتم!

[تصویر: 8520147_1829.jpg]
و اي كاش لحظه رسيدنم آنقدر خرشيد به شدت بتابد كه وقتي پاهايم را از كفش بيرون آوردم بعد چند قدم با احساس سوزش در پاهايم ياد سه ساله اي كه قدم هاي تاول زده اش بوسه گاه ملائكة الله بود، در ذهنم تجلي كند!
و هروله كنان تا قتلگاه به راه افتيم!

[تصویر: DSC04352.JPG]

به ميانه راه كه ميرسم قتلگاه سيد بال پروازي مي شود براي ما!
و چه خوش فرمود:


مکه برای شما، فکه برای من!
بالی نمی خواهم،[/b]
این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند….
و من اين عقل ناقص و زبان قاصر چه مي دانم كه شلمچه چيست؟ كجاست؟
آنجايي كه به هنگام وداع غروبش مرد مي خواهد!
براي من كه ديگر تواني در زانوانم نمي ماند تا از جايم برخيزم!
به قول علمدار شهرمان كه نه علمدار شهداي جنگ تحميلي!
سيد مجتبي علمدار:
شلمچه را مي توانم بگويم، به يک تعبير، خاک شلمچه نه به همان قداست، اما بوي همان خاک چادر حضرت زهرا(سلام الله علیها) را مي داد. تربت شلمچه بوي تربت ابي عبدالله(علیه السلام) را مي دهد. خاکش همرنگ خاک ابي عبدالله(علیه السلام) است. اگر همه جا، زمين کربلاست، شلمچه قتلگاه است؛ شلمچه مقتل است ...
[تصویر: shalamche-7.jpg]
و سال تحويل امسال كنار شهداي گمنام شلمچه!
چه شود!
آي هشت شهيد گمانم شلمچه!
من از پيغام رسان هشت شهيد گمنام شهرم هستم براي شما!
آيا كسي صدايم را مي شنود؟!!!!!!
چ
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcREE87CjUhzgkszJ-watqj...BJcjpCosvQ]
ديگر هواي شلمچه( نزديكترين مكان براي من به كربلا)تاريك مي شود!
اي واي صداي مسئولين كاروان ها را در گوشم مي شنوم!
انگار آرزو مي كردم كه كسي از كاروان ما صدايم نكند،
اما نه ديگر زمان خداحافظي با غروب و نوا و هواي شلمچه هست!
واي به حال من در زمان باز گشت!
به ياد حرف هاي چمران عزيز با پاهاي خود مي افتم!
اما من كجا و او كجا؟
[تصویر: 47131459266147396898.jpg]
جز روي شرمندگي براي آنها ندارم!
حيا هم خوب چيزيست كه ما نداريم!در آخرين لحظه هم ميگويم سيد علي(دوامي) به داد ما برس!
آخه سيد مادرت يه من گفت پسرم!
داداش!كمك!
[تصویر: a12113652565441.jpg]
سيد!داداش! ديگه تو رفاقت كم نميذارم!
اين هم يادگاري من براي تو!
[تصویر: tafahos.JPG]
ادامه دارد....
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، soheyl68 ، مجنون الحسین ، help me ، N.Mahdavian ، ali0077 ، neyestan23 ، شهیدطیبه واعظی ، مجنون العباس ، fafa* ، عبدالرحیم ، SAViOR ، رضوانه ، آیات ، Mohammad Trust ، شیدا ، Night_World ، yamin ، fiftynine ، Seyed Mohsen ، انتصـار ، مجید املشی ، یاســین ، hamediran ، SARV ، fatemeh-55 ، اميرمهدي ، عشقم کربلا ، alirezarabiei ، بچه های گمنام ، آفتاب ، faateme-313 ، مصباح ، حسن عزتي ، منتظر278 ، mahdy30na ، mohamad ، Wakeup ، مرتاح ، آفتاب پنهانی

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۶:۵۵, ۱۴/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/اردیبهشت/۹۳ ۱۷:۰۹ توسط حضرت عشق.)
شماره ارسال: #31
آواتار
آری می دانم!فاصله بین پست قبلی و این پست زیاد شده!
منتظر بودم تا نیرو و انرژی از سوی خودشان وادارم کند به ادامه ی خاطرات راهیان نوووووووووور!
و امروز یک شنبه مورخ: 93/2/13 ، شهرمان میزبان دو پرستوی عاشق هست!
ببخشید اشتباه شد!
ما میهمان هستیم و آنان میزبان! این دو شهید هستند که این میهمانی عظیم را برگزار می کنند!
این دو هشتند که مراسم وداع را برنامه ریزی می کنند!
اصلاً خیالت را راحت کنم!
این دو عزیز بانی این اجتماع بزرگ در این دو روز هستند!
امشب اگر شهدا دعوتم کنند، می روم تا با استخوان هایشان وداع کنم،
و اگر کمکم کنند برای همیشه با نفس اماره ی خودم نیز وداع کنم!
فردا هم رأس ساعت 9 صبح قرار است استخوان هایشان را با کمک خودشان تشییع کنم !
و نیز نفسم را... !
***[تصویر: 35676124100870209055.jpg][b]***
***
***
***
***
***
[/b]
خب دیگر نوبت ادامه خاطرات راهیان نور امسال ماست! صبح زود یعنی بعد اذان صبح بود که رسیدیم به پادگان شهید جعفر زاده(اندیمشک)!
***
[تصویر: 22507111831188595365.jpg] ***
بعد نماز صبح یه چند ساعتی رو تو سوله های پادگان استراحت کردیم، یکی از اتوبوس ها خراب شده بود به خاطر همین مجبور شدیم بیشتر بمونیم،راوی کاروان حاجی اباذری می گفت: نگران نباشید همه این دیر و زود شدن ها دست خودشون هست!
سردار اباذری از اولین نیروهایی بود که با سردار مرتضی قربانی برای شناسایی اروند کنار جهت عملیات ولفجر 8 رفته بودند تو دل دشمن!
[b]***[تصویر: 66514972960591947890.jpg]***
[/b]
چند قدمی رو تو حیاط پادگان قدم زدیم، بچه ها داشتن دیگ شسته شده رو می بردن تو ماشین که من همراهیشون می کردم!
***
و این هم آخرین تصویری که از جعفر زاده ی اندیمشک تو ذهنم دارم!
***
[تصویر: 62728721258712103548.jpg]
***
حالا دیگه آماده می شدیم برای رفتن به یکی از مناطق که مسئولیتش رو بچه های گردان حمزه لشکر 25 کربلاHeart داشتند!
آری دیگر یواش یواش حال و هوای دلمان داشت عوض می شد!
وارد اولین یادمان شدیم!
***
[تصویر: 14461598089183434512.jpg]
***
حال و هوای دلم دگرگون بود، نمی دانم چه چیز مرا به خود می کشاند، پاهایم آهسته قدم بر می داشتند ولی دلم آشوب بود!
آشوبِ چه چیزی نمیدانم!
***
[تصویر: 39446566444378538015.jpg]
***
با زمزمه ی کجایید ای شهیدان ... آرام حرکت می کردیم،مداح رسید به دو بیت آخر:
گلی گم کرده ام می جویم او را
به ره گل می رسم می بویم او را
***
گل من یک نشانی در بدن داشت
یکی پیراهن کهنه به تن داشت
**
**
این دو بیت مثل آب شد و بر روی آتش دلم نشست و به اشکم را بر روی گونه هایم به حرکت در آورد،چشمم را بسته بودم تا اشک را پاک کنم، وقتی چشمان را باز کردم، این صحنه را نظاره کردم!
***[تصویر: 11657919526860809318.jpg]
***
با دیدن این صحنه بود که دلم گُر گرفت! سینه ام پر از حرارت عشق شده بود، واقعا آنجا چه خبر بود؟؟؟؟؟
فرمانده گردان حمزه اومد اونجا شروع کرد به صحبت و خوش آمد، بعد شروع کرد در مورد ساختن این صحنه تجسمی، گفت: تو خواب دیده بود که بالای تپه همین دو نقطه ای که دو تا عکس شهید گذاشتن نور می تابید!
به محض این که این حرفو گفت، حاجی اباذری اومد جلو و میکروفون رو گرفت و با گریه گفت آقای صادقی همین جا دو تا از رفیقای من شهید شدند!
***
[تصویر: 49757002705932194167.jpg]
***
اولین بارم بود که رفتم هفت تپه ولی چه قدر زیبا شد اولین حضورم تو این یادمان!
بعدش هم چند دقیقه ای رو مداح اومد و روضه خوند!
صدای مسئول کاروان در اومد...
آقا بدو دیر شد...
کاروان خیابون فلسطین زودتر سوار اتوبوس بشن!
***
[تصویر: 97788789201507544135.jpg]
***
ان شاء الله ادامه خاطرات راهیان رو تو پست های بعدی مشاهده کنید!
التماس دعای شهادت!
ادامه دارد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، السا ، soheyl68 ، Night_World ، عشقم کربلا ، ali0077 ، یاســین ، شهیدطیبه واعظی ، N.Mahdavian ، شیدا ، آیات ، بچه های گمنام ، faateme-313 ، آفتاب ، مجید املشی ، حسن عزتي ، مرتاح
۳:۳۶, ۲۳/آبان/۹۳
شماره ارسال: #32
آواتار
‬‎‫کانال کمیل و حنظله قتلگاه فکه دردناکترین جای این مسیر برای من بود ..
تاپیکتون عالیه .. Heart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، حضرت عشق ، شیدا ، السا ، بچه های گمنام ، ali0077 ، مجید املشی ، رضوانه ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی
۱۲:۰۷, ۲۳/آبان/۹۳
شماره ارسال: #33
آواتار

آری فکه دردناک ترین نقطه ی زمین می شود وقتی ... عزیزترین عزیز بی نشانت را آنجا ، جا گذاشته باشی ...

شادی روح شهدای گمنام و مفقودالاثر عملیات والفجر1 صلوات

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حضرت عشق ، faateme-313 ، شیدا ، السا ، بچه های گمنام ، ali0077 ، مجید املشی ، رضوانه ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، مرتاح
۶:۱۹, ۳۰/آبان/۹۳
شماره ارسال: #34
آواتار
سلام بر آن زنده هایی که نزد پروردگارشان روزی می خورند!
سلام بر آن هایی که زندگی می کردند برای خدایی شدن، نه اینکه خدا را بخواهند برای زندگی کردن!
سلام بر شهدا،امام زادگان عشق!
************************
دنیایمان دیگر از نام و یاد شما جدا می شود!
و همچنان در باتلاق گناهان خود غرق می شویم!
آیا کسی هست دستمان را بگیرد!؟؟؟؟
--------
آری که هست! چه کسی گفته هیچ وقت دستی برای کمک نیست!
اما من دستم را در دست یاری دهنده نمی سپارم!!!!!!!!!!!!
مشکل از من است!
نه آن هایی که کمکم می کنند!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: خیلی وقت بود مطلبی تو این تاپیک نذاشته بودم، نمیگم کامل فراموش کرده بودم ولی تقریبا دیگه رمقی برای نوشتن ادامه خاطرات نداشتم!
اما ایشالا از فردا مجددا خاطرات رو ادامه می دهم...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، السا ، آفتاب ، بچه های گمنام ، ali0077 ، مجید املشی ، رضوانه ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، مرتاح
۲:۲۸, ۱/آذر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/آذر/۹۳ ۲۳:۳۵ توسط حضرت عشق.)
شماره ارسال: #35
آواتار
به نام خداوندگار سخن!!!
**********************************************
بنا به قولی که دیروز دادم و گفتم که امروز ادامه خاطرات رو می نویسم باید به قولم عمل کنم تا خلف وعده نشه!
-------------------------------------------------------------------
آه ای شهیدان دلم برایتان تنگ است، به باریکی تار مویی!چند وقت پیش که دو شهید گمنام آورده بودند ساری و ماهم خلاصه یه دل سیر تنها باهاشون حرفایی داشتیم،واقعا لحظه هایی به یاد ماندنی برایم رقم خورد!آن یک شبانه روز با هم خوب رفیق شده بودیم، خوب مرا این طرف و آنطرف شهر می کشاندند، ولی آخر به خواهشی که ازشون داشتم، نه نگفتند و یادگاری برایم به جا گذاشتند!
بند کفن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آری آن یادگاری، بند کفن همان دو شهید گمنام بود که به صورت واقعا عجیبی به دستم رسید، و من هم نامردی نکرده و تا توانستم بین دوستان و آشنایان تقسیمش کردم!
آنقدر تقسیم شد که دیگر مقداری از آن بند کفن هم برای خودم نماند!
شادی روح اون دو شهید گمنام صلوات!!!!!!!!!!!
###########################################
اینجا مزار و آرامگاه نبی ای از انبیاء الهی است!
شوش، آرامگاه و حرم حضرت دانیال نبی(علیه السلام)!
**
**
[تصویر: IMG_7718.jpg]
**
**
به همراه دوستان فاتحه ای نثار روح ملکوتی این نبی الهی کردیم و یک رکعت نماز زیارت از طرف همه دوستانی که التماس دعا داشتند به جا آوردم!
(البته این شروع دعا برای آن هایی بود که موقع رفتن، التماس دعا داشتند، هر منطقه ای که رفتم به یادشون بودم).
القصه...
قرارمان این بود که به سمت قتلگاه سید شهیدان اهل قلم یعنی فکه برویم.
انتهای اتوبوس با نوای: کجایید ای شهیدان خدایی... یا: آخر یه روز حاجتمو ازت می گیرم... دلهامون آماده می شد برای ورود به این منطقه ی پر رمز و راز!
سید مرتضی می گفت: فکه برای من، مکه برای تو!!!!!!
فکه را سید برای خودش انتخاب کرد چون قرار بود فکه کربلای او شود و چه کربلایی شد!!
مانند اربابش غوطه ور در خون...
او فقط از خونش گذشت نکرد بلکه از خودش گذشت!
**
[تصویر: IMG_7755.jpg]
**
***********************
و این گونه به همه میهمانان سید و شهدای عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک خوش آمد می گفتند و اسپند برایشان دود می کردند!
این فکه همان جایی بود که ماسه رمل هایش اولین مشکل رزمنده ها بود، رزمنده ای که با نزدیک به بیست کیلو بار مهمات و اسلحه، باید در آن رمل ها راه می رفت در حالی که با هر قدم، تا نزدیک زانو، پایش در رمل های گرم فکه گرفتار میشد!
**
[تصویر: IMG_7753.jpg]
**
**
ورودی مسیر را که می بینی کمی سبز هست، اما جلوتر که می روی هیچ اثری از گیاهان و سر سبزی نمی بینی! اما این قدم زدن بر روی رملِ به شدت گرمِ فکه مرا به یاد ماجرای تکان دهنده ای می اندازد.
آری قدم هایت را سریعتر بر میداری. وقتی احساس می کنی که داغی رمل ها بیشتر و بیشتر می شود و دیگر تحمل نداری! به دنبال کوچکترین سایه ای می گردی تا قدم هایت را در سایه نگهداری، که کمی کمتر بسوزند!
و دیگر اینکه خادمان زحمتکش، لطف می کنند و مسیر را تمیز می کنند تا مبادا خاری درون پای زائری فرو رود!
اما کسی در آن روز گرم نبود تا خار های مغیلان را از سر راه نازدانه های حسین کنار زند!
[تصویر: IMG_7760.jpg]
******************************************************************
پ ن: فکه چون از مهمترین منطقه تو سفر راهیان نور خودم بوده و هست، و همچنین که خاطرات زیادی از آنجا برایتان دارم، خاطرات فکه را به دو قسمت می کنم !
و همین جا قسمت اول خاطرات فکه را تمام می کنم تا مبادا زیادی مطلب خواننده عزیز را ناراحت کند!
یا مـــــــــــــــــــــــــــــــــ ا د ر!
*******************************************
ادامه دارد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، السا ، بچه های گمنام ، شیدا ، ali0077 ، مجید املشی ، فاطمه خانم ، مجنون العباس ، حسن عزتي ، رضوانه ، شهیدطیبه واعظی ، مرتاح
۱۷:۵۹, ۱۵/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #36
آواتار
سلام خدمت همه محبین الشهدا!!!!
حرف قبل از یادمان:
چند هفته پیش روز بیستم بهمن ماه یه مراسم یادواره شهدایی با عنوان گردهمایی رزمندگان گردان مسلم بن عقیل لشکر ویژه عملیاتی 25 کربلا!
((با محوریت دایی جون))
شاید تعجب کنی که گفتم با محوریت دایی. وقتی به سید علی (سردار راز 21) میگیم داداش پس به شهید محمود نیکدوز هم باید بگیم دایی!
نکته حائز اهمیت این مراسم برای خودم اینجا بود که دایی (شهید محمود نیکدوز) میاد تو خواب یکی از همرزم های خودش و از طرف خودش و بقیه شهدایی که تو این دنیا خیلی با هم بودن (پاتوق مسجد جامع) از همه کسایی که باعث برگزاری مراسم شدند تشکر کرد!
*****
و این بار تشکر دایی باعث شد تا حرارت دل ما بیشتر بشه و دست به نوشتن بزنیم!
(((((متن زیاده اما اگه دلت برا جنوب تنگ شده کامل بخون))))
**********************************************************************************************
این بار همراه بر و بچه های گردان مسلم و گردان های دیگر لشکر 25 کربلا و بعضی از گردان های دیگر لشکرها، می خواهیم به آب و آتش بزنیم!
هر جا بگی به آب و آتش زدن یعنی چی؟ برات معنا می کنند : یعنی خیلی زحمت کشیدن اما به تصویر کشاندن تمام معنای این جمله کار هر کس نیست!
عملیات والفجر با رمز یا فاطمة الزهرا (سلام الله علیها) بود که این بچه ها واقعا به آب و آتش زدند. که گردان مسلمی ها و علی الخصوص شهید دایی (محمود نیکدوز) جزء اولین نفراتی بودند که سر از آب در آورده و وارد فاو شدند.(به نقل از چند تن از رزمندگان گردان مسلم).
---------------------------------------
سفر ما به یکی از جالب ترین لحظه های خودش می رسید! نم نمک نخل های سر بریده را از درون اتوبوس می دیدیم! بچه های توی اتوبوس رو که می دیدم انگار داشتند از یه جای غریب به شهر خودشون و پیش دایی ها و عموهای خودشون می رفتند!
آری...
این سرزمین جایی بود که پدر ها و عموها و دایی ها و خیلی از اطرافیان این زائرین، تا پای جان فداکاری کردند و به تمام معنای کلمه به آب و آتش زدند!
-------------------------------------
از ماشین پیاده شدیم و یواش یواش همه جمع می شدند تا با هم زمزمه کنان حرکت کنیم.
به پرچمدار یه نگاهی کردم و گفتم منتظر بمون تا همه زائرا جمع بشن!
**
**
[تصویر: IMG_7961.jpg]
**
**
همه که جمع شدند مداح آروم آروم شروع به زمزمه کرد، جمعیت هم آروم آروم شهدا رو صدا می زدند: کجایید ای شهیدان خدایی ...... بلا جویان دشت کربلایی/کجایید ای سبک ....
و همین طور می رفتیم و می رفتیم، گاهی اوقات هم جوونا دور هم جمع می شدند و با شور و هیجان بیشتری به سینه می زدند.
**
**
[تصویر: IMG_7995.jpg]
**
**
رسیدیم به مقبرة الشهدا و دست جمع رفتیم یک فاتحه ای خواندیم، به مسیر ادامه دادیم دیگر آب های وحشی اروند که ظاهری بسیار آرام دارند هویدا بود.

[تصویر: IMG_8018.jpg]
**
**
رسیدیم کنار رود و همه خیره به یک منظره بودند و راوی هم تعریف می کرد: می بینید اون مسجد اونطرف رودخونه رو، این همون مسجدی هست که بچه های لشکر 25 کربلا (به فرماندهی مرتضی قربانی) Heartپرچم حرم علی بن موسی الرضا (علیه السلام)Heartرو بالای اون نصب کردند!
**
**
[تصویر: IMG_8110.jpg]
**
**
[تصویر: IMG_8105.jpg]
**
**
حرف دل: حال و هوای عجیبی تو دل بچه ها بود، آمده بودیم اینجا تا بگوییم:
شهدا!! از آلودگی های شهر خسته شدیم و آمدیم پیش شما، تا کمی دل هایمان آرام گیرد.
اما کمی با خودم که نشستم و اتفاقاتی را که پدرانمان در این سرزمین رقم زدند را بیشتر زیر و رو کردم، دلم بیشتر آشوب شد.شعله های قلبم بیشتر زبانه می کشید، چون مسئولیتم را سنگینتر از گذشته می دیدم!
******
آخر کاری هم بچه ها و دیگر زائرین دور هم جمع شدند و با نام شهدای محل و ارباب شهدا کمی به سینه زدند!( تف به ریا شعرش تولیدی خودمه، البته شعر بود بعضی جاها تغییر کرده و بعضی جاها اضافه شده).
( ان شاء الله تو پست بعدی صوت مداحی رو قرار میدم).
و بعد راه افتادیم به سمت اتوبوس ها و برگشتیم به محل اسکان!
التماس دعا!
یا مــــــــــــــــــ ا د ر!Heart
-------------
تا سفر به یادمان بعدی...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، شیدا ، N.Mahdavian ، مجید املشی ، فاطمه خانم ، مصباح ، حسن عزتي ، السا ، رضوانه ، ali0077 ، فدايي ولايت ، شهیدطیبه واعظی ، مرتاح
۲۳:۵۵, ۱۷/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #37
آواتار
راهیان نور حلوای لن ترانیه . کسی تاخودش نره طعمش رو نمیفهمه...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، حسن عزتي ، حضرت عشق ، ali0077 ، فدايي ولايت ، N.Mahdavian ، شهیدطیبه واعظی ، مصباح ، آفتاب ، سیمرغ
۱۸:۴۷, ۲۴/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #38

سلام
ممنون از مطالب فوق العادتون@};-
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahpare ، مصباح ، حضرت عشق ، شهیدطیبه واعظی ، سیمرغ ، ali0077 ، مرتاح
۲۳:۲۵, ۲۴/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #39
آواتار
من با راهیان نور چادری شدم. با راهیان نور چادری ماندم.Heart

باراهیان نور فهمیدم تشنگی یعنی چی.

با راهیان نور فهمیدم تنها نیستم.

با راهیان نور دنبال این بودم که بعداز برگشتن چه کنم که برنگردم!

راهی نور شدم با راهیان نور.... عااالی بود. البته دست نخوردش خیلی معنا منتقل میکرد ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مصباح ، آفتاب ، حضرت عشق ، شهیدطیبه واعظی ، سیمرغ ، ali0077 ، مرتاح
۰:۴۵, ۲۵/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #40
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

حال و هوایی داره این گمنامی...

ان شاءالله اگه قسمت شه، سال تحویل میشداغ هستیم و دعاگوی همه ی عزیزان.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، حضرت عشق ، شهیدطیبه واعظی ، سیمرغ ، ali0077 ، مرتاح
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا