کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: به نظر شما این کتاب در چه سطحی خواهد بود؟
محتوی و موضوع خوبی دارد و ارزش خواند را خواهد داشت
بدک نیست. برای یک بار ضرری نداره!
موضوعی جالبی نیست. موافق نوشتنش نیستم!
به درد لای جرز می خوره!
 توجه: این نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می توانند گزینه منتخب شما را مشاهده کنند. [نمایش جزئیات آرا]
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معرفی داستان ضد کابالیستی( لطفا نظر دهید)
۱۴:۵۲, ۲۲/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام من دارم یه کتاب، با محتوی ضد کابالا می نویسم. یک رمان شش جلدی هستش که در حال حاضر، جلد اول تمام شده. خواستم چند خط از صفحه اول رو قرار بدم تا ببینم نظرتون چیه:


انسان دو دست دارد. انسان دو پا دارد. چشم دارد. گوش دارد. انسان لمس می کند. انسان راه می رود. می بیند. می شنود. انسان سخن می گوید، نگاه می کند، فکر می کند. از همه مهمتر! یک انسان، انسان های دیگر را نابود می کند. این مفهمومی بود که در زندگی ام به من تحمیل کردند. سپس گفتند که تو انسانی پس باید رسم انسانیت را به جای آوری!
این طبیعت توست! باید یک تیزی به دست بگیری. به هم نوع خودت نگاه کنی. ترس و بی دست و پایی در وجودش موج می زند. اینطور نیست! سمتش برو. مراقب باش که فرار نکند. با چشمانش به تو خیره شده است. با قلبش به خنجرت خیره شده است. می لرزد. التماس می کند. اشک میریزد. اما تو گوش نمی کنی. تو کاری را می کنی که دلت می خواهد. دلت می خواهد! آری! چه احساس زیبایی است. رها هستی و می توانی بر سر وجود هم نوعانت تصمیم بگیری. قدم بردار. سمتش برو. خنجر زیر گلویش بگذار. فریاد می کشد؟ غلط میکند! تو در حال ادای رسم انسانیت هستی. اوست که گستاخی می کند. نوک خنجرت را زیر گلویش بفشار. گلویش فرو می رود. در یک لحظه سوراخی روی رگش باز می شود. خون فواره می زند. مانند لوله خالی آب خرخر می کند. مانند گاو تکان می خورد. دست و پا میزند. در چشمانش بغض و کینه موج می زند. در دهانش خون سرخ، موج می زند. رهایش کن. روی زمین می افتد. مرگ حتمی در انتظار اوست. بوی شبح مرگ را میدهد. تا به حال مرگ را زیر پایت احساس کرده بودی؟ چهره اش پر از سوال است. چرا مرا کشتی؟ خم شو و دهانت را نزدیک گوشش کن. یک پاسخ دندان شکن: این طبیعت من است!


این هم یه خلاصه کوچیک از جلد اول:
داوود حافظه اش رو از دست داده و چیزی از گذشته اش نمی دونه. خانواده اش رو گم کرده. توی آلتور به هوش اومده. شهری که مردم از ترس قبالا ها به اونجا پناه آوردن. هم زمان با داوود، یک جنایت کار در شهر هرکاری میخواد می کنه و کسی نیست که اونو پیدا کنه. مردم میگن که اون یه قبالاست...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: HermeS ، مجید املشی ، Eve ، اسکای ، neyestan23 ، N.Mahdavian ، MohammadMeraj ، amirhq21 ، A L I

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۲۶, ۲۳/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #11
آواتار
سلام و عرض ادب

خیلی خوشحال شدم با خوندن این چند سطر.



نکته اولی که به نظرم رسید: کاش بیشتر فضای داستانی رو که نوشتید توضیح میدادید... اینطوری بهتر مشید راجع بهش نظر داد.

نکته بعدی اینکه نگران خواننده نباشید، این آثار خواننده های خاص خودش رو داره و مهمتر از اون اینکه همه ما مامور به وظیفه

هستیم نه به نتیجه! و اگر فکر میکنید تواناییتون در این زمینه است، باید اعتراف کنم خیلی از منو و امثال من جلوترید...


حتماً پیگیر چاپ و نشرش باشید...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، Bidel.s
۹:۱۳, ۲۴/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #12
آواتار
ممنون جناب
MohammadMeraj
عزیز


من هم همچنین تصوری درباره ی اقشار کتاب خوان دارم. چه بسا دیده ام کسی، یک کتاب از نوع خاصی می خواند که اصلا برای من جذابیت ندارد اما برای او تا حد همزادپنداری جذاب است.
در مورد فضای داستان هم شرمنده! برای جذابیت داستان هم که شده نمی توانم از آن چیزی بگویم. انشاالله پس از شاپ یا حتی انتشار داستان. می آیم و همینجا، نکته ها مدنظرتان را تحلیل و تجزیه می کنم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  معرفی کتاب جامعه شناسی (لطفا کمک کنید) ضحی 3 2,322 ۲۸/خرداد/۹۲ ۱۵:۰۶
آخرین ارسال: راحیل

پرش در بین بخشها:


بالا