کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نماز مستان
۱۲:۳۳, ۲۶/شهریور/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/شهریور/۹۳ ۱۶:۰۵ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: 13930623_0227525.jpg]





باده بیار ساقیا تا که به می وضو کنم

مست خدا شوم نخست پس به نماز رو کنم


کوزه‌گران چو عاقبت از سر من سبو کنند

بهر شراب عشق حق خود سر خود سبو کنم


بوئی از آن شراب اگر وقت نماز بشنوم

رو چو بقبله آورم عطر بهشت بو کنم


چیست بهشت و عطر آن بوی خدا رسد از آن

مست خدای چون شوم کار خدا نکو کنم


گر نرسد بجام دست یا بسبو رسد شکست

باده ز خُم بدم کشم در دهن و گلو کنم


باده بود چو جان مرا گر نرسد روان مرا

غوطه زنم درون خم تن بروان فرو کنم


سر چو ز می تهی شود نیست بجز کدوی خشک

من به یکی کدوی می چارهٔ این کدو کنم


گر نکشم شراب او پس بچه خوشدلی زیم

گر نکنم حدیث او پس بچه گفتگو کنم


کفتر مست او منم بر سر دست او منم

زان بنشاط بیخودی بقو بقو بقو کنم


در ازلم شراب داد جام الست ناب داد

باز کشم از آن شراب مستی کهنه نو کنم


گر ز طبیب عاشقان مرهم لطفی آیدم

زخم هزار ساله را در نفسی رفو کنم

حضرت فیض کاشانی (قدس سره)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۴:۴۸, ۵/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/مهر/۹۳ ۱۴:۴۹ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #11
آواتار
حجة الاسلام والمسلمین راشد یزدی نقل می کند:
موقعی که در ایرانشهر در محضر آیت الله خامنه ای در تبعید بودم، روزی عده ای از علما از قم برای ملاقات ایشان آمده بودند، وقت نماز همه برای اقامه نماز جماعت به امامت معظم له آماده شدند . همینطور که نماز جماعت بر پا بود، ناگهان بزغاله ای وارد اتاق شد و شروع کرد به این طرف و آن طرف پریدن و در آخر، سجاده یکی از نمازگزاران را برداشت و با خود برد .
چند نفر از نمازگزاران به کلی آرامش شان به هم خورد و خندیدند که یکی از آنها من بودم و از خنده ما دیگران نیز به غیر از حضرت آیت الله خامنه ای خندیدند . ولی آقا نمازشان را بدون هیچگونه حرکت اضافی به پایان رساندند . بعد از نماز از آقا پرسیدم که شما چطور توانستید نمازتان را ادامه دهید؟ آقا فرمودند: در مورد چی؟ عرض کردم: به خاطر بزغاله ای که وارد اتاق شده بود . آقا فرمودند: ذره ای از این جریان را متوجه نشدم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۱۰, ۷/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/مهر/۹۳ ۱۴:۱۱ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #12
آواتار
حاج رحیم ارباب که پیوسته ملازم محضر درس و خدمت آخوند کاشی بود نقل می کنند که :
«یک روز عصر آخوند به من فرمود :آقا رحیم ،امشب برای غذا بی میل نیستم که بادمجان بخورم،و این از نوادر بود که آخوند میل به غذای پختنی کرده بود،چون معمولا به غذای ساده اکتفا می نمود. من رفتم مقداری بادمجان خریدم و آنها را آماده کردم که در پستوی حجره آنها را سرخ و مهیا نمایم. کم کم مغرب شد و آخوند به نماز ایستاد،حالتی پیدا کرد که گفتنی نیست.آنچنان با خدا مناجات می کرد که گویی تمام درختان مدرسه با او همنوا شده و می خوانند:«سبوح قدوس رب الملائکه و الروح». غرق در عوالمی بود که گویا در زمین نبود و حضور مرا در آن مکان به کلی از یاد برده بود.من مات و متحیر و مبهوت آن صحنه ملکوتی بودم که ناگاه به خود آمد و من هم به خود آمدم در حالی که دودی غلیظ تمام حجره را فرا گرفته بود و در آن عالم حیرت بادمجانها همه در تابه سوخته و ذغال شده بود. آخوند هم بدون آنکه چیزی از آن حال و جذبه به روی خود بیاورد فرمود:آقا رحیم بادمجان سوخت؟طوری نیست امشب هم حاضری خودمان را می خوریم.»
[تصویر: 1_0.jpg]
زمانی حکیم اسدالله قمشه ای از مدرسه چهارباغ می آمد در راه دید که هر چه می بیند مکرر هست و نیست می شود از این حالت وحشت زده و متحیر شد و با خود گفت به نزد آخوند کاشی بروم و ببینم وی نیز آیا این معنا را درک می کند زمانی که پشت حجره این عالم بزرگوار رسید دید آخوند در حال مطالعه و تحریر کتاب ذکر «لا اله الا الله» را نجوا می کند و با هر بار گفتن این ذکر توسط وی با گفتن«لا» فضا نیست و با گفتن «الله» همه چیز دوباره هست می شود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۱, ۱۴/مهر/۹۳
شماره ارسال: #13
آواتار
جناب آقای خوشدل، خادم مسجد آیت الله شاه آبادی در مورد حضور قلب مرحوم شاه آبادی در نماز نقل می کند:
مشغول اقامه نماز در شبستان بودیم، از بالای محراب از یک پنجره باز، ماری جلوی سجاده آقای شاه آبادی افتاد، جماعت پراکنده شد اما ایشان نماز را ادامه دادند و مار بعد از نماز از آن جا دور شد و ایشان متوجه مار نشدند، از شدت حضور قلب.

یک روز بعد از نماز جماعت یک مرد روستایی خدمت آیت الله شاه آبادی رسید و گفت: هر وقت من نمازم را به شما اقتدا می کنم، سیدی را می بینم که جلوتر از شما به نماز می ایستند. آقا از او می پرسند: شغل شما چیست؟ او می گوید: مرد کشاورزی هستم که از یکی از روستاهای ورامین محصولات خود را به شهر می آورم و می فروشم. آقا پرسیدند: غذا چه می خوری؟ روستایی پاسخ داد: از محصولات خودم. روز بعد همان مرد خدمت آقای شاه آبادی رسید و عرض کرد که من امروز آن سید را ندیدم. آقای شاه آبادی می پرسند: امروز غذا چه خورده ای؟ مرد روستایی پاسخ داد که از بازار تهیه کردم. آقای شاه آبادی فرمودند: به همین دلیل است که آن سید را ندیده ای!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۳۴, ۱۵/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مهر/۹۳ ۱۰:۵۲ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #14
آواتار
آقاى حاج سید احمد بهاء الدینى نقل کرده اند که:
مرحوم امام (رض) قبل و بعد از هر نماز جمعا هشت بار عرض ارادت به سید الشهدا مى کردند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۵۱, ۱۶/مهر/۹۳
شماره ارسال: #15
آواتار
[تصویر: emam%20dar%20hale%20namaz%20%284%29.jpg]

مسافرت هایی با ایشان کردیم، و خدا می داند در مسافرت مشهد، یک اخلاق پدرانه ای نسبت به ما مبذول داشتند، که هر قت یادمان می آید، شرمنده آن روزگارهایی هستیم که در خدمتشان به ارض اقدس مشرف بودیم . در آن زمان قسمت هایی از ایران، زیر نظر دولت های شوروی و آمریکا و انگلستان بود . وقتی از ارض اقدس برمی گشتیم، در بین راه
روس ها برای بازرسی جلوی ماشین ما را گرفتند . همگی پیاده شدیم و چون امام از اول تکلیف مراقب تهجد نماز شب بودند، و این عمل صد درصد از ایشان ترک نشده، بعد از پیاده شدن، خواستند که نماز شب بخوانند، آنجا هم که وسط بیابان بود و آبی وجود نداشت .
یک وقت نگاه کردیم که آبی جاری شد . ایشان آستین بالا زد و وضو گرفت . بعدا نفهمیدیم که تا ایشان نمازش تمام شد، آب بود یا نبود .
به هر حال ما در آن سفر ، یک چنین کرامتی از ایشان دیدیم . چیزهای دیگری هم از ایشان نقل می شود، که اگر بخواهم در باره آنها بحث کنم، شاید بطول بینجامد .
(از خاطرات شهید آیة الله صدوقی، سرگذشت های ویژه، ج 4، ص 117 - 118)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۲۱, ۱۷/مهر/۹۳
شماره ارسال: #16
آواتار
حضرت آقا چنین می فرماید:

«مرحوم مطهّری یک مرد اهل عبادت و اهل تسویه و تزکیه اخلاق و روح بود. من فراموش نمی کنم ایشان وقتی به مشهد می آمد خیلی از اوقات به منزل ما وارد می شد، گاهی ورودشان در منزل خویشاوندان همسرشان بود. هر شبی که ما با مرحوم مطهری بودیم، این مرد نیمه شب تهجّدِ با آه و ناله داشت. یعنی نماز شب می خواند و گریه می کرد، به طوری که صدای گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار می کرد. یک شب ایشان منزل ما بودند. نیمه شب از صدای گریه ایشان خانواده ما از خواب پریده بودند. البته اول ملتفت نشده بودند صدای کیست، اما بعد فهمیدند که صدای آقای مطهری است.»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۰۴, ۱۸/مهر/۹۳
شماره ارسال: #17
آواتار
یکی از نزدیکان مرحوم سید شفتی (مرقد مطهرشون در شهر اصفهان معروفه، مسجد سید) گفته است: با آن مرحوم به یکی از روستاها رفتم، شب را در راه گذراندیم، سید به من فرمود:

«نمی خوابی؟ سپس برخاست و مشغول نماز شد. به خدا سوگند دیدم بندهای دوش و اعضایش می لرزید، به طوری که کلمات نماز را از شدّت حرکت فکین و اعضاء مکرّر می نمود تا آن را صحیح ادا کنید!»
گویند از شدّت حضور قلبی که در پیشگاه خداوند داشت، بندهای دوشش می لرزید و به محض اینکه مجلس از مردم خالی می شد، اشکش جاری می گشت!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۵۹, ۲۱/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/مهر/۹۳ ۱۷:۵۹ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #18
آواتار
به مناسبت عید غدیر:
دیلمی می گوید:
هر گاه نگاهى به عبادت كنى على عليه السّلام را پس از پيامبر عابدترين مردم مى‏يابى مردم از على شب زنده دارى و نماز شب و دعاهاى وارده را آموخته‏ اند همانا چنين بود كه سجاده‏ ى عبادت او را در صحنه‏ ى پيكار در ميانه‏ ى دو صف ميگستردند از اطراف او تيرها مى‏ آمد ولى او توجهى نميكرد و جز بسوى پروردگارش بچيزى التفات نمى‏نمود و كوتاهى در عبادت نميكرد.
او هر گاه توجه بخدا پيدا ميكرد بطور كلى جز بخدا بچيزى متوجه نميشد جهان و آنچه را در آن است پشت سر ميانداخت اساس نظرش را از دنيا جدا ميكرد بطورى كه در آن حال درد و المى را درك نميكرد زيرا هر گاه ميخواستند تيرى كه بر بدنش فرو رفته بيرون آورند او را واميگذاشتند تا مشغول نماز شود.در آن هنگام كه بنماز ميايستاد و متوجه بسوى خداى تعالى ميشد را از بدنش بيرون ميكشيدند و او اصلا حس نكرد پس چون از فارغ شد تير را ديد بفرزندش حسن عليه السّلام فرمود: اين نيست مگر كار تو اى حسن عليه السّلام.
على عليه السّلام هيچ گاه نماز شبش را ترك نكرد حتى در شب ليلة الهرير نماز شب آن حضرت ترك نشد و آن حضرت روزى در جنگ صفين كه آتش جنگ روشن بود و زبانه ميكشيد تماشاى خورشيد ميكرد سپس ابن عباس عرض كرد يا امير المؤمنين چرا تماشاى خورشيد ميفرمائيد فرمود براى اينكه بدانم كى وقت زوال خورشيد مى‏شود تا نماز بخوانم، ابن عباس عرض كرد آقا مگر اكنون كه ما سرگرم پيكاريم وقت نماز است على عليه السّلام فرمود: مگر براى چى ميجنگيم همانا ما براى نماز پيكار ميكنيم.اما از نظر عبادتهاى پنجگانه كه نماز و زكاة و روزه و حج وجهاد است تمام را بجا آورد در هر عبادتى به آخرين درجه‏ ى آن عبادت رسيد و در مقام و منزلت‏هاى آن حضرت و شب‏زنده‏ دارى و خشوع و ترس از خداى تعالى جز رسول خدا كسى به آن پايه‏ى از عبادت و ترس و بيم كسى پيشى نگرفته بطورى كه خود آن حضرت فرموده است كه نشستن در مسجد براى من بهتر است از نشستن در بهشت زيرا كه در بهشت خوشنودى نفس من است، امّا در مسجد خوشنودى پروردگار من است.إرشاد القلوب / ترجمه رضايى، ج‏2، ص: 20
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۵۰, ۲۸/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/مهر/۹۳ ۱۷:۵۴ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #19
آواتار
مرحوم حجة الاسلام آقاى شيخ على كاشانى فريدة الاسلام) مى گويد: (يك شب در اطاق پذيرائى مرحوم آيةاللّه كوهستانى در كوهستان مشغول نماز مغرب شدم، ديدم حضرت بقيّة اللّه (ارواحنا فداه) تشريف آوردند ودر گوشه اطاق پشت به قبله به نحوى كه من در نماز صورت مباركشان را مى ديدم نشسته اند. من با خودم فكر كردم كه اگر نماز را بشكنم وعرض ادب به محضر مقدّسشان بكنم شايد از اين عمل من، خوششان نيايد وقبل از آنكه متوجّه ايشان بشوم تشريف ببرند، پس چه بهتر نمازم را نشكنم كه اگر اراده فرموده باشند من با ايشان حرف بزنم، تا بعد از نماز صبرمى فرمايند). نماز را خواندم. در بين نماز بعضى از جملات را حضرت با من مى گفتند، مخصوصاً جمله (يا مَنْ لَهُ الدُّنْيا وَالْآخِرَة اِرْحَمْ مَنْ لَيْسَ لَهُ الدُّنْيا وَالْآخِرَة) را كه در سجده آخر چون با حال بهترى مى خواندم امام هم آن را مكرّر با توجّه وحال بيشترى اداء مى فرمودند ولى به مجرّدى كه مى خواستم سلام نماز را بدهم حضرت ولى عصر (صلوات اللّه عليه) رفتند).
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۴۶, ۲۹/مهر/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۳ ۲۲:۴۹ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #20
آواتار
شخصی نقل می کند که:
تهران زندگي مي كردم، كارم در زمينه كامپيوتر بود، روزي از تلويزيون يكي از نمازهايي را كه آيت الله بهجت (رحمة الله علیه) مي خواندند را ديدم و لذت بردم
تصميم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آيت الله بهجت (رحمة الله علیه) بخوانم، همين كار را هم كردم، به قم رفتم، ديدم بله همان نماز باشكوهي كه در تلويزيون ديدم در قم اقامه مي شود، نمازهاي پشت آقا بسيار برايم شيرين و لذت بخش بود، برنامه ام را طوري تنظيم كردم كه هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقاي بهجت بخوانم و به تهران برگردم
يك سال كارم همين شده بود، هر روز صبح مي رفتم قم نماز مي خواندم و برمي گشتم، در اين زمان شيطان هم بيكار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه مي كرد كه چرا از كار و زندگي مي زني و به قم مي روي؟ خوب همين نماز را در تهران بخوان و
كم كم نسبت به فريادهاي آيت الله بهجت (رحمة الله علیه) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فرياد مي كشه؟ چرا داد مي زنه؟ چرا با درد سلام مي ده؟ حساسيتم طوري شده بود كه خودم قبل از سلام هاي آقا سلام مي دادم
به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فرياد مي كشه ديگه نميام قم نماز بخونم، همون تهران مي خونم، اين هفته هفته آخرمه
يك روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم بايد بپرسم دليل اين فريادهاي بلند چيه، رفتم ديدم آقا ميهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افكار خودم غوطه ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف مي زدم، آقا اگر بهم نگي مي رم هان
!
آقا ديگه نميام پشتت نماز بخونم هان! تو همين افكار بودم كه آيت الله بهجت انگار حرفامو شنيده باشه سر بلند كرد و به من خيره شد، به خودم لرزيدم، يعني آقا فهميده من چي مي گفتم؟ من كه تو دلم گفتم، بلند حرفي نزدم، چطور شنيد؟
سرم را پايين انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم مي گفتم آقا چطور حرف هاي من را شنيد؟ در همين افكار بودم تا اينكه شب شد و خوابيدم، در خواب ديدم پشت آيت الله بهجت (ره) ايستادم و در صف اول نماز مي خوانم، متعجب شدم، در بيداري اصلا نمي توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اينكه برم صف اول
خوشحال بودم و پشت آقا نماز مي خواندم، يك دفعه تعجب كردم، ديدم در جلوي آقا، روبروي محراب يك دربي باز است به يك باغ بزرگ و آباد، آخه اين در رو كي باز كردند؟ اصلا قم چنين باغ بزرگي نداره، تعجب كردم، باغ سر سبز و پر از ميوه اي بود، خداي من اين باغ كجا بوده؟ در همين افكار بودم كه به سلام آخر نماز رسيديم، در انتهاي نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محكم بسته شد، يك لحظه از خواب پريدم
يعني من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز اين فرياد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل كندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمين خاكي بود؟ به دليل اين درد آقا فرياد مي كشيد، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال ديگر عاشقانه هر روز صبح براي نماز به قم مي رفتم و سپس به تهران بازمي گشتم تا آقا رحلت كردند
این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (رحمة الله علیه) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (رحمة الله علیه) در مسجد صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ورامین بازگو شد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا