|
نماز مستان
|
|
۱۲:۳۳, ۲۶/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/شهریور/۹۳ ۱۶:۰۵ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() باده بیار ساقیا تا که به می وضو کنم مست خدا شوم نخست پس به نماز رو کنم کوزهگران چو عاقبت از سر من سبو کنند بهر شراب عشق حق خود سر خود سبو کنم بوئی از آن شراب اگر وقت نماز بشنوم رو چو بقبله آورم عطر بهشت بو کنم چیست بهشت و عطر آن بوی خدا رسد از آن مست خدای چون شوم کار خدا نکو کنم گر نرسد بجام دست یا بسبو رسد شکست باده ز خُم بدم کشم در دهن و گلو کنم باده بود چو جان مرا گر نرسد روان مرا غوطه زنم درون خم تن بروان فرو کنم سر چو ز می تهی شود نیست بجز کدوی خشک من به یکی کدوی می چارهٔ این کدو کنم گر نکشم شراب او پس بچه خوشدلی زیم گر نکنم حدیث او پس بچه گفتگو کنم کفتر مست او منم بر سر دست او منم زان بنشاط بیخودی بقو بقو بقو کنم در ازلم شراب داد جام الست ناب داد باز کشم از آن شراب مستی کهنه نو کنم گر ز طبیب عاشقان مرهم لطفی آیدم زخم هزار ساله را در نفسی رفو کنم حضرت فیض کاشانی (قدس سره) |
|||
|
| آغاز صفحه 8 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۵۶, ۲۲/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۵۵ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #71
|
|||
|
|||
|
استاد عبدالقائم شوشتری درغم عشق (با کمی حذف) نقل می کند: مرحوم آیت الله حاج سید نعمت الله جزائری که مرجع تقلید زمان خویش بود، در سنین جوانی به ملاقات پیر فزرانه ای نائل آمد و تا آخر عمر شریف آن پیر،با اسرار مقدسی که از وی آموخت به قلب خویش صفا و جلال بخشید. داستان ایشان از این قرار است که مرحوم آیت الله جزائری در دوران جوانی،از موطنش اهواز،برای تبلیغ به شهری به نام پلدختر،از توابع استان لرستان سفر کرد و در آنجا به اقامۀ نماز جماعت و ترویج فرهنگ قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت پرداخت.در آن محل برنامۀ مسجد چنین بود که مؤمنین در ماه مبارک رمضان ، اول در منزل افطار می کردند بعد به مسجد می آمدند و به اقامۀ نماز جماعت و سایر برنامه ها می پرداختند. مرحوم آیت الله جزائری هم که به شدت مقید به نماز اول وقت بودند،برای جمع بین این دو قضیه،از طرف میّتی که نماز قضای یقینی داشت،نائب می شوند و هنگام دخول وقت،در منزل اول نماز خود را به صورت فرادی می خواندند و بعد از افطار،در مسجد به نیابت از آن متوفی،نماز جماعت را برای مأمومین اقامه می فرمودند. مرحوم جزائری که در مسجد آن محل منبر می رفتند،در بین مستمعین متوجه حضور پیرمردی نورانی و ملکوتی می شوند که هر شب،معمولاً در انتهای مسجد می نشیند و منبرشان را استماع می کند.مرحوم جزائری که پی به معنویت ویژه این مرد برده بودند،تصمیم گرفتند زمینه ای فراهم سازند تا به این وسیله او را بیشتر شناخته و از اسرار معنوی وی مطلع گردند. با همین هدف شبی بعد از منبر نزد این مرد آمده وخطاب به او گفتند: ماه رمضان رو به اتمام است.همۀ مردم مرا به خانۀ خود دعوت کرده اند به جز شما.پیرمرد هم خنده ای کرد و گفت: فردا شب منزل ما تشریف بیاورید.پیرمرد چون می دانست که آقای جزائری نمازش را اول وقت می خواند،به ایشان گفت: من هم نمازم را اول وقت می خوانم. لذا غروب تشریف بیاورید تا نمازمان را سر وقت بخوانیم.سپس اضافه کرد اگر از صحرا دیر به منزل رسیدم،شما داخل منزل شوید و بمانید تا بیایم. فردای آن شب،مرحوم جزائری مطابق با وعده ای که کرده بود،هنگام غروب به منزل آن مرد رفت.وقتی در منزل را کوبید،همسر پیرمرد،در را باز کرد و با دیدن آقای جزائری گفت: شوهرم هنوز نرسیده،ولی به من سپرده که شما تشریف فرما شوید من هم خواهم آمد ان شاءالله. چون وقت نماز داخل شده بود،مرحوم سید وارد منزل شده و مشغول اذان و اقامه و نماز مغرب گشت. در این بین همسر آن مرد،برای برداشتن وسیله ای،به اتاقی که مرحوم جزائری در آن نماز می خواند رفت.وقتی او را در حال نماز دید،ایستاد و با تعجب به نماز او نگریست تا اینکه نماز سید تمام شد. همسر آن مرد خطاب به سید گفت:شما چرا اینگونه نماز می خوانید؟! آقای جزائری گفت:مگر باید چطور بخوانم؟ زن گفت: وقتی نماز می خواندی سروصداها خاموش نشده بود! صدای ولولۀ حیوانات و برّه ها م مرغ و خروس ها می آمد.در حالی که وقتی شوهر من نماز می خواند،هیچ کدام از این صداها شنیده نمی شود و گویا در عالم دیگری غیر از این عالم هستیم. اینجا بود که سید سر نخی از سرّ پیرمرد به دست آورد و منتظر شد تا با آمدن پیرمرد و نمازخواندن اوحقیقت امر برایش مکشوف شود.پیرمرد از صحرا رسید و پس از سلام و احوال پرسی و تکریم سید،از او پرسید شما نماز خوانده اید؟ سید گفت: بله.پیرمرد وضویی گرفت و مشغول اذان نماز شد.پیرمرد فصل های اذان را یکی پس از دیگری می گوید و سید هم لحظه به لحظه انتظار می کشد تا آن اتفاق غیرعادی را که همسر پیرمرد وصف کرده بود ببیند.یعنی آیا ممکن است آنقدر پیرمرد به کمال خلوت حقیقی با حضرت حق رسیده باشد که این امر برای او عادی شده باشد. الله اکبر،الله اکبر،اشهد ان لا اله الا الله... اقامه پیرمرد شروع شد و سید با دقت بیشتری به پیرمرد می نگرد.آری؛درست است؛ سر و صدا آرام آرام در حال قطع شدن است. این حال ادامه یافت تا اینکه پیرمرد خواست تکبیرةالاحرام بگوید. با گفتن الله اکبر،سکوت مطلق فضا را پر کرد و پیرمرد و سید و آن زن که نماز جماعت سه نفری،به امامت پیر تشکیل داده بودند،دیگر در این عالم نبودند تا صدایی را بشنوند ... شما تصور بفرمایید،هنگام غروب،موقع برگشتن گله های گوسفندان و حیوانات دیگر،از چراگاه که با صدای جرس آویخته بر گردنشان همراه است،فضای پر سر و صدایی را در روستا ایجاد میکند.برّه هایی که از شیر مادر تغذیه می کنند و مادرانشان را صبح هنگام از آنها جدا کرده و به بیابان می برند؛غروب هنگام، با آمدن میش ها ولولۀ زیادی راه می اندازند. البته این احتمال هم ممکن است که خاموش شدن این صداها و صدای جرس و خروش آب رودخانه ها و ... با تصرّف این مرد در آنها حاصل شده باشد. خلاصۀ کلام اینکه مرحوم سیّد نعمت الله ، ارتباطش با این پیرمرد عارف،از این ملاقات و نماز شروع شد و تا آخر عمر ادامه یافت.به حدّی که همه ساله برای تبلیغ بخاطر مصاحبت با این مرد به همین محل می آمد و حتی مرحوم جزائری به طوری مرید ایشان شده بود که بعد از رسیدن به مرجعیت هم ،وصیت فرمود مرا کنار قبر این پیر فرزانه دفن کنید. آقای شوشتری در ادامه می گوید: ..این قصه را برای اولین بار ،حدود ده سال پیش،از عارف واصل،مرحوم آقای حاج اسماعیل دولابی شنیدم و جالب اینکه در آن مجلس ،رفقا در یک حال خوشی فرو رفتند که در مجلس حالتی مشابه همان حالت سکوتی که در نماز پیر عارف بود،حاکم گردید. |
|||
|
|
۱۲:۳۲, ۲۶/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/بهمن/۹۳ ۱۲:۳۳ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #72
|
|||
|
|||
|
نقل شده است كه روزى ((سید هاشم )) امام جماعت مسجد ((سردوزك )) بعد از نماز به منبر رفت . در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز، فرمود:
روزى پدرم مى خواست نماز جماعت بخواند و من هم جزء جماعت بودم . ناگاه مردى با هیاءت روستایى وارد شد، از صفوف جماعت عبور كرد تا به صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت . مؤ منین از اینكه یك نفر روستایى رفت و در صف اوّل ایستاد، ناراحت شدند، اما او اعتنایى نكرد. در ركعت دوم در حال قنوت ، قصد فرادا كرد و نمازش را به تنهایى به اتمام رساند و همانجا نشست و مشغول خوردن نان شد. چون نماز تمام شد، مردم از هر طرف به رفتار ناپسند او حمله و اعتراض كردند ولى او به كسى پاسخ نمى داد. پدرم فرمود: چه خبر است ؟ به او گفتند: مردى روستایى و جاهل به مساءله ، به صف اوّل جماعت آمد و پشت سر شما اقتدا كرد و آنگاه وسط نماز، قصد فرادا كرد و هم اكنون نشسته و نان مى خورد. پدرم به آن شخص گفت : چرا چنین كردى ؟ او در پاسخ گفت : سبب آن را آهسته به خودت بگویم یا در این جمع بگویم ؟ پدرم گفت : در حضور همه بگو. گفت : من وارد این مسجد شدم به امید اینكه از فیض نماز جماعت با شما بهره مند شوم ، اما وقتى اقتدا كردم ، دیدم شما در وسط حمد، از نماز بیرون رفتید و در این خیال واقع شدید كه من پیر شده و از آمدن به مسجد عاجز شده ام لذا به الاغى نیاز دارم ، پس به میدان الاغ فروشها رفتید و خرى را انتخاب كردید و در ركعت دوم در خیال تدارك خوراك و تعیین جاى او بودید. بدین سبب من عاجز شدم و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم ، لذا نماز خود را فرادا تمام كردم . این را بگفت و برفت . ]پدرم بر سر خود زد و ناله كرد و گفت : این مرد بزرگى است ، او را نزد من بیاورید، با او كار دارم ، مردم رفتند كه او را بیاورند اما او ناپدید گردید و دیگر دیده نشد. |
|||
|
|
۱۲:۳۹, ۲۶/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/بهمن/۹۳ ۱۴:۱۸ توسط نورالسادات.)
شماره ارسال: #73
|
|||
|
|||
|
درکتاب ازمن به من نزدیکتر ازمرحوم حاج سید احمد خمینی ، خاطره ای آموزنده از نماز اول وقت حضرت امام خمینی در فرانسه نقل شده که خیلی جالبه: روز اولی که شاه رفت، ما در نوفل لوشاتو بودیم. نزدیک به سیصد الی چهارصد خبرنگار اطراف منزل امام جمع شده بودند. تختی گذاشتند و امام روی آن ایستادند. تمام دوربین ها کار می کرد. قرار بود هر چند نفر خبرنگار یک سوال بکنند. دو سه سوال از امام شد که صدای اذان ظهر شنیده شد. بلافاصله امام محل را ترک کردند و فرمودند: وقت فضیلت نماز ظهر می گذرد. تمام حاضران از اینکه امام صحنه را ترک کردند، متعجب شدند. کسی از امام خواهش کرد چند دقیقه ای صبر کنید تا حداقل چهار پنج سوال دیگر بشود. امام با قاطعیت فرمودند: «به هیچ وجه نمی شود» و رفتند.
|
|||
|
|
۲۳:۱۲, ۲۸/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/بهمن/۹۳ ۲۳:۳۳ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #74
|
|||
|
|||
|
یکی از شاگردان مرحوم رجبعلی خیاط که حدود سی سال با وی بوده است می گوید:
خدا شاهد که من می دیدم (شیخ) در نماز مثل عاشق در مقابل معشوق ایستاده و محو جمال اوست. در عمرم سه نفر را دیدم که در نماز معرکه بودند: آیت الله کوهستانی، مرحوم خیاط و شیخ حبیب الله گلپایگانی. اینها عجیب بودند، وقتی به نماز می ایستادند، من با دیده الهی می دیدم که فضا کیفیتی دیگر است و آنها به غیر خداوند توجهی ندارند. |
|||
|
|
۱۵:۰۹, ۲/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #75
|
|||
|
|||
|
عالم ربانى , آخوند ملا زين العابدين سلماسى (ره ) نقل نموده:
در حـرم عـسـكـريين (ع ) با جناب سيد بحرالعلوم (ره ) نماز خوانديم وقتى ايشان خواست بعد از تشهد ركعت دوم برخيزد, حالتى برايش پيش آمد كه اندكى توقف كرد و بعد برخاست . هـمـه ما از اين كار تعجب كرده بوديم و علت آن توقف را نمى دانستيم و كسى هم جرات نمى كرد سـؤال كند, تا آن كه به منزل برگشته و سفره غذا را انداختند. يكى ازسادات حاضر در مجلس به من اشاره كرد كه علت توقف سيد در نماز را سؤال كنم . گفتم : نه تو از ما نزديك ترى . در اين جا جناب سيد (ره ) متوجه من شده و فرمود: چه مى گوييد؟ مـن كه از همه جسارتم زيادتر بود, گفتم : آقايان مى خواهند سر آن حالت را كه در نمازبراى شما پيش آمد, بدانند. فرمودند: حضرت بقية اللّه (ع ) براى سلام كردن به پدر بزرگوارشان داخل حرم مطهر شدند, لذا از مـشـاهـده جـمـال نـورانـى ايـشـان حـالـتى كه ديديد به من دست داد, تاآن كه از آن جا خارج شدند |
|||
|
|
۷:۵۷, ۴/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/اسفند/۹۳ ۸:۰۴ توسط آوا.)
شماره ارسال: #76
|
|||
|
|||
|
به نام حق
سلام بااجازه اقای محمدهادی گرامی... . . . جولان تمام قد دلم را ديده اي... هر بار وقتي طهارت مي گيرد چشمهايم از وضوي عشق تو وقامت مي بندم به انتهاي خواستنت و پر مغز عاشقانه مي سرايم از خلوت عشقبازي باتو اياک نعبد واياک نستعين . سجده هايم عشوه اي غريبانه است برکرشمه هاي نگاه دير آشنايت هيچ کس را عاشق تر از تو نديده ام که در انتهاي عشقبازي اش دوباره سلام ميگيرد تا پاياني براي اين ديدار نباشد السلام عليکم ورحمة الله وبرکاته . تطمئن القلوب دل من...دست نوازشگرت را بدرقه ي اين همه دلتنگي کن... تا کام بگيرد دلم از اين همه بودنت... الهي و ربي من لي غيرک... - . و عاشقي معنايش همين است که تو باشي و ديگر هيچ - . سلام...و به تعبيري: كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ -وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ همه كسانى كه روى آن[ زمين] هستند فانى ميشوند، - و تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى ميماند! (الرحمن 26-27) - . وتو تنها معشوقي که بيقرار تر از همه عشاق به عاشقانه هاي من مشتاقي عجيب... با اينکه من شرط ادب نگه نداشته ام در پيشگاه بهترين معشوق عالم... . . پ.ن: البته این متن شامل بنده نمیشه...از زبان مستان بخونید.... جمله اخر رو میشه به حساب خشوع مستان گذاشت و هم اینکه در پیشگاه پروردگار عالم هرچقدر هم که عاشقانه بر نماز قامت بندی باز هم حق مطلب را انچنان که شایسته مقام ربوبیت هست ادا نکردی.... . . . . یاعلی. |
|||
|
|
۱۸:۰۲, ۶/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/اسفند/۹۳ ۱۸:۰۳ توسط آوا.)
شماره ارسال: #77
|
|||
|
|||
|
به نام حق
سلام خوندن این شعر خالی از لطف نیست...:blush: البته ببخشید اینجا ارسال میکنم این همه از نمازمستان گفته شد یه کمم از خودمون بگیم:D در شب دیدار سالیانه شاعران با رهبر انقلاب، سعید طلایی شعر طنزی را قرائت کرد. فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست سجاده ی زر دوز که محراب دعا نیست گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟ اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست از شدت اخلاص من عالم شده حیران تعریف نباشد! ابداً قصد ریا نیست! از کمیت کار که هر روز سه وعده از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست یک ذره فقط کندتر از سرعت نور است هر رکعت من حائز عنوان جهانیست... در این جای شعر رهبری فرمودند: بدهید در گینس ثبت اش کنند. این سجده سهو است و یا رکعت آخر؟ چندیست که این حافظه در خدمت ما نیست ای دلبر من تا غم وام است و تورم محراب به یاد خم ابروی شما نیست! بی دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد تا فکر من از قسط عقب مانده جدا نیست هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند گفتند که این بهره بانکیست ربا نیست از بس که پی نیم وجب نان حلالیم در سجده ما رونق اگر هست صفا نیست گویند که گنجی ست به هر سجده، بیایید! من رفتم و پیدا نشد ای دوست، نیا! نیست... به به! چه نمازیست همین است که گویند راه شعرا دور ز راه عرفا نیست... |
|||
|
|
۱۸:۲۱, ۱۰/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #78
|
|||
|
|||
|
مادرش میگفت: «من موندم اگه وقتِ موشک هوا کردن یه هو اذان بشه، این حسن چی کار میکنه؟»
بس که مقید بود به نماز اول وقت. حتی اگر بالای کوه و روی چند متر برف هم اذان میشد، حاج حسن قامت میبست برای نماز. هر چه اطرافیان میگفتند چند ساعت صبر کن پایمان برسد زمین با هم میخوانیم، قبول نمیکرد. همان موقعهایی که حاج حسن تصمیم گرفته بود صخرهنوردی یاد بگیرد، معلمی پیدا کرده بود و از او خواسته بود توی جلسهی اول بروند آنجایی که قرار است جلسهی آخر ببردشان. صخرهی مرگ بوده گویا. آن وقت حاج حسن از آن صخره بالا رفته و از شانس، وقت اذان، رسیده روی لبهی باریک پرتگاهی که عبور از آن برای بقیه مشکل بود. ولی حاجی توی همان نیم وجب جایی که زیرش تا چند صدمتر پایینتر خالی بود، شروع کرده بود به نماز خواندن. هر جا که مسافرت یا ماموریت بودند طوری مدیریت میکرد که وقت اذان به شهری، مسجدی، جایی برسند و توی راه نباشند. خیلی وقتها این کار را چنان با ظرافت انجام میداد که هم سفریها فکر میکردند که اتفاقی وقت اذان رسیدهاند بغلِ مسجد. ولی وقتی بعد از چند روز مسافرت میدیدند که اتفاقی سر همهی اذانها پایشان روی خاک بوده و نه توی ماشین، شستشان خبردار میشده که برنامهریزی حاجی این طور است. حاجی همیشه دائمالوضو بود. میگفت: «حیفِ زمین خدا نیست که آدم بدون وضو روش راه بره؟». یکی از دوستانش می گوید: یادم هست یک روز مشغول امتحان پایان ترم دوره کارشناسی بودیم، حسن در جلسه امتحان از استادان اجازه گرفت و با توجه به اینکه وضویش را از قبل گرفته بود همانجا شروع به اقامه نماز کرد. منبع ا |
|||
|
|
۰:۳۲, ۱۳/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #79
|
|||
|
|||
|
شخصی نقل میکند:
یکی از بستگان سببی ما، سیدی است در کسوت روحانی. یک بار که از قم به تهران آمده بود، مهمان ما شد. اتفاقاً همان شب حاج محمد رضا الطافی هم منزل ما بود و گروه دیگری از دوستان هم برای دیدن حاج محمدرضا آمده بودند و همه پای صحبت حاج محمد رضا نشستند. هنگامی هم که اذان مغرب را گفتند، نماز جماعت به امامت حاج محمدرضا الطافی برگزار شد و همه اقتدا کردند. آخر شب، همه رفته بودند و خانه خلوت شده بود. حاج محمد رضا به من گفت: « یکی از آقایان که به من اقتدا کرده بود، وسط نماز پشیمان شده بود که چرا به من اقتدا کرده. » از حاجی پرسیدم: « کدام یک از آقایان؟ » گفت: نمی دانم. کسانی که آن شب منزل ما بودند. همگی حاج محمد رضا را می شناختند و بارها پشت سر حاجی نماز خوانده بودند. از این رو، حدس زدم که آن شخص تازه وارد بوده. وقتی از بنده زاده ها پرس و جو کردم، معلوم شد که تنها کسی که تازه وارد بوده، همان سیدی است که از قم آمده بود و آن شب مهمان ما بود. در آن شب، هم حاج محمد رضا و هم آن برادر روحانی در منزل ما خوابیدند. حاج محمد رضا راهی مشهد بود و صبح بسیار زود رفت. سر سفره صبحانه از سید پرسیدم: « حاج محمد رضا چطور آدمی بود؟ » گفت: « آدم بسیار خوبی بود، اما... من در وسط نماز از این که به او اقتدا کرده بودم پشیمان شدم. » خود سید، بی آن که خبری از گفت و گوی شب پیش من و حاج محمد رضا داشته باشد، همان چیزی را گفت که حاج محمد رضا گفته بود. ما با شنیدن این حرف او، خندیدیم. علت خنده ما را پرسید، من هم حرف های دیشب حاج محمد رضا را برایش بازگو کردم. با شنیدن این حرف، خیلی ناراحت شد و دستش را روی دست کوبید و با حسرت گفت: « اگر قرار بود دو رکعت از نمازهای ما قبول بشود، خود ما خرابش کردیم! » |
|||
|
|
۱۶:۳۸, ۳/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/فروردین/۹۴ ۱۶:۴۲ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #80
|
|||
|
|||
|
نماز مرحوم ارجمند در بیمارستان
خدا رحمتش کنه ![]() |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: 13930623_0227525.jpg]](http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27525/C/13930623_0227525.jpg)




![[تصویر: nf00396383-1.jpg]](http://www.jahannews.com/images/docs/files/000396/nf00396383-1.jpg)