کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 8 رای - 4.25 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت}
۱۶:۳۰, ۲۸/شهریور/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/شهریور/۹۳ ۱۶:۴۴ توسط بچه های گمنام.)
شماره ارسال: #1
آواتار
قضاوتهاى محيرالعقول و معجز گونه على عليه السلام آنچنان اعجاب برانگيز است كه پس از قرنها، هنوز انديشمندان و نوادر عالم از اين درخششهاى الهى ، انگشت حيرت به دندان گرفته و در شگفتى فرو رفته اند. الحق كه على شخصيتى بود كه غير از خدا و رسولش ، كسى او را نشناخته و هيچ پرواز كننده اى به قله فضل و كمال او راه نيافته است . او تنها بشرى بود كه : در كعبه زاد و گشت به محراب حق شهيد.
ترجمه كتاب قضاء اميرالمومنين على بن ابيطالب تاليف : علامه بزرگوار، مجاهد خستگى ناپذير؛ آيه الله حاج شيخ محمد تقى تسترى دام ظله مى باشد.



و از دوستان عزیز خواهشمند هستم که در این تاپیک مشارکت کنن
فصل اول : قضايائى كه با استفاده از اسلوبى ابتكارى حقيقت واقعه را كشف نموده به طورىكه منكر بناچار اعتراف نموده است .
1- زنى كه فرزند خويش را انكار مى كرد
او كه جوانى نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاى مدينه گردش مى كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مى ناليد: اى عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن .
عمر به وى رسيد و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى !
عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟
زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند، و سوگند به محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام .
عمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟
زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت .
گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مى خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادترى بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء [sup](8)[/sup] جارى كنم .
ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهى كن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.
اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنيد چرا او را بازگردانديد؟!
ماموران گفتند: اى خليفه ! على بن ابيطالب به ما چنين فرمانى را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اى : هرگز از دستورات على عليه السلام سرپيچى مكنيد.
در اين هنگام على عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت .
على عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مى دهى بين ايشان داورى كنم ؟
عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: على بن ابيطالب از همه شما داناترست .
اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟
زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.
على عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود:
آيا ولى و سرپرستى دارى ؟
زن : آرى ، اين شهود همه برادران و اولياى من هستند.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟
همگى گفتند: آرى .
و آنگاه فرمود: گواه مى گيرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براى اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخيز درهمها را بياور. قنبر درهمها را آورد، على عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وى فرمود: اين درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعنى غسل كرده باشى ).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز!
در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.
در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر على نبود عمر هلاك مى شد [sup](9)[/sup].
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حضرت عشق ، | جستجوگر | ، آفتاب ، ISOD ، شیدا ، منادی حق ، mohammad reza ، fatemeh-55 ، 135 ، m.hossein ، فاطمه خانم ، Aryha ، فدک زهرا ، Kol ، 21200 ، aboutorab ، مجید املشی ، مهسا110 ، آوا ، MAHDI59 ، mortozpasha ، سیمرغ ، آیات ، aakbarib ، mahdy30na ، انتصـار ، دل خسته ، soora ، جواد مخبریان ، غریب
۲۰:۱۹, ۲۸/شهریور/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/شهریور/۹۳ ۲۰:۲۸ توسط آفتاب.)
شماره ارسال: #2
آواتار
جلوگیری از دو دفعه قصاص
مردی مرد دیگری را کشت، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بکشد، برادر مقتول قاتل را به قدری زد که یقین کرد او را کشته است. اولیای قاتل را او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستی باید تو را بکشم، مرد فریاد برآورد تو یک بار مرا کشته ای و حقی بر من نداری.
مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بکشند، ولی نزاع ادامه یافت تا اینک به نزد حضرت علی (علیه السلام) رفته و از او داوری خواستند. علی (علیه السلام) به قاتل فرمود : شتاب مکن، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود : حکمی که درباره آنان گفته ای صحیح نیست.
عمر گفت : پس حکمشان چیست؟
علی (علیه السلام) : ابتدا قاتل شکنجه هایی را که برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بکشد.
برادر مقتول با خود فکری کرد که در این صورت جانش در معرض خطر است پس از کشتن او صرفنظر کرد.(1)
و همین خبر را این شهر آشوب در (مناقب) با اندک اختلافی نقل کرده و در آخر آن می گوید : عمر دست به دعا برداشت و گفت سپاس خدای را ، یا ابالحسن! شما خاندان رحمتید! و آنگاه گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.)
1 - فروع کافی - ج 7 - ص 360 - مناقب - سروی - ج 1 - ص497 - تهذیب - ج 10 - ص 278 - حدیث 1 - من لایحضر ج 4 ص 128 حدیث
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: | جستجوگر | ، بچه های گمنام ، شیدا ، منادی حق ، mohammad reza ، حضرت عشق ، fatemeh-55 ، 135 ، m.hossein ، فاطمه خانم ، فدک زهرا ، Eve ، سدرة المنتهی ، Kol ، aboutorab ، مجید املشی ، mortozpasha ، سیمرغ ، آیات ، soora
۱۵:۴۶, ۲۹/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #3
آواتار
2- مولا و غلام مشتبه شدند!
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام مردى كوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيرى شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نيستى بلكه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنين عليه السلام ببرم . چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : اين شخص ، غلام من است و مرتكب خلافى شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند.
ديگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گويد و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمايى و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مى خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد.
چون صبح شد، اميرالمومنين عليه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن ! و آن حضرت عليه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول مى شد تا خورشيد به اندازه نيزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده مى گفتند: امروز مشكل تازه اى براى اميرالمومنين روى داده كه از عهده حل آن بر نمى آيد! تا اينكه امام عليه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مى گوييد؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگرى غلام .
على عليه السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه مى دانم راست نمى گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت .
اميرالمومنين (ع ) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى كردى من غلام نيستم ؟
گفت : آرى ، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايى شدم .
پس آن حضرت عليه السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسليم نمود.
و نظير همين داستان را شيخ كلينى و صدوق و طوسى از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود. راوى مى گويد: در مسجدالحرام ايستاده بودم و نگاه مى كردم كه ديدم مردى از منصور دوانيقى خليفه عباسى كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وى مى گفت : اى خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چكار كرده اند.
منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم .
طرفين دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادق عليه السلام حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اى جعفر! بين ايشان داورى كن .
امام صادق عليه السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام عليه السلام پذيرفت . پس فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
مرد گفت : اى پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمى دانم با او چكار كرده اند.
امام عليه السلام به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مى گوييد؟
گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويى از خانه اش ‍ بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است .
امام عليه السلام به مردى كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس :
بسم الله الرحمن الرحيم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : هر كس شخصى را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است .
اى غلام ! اين يكى را دور كن و گردنش را بزن . مرد فرياد برآورد: اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد.
آنگاه امام عليه السلام فرمود: من پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم دستور مى دهم اين يكى را رها كن و ديگرى را گردن بزن ، پس آن مردى كه محكوم به قتل شده بود گفت : يابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق عليه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگرى را با تازيانه تنبيه كنند. و سپس وى را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: | جستجوگر | ، m.hossein ، شیدا ، حضرت عشق ، آفتاب ، منادی حق ، فاطمه خانم ، فدک زهرا ، 21200 ، aboutorab ، mortozpasha ، سیمرغ ، soora
۲۰:۳۵, ۲۹/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #4
آواتار
دو مادر و یک فرزند!
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکی نزاع می کردند و هر کدام او را فرزند خود می خواند ، نزاع را به نزد عمر بردند ، عمر نتوانست این مشکل را حل کند ، از این رو دست به دامان امیرالمومنین (علیه السلام) گردید.
علی (علیه السلام) ابتدا آن دو زن را پیش خوانده و آن ها را موعظه و نصیحت فرمود لکن سودی نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه می دادند.
امیرالمومنین (علیه السلام) چون این بدید دستور داد ارّه ای آوردند .
در این وقت آن دو زن گفتند یا امیرالمومنین می خواهی با این ارّه چکار کنی؟
فرمود:
می خواهم فرزند را دو نصف کنم برای هر کدامتان یک نصف!
از شنیدن این سخن یکی از آن دو ساکت ماند و دیگری فریاد برآورد «خدا را ، خدا را» یاابالحسن اگر حکم کودک این است که حتماً باید دو نیم شود من از حق خودم صرف نظر کردم و راضی نمی شوم عزیزم کشته شود آنگاه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود «الله اکبر» این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگر بود او نیز به حالش رحم می کرد و بدین عمل راضی نمی شد ، در این موقع آن زن هم اقرار به حق نمود و به کذب خود اعتراف کرد ، و به واسطۀ ی قضاوت علی (علیه السلام) حزن و اندوه از عمر برطرف گردید و برای آن حضرت دعای خیر نمود.




منبع : کتاب قضاوت های حضرت علی (علیه السلام)


تالیف : آیة الله شیخ محمد تقی شوشتری


ترجمه : سید علی محمد موسوی جزائری شوشتری
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بچه های گمنام ، | جستجوگر | ، فاطمه خانم ، m.hossein ، شیدا ، حضرت عشق ، فدک زهرا ، منادی حق ، 21200 ، aboutorab ، mortozpasha ، آیات
۲۰:۴۱, ۳۰/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #5
آواتار
توطئه اى كه فاش گرديد.
در زمام خلافت عمر دو نفر امانتى را نزد زنى به وديعت گذاشتند و به وى سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوى آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتى يكى از آن دو به نزد زن رفته مدعى شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولى چون آن مرد زياد رفت و آمد مى نمود و مطالبه مى كرد، وديعه را به وى رد كرد. پس از گذشت زمانى مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود كه نزاعشان در گرفت ، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت : تو ضامن وديعه هستى . اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آن مجلس ‍ حضور داشت ، زن از عمر خواست تا على عليه السلام بين آنان داورى كند، عمر گفت : يا على ! ميان آنان قضاوت كن . اميرالمومنين عليه السلام به آن مرد رو كرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نكرده ايد كه سپرده را به هر كدامتان به تنهايى ندهد، اكنون وديعه نزد من است ، برو ديگرى را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نكرد و از اين راه توطئه آنان را آشكار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه السلام مى دانست كه آن دو با هم تبانى كرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه كنند تا او به هر دو غرامت بپردازد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: | جستجوگر | ، شیدا ، حضرت عشق ، آفتاب ، فدک زهرا ، m.hossein ، سدرة المنتهی ، منادی حق ، 21200 ، aboutorab ، mortozpasha ، آیات
۱:۰۹, ۳۱/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #6
آواتار
یک داوری حيرت انگيز دیگر ...



روزي وقتي حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) داخل مسجد شدند، جواني در مسجد نشسته و گريه مي كرد و عده اي در اطراف او جمع شده بودند. وقتي چون چشم آن جوان به اميرالمؤنين (علیه السلام) افتاد جلو رفته و عرض كرد:« يا اميرالمؤمنين ! شريح قاضي در شكايتي كه من نزد او بردم، بر عليه من حكمي صادر كرد كه خيلي عجيب است.»
حضرت علي (علیه السلام) از جوان خواست قضيه را تعريف كند. جوان چنين گفت:« چندي پيش اين عده همراه پدر من به مسافرت رفتند. بعد از مدتي كه برگشتد پدرم همراه آنها نبود و وقتي پرسيدم كه پدرم كجاست گفتند در فلان ديار فوت كرد. از آنها خواستم مال و دارائي كه از پدرم مانده به من تحويل دهند كه گفتنتد پدرت چيزي باقي نگذاشته بود و اموالي ندارد. من كه مي دانستم پدرم اموال زيادي همراه داشت، از دست انها به شريح قاضي شكايت كردم. شريح آنها را قسم داد و آنها بر ادعاي خود قسم خوردند و شريح نيز ادعاي آنها را درست اعلام كرد و بر عليه من حكم داد.»
حضرت علي (علیه السلام) فرمود: «بخدا قسم كه درباره ي اين جماعت قضاوتي نمايم كه قبل از من جز داود پيامبر(علیه السلام) كسي چنين داوري نكرده.» و خطاب به آن عده فرمود: «گمان مي كنيد نمي دانم با پدر اين جوان چه كرده ايد؟» سپس به مأمورين امر فرمود تا آنها را از هم جدا كنند و هر كدام را پشت هر ستون مسجد نگه دارند. بعد كاتب خود عبدالله را احضار كرد و امر به نوشتن گفته هاي متهمين كرد. به مردم حاضر در مسجد نيز فرمود كه وقتي من تكبير گفتم شما هم تكبير بگوئيد.
حضرت بعد از اين اقدامات يكي از متهمين را احضار و شروع به پرسيدن نمود: «چه روز و تاريخي همراه پدر اين جوان راهي سفر شديد؟» متهم روز و تاريخي را گفت. حضرت جزئيات سفر و چگونگي مرگ و كفن و دفن پدر آن جوان را پرسيد. متهم نيز هركدام را جواب داد. حضرت در اين لحظه تكبير گفتند و جمعيت حاضر نيز با صداي تكبير گفتند. سپس حضرت بگونه اي كه ديگر متهمين متوجه شوند دستور داد آن مرد را حبس كنند.
متهمين كه از پشت ستونها صداي تكبير و زنداني شدن دوست خود را شنيدند يقين كردند كه رفيقشان بر عليه خود و آنان اعتراف كرده و وقتي يكي يكي براي بازجوئي آمدند به كشتن آن مرد و تقسيم اموال او مابين خود اعتراف كردند. حضرت دستور داد متهم اول را كه حبس كرده بودند بازگردانند و او نيز به اعمال خود اعتراف كرد.
سپس حضرت آن عده را به استرداد اموال و پرداخت خونبهاي آن مرد مقتول به فرزندش محكوم نمودند.
نقل از :کتاب قضاوت های محیرالعقول . تالیف : سید محسن امین عاملی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: | جستجوگر | ، بچه های گمنام ، فدک زهرا ، Eve ، m.hossein ، aaaaa ، سدرة المنتهی ، Kol ، منادی حق ، حضرت عشق ، aboutorab ، mortozpasha ، آیات ، aakbarib
۱۶:۲۹, ۱/مهر/۹۳
شماره ارسال: #7
آواتار
نيرنگ زنى حيله گر
زنى فتنه گر شيفته و دلباخته نوجوانى از انصار گرديد، ولى هر چه كوشيد جوان پرهيزكار را جلب توجه و عطف نظر كند نتوانست ، از اين رو در صدد انتقامجويى بر آمده و تخم مرغى را شكسته با سفيده آن جامه خود را از بين دو ران آلوده ساخت و بدين وسيله جوان پاكدامن را متهم كرده او را نزد عمر برد و گفت : اى خليفه ! اين مرد مرا رسوا نموده است .
عمر تصميم گرفت جوان انصارى را عقوبت دهد، مرد پيوسته سوگند ياد مى كرد كه هرگز مرتكب فحشايى نشده است و از عمر مى خواست تا در كار او دقت و تحقيق نمايد، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت عليه السلام رو كرده و گفت : يا على ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت به سفيدى جامه زن به دقت نظر افكنده وى را متهم نموده و فرمود: آبى بسيار داغ روى آن بريزند و چون ريختند سفيدى جامه بسته شد، پس امام عليه السلام براى فهماندن حاضران اندكى از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشيد آن را به دور افكند و سپس به زن رو كرده ، او را سرزنش نمود تا اين كه زن به گناه خود اعتراف نمود و از اين راه مكر و خدعه زن را آشكار كرد و به بركت آن حضرت ، مرد انصارى از عقوبت عمر رها گرديد.
و نيز زنى با سفيده تخم مرغ رختخواب هووى خود را آلوده ساخت و به شوهرش گفت : اجنبى با او همبستر شده است ، ماجرا نزد عمر مطرح گرديد، عمر خواست زن را كيفر دهد، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آبى بسيار داغ بياورند و چون آوردند دستور داد مقدارى روى آن سفيدى بريزند چون ريختند فورا جوش آمده و بسته شد، آن حضرت جامه را به نزد زن انداخت و به او فرمود:
اين از نيرنگ شما زنان است و مكرتان بسيار است .
آنگاه به مرد رو كرده و فرمود: زنت را نگهدار كه اين از تهمتهاى آن زنت مى باشد، و فرمود: تا بر زن تهمت زننده حد افتراء جارى كنند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Kol ، m.hossein ، | جستجوگر | ، منادی حق ، آفتاب ، 21200 ، حضرت عشق ، aboutorab ، mortozpasha ، آیات ، aakbarib
۱۱:۳۱, ۳/مهر/۹۳
شماره ارسال: #8
آواتار
فصل سوم : قضايايى كه با به كار بردن نقشه هايى ابتكارى و دقيق از نگاشتن اقارير و تفرقه بين گواهان ، صحنه مرموز و حيله شيطانى مجرمين را كشف نموده ، ودستگاههاى قضائى جهان متمدن ، بويژه اروپائيها اين روش بى سابقه را ازحضرتش اخذ كرده اند.
1- تفرقه بين گواهان و كشف جرم
دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اينكه سرگذشت وى :
در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسيد، همسر آن مرد مى ترسيد شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از اين رو حيله اى كرد و عده اى از زنان همسايه را به منزل خود فراخواند تا او را بگيرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسايه را كه در ماجرايش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخيزيد نزد على بن ابيطالب برويم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شدند و داستان را براى آن حضرت بيان داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام به آن زن رو كرد و فرمود: آيا بر ادعايت گواه دارى ؟
گفت : آرى ، بعضى از زنان همسايه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت . آنگاه حضرت شمشير را از غلاف بيرون كشيد و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هايى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و يكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير را مى بينى شمشير من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگويى تو را خواهم كشت .
زن بر خود لرزيد و به عمر گفت : اى خليفه ! مرا امان ده ، الان حقيقت حال را مى گويم .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: پس بگو.
زن گفت : به خدا سوگند حقيقت ماجرا از اين قرار است : چون زن آن مرد، زيبايى و جمال دختر را ديد، ترسيد شوهرش با او ازدواج نمايد از اين جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانيد و ما او را گرفتيم و خود با انگشت بكارتش را برداشت . در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! من اولين كسى بودم پس از حضرت دانيال كه بين شهود تفرقه انداخته از اين راه حقيقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا ديه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنايتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگيرد و آن حضرت عليه السلام مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.
پس از اتمام و فيصله قضيه ، عمر گفت : يا اباالحسن ! قصه حضرت دانيال را براى ما بيان فرماييد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: دانيال كودكى يتيم بود كه پيرزنى از بنى اسرائيل عهده دار مخارج و احتياجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت كه آنها دوستى داشتند كه او نيز نزد پادشاه مراوده مى نمود وى زنى داشت زيبا و خوش اندام ، روزى پادشاه براى انجام ماموريتى به مردى امين و درستكار محتاج گرديد، قضيه را با آن دو قاضى در ميان گذاشت و به آنان گفت : مردى را كه شايسته انجام اين كار باشد پيدا كنيد، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن ماموريت موظف ساخت . آن شخص ‍ آماده سفر شد ولى پيوسته سفارش همسر خود را به آن قاضى نموده تا به او رسيدگى كنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى كردند، و از برخورد زياد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در ميان گذاشتند ولى با امتناع شديد آن زن مواجه شدند تا اينكه عاقبت به او گفتند: اگر تسليم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى كنيم تا تو را سنگسار كند.
زن گفت : هر چه مى خواهيد بكنيد.
آن دو قاضى تصميم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنيدن اين خبر بسى اندوهگين گرديد و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت : گواهى شما پذيرفته است ولى در اين كار شتاب نكنيد و پس ‍ از سه روز وى را سنگسار نماييد!
در اين سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد كه : اى مردم ! براى كشتن آن زن عابده كه زنا داده حاضر شويد و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند.
مردم از شنيدن اين خبر حرفها مى زدند، پادشاه به وزير خود گفت : آيا نمى توانى در اين باره چاره بينديشى ؟ گفت : نه تا اين كه روز سوم ، وزير براى تفريح از خانه بيرون شد، اتفاقا در بين راهش به كودكانى برهنه كه سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت ، و دانيال كه كودكى خردسال ميان آنان با ايشان بازى مى كرد، وزير او را نمى شناخت . دانيال در صورت ظاهر به عنوان بازى ، ولى در حقيقت براى نماياندن به وزير، كودكان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت : من پادشاه و ديگرى زن عابده ، و آن دو كودك نيز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاك جمع نمود و شمشيرى از نى به دست گرفت و به ساير كودكان گفت : دست هر يك از اين دو شاهد را بگيريد و در فلان مكان ببريد، و سپس يكى از آن دو را فراخوانده ، به او گفت : حقيقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم كشت . (وزير اين جريانات را مرتب مى ديد و مى شنيد). آن شاهد گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
دانيال گفت : در چه وقت ؟
گفت : در فلان روز.
دانيال گفت : اين يكى را دور كنيد. و ديگرى را بياوريد، پس او را به جاى اولش برگردانده و ديگرى را آوردند.
دانيال به او گفت : گواهى تو چيست ؟
گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
- در چه وقت ؟
- در فلان روز.
با چه كسى ؟
با فلان ، پسر فلان .
در كجا؟
در فلان جا.
و او برخلاف اولى گواهى داد. در اين وقت دانيال فرمود: الله اكبر! گواهى دروغ دادند. و آنگاه به يكى از كودكان دستور داد ميان مردم ندا دهد كه آن دو قاضى به زن پاكدامن تهمت زده اند و اينك براى اعدامشان حاضر شويد.
وزير، تمام اين ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد وآنچه را كه ديده بود گفت .
پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتيب از آنان بازجويى به عمل آورده و گواهيشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بين مردم ندا دهند كه آن زن برى و پاكدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند.
و نظير همين خبر را كلينى (ره ) در كافى چنين نقل كرده : در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام دو نفر با هم عقد برادرى بستند؛ يكى از آنان قبل از ديگرى از دنيا رحلت كرد و به دوست خود وصيت كرد كه از يگانه دخترش نگهدارى كند، آن مرد دختر دوست خود را به خانه برد و از او مراقبت كامل مى نمود و مانند يكى از فرزندان خودش او را گرامى مى داشت ، اتفاقا براى آن مرد مسافرتى پيش آمده و به سفر رفت . و سفارش دختر را به همسر خود نمود. مرد ساليان درازى سفر ماند و در اين مدت دختر بزرگ شده و بسيار زيبا بود، و آن مرد هم پيوسته در نامه هايش سفارش دختر را مى نمود، همسر مرد چون جمال و زيبايى دختر را ديد ترسيد كه شوهرش از سفر برگشته با او ازدواج نمايد از اين جهت نيرنگى كرد و زنانى چند را به خانه خود فراخواند و آنان دختر را گرفته و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
مرد از سفر برگشت و به منزل رسيد، سپس دختر را به نزد خود فراخواند، ولى دختر در اثر جنايتى كه آن زن بر او وارد ساخته بود از حضور به نزد مرد شرم مى كرد و چون مرد زياد اصرار نمود زنش به او گفت : او را به حال خود بگذار كه مرتكب گناهى بزرگ شده و بدين سبب خجالت مى كشد نزد تو بيايد؛ و به دخترك نسبت زنا داد.
مرد از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شده و با قيافه اى خشمناك به نزد دختر آمده به شدت او را سرزنش نمود و به وى گفت : واى بر تو! آيا فراموش كردى آن محبتها و مهربانيهاى مرا؟! به خدا سوگند من تو را مانند خواهر و فرزند خود مى دانستم و تو نيز اگر خود را دختر من مى دانستى ، پس ‍ چرا مرتكب چنين كار خلافى شدى ؟
دختر گفت : به خدا سوگند من هرگز زنايى نداده ام و همسرت به من تهمت مى زند و ماجراى زن را براى مرد بازگو كرد. مرد دست دختر و زن خود را گرفته به طرف خانه اميرالمومنين عليه السلام روانه گرديد و ماجرا را براى آن حضرت عليه السلام بيان داشت و زن نيز به جنايتى كه مرتكب شده بود اعتراف كرد. اتفاقا امام حسن عليه السلام در محضر پدر بزرگوار خود نشسته بود، اميرالمومنين به او فرمود: بين آنان داورى كن !
آن حضرت عليه السلام گفت : سزاى زن دوتاست ؛ يكى حد افتراء براى تهمتش و ديگرى ديه بكارت دختر.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: درست گفتى ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حضرت عشق ، | جستجوگر | ، m.hossein ، آفتاب ، منادی حق ، 21200 ، aboutorab ، mortozpasha ، آیات ، aakbarib
۱۰:۰۲, ۷/مهر/۹۳
شماره ارسال: #9
آواتار
فصل چهارم : قضايايى كه مدعى را در حدود شرعى از اقرار منع و به انكار ترغيب نموده است !
1- مردى كه به زناى خود اقرار كرد!
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
امام عليه السلام از او روى گردانده و به وى فرمود: بنشين ! و آنگاه به حاضران رو كرده و فرمود: آيا نمى تواند كسى از شما كه مرتكب گناهى شده ، گناهش را پنهان بدارد چنانچه خداوند آن را پنهان داشته است . (كنايه از اين كه بايد پنهان كند و اظهار ننمايد. و مقصود اصلى آن حضرت تعريض به اقرار كننده بود تا از اقرار خوددارى كند).
بار ديگر مرد برخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: چه چيز سبب شد كه چنين اقرارى بر خود بكنى ؟!
گفت : براى اين كه پاك شوم .
امام عليه السلام به وى فرمود: چه پاكى برتر از توبه ؟ و به اصحاب خود رو كرده با آنان به گفتگو مشغول گرديد.
مرد بازخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: قرآن مى خوانى ؟
گفت : آرى .
فرمود: بخوان ! مرد چند آيه از قرآن را صحيح تلاوت كرد. باز اميرالمومنين ، از او پرسيد؛ آيا مسائل لازم خود را از حقوق خداوند در نماز و زكات مى دانى ؟
گفت : آرى .
آن حضرت عليه السلام مسائلى از او پرسيد و آن مرد درست پاسخ گفت . باز به او فرمود: آيا بيمار نيستى ؟ و درد سر يا گرفتگى سينه اى در خود احساس نمى كنى ؟
گفت : نه .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: واى بر تو! برو تا همان طورى كه آشكارا از حالت پرسيده ايم در غيابت نيز از حالت جويا شويم ، و اگر بازنگردى تو را احضار نخواهيم كرد، و چون مرد دور شد آن حضرت از وضع جسمى و روانى او از اصحاب خود پرسش نمود، گفتند: كاملا سالم و حالش ‍ طبيعى است .
پس از چندى مرد باز آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: اگر باز نمى آمدى تو را طلب نمى كرديم اكنون كه دفعه چهارم اقرار توست و حكم خدا بر تو لازم شده ، تو را آزاد نخواهيم كرد.
سپس آن حضرت به افرادى كه آنجا حضور داشتند فرمود: شما براى اجراى حد كافى هستيد و نيازى به اعلام ديگران نيست . شما را به خدا سوگند مى دهم بامدادان كه مى آييد بايد به صورتهايتان نقاب بسته باشيد به طورى كه هيچ كدامتان ديگرى را نشناسد و فردا صبح در وقت تاريكى هوا حاضر شويد؛ زيرا ما به صورت كسى كه او را سنگسار مى كنيم نگاه نمى نماييم .
فردا صبح طبق فرموده آن حضرت به هنگام تاريكى هوا در محل مقرر حاضر شدند. اميرالمومنين عليه السلام نيز به آنجا تشريف برد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم حد نزند كسى از شما كه خودش مستحق چنين حدى مى باشد؛ زيرا آن كس كه خداوند بر او چنين حقى دارد نمى تواند مثل آن حق را از ديگران مطالبه نمايد.
در اين هنگام عده زيادى از حاضران برگشتند، كه راوى مى گويد: به خدا قسم تا اين ساعت نفهميدم آنها چه كسانى بودند، سپس آن حضرت چهار سنگ به طرف او انداخت و سايرين نيز به او سنگ زدند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، منادی حق ، حضرت عشق ، 21200 ، aboutorab ، مهسا110 ، mortozpasha ، aakbarib
۱۶:۴۲, ۱۰/مهر/۹۳
شماره ارسال: #10
آواتار
2- زنى كه از عذاب آخرت مى ترسيد
زنى آبستن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ زيرا شكنجه و عذاب دنيا از عقوبت آخرت كه پايانى ندارد آسان ترست .
على عليه السلام فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
گفت : از زنا.
اميرالمومنين عليه السلام : آيا شوهر دارى ؟
زن : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
زن : شوهرم در حضر بود.
على عليه السلام فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد به طورى كه گفتار آن حضرت را نمى شنيد فرمود: خدايا! اين يك شهادت .
پس از چندى آن زن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : فرزندم را زاييدم مرا پاك كن .
در اين هنگام امام عليه السلام كه گويى اصلا سابقه او را نداشته فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
زن : زنا داده ام مرا پاك كن .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا در موقع ارتكاب اين عمل شوهر داشتى يا نه ؟
زن : شوهر داشتم .
آيا در آن هنگام شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
در حضر بود.
برو فرزندت را طبق دستور خداوند دو سال تمام شير بده . زن برگشت و چون مقدارى از آن حضرت دور شد به قدرى كه صدايش را نمى شنيد، فرمود: خداوندا! اين دو شهادت .
و پس از آن كه دو سال سپرى شد زن باز آمده و گفت : يا اميرالمومنين : فرزندم را دو سال تمام شير دادم اكنون مرا پاك كن .
امام عليه السلام مانند شخص بى خبرى پرسشهاى سابق را از او جويا شد. و آنگاه به او فرمود: حالا برو و از فرزندت نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند خودش غذا بخورد و از بامى پرت نشود و در چاهى نيفتد. زن گريان از نزد آن حضرت عليه السلام بازگشت ، و چون مقدارى دور گرديد، به اندازه اى كه آواز آن حضرت عليه السلام را نمى شنيد فرمود: خداوندا! اين سه شهادت .
عمر و بن حريث مخزومى زن را در بين راه ديد و به او گفت : اى بنده خدا! چرا گريه مى كنى ؟ من تو را ديده ام نزد على عليه السلام مى آيى و از او تقاضا مى كنى تو را پاك گرداند.
زن گفت : آرى ، نزد اميرالمومنين عليه السلام آمدم و از او خواستم مرا پاك كند و آن حضرت فرمود: برو و فرزندت را نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند بخورد و بياشامد و... و مى ترسم در اين مدت بميرم و مرا پاك نگرداند.
عمرو به او گفت : نزد اميرالمومنين عليه السلام برگرد و من از فرزندت كفالت مى كنم .
زن نزد آن حضرت برگشت و تعهد عمرو را عرضه داشت اميرالمومنين عليه السلام مانند شخص بى سابقه اى به وى فرمود: چرا عمرو از فرزندت كفالت كند؟
گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت فرمود: در آن هنگام شوهر داشتى يا نه ؟
زن : آرى شوهر داشتم .
آيا در آن وقت شوهرت در وطن بود يا در سفر؟
در وطن بود.
پس آن حضرت سر به سوى آسمان بلند كرده ، به درگاه الهى عرضه داشت :
خداوندا! با چهار دفعه اقرار، حد بر او ثابت گرديد و تو به پيامبرت خبر داده اى كسى كه حدى از حدودم را تعطيل كند با من دشمنى نموده است ، پروردگارا! من هرگز حدودت را تعطيل نمى كنم و در پى دشمنى تو نيستم و احكام تو را ضايع نمى گردانم ، بلكه فرمانبردار تو و پيرو سنت پيامبرت مى باشم .
در اين وقت ، عمرو بن حريث نگاهش به صورت آن حضرت افتاد ديد رنگ رخسار مباركش از شدت غضب چنان قرمز شده كه گويى انار در صورتش پاشيده شده ، پس به آن حضرت عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من خيال مى كردم از اين عمل من خوشحال مى شويد ولى حال كه مى بينيم ناراحتيد هرگز فرزندش را بر نمى دارم .
امام (ع ) فرمود: آيا پس از آن كه آن زن چهار دفعه بر خود اقرار نموده فرزندش را كفالت مى كنى ؟ و تو كوچك هستى .
پس آن حضرت به منبر رفت و به قنبر فرمود: ميان مردم بانگ برآور تا همه براى نماز جماعت حاضر شوند. قنبر دستور را اجرا كرد و مردم به طرف مسجد هجوم آوردند بطوريكه مسجد پر شد.
در اين موقع امام عليه السلام بپاخاست و ثناى الهى بجاى آورد سپس فرمود: اى مردم ! پيشواى شما مى خواهد براى اقامه حد بر اين زن به خارج كوفه رود و شما را به همراه خود ببرد و زمانى كه بيرون مى آييد بايد سنگهاى خود را همراه داشته و يكديگر را نشناسيد تا به خانه هايتان برگرديد و سپس ‍ از منبر فرود آمد و بامدادان خود آن حضرت به اتفاق زن بيرون شدند و مردم نيز در حالى كه يكديگر را نمى شناختند و به صورتهاى خود نقاب بسته و سنگ در آستين داشتند از خانه ها بيرون شدند تا اينكه آن حضرت با زن و تمام مردم به پشت شهر كوفه رسيدند. آنگاه به حاضران خطاب كرده و فرمود: اى مردم ! خداوند با پيامبر، پيمانى بسته و پيامبر نيز با من همان پيمان را بسته است كه هر كس مستحق حدى باشد نبايد به ديگرى حد زند، اكنون هر كس از شما كه مستحق همين حد است حد نزند، پس تمام مردم برگشتند و تنها خود آن حضرت با حسن و حسين عليه السلام زن را سنگسار نمودند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، Bidel.s ، منادی حق ، حضرت عشق ، آفتاب ، مهسا110 ، mortozpasha ، آیات ، aakbarib
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# علی 110 14 13,558 ۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷
آخرین ارسال: imaneavare_59
  طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) آفتاب 22 11,357 ۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰
آخرین ارسال: آفتاب
  چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ در جستجوی سختی 2 2,244 ۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱
آخرین ارسال: Mohammad Trust
Rainbow امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان bahareh 1 1,948 ۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱
آخرین ارسال: Bamdaad
  حسین علیه السلام آمد عمار رهبری 3 2,582 ۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱
آخرین ارسال: عمار رهبری
  قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام جواد مخبریان 0 1,703 ۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹
آخرین ارسال: جواد مخبریان
  قصه های قرآنی - حضرت نوح علیه السلام جواد مخبریان 0 1,617 ۲۱/بهمن/۹۳ ۲۲:۱۲
آخرین ارسال: جواد مخبریان

پرش در بین بخشها:


بالا