|
آیا بت پرستی نوعی توحید است؟ (شبهه مخالفان وحدت وجود)
|
|
۳:۴۴, ۱۱/دی/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از شیوه های تفکیکی های بی تقوا تکه برداری از سخنرانی بزرگان جهت تکفیر آنان است. یه نمونش اینجا اخیرا در جهت تکفیر بزرگان مثل امام خمینی و علامه حسن زاده یه سری جملاتی رو منتشر کرده بودند(یک ماه پیش) که مهم ترینش رو اوردم در این تاپیک و در حد سواد خودم توضیح میدم (خودتون هم تحقیق کنید) قبلش بازم میگم (به افرادی که فریب خورده این جریانند) اگر فهمتون به چیزی نرسید تکفیرش نکنید فقط بگید الله اعلم چون اگر وارد اون قضیه نشید کسی ازتون بازخواست نمیکنه که فلانی چرا تفسیر سوره حمد امام خمینی رو نخوندی ولی اگر بخونی و زود قضاوت کنی بابت صحبتت مسئولی و بازخواست میشی چیزی که از قول علامه حسن زاده گفته بودند (قریب به مضمون): بت پرستی همان خداپرستی است و بت پرستان خودشون نمیدونن در نگاه اول جمله سنگین میاد. از کتاب تفسیر سوره حمد براتون میارم عین جملات رو ذیل تفسیر الحمد الله (فایل صوتیش هم در اسرع وقت دستم رسید میزارم) توجه:نوشته های زیر پیاده شده سخنرانی است نه از روی کتاب و دیگر اینکه اگر سوالی براتون پیش اومد بخونید و وجوبی برای خوندنش وجود نداره از جلسه اول سخنرانی تفسیر سوره حمد: محتمل است كه در تمام سوره هاى قرآن اين بسم اللَّه ها متعلق باشد به آياتى كه بعد مى آيد، چون گفته شده است كه اين بسم اللَّه به يك معناى مقدّرى متعلق است . لكن بيشتر به نظر انسان مى آيد كه اين بسم اللَّه ها متعلق باشد به خود سوره؛ مثلًا در سوره حمد بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، الحمد للَّه: به اسم خداى تبارك و تعالى حمد براى اوست. اسم، علامت است؛ اينكه بشر براى اشخاص و براى همه چيز يك اسمى گذاشته است، نامگذارى كرده است، براى اين است كه اين علامت، يك شناسايى اسمى باشد، زيد را آدم بفهمد كى هست. اسماى خدا هم علامت هاى ذات مقدس اوست؛ و آن قدرى كه بشر مى تواند از ذات مقدّس حق تعالى اطّلاع ناقص پيدا كند از اسماى حق است. خود ذات مقدس حق تعالى يك موجودى است كه دست انسان از او كوتاه است. حتى دست خاتم النبيين كه اعلم و اشرف بشر است، از آن مرتبه ذات كوتاه است. آن مرتبه ذات را كسى نمى شناسد غير از خود ذات مقدس. آن چيزى كه بشر مى تواند به آن دسترسى پيدا كند اسماء اللَّه است، كه اين اسماء اللَّه هم مراتبى دارد، بعضى از مراتبش را ما هم مى توانيم بفهميم، و بعضى از مراتبش را اولياى خدا و پيغمبر اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و كسانى كه معلَّم به تعليم او هستند مى توانند ادراك كنند. همه عالم اسم اللَّه اند؛ تمام عالم. چون اسم، نشانه است؛ همه موجوداتى كه در عالم هستند نشانه ذات مقدّس حق تعالى هستند. منتها نشانه بودنش را بعضيها مى توانند به عمقش برسند، كه اين چطور نشانه است؛ و بعضى هم به طور اجمال مى توانند بفهمند كه نشانه است. آنكه به طور اجمال است اين است كه موجود خود به خود وجود پيدا نمى كند. اين مسأله واضح است در عقل؛ و عقل هر بشرى به حسب فطرت اين را مى فهمد كه موجودى كه ممكن است باشد، ممكن است نباشد، اين ممكنى كه هم ممكن است باشد هم ممكن است نباشد، اين خود به خودى وجود پيدا نمىكند. اين بايد منتهى بشود به يك موجودى كه بالذات موجود است؛ يعنى قابل سلب نيست وجود از او، ازلى است. موجوداتى كه مى شود موجود باشند و مىشود هم موجود نباشند، اينها خود به خود وجود پيدا نمى كنند، محتاج به اين هستند كه از خارج يك كسى آنها را ايجاد كند. اگر فرض بكنيم اين فضايى كه وهمى است- اگر هيچ نباشد، يك فضاى وهمى است، واقعيتى ندارد- ما اگر فرض كنيم كه يك فضايى هست و اين فضا هم هميشگى است، اين فضا كه فقط فضاست، نمى شود كه بيخود متبدل شود اين فضا به يك موجودى، يا موجودى در او بدون علّت پيدا بشود. آنهايى كه مى گويند: از اوّل در دنيا يك فضاى نامتناهى بوده است- على رغم اشكالى كه در نامتناهى هست- و بعد هم يك هوايى، بخارى پيدا شده است، آن وقت به دنبال آن از اين موجود چيز ديگرى پيدا شده است، اين بر خلاف ضرورت عقل است كه يك چيزى خودش [بى دليل ]يك چيز ديگرى بشود، بدون اينكه يك علّتى از خارج در كار باشد يك چيزى به خودى خود يك چيز ديگرى بشود. هر چيزى كه متبدّل به يك چيز ديگر مىشود، يك علت خارجى دارد، و الّا يك موجودى به خودى خود يك چيز ديگر نمى شود، يك علّت خارجى مىخواهد كه آب مثلًا يخ ببندد، يا آب جوش بيايد. اگر آب نه [در ]سرماى آن درجه [زير صفر ]و نه گرماى آن درجه باشد، تا ابد هم همين آب است؛ اگر هم بگندد، يك علّت خارجى دارد، يك چيز خارجى بايد آن را بگنداند؛ و لهذا اين اجمالى كه هر معلولى محتاج به علّت است و هر ممكنى محتاج به يك علّتى است، جزء واضحات عقول است كه هر كسى مسأله را تأمّل و تصوّر بكند، تصديقش هم مىكند، كه [محال است ]يك چيزى كه مىشود باشد و مىشود نباشد، بيخودى بشود، يا بيخودى نباشد. نبودن از باب اينكه چيزى نيست تا باشد، آن ديگر علّت نمىخواهد؛ اما يك چيز ممكن كه نيست، بيخودى بشود هست، [امتناعِ ]اين از ضروريات عقول است. اين مقدارى كه همه موجودات عالم، اسم خدا هستند و نشانه خدا هستند، اين يك مقدار اجمالى است كه همه عقول اين را مىتوانند بفهمند، و همه عالم را اسماء اللَّه بدانند؛ و اما آن معناى واقعى مطلب كه اينجا مسأله اسم گذارى نيست، مثل اينكه ما [اگر ]بخواهيم يك چيزى را بفهمانيم به غير، اسم براى آن مى گذاريم، مى گوييم: چراغ يا اتومبيل يا انسان، زيد. اين واقعيتى است كه يك موجود غير متناهى در همه اوصاف كمال، يك موجودى كه در تمام اوصاف كمال غير متناهى است، حد ندارد، موجود لا حد است، ممكن نيست- اگر موجود حد داشته باشد ممكن است- موجود است و هيچ حدى در موجوديتش نيست، اين به ضرورت عقل بايد داراى همه كمالات باشد. براى اينكه اگر فاقد يك كمالى باشد محدود مىشود؛ محدود كه شد، ممكن است. فرق ما بين ممكن و واجب اين است كه واجب غير متناهى است در همه چيز، موجودِ مطلق است و ممكن موجود محدود است. اگر بنا باشد تمام اوصاف كمال به طور لا متناهى، به طور غير محدود نباشد در او، متبدل مىشود [به ممكن ]آنكه ما خيال كرديم واجب بوده، واجب نبوده، ممكن بوده. يك چنين موجودى كه مبدأ يك ايجاد مىشود، و مبدأ يك وجود مى شود، تمام آن موجوداتى كه به مبدئيت او وجود پيدا مى كنند، اينها مستجمع همان اوصاف هستند به طريق نقص. منتها مراتب دارد: يك مرتبه اعلاست كه در آن همه اوصاف حق تعالى هست، منتها به اندازهاى كه امكان دارد، به اندازه اى كه مى شود يك موجودى واجد باشد، آن اسم اعظم است. اسم اعظم عبارت از آن اسمى است و آن علامتى است كه واجد همه كمالات حق تعالى است به طور ناقص؛ و به طور ناقص، يعنى نقص امكانى؛ و واجد همه كمالات الهى است، نسبت به ساير موجودات، به طور كمال. اين موجوداتى كه دنبال آن اسم اعظم مىآيند، اينها هم واجد همان كمالات هستند، منتها به اندازه سعه هستى خودشان، به اندازه سعه وجودى خودشان، تا برسد به همين موجودات مادى. اين موجودات مادى را كه ما خيال مى كنيم قدرت، علم و هيچ يك از كمالات را ندارند، اين طور نيست. ما در حجاب هستيم كه نمىتوانيم ادراك كنيم. همين موجودات پايين هم كه از انسان پايينترند، و از حيوان پايينترند، و موجودات ناقص هستند، در آنها هم همه آن كمالات منعكس است، منتها به اندازه وجودى خودشان. حتى ادراك هم دارند؛ همان ادراكى كه در انسان هست، در آنها هم هست: إِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ .بعضى از باب اينكه نمى دانستند مى شود يك موجود ناقص هم ادراك داشته باشد، آن را حمل كرده بودند به اينكه اين تسبيح تكوينى است؛ و حال آنكه آيه غير از اين را مى گويد. تسبيح تكوينى را ما مى دانيم كه يعنى اينها موجوداتى هستند و علّتى هم دارند. خير مسأله اين نيست، تسبيح مى كنند. در روايات تسبيح بعضى از موجودات را هم ذكر كرده اند كه چيست. در قضيه تسبيح آن سنگريزهاى كه در دست رسول اللَّه (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بوده. آنها شنيدند كه چه مى گويد. تسبيحى است كه گوش من و شما اجنبى از اوست. نطق است؛ حرف است؛ لغت است، اما نه به لغت ما، نه نطقش نطق ماست؛ اما ادراك است، منتها ادراك به اندازه سعه وجودى خودش. لعلّ بعضى از مراتب عاليه، مثلًا از باب اينكه خودشان را مىبينند كه سرچشمه همه ادراكات هستند، بگويند كه موجودات ديگر [ادراك ]ندارند؛ البته آن مرتبه را ندارند. ما هم از باب اينكه ادراك نمىكنيم حقايق اين موجودات را، ما هم محجوبيم، و چون محجوبيم، مطلع نيستيم، و چون مطلع نيستيم، خيال مى كنيم [چيزى ]در كار نيست. خيلى چيزها را انسان خيال مى كند نيست و هست، من و شما از آن اجنبى هستيم. الآن هم مى گويند يك چيزهايى معلوم شده است؛ مثلًا در نباتات كه سابق همه مى گفتند، اينها مرده هستند، حالا مى گويند كه با آنتنهايى كه هست از ريشه هاى درخت كه در آب جوش هست، صداى هياهو [مى شنوند ].حالا اين راست باشد يا دروغ نمى دانم؛ لكن عالم پر هياهوست. تمام عالم زنده است، همه هم اسم اللَّه هستند. همه چيز اسم خداست. شما خودتان از اسماء اللَّه هستيد، زبانتان هم از اسماء اللَّه است، دستتان هم از اسماء اللَّه است. به اسم اللَّه، الْحَمْدُ للَّه، حمد هم كه مىكنيد اسم اللَّه است. زبان شما كه حركت مىكند اسم اللَّه هست، از اينجا پا مى شويد، مى رويد به منزلتان، با اسم اللَّه مى رويد. نمى توانيد تفكيك كنيد. خود شما اسم اللَّه هستيد، حركات قلبتان هم اسم اللَّه است، حركات نبضتان هم اسم اللَّه هست، اين بادهايى كه وزيده مى شود، همه اسم اللَّهاند. از اين جهت، آيه شريفه محتملًا مى خواهد همين معنا را بفرمايد. در بسيارى از آيات ديگر هم هست كه به اسم اللَّه كذا ...، صحبت از اسم اللَّه است؛ و همه چيز اسم اللَّه است؛ يعنى حق است و اسماء اللَّه همه چيز اوست. اسم در مسمّاى خود فانى است. ما خيال مى كنيم كه خودمان يك استقلالى داريم، يك چيزى هستيم؛ لكن اين طور نيست. اگر آنى، آن شعاع وجود كه موجودات را با آن شعاع، با آن اراده، با آن تجلّى موجود فرموده، اگر آنى آن تجلّى برداشته بشود، تمام موجودات لاشىءاند، برمى گردند به حالت اولشان. براى آنكه ادامه موجوديت هم به همان تجلّى اوست. با تجلّى حق تعالى همه عالم وجود پيدا كرده است، و آن تجلّى و نور، اصل حقيقت وجود است؛ يعنى اسم اللَّه است: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ نور سماوات و ارض خداست، يعنى جلوه خداست. هر چيز كه يك تحقّقى دارد اين نور است؛ ظهورى دارد، اين نور است. ما به اين نور مى گوييم، براى اينكه يك ظهورى دارد؛ انسان هم ظاهر است؛ نور است. حيوانات هم همين طور، نورند. همه موجودات نورند، و همه هم نور اللَّه هستند: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ يعنى وجود سماوات و ارض كه عبارت از نور است، از خداست؛ و آن قدر فانى در اوست كه اللَّهُ نُورُ السَّموتِ، نه اينكه اللَّهُ يُنَوّرُ السَّماواتِ ، اين يك نحوه جدايى مى فهماند. اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ يعنى هيچ موجودى در عالم نداريم كه يك نحوه استقلالى داشته باشد. استقلال معنايش اين است كه از امكان خارج بشود و به حد وجوب برسد، موجودى غير از حق تعالى نيست. از اين جهت اينكه مى فرمايد: به اسم اللَّه الحمد للَّه به اسم اللَّه قُلْ هُوَ اللَّه أَحَدٌ، با اسم اللَّه قُلْ، نه اين است كه مقصود محتملًا اين باشد كه بگو بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم. واقعيتى است كه اين واقعيت اين طورى است: با اسم اللَّه بگو، يعنى گفتنت هم با اسم اللَّه است. يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِى السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ نه مَنْ فى السَّماواتِ و الارض . هر چيز [كه ]در زمين و آسمان است، تسبيح مى كند با اسم خدا كه جلوه اوست، و همه موجودات به اين جلوه متحققند و همه حركات، حركاتى است كه از همان جلوه هست. تمام چيزهايى كه در عالم واقع مى شود از همان جلوه هست؛ و چون همه امور، همه چيزها از اوست و به او برمىگردد و هيچ موجودى از خودش چيزى ندارد، خودى در كار نيست كه كسى بايستد [و ]بگويد من خودم هم يك چيزى دارم- يعنى مقابل مبدأ نور- خودم هم يك چيزى دارم كه از خودم هست، آن وقت هم كه دارى، باز از خودت نيست، آن وقت هم كه چشم دارى باز اين چشم از خودت نيست، اين چشمى است كه به جلوه او وجود پيدا كرده. پس، حمدى كه مىكنيم و حمدى كه مىكنند و ثنايى كه مىكنند و ثنايى كه مىكنيم با اسم اللَّه است؛ به سبب اسم اللَّه است؛ و اين هم فرموده است: بسم اللَّه. اللَّه، يك جلوه جامع است، يك جلوه اى از حق تعالى است كه جامع همه جلوه هاست، رحمان و رحيم از جلوههاى اين جلوه است. اللَّه، جلوه حق تعالى است و رحمان و رحيم از جلوه هاى اين جلوه است. رحمان با رحمت و با رحمانيت، همه موجودات را ايجاد كرده [است ]اين رحمت است. اصلًا وجود رحمت است؛ حتى آن وجودى كه به موجودات شرير هم اعطا شده، باز رحمت است؛ رحمت واسعهاى است كه همه موجودات در زير پوشش [آن ]هست؛ يعنى همه موجودات عين رحمت هستند، خودشان رحمتند. و اللَّه به اسم اللَّه، همان جلوهاى است كه جلوه به تمام معنى است. مقامى است كه جلوه را به تمام معنى مى تواند بروز بدهد. اسم جامع است، يك اسمى است كه باز جلوه است؛ خود ذات حق تعالى اسم ندارد: لا اسْمَ لَهُ وَ لا رَسْمَ اسم اللَّه و اسم رحمان و اسم رحيم، همه اينها اسما هستند، جلوهها هستند؛ و با اين اسم اللَّه كه جامع همه كمالات است به مرتبه ظهور، رحمان و رحيمش را ذكر فرموده است از باب اينكه رحمت است و رحمانيت است و رحيميت است؛ و اوصاف غضب و انتقام و [امثال ]اينها تبعى است. آنكه بالذات است، اين دو است، رحمت بالذات است، و رحمانيت و رحيميت بالذات است، آنهاى ديگر تبعى است. [پس ]به اسم اللَّه و رحمان و رحيم. الحمد الله [يعنى ]تمام محامدى كه در عالم و هر كمال و هر حمد و هر ستايشى كه باشد، به او واقع مىشود، براى اوست. آدم خيال مىكند غذايى را كه مىخورد تعريف مىكند كه چه غذاى لذيذى بود! اين حمد خداست، خود آدم نمىداند. [يا مىگويد: ]چه آدم خوبى است! چه فيلسوف و دانشمندى است! اين ثنا براى خداست، خود آدم نمىداند اين را. براى چه؟ براى اينكه آن فيلسوف و دانشمند از خودش هيچ ندارد، هر چه هست جلوه اوست. آنچه هم كه ادراك كرده، با عقلى ادراك كرده كه جلوه اوست، خود ادراك جلوه اوست، خود مدرك جلوه اوست، همه چيز از اوست. آدم خيال مى كند مثلًا از اين فرش دارد تعريف مى كند [يا ]از اين آدم دارد تعريف مى كند؛ هيچ حمدى براى غير خدا واقع نمىشود. هيچ ستايشى براى غير خدا واقع نمىشود، براى اينكه شما هر كس را ستايش كنيد [به اين دليل ]كه يك چيزى در او هست، ستايشش مىكنيد، عدم را هيچ وقت ستايش نمىكنيد، يك چيزى در او هست كه ستايش [مىكنيد ]هر چه هست از اوست، هر چه ستايش بكنيد ستايش اوست، هر چه حمد و ثنا بگوييد مال اوست. الحمد، يعنى همه حمدها، هر چه حمد هست، حقيقتِ حمد مال اوست. ما خيال مىكنيم كه داريم زيد را تعريف مىكنيم، عمرو را تعريف مىكنيم، ما خيال مىكنيم كه داريم از اين نور شمس، از اين نور قمر تعريف مىكنيم، از باب اينكه نمىدانيم. از واقعيت چون محجوبيم خيال مىكنيم داريم اين را تعريف مىكنيم، لكن پرده وقتى برداشته مىشود، مىبينيم نه، همه تعريفها مال اوست، براى اين جلوه اوست كه شما از او تعريف مىكنيد. اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ، هر خوبى هست از اوست، تمام كمالات از اوست، از اوست، يعنى اينكه همان جلوه است. با يك جلوهاى همه عالم، موجود شده، و ما گمان مىكنيم كه خودمان داريم عمل مىكنيم؛ وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمَى. (رَمَيْتَ وَ مَا رَمَيْتَ از باب اينكه جلوه است رَمْىْ هم [مستند ]به آن جلوه است، لكن إنَّ اللَّهَ رَمَى آنهايى كه با تو بيعت كردند، با خدا بيعت كردند. اين دست هم جلوه خداست، منتها ما محجوب هستيم و نمى دانيم قصد چيست؛ و همه محجوب هستيم الّا آن كسى كه به تعليم خدا معلَّم است، و آن كسانى كه به تعليم او معلَّم هستند. روى اين [مبنا ]كه عرض مىكنم مىشود احتمال داد كه اين بسم اللَّه، متعلق به الحمد باشد، يعنى به اسم خدا همه حمدها، همه ثناها مال اوست. جلوه خداست؛ جلوه خداست كه همه ثناها را به خودش جذب مىكند و هيچ ثنايى به غير واقع نمىشود، نمىتوانيد شما غير را ثنا بكنيد؛ هر چه بخواهيد غير را ثنا بكنيد، ثنا به او واقع مىشود. هر چه خودتان خيال كنيد غير است، [اوست ]نمىدانيد شما. هر چه به خود فشار بياوريد كه نه، مىخواهم از غير خدا يك حرفى بزنم، غير خدا حرفى نيست در كار؛ هر چه بگوييد از اوست. نقايص از او نيست. چيزهايى كه وجود پيدا مىكنند يك جهت وجودى دارند، يك جهت نقص دارند؛ جهت وجودى نور است، اينش مال اوست، نقص مال او نيست؛ نقيصهها از او نيست، لا ها از او نيست. [يعنى ]آن چيزهايى كه نيست؛ و هيچ تعريفى براى لا واقع نمىشود، هميشه تعريفها براى آرى واقع مىشود، براى وجود واقع مىشود، براى هستى واقع مىشود، براى كمال واقع مىشود؛ و كمال در عالم وجود ندارد الّا يك كمال، و آن كمال اللَّه است؛ جمال هم جمال اللَّه است. ما بايد اين را بفهميم و بفهمانيم به قلبمان. اگر همين يك كلمه را قلبمان بفهمد، نه همان گفتار باشد، گفتارش آسان است، به قلب رساندن و اين موجود قابل فهم را فهماندن، اين مشكل است كه قلب هم باورش بيايد. يك وقت آدم [به لفظ ]مىگويد كه جهنمى هست، و بهشتى هست؛ گاهى اعتقاد هم دارد؛ اما باور كردن، غير اعتقاد علمى است. برهان هم بر او قائم شده؛ اما باور آمدن مسأله ديگرى است. عصمت كه در انبيا هست، دنبال باور است. باورش وقتى كه آمد ممكن نيست تخلف بكند. و در صحیفه نور (جلد 17) توضیح بیشتر: همان طوری که متنزل کرده است همۀ معارف را تا رسانده است به اینجا؛ قرآن را نازلش کرده، پشت ستارهایی، اَستاری پشت سر هم هی وارد کرده، نازل کرده، نازل کرده تا رسانده اش به یک الفاظی که موافق با فهم بشر باشد، و آن هم این الفاظ باز موافق با فهم بشر نیست. همان اولی که شروع میکند قرآن به فاتحة الکتاب، همان اول که حمد را مختص به او میکند، همان اول به انسان میفهماند که عاجزی از اینکه بفهمی. همۀ محامد مال اوست، کسی لایق حمد نیست، کسی تحمید نمیشود. اصلش بعضی عقیده دارند که وَقَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ قضای تکوینی است، قضای خداست بر اینکه غیر خدا عبادت نشود. گمان میکنند بت را سجده میکنند، گمان میکنند انسان را مدح میکنند، گمان میکنند که خورشید را مدح میکنند. همۀ مدحها از اوست، همه هم مدح او میکنند و خود نمیفهمند. و گرفتاریهای انسان در آن عالم هم برای همین نفهمی است، برای همین سِتاری است که بین انسان و حقایق هست. و اگر انسان یک قدری نظر کند ولو به همین عالم مادی، به همین دستگاهی که در عالم ماده هست، تا آناندازهای که انسان دستش به آن رسیده است و آن قدری که دست نرسیده است، میلیاردهااندازه هست که دستش به او نرسیده. به صورت خلاصه و خودمونی بگم گرچه توصیه میشه چندبار متن رو بخونید ترجیحا با فایل صوتی چه انسان بخواد چه نخواد خدا خواسته که محامد و عبودیت ها برای او باشه این در واقع همان فطرت انسانه برای میل به پرستش فقط فرق بین یک انسان موحد با مشرک و کافر اینه که انسان موحد راه رو درست انتخاب کرده ولی بقیه همون میل رو دارن ولی راه رو اشتباه میرن و در جملات بالا هم گفته نشده کافر با موحد یکیه بحث سر عمل اشخاصه نه خودشون عمل مشرک باطله ولی از اون میل به پرستش نشأت میگیره که ناشی از قضای تکوینی است ====================== یه مورد دیگه از جملات علامه حسن زاده رو هم تکه برداری کرده بودند (من چون تو کربلا این جملات رو دیدم در گوشی یکی از دوستان الان به اون شخص و متنش دسترسی ندارم اگر کسی داشت خبرم کنه) مضمون جمله این بود شما اسفار رو بخونی،کل کتاب ها رو بخونی ، تفسیر قرآن رو بخونی آخرش میرسی به دیوان حافظ یه توضیح مختصر هم در این مورد بدم آیا تفسیر قرآن خود قرآنه؟آیا گفته شده بعد از قرآن میرسی به دیوان حافظ؟ مثلا آیات رمزی قرآن تفسیر شدن؟ (مثل آیات مقطعه) با وجودی که با جملات رک و رسمی نمیشه حق مطلب رو ادا کرد باید گفت منظور حقیقت سلوک الی الله هست که در تفاسیر قرآن به وضوح نیامده این حقیقت یاد گرفتنی نیست انسان بی سواد هم میتونه یاد بگیره فارغ از یک عمر تفسیر خواندن و علم آموزی همون حقیقتی که وهب و زهیر به نهایتش رسیدند نکته1: تمام حقایق در قرآن است و قرآن جدای از بقیه کتاب هاست نکته2: دیوان حافظ هم اشتباهات کم نداره و برای ما مبنا نیست نکته3: لزومی به تحقیق در مورد موارد بالا نیست ولی اگر واردش شدید و متوجه مطالب نشدید سریع تکفیر نکنید ..یه احتمال هم بدید که شاید من نمیتونم بفهمم و خیلی افراد شاخص ولی ظاهرگرا نکته 4: من احساس وظیفه کردم اومدم نوشتم اگر نتونستم خوب توضیح بدم بزارید به حساب بی سوادیم نکته 5: مخالفان تقوا داشته باشن و یکمی به خودشون رجوع کنند ببینن علت مخالفتشون بعد از خوندن مطالب فوق چیه نکته 6: اینم دانلود کنید سر فرصت http://forum.bidari-andishe.ir/thread-21...#pid259484 |
|||
|
|
۱۱:۰۴, ۱۱/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/دی/۹۳ ۱۱:۰۸ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
دیوان حافظ شباهت فوق العاده ای با قرآن داره... .
در واقع حافظ هر چه از «بطن» قرآن فهمیده رو به نظم کشیده.فکر میکنم علامه حسن زاده هم منظورشون همین بوده. درباره ی وحدت وجود هم خود علامه حسن زاده خیلی جالب توضیح میدن :
در عالم رویا همه تمثلات از منشات نفس و از مدرکات نفس اند و لدی النفس بذاتها حضور دارند و قائم بنفس اند که قیام فعل به فاعل است . پس وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است و در حقیقت در عالم رویا هم تو مخاطَبی و هم تو مخاطِب. هم آمری و هم موتمر و هکذا . از این نکته به وحدت وجود و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت واجب با ممکنات و نحوه قیام ممکنات به حق تعالی پی ببر من عرف نفسه فقد عرف ربه .
هزار و یک کلمه،جلد 7 - کلمه 951
گرفتید نکته رو؟! |
|||
|
|
۱۵:۲۵, ۱۲/دی/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بچه ها صوت سخنرانی رو در افسران آپ کردم
http://www.afsaran.ir/link/793354
توی فایل اول مطلب این تاپیک رو دنبال کنید |
|||
|
|
۲۳:۰۶, ۲/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
متاسفانه با وجود اشکالات فراوان بر وحدت وجود همچنان بزرگان سعی در توجیه اون دارند ، بی هیچ تعصبی بر روی این بزرگواران که بنده خاک پای درگاهشون هستم ، کاملا عالمانه مناظرات این عزیزان رو نگاه کنید و خودتون قضاوت کنید
|
|||
|
۲۳:۴۸, ۲/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/بهمن/۹۳ ۰:۰۹ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
(۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۰۶)archimolar نوشته است: متاسفانه با وجود اشکالات فراوان بر وحدت وجود همچنان بزرگان سعی در توجیه اون دارند ، بی هیچ تعصبی بر روی این بزرگواران که بنده خاک پای درگاهشون هستم ، کاملا عالمانه مناظرات این عزیزان رو نگاه کنید و خودتون قضاوت کنید سلام بزرگوار.
لطف می فرمایید بفرمایید که از این فراز از دعای کمیل چه می فهمید؟ "باسمائک التی ملائت ارکان کل شیء" تشکر ------------------------------------------------------------------------
دوستانه می خواهیم فقط سخن بگوییم. اصلا قصد غلبه و این حرف ها را فراموش کنیم. زیرا من هر وقت وارد بحث از این مسائل با کسی می شوم فورا احکام تکفیری برخی علماء که البته راه آن ها به اندازه خودشان محترم است را می آورند. لطفا پیش قضاوت ها را با هم کنار بگذاریم. ما همه پیرو ائمه(علیه السلام) هستیم و قرار نیست درک های درست از دین را اگر در یک حد نیستند کنار بگذاریم. باید درک طولی و نه عرضی از دین را محترم بشماریم. اگر ابوذر(رحمة الله علیه) درکش به اندازه سلمان(رحمة الله علیه) بود که معصوم نمی فرمود(مضمون): هر آینه اگر ابوذر می فهمید آنچه را سلمان می فهمید خونش را حلال می کرد. پس بیاییم و تفاوت ادراک از متون را اگر توسط علمای ماست تکفیر نکینم. باید قبول کنیم که علمای شیعه حداقل دو گروه اصلی بوده اند؛ عده ای روش حکماء و عرفای حقیقی را مغایر دین می دیده اند و عده ای هم مطابق و در هر دو گروه بزرگان فراوانند؛ پس تحمیل نظر خود درست نیست. متاسفانه مدتی است جریانان تکفیری شیعه فعال شده اند و البته از محل های عجیبی هم تغذیه می شوند که شک بر انگیز است. این بحث ها همیشه در بین علماء بوده اما اینکه در بین عامه تکفیر کنیم واقعا جای تامل دارد. |
|||
|
|
۰:۱۲, ۱۷/تیر/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/تیر/۹۶ ۰:۳۹ توسط حقیقتجو.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
(۱۱/دی/۹۳ ۳:۴۴)عبدالرحمن نوشته است: بسم الله الرحمن الرحیم فایل تصویری این تفسیر رو دیدم. همونطور که گفتین تکفیر کردن علمای بزرگ کار درستی نیست و باید گفت الله اعلم اما اینکه هر چی گفته باشند رو بدون چون و چرا بپذیریم هم عقلانی نیست چون معصوم نبودن و احتمال خطا در اونها وجود داشته. ملاک و سنگ محک ما برای شناخت خدا احادیثی هست که از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و امامان معصوم بهمون رسیده و هر تعریفی که بر خلاف این احادیث باشه مورد قبول نیست. من بخشی از این تفسیر رو برای نمونه انتخاب کردم. اگه شما به کتاب اصول الکافی جلد 1 کتاب التوحید باب معانی الاسماء و اشتقاقها حدیث 4 نگاهی بندازین متوجه میشید تفسیری که در بالا گفته شده با تفسیر امام رضا (علیه السلام) فرق میکنه. به نظر شما عقل حکم میکنه که کدوم تفسیر رو قبول کنیم؟ على بن محمد، از سهل بن زياد، از يعقوب بن يزيد، از عباس بن هلال روايت كرده است كه امام رضا عليه السلام را پرسيدم از معنى فرموده خداى عزّوجلّ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» «2» كه ترجمه ظاهر آن اين است كه: «خدا روشنى آسمانها و زمين است». حضرت فرمود كه: «خدا رهنماى اهل آسمانها و رهنماى اهل زمين است».
|
|||
|
۲۰:۰۸, ۷/اسفند/۹۶
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
حاج ميرزا جواد آقا ملكىّ تبريزىّ قُدّس سرُّه این مطلب را فقط با چند جمله مختصر و كوتاه و مفيد بيان فرموده است، و چنان دليل متقنى بر اثبات وحدت وجود مىآورد كه همگان را شيفته و فريفته نموده است. وى مىگويد:
وَ يَتَّضِحُ ذَلِكَ بِأدْنَى تَأمُّلٍ؛ لِانَّ حَقيقَةَ الْوُجودِ يَمْتَنِعُ عَلَيْها الْعَدَمُ؛ وَ إلّا لاتَّصَفَ الشَّىْءُ بِنَقيضِهِ أوْ بِما يُساوِقُ نَقيضَهُ. وَ هُوَ بَديهىُّ الْبُطْلانِ ضَرورىُّ الْفَسادِ. وَ كُلُّ ما امْتَنَعَ عَدَمُهُ ثَبَتَ قِدَمُهُ بِالضَّرورَةِ. فَحَقيقَةُ الْوُجودِ ثَبَتَ قِدَمُها. فَلَا يُمْكِنُ الْقَوْلُ بِأنَّ لِلاشْيآءِ وُجودًا حَقيقيًّا. فَتَأمَّلْ وَ اغْتَنِمْ! فَإنَّ ما ذَكَرْناهُ بُرْهانُ الصِّدّيقينَ فى إثْباتِ وُجودِهِ تَعالَى. «و وحدت وجود با كوتاهترين تأمّل براى تو آشكار مىشود؛ به جهت آنكه ممتنع است كه بر حقيقت وجود عدم عارض گردد؛ و گرنه شىء مورد نظر يا به خود نقيض و يا به آنچه مساوى نقيضش است متّصف مىگشت. و اين اتّصاف، بطلانش از بديهيّات و فسادش از ضروريّات است. و هر چيزى كه عدمش امتناع داشته باشد، قديم بودنش ثابت است به حكم ضرورت. پس حقيقت وجود قديم بودنش ثابت شد. بنابراين امكان ندارد كه گفته شود: اشياء داراى وجود حقيقى هستند. در اين مهمّ تأمّل و تدبّر كن و مغتنم بشمار! زيرا آنچه را كه ما بيان نموديم عبارت است از «برهان صدّيقين» براى اثبات وجود خداوند متعال!» |
|||
|
۲۲:۴۹, ۷/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اسفند/۹۶ ۲۲:۵۲ توسط mdroudgar.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
درود بردوستان وتشکر برای درج این تاپیک
عرفان حکمت وتفاوت آنها در معرفت شناسی انواع علم دوگونه عنوان شده است حصولی وحضوری اولی با عقل ودومی با دل دریافت شود وعالمان اولی را حکیم ودومی را عارف می نامند . عرفان معرفتی درونی وشخصی است وهرآنچه عارف می یابد محصول تلاش اوست وقابل انتقال بدیگری نیست مثلا اگر کسی میسوزد هرگز دیگری قادر نیست سوزش اورا درک کند چون شخصی است ولذا آنچه عارفان می یابند هرگز با دیگران درمیان نمی گذارند .عارفان نه درسیاست ورود میکنند ونه سخن میگویند چرا که وقتی عارف شد دهانش بسته شد درنتیجه مسائلی مانند وحدت وجود یا شهود یا تجلی ویا مطالبی که درعرفان نظری مطرح است هرگز مورد نقد نباید قرار گیرد چه امری شخصی است نه عقلانی اغلب ماها مدام از وحدت وجود سخن میگوئیم اما بدون درک آن چرا که عارف نیستیم فقط لقلقه زبان است ونه چیز دیگر اولیای ما هم مردمان را با تعقل آشنا ساخته ومطالب را اینگونه اثبات میکنند .آنکه بسوی عرفان میرود درنهایت خود خواهد یافت اما مخالفت فقها وسایر بزرگان دین با عرفا ومقولات آنها بیشتر بنظر بنده دعوای دکانداری است و معمولا هیچ عارفی دکان نمیزند بیشتر دیگرانند که مزاحم آنان میشوند آنچه نیاز ما وجامعه ماست حکمت سعدی است وحافظ برای لحظات تنهائی وسکوت است .ممنون |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| شبهه !! ایا تناقضی بین کلام نهج البلاغه با قران وجود دارد؟ | vahrakan | 0 | 1,215 |
۲۰/مهر/۹۳ ۱۲:۰۸ آخرین ارسال: vahrakan |
|
| اثبات وجود یا عدم وجود خدا ( از نگاه شما با هر عقیده ای) | mahdy30na | 45 | 21,736 |
۱/شهریور/۹۳ ۱۶:۵۲ آخرین ارسال: mahdy30na |
|










