کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شکوه نماز >>> تصاویری از نماز
۱۶:۱۱, ۲۳/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/فروردین/۹۳ ۱۴:۴۶ توسط شیدا.)
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: 8818180215491162092542444052132512201227.jpg]


[تصویر: 3810817823020422185851822131181364495195168.jpg]
[تصویر: 6112123776181176209751399049235234161241210.jpg]
[تصویر: 158137229527348171253134196133141252407740.jpg]
[تصویر: 10250861652275315278181261862116222131143.jpg]
[تصویر: 1831972052026524715511917921224519414615821.jpg]
[تصویر: 305512416723070224422722914137148198182208.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، وحید110 ، Agha sayyed ، محیصا ، MohammadMeraj ، دل خسته ، shafagh_mah ، علی 110 ، MAHDI59 ، EMPERATOR ، میلاد.م ، فدایی امام حسین ، احیاء ، zarati313 ، خادمة الزهرا ، nafas ، meshkat ، أین المنتظر ، kashkol-ir ، sagheb ، هانا ، مجید املشی ، السا ، محمدهادی

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۳۳, ۲۸/دی/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
[color=#000]
نبرد من: داستان اولین نماز دکتر (جفری لانگ)Jeffery Lang
------
------
------
روزی که مسلمان شدم ، امام مسجد کتابچه ای درباره‌ی چگونگی ادای نماز به من داد.
ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری...
پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟
---
ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.
----
آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را...
از آنجایی که چیزهایی که باید می‌خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.
آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.
ساعت نزدیک به نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم...
داخل دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.
دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!
وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند ...
وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم طوری که لاله ی گوشم را لمس کردم .
بعد با صدایی پایین الله اکبر گفتم.
----
امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.
ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد؟
نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم...
----
یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله اکبر.
----
با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!
پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.
احساس خجالت کردم... چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.
در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد
----
حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.
در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد... جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم... به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود...
احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.
بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.
---
انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: "بیچاره جـِف! عرب ها در سانفرانسیسکو (San Francisco) عقلش را از وی گرفته اند!"
----
----
شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن...
-----
نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم: سبحان ربی الأعلی...
----
الله اکبر... این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.
----
الله اکبر...و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.
----
الله اکبر... برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم. ----
سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.
در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.
در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم... هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.
و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.
موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.
چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.
گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.
سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.
این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی...
مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم ار ترس و خشم را به بیرون می ریزد.
در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.
مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، گریه می کردم.
وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.
اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
----
قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:
----
«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»
----
----
-----
برگرفته از کتاب “Even Angels Ask “ (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانس
[/color]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هانا ، menrabb ، شیدا ، آفتاب ، السا ، محمدهادی
۲۲:۱۶, ۲۵/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
[تصویر: sizOCdRM_400.jpg]
[/font]
[font=Arial]
[تصویر: 1_namaz.jpg]


[تصویر: 85767202976268245652_jpg.png]

[تصویر: 74126467594582418597.jpg]

[تصویر: 0.679346001325771218_taknaz_ir.jpg]


[تصویر: 35906502930238715432.jpg]

واقعا خجالت کشیدم ... خدایا شرمنده ...

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، عبدالرحمن ، sajad0511 ، السا ، Ali#59 ، شیدا ، magnolia ، Aryha ، ali-0110 ، sagheb ، neyestan23 ، ساجد ، اميرمهدي ، MohammadMeraj ، m.hossein ، غربت تشیع ، حضرت عشق ، آفتاب ، محمدهادی
۱۷:۲۱, ۲۸/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #13
آواتار
نماز اول وقت بر روی دیوار چین
[تصویر: 2261616_973.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fazel ، مصباح ، MohammadSadra ، شیدا ، Ali#59 ، عبدالرحمن ، علمدار133 ، mahdyshr ، عشقم کربلا ، مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، fatemeh ، السا ، Just God ، حفیظ ، دل خسته ، لبخند خدا ، سید ابراهیم ، ali0077 ، vahrakan ، ترنم ، Bamdaad ، یاســین ، mohammadhadi ، *ركن الهدي* ، مجتبی110 ، حسنیه ، آفتاب ، محمدهادی
۱۹:۴۱, ۳۰/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #14
آواتار
(۲۸/اردیبهشت/۹۳ ۱۷:۲۱)نهج الحسین (علیه السلام) نوشته است:  نماز اول وقت بر روی دیوار چین

[تصویر: 2261616_973.jpg]

چقدر زيبا.Smile
نكته ي زيباتر اين هست كه طرف شيعه هستش.داره بامهر نماز ميخونه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bamdaad ، محب الزهرا ، دل خسته ، علمدار133 ، عبدالرحمن ، شیدا ، السا ، شهیدطیبه واعظی ، Ali#59 ، رهگذر. ، حسنیه ، آفتاب ، محمدهادی
۱۲:۵۶, ۳۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #15
آواتار
(۲۸/اردیبهشت/۹۳ ۱۷:۲۱)نهج الحسین (علیه السلام) نوشته است:  
نماز اول وقت بر روی دیوار چین
[تصویر: 2261616_973.jpg]
ما توی خونمون زورمون میاد چهار تا رکعت نماز بخونیم...Confused
اینم جالب بود :

[تصویر: 13910905000150_PhotoL.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، MohammadSadra ، رهگذر. ، علمدار133 ، محب الزهرا ، سید ابراهیم ، دل خسته ، السا ، aaaaa ، شهیدطیبه واعظی ، مصباح ، مجید املشی ، مجتبی110 ، fazel ، fatemeh ، soheyl68 ، mahdyshr ، شیدا ، آفتاب ، محمدهادی
۱۵:۱۶, ۳۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #16
آواتار
سلام
معمولا وقتی یک باور رو بپذیرید ، و بیشتر ببینید دیگران بی جهت ضد باور شما هستند ، اون باور در شما بیشتر جا می اوفته
به همین دلیل هست که مسلمونا در خارج و در شرایط سخت بهتر آرمان هاشون رو حفظ می کنند
در زمان جنگ و اون همه بدبختی هم شاهد بودیم مردم دین و ایمونشون رو با چنگ و دندون حفظ می کردند
در زمان رضا شاه هم زن ها چادرشون به جونشون بند بود.
مثل بعضی پ ن : باز کسی برداشت نکنه که باید شرایط رو ضد دینی کرد تا دین مردم رشد کنه!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، السا ، MohammadSadra ، مجتبی110 ، علمدار133 ، mohammadhadi ، Ali#59 ، شیدا ، محمدهادی
۱:۳۷, ۱۵/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۳ ۱:۴۲ توسط شیدا.)
شماره ارسال: #17
آواتار
[تصویر: javanenghelabi_namaz_2.jpg]

امضای شیدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، السا ، محمدهادی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  يك راهكار براي كسب توفيق نماز شب علی 110 0 1,953 ۲۴/مهر/۹۷ ۱۴:۴۰
آخرین ارسال: علی 110
  نماز شب؛ اين را بخوانيم كه إن‌شاء‌الله بعدش خودش را بخوانيم علی 110 0 1,647 ۲۴/مهر/۹۷ ۱۳:۵۰
آخرین ارسال: علی 110
  با نماز های قضایم چه کنم؟ Ramin_Ghn 25 23,293 ۲۲/مرداد/۹۵ ۱۹:۰۷
آخرین ارسال: MohammadSadra
  آثار تضییع نماز باران 36 24,931 ۱/اسفند/۹۴ ۰:۲۰
آخرین ارسال: Anti gods
  برخی شرایط مورد قبول واقع شدن نماز (بسیار قابل تأمل)!!!!!!!! علی 110 1 3,065 ۲۱/بهمن/۹۴ ۹:۴۶
آخرین ارسال: مخلوق
Star کیفیت نماز حضرت عشق 1 2,437 ۱۷/دی/۹۴ ۴:۵۹
آخرین ارسال: حضرت عشق
Rainbow یک نماز امام زمانی قبیله منتظر 0 1,874 ۷/آذر/۹۴ ۲۳:۵۵
آخرین ارسال: قبیله منتظر

پرش در بین بخشها:


بالا