کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
°•°•° ~ کریم ترین ~ °•°•°
۱۸:۵۶, ۴/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/بهمن/۹۳ ۱۸:۵۹ توسط آوا.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°

√ نماینده ی عدالت و اعتراض به خلیفه√

راستش اگر بخواهیم اوضاع و حال و روز زمان خلیفه ی سوم را به تصویر بکشیم، باید از زمان زندگی تلخ و پر مصیبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شروع به گفتن کنیم.

از همان زمانی که معنای «خلیفه» به «پادشاه» تبدیل شد و آنانی که لایق عبای جانشینی برترین مخلوق خداوند نبودند، بر منبری نشستند که حقّ امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) بود. امّا چون فرصت نداریم که این تاریخ را برشمریم، راحت به شما می گوییم که وقتی مسلمانان به زمان خلیفه ی سوم رسیدند، دیگر نه کسی رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را آنچنان که باید می شناخت و نه اسلام، آن چیزی بود که در میان مردم جاری بود.

آخر شما بگویید: سوزاندن قرآن ها و ممنوعیت نَقل حدیث رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از سویی و جعل روایات متعدّد برای پائین آوردن مقام پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به دست یهودیان، مگر چیزی هم از دین باقی می گذارد؟

در دوران عثمان بن عفان، فساد مالی بیداد می کرد؛
خلیفه ی سوم می گفت: «ما هر قدر احتیاج داشته باشیم از بیت المال بر می‏داریم اگرچه دماغ عده ‏ای به خاک مالیده شود.»(1)

علاوه بر آن، وضعیت دین هم در هم ریخته بود. غیر از شکنجه و تبعید یاران واقعی امام علی (علیه السلام)، از جمله ابوذر، عمّار، عبدالله بن مسعود و دیگران، اتّفاقات بسیاری برای یاوران رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) افتاد.
برای مثال، خلیفه، دستور داد تا مستمری یکی از شیعیان را قطع کنند، پای او را بِکِشند و دنده اش را بشکنند؛ چرا که او اعتراض کرده بود که خلیفه حق ندارد قرآن ها را بسوزاند.(2) این هم از وضع حمایت از انصار و مهاجران.

این وضعیت را به تصویر کشیدیم که بفهمید چرا حضرت علی(علیه السلام)، مرد عادل روزگاران، نماینده ای به سوی عثمان فرستادند و بارها و بارها حقوق مسلمانان را به او یادآوری فرمودند.
این نماینده، امام حسن مجتبی(علیه السلام) بودند. کسی که بعد از امیرالمؤمنین(علیه السلام) عهده دار مسئولیت مسلمانان شدند.(3)

بعد از تذکّرهای مکرّر، خلیفه سرانجام به امام حسن(علیه السلام) گفت:
«پدرت تصور می‏ كند كه احدی آگاهی ندارد؛ ولی ما به آنچه انجام می‏ دهیم، آگاه هستیم. بنابراین دست از سر ما بردار.»(4)

بدین ترتیب، نامه ها و پیغام های امام علی(علیه السلام)، ادامه نیافت.


√ مجروح شدن امام حسن(علیه السلام) در مقابله با قاتلان عثمان √

ماجرای قتل عثمان، ماجرای پیچیده و دنباله داری است؛ از فتوای عایشه به قتل او(5) تا محاصره ی خانه اش، از سنگ پرانی طلحه به صورت ناشناس(6) و قتل عثمان به دست دو نفر از محاصره کنندگان، همه و همه فتنه ی سختی بود که همگی مسلمانان با آن درگیر شده بودند؛ امّا دود آن به چشم آل علی(علیه السلام) رفت. بگذریم!

بعد از محاصره ی خانه ی عثمان توسط مردم خشمگین، حضرت علی(علیه السلام) به دو فرزند خودشان دستور دادند که با شمشیر در مقابل قاتلان بایستند و به آنها فرمودند: «اجازه ندهید کسی به خلیفه دست بیابد.»(7)

در گیر و دار مقابله با محاصره کنندگان، امام حسن(علیه السلام) از سرشان خون جاری شد، امام حسین(علیه السلام) مجروح شدند و قنبر، غلام امام علی(علیه السلام) نیز با سر شکسته به دفاع از امر امیرالمؤمنین(علیه السلام) مشغول بود.(8)

در قسمتهای بعد خواهیم دید که امام حسنی که در دفاع از عثمان مجروح شدند، چگونه آماج تهمت ها و تهدیدهای قاتلان حقیقی گردیدند؛ ان شاء الله.


پی نوشت:
1. شرح نهج البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج 3، ص 39 و 40؛ به نقل از مقاله ی «وقایع دوران خلافت عثمان»، از سایت تخصصی و مرجع پارسی گلد به آدرس
2. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 56؛ به نقل از دایرة المعارف تشیع، نشر شهید سعید محبی، 1384، ج 11، ص 162.
3. عقدالفرید، ج 5، ص 58؛ به نقل از مقاله ی «مسؤولیت‏های امام حسن علیه‏السلام در دوران پدر»، اثر محمّدجواد طبسی، کوثر ، خرداد 1379، شماره 39؛ به نقل از سایت تعلیمات اسلامی واشنگتن
4. همان.
5. عایشه در پی برخوردهای لفظی و دل پری که از عثمان داشت، این فتوا را صادر کرد: «اقتلوا نعثلاً فقد کفر؛ این کفتار پیر را بکشید که کافر شده است.»؛ طبری، ج 4، ص 474؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 2، ص 77؛ به نقل از عسکری، سیّد مرتضی، «سقیفه»، قم، دانشکده اصول دین، 1387، ص 218.
6. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 404؛ به نقل از عسکری، سیّد مرتضی، همان، صص 225-226.
7. انساب الاشراف، ج 5، ص 69؛ به نقل از همان کتاب، ص 225.
8. همان.

پ.میعاد

درمجموعه مطالب کریم ترین برآنیم که به معرفی شخصیت و تاریخ امامت دومین امام شیعیان، حضرت حسن مجتبی(علیه السلام) بپردازیم؛ ان‌شاءالله.

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۰۷, ۵/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/بهمن/۹۳ ۱۱:۰۸ توسط آوا.)
شماره ارسال: #2
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~ °•°•°

√ وداع با ابوذر √

دوران خلافت خلیفه ی سوم، یکی از دردآوردین و دردسرسازترین دورانها، برای امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) و خانواده ی ایشان بود. دورانی که آنان، بیش از پیش متحمّل شنیدن سخنان ناحق شدند و حقوق بسیاری از مردم در مقابل چشمشان به یغما می رفت و نمی توانستند مانع مسئولان شوند. امام حسن(علیه السلام) نیز در این دوران، در کنار پدرشان بودند و جز به فرمان ایشان، کاری انجام نمی دادند.

عثمان بن عفان، با ثروت اندوزی، ریخت و پاش بسیار و امتیازدادنهای فراوان، صدای بسیاری از مردم را درآورد. به طوری که ابوذر غفاری، یار باوفای حضرت علی(علیه السلام)، در مقابل قصر او ایستاد و بسیاری از امتیازدادن هایش را فاش کرد. وقتی کار به اینجا رسید، عثمان، ابوذر را به «ربذه» تبعید کرد. جایی که ابوذر، دوران کفر خودش را در آنجا گذرانده بود و دوست نداشت دیگربار به آنجا بازگردد.

در هنگام رفتن ابوذر، امیرالمؤمنین، حسنین(علیه السلام) و اندک یاران باقی مانده برای آنان، در اطراف ابوذر گرد آمدند و بسیار گریستند. عقیل، عمّار، حسنین و حضرت علی(علیه السلام)، برای بدرقه و خداحافظی با ابوذر رفتند و هر کدام سخنی برایش به یادگار نهادند.

حضرت امیر(علیه السلام) با اندوه در ضمن سخنانی به او فرمودند: «...همانا اين مردم از وجود تو بر دنياى خود ترسيدند؛ ولى تو از کارهاى آنها بر دين خود بيمناک شدى، و از اين رو اينها تو را از حومه خود کوچ دادند و به بلا و گرفتارى آزمودند...»

آنگاه عقيل، برادر حضرت علی(علیه السلام) دعایی به او یاد داد و پس از آن حضرت حسن بن على (علیه السلام) به سخن در آمدند و فرمودند:
«عموجان! اين مردم با تو آن کردند که ديدى. همانا خداى عزّ و جلّ از بالاترین جایگاه اين وضع را مى ‏نگرد. پس ذکر دنيا را با ياد مرگ و جدائى از آن از سر بیرون کن و سختى آنچه را که بر تو مي رسد، به خاطر آسودگى و سعادتِ سرانجامش بر خود هموار کن. شکيبا باش تا پيغمبرت (صلی الله علیه و آله) را با حال خشنودى و رضايت از تو دیدار کنی. ان شاء اللَّه.»
پس از آن، امام حسین(علیه السلام) و عمّار نیز سخنانی به ابوذر گفتند و در نهایت، ابوذر اشک ریزان، در حالی که مولای بی نظیر و دوست داشتنی اش را ترک می کرد و از این مصیبت، تاب ایستادن نداشت، گفت:

«پدر و مادرم به قربان اين چهره‏ ها که به راستى هر گاه من شما را مى ‏بينم به ياد رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مى ‏افتم، و دل خوشى من در سکونت مدينه، تنها شما بوديد؛ ولى بودنم در مدينه بر عثمان ناگوار بود [...] به راستى که من جز خداى عزّ و جلّ يار و ياورى نمی خواهم و در پناه او هراس و وحشتى ندارم. خدا مرا بس است و معبودى جز او نيست. بر او توکل می کنم و او است پروردگار عرش بزرگ و درود خدا بر آقاى ما محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و خاندان پاکش باد.»

در قسمتهای بعدی کریم ترین، از زندگی امام حسن(علیه السلام) در دوران عثمان بن عفان بیشتر سخن خواهیم گفت؛ ان شاء الله.

کلينى، محمد بن يعقوب، «الروضة من الکافي»، ترجمه رسولى محلاتى - تهران، چاپ اوّل، 1364، ج‏2 ؛ ص4-6.

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۳۶, ۶/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۹۳ ۱۴:۳۸ توسط آوا.)
شماره ارسال: #3
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°

√وصله ی ناپاکی به ما نمی چسبد√

در روزگار خلیفه ی سوم و بعد از قتل او، خانواده ی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) همیشه در معرض تهمت و تهدید فرومایگان بودند. در حالی که در ماجرای قتل عثمان نقشی نداشتند و حتّی سعی کردند که خون کسی ریخته نشود. امام حسن(علیه السلام) در طول زندگی شان، با تهمت های بسیاری مواجه شدند و همیشه به بهترین وجه پاسخ این تهمت ها را می دادند.

در این باره، توجّه شما را به حکایت زیر جلب می کنیم:
در زمان خلافت معاویه، «عمرو بن عاص» در حال طواف دور خانه ی خدا، با امام حسن‏ (علیه السلام) ملاقات کرد و با بی شرمی به آن حضرت گفت:

تو گمان می کنى که دین، جز به وسیله ی تو و پدرت‏ بر جا نخواهد بود؛ در صورتى که خدا؛ معاویه را تأیید کرد تا دین را پس از اینکه رو به انحطاط نهاده بود، بپا بدارد و دین را بعد از مخفى شدن، روشن نماید. آیا خدا به قتل عثمان‏ راضى بود؟! یا این عمل، حق است که تو در اطراف کعبه طواف کنى؛ آن طور که شتر در اطراف آرد میگردد، لباسهایى پوشیده‏ اى که فوق العاده سفید و براق است؛ در حالی که تو قاتل عثمان هستی. به خدا قسم که من این پراکندگى را مبدّل به اتّحاد و این راه سخت را تبدیل به آسانى می کنم تا معاویه تو را به همان راهی که پدرت رفت وارد نماید. (یعنی بکشد!)»

امام حسن (علیه السلام) در جوابش فرمودند:
«اهل جهنم علائمى دارند که با آن شناخته می شوند و آن این است که: دشمن با دوستان خدا و دوست با دشمنان خدایند.
به خدا قسم که می دانى على (علیه السلام) درباره ی دین شک و تردیدى نداشت و هرگز راجع به خدا یک ساعت و یک چشم بر هم زدنی شک نداشت.

اى پسر امّ عمرو! به خدا قسم اگر جلو زبان خود را نگیرى، بدن تو را به شمشیرهایى برنده مبتلا خواهم کرد! بر حذر باش از اینکه به من هجوم نمایى؛ زیرا من همان کسى هستم که مرا می شناسى. من کسى نیستم که در مبارزه ها ضعیف و ناتوان باشد؛ یا شکم پرست باشد.
من در میان قریش، مانند حلقه ی وصل گردنبند هستم. حسب و نسب من معروف است. من پسر پدر خودم هستم؛ ولى تو، آن کسى هستى که خودت می دانى و مردم هم می دانند.

مردان قریش راجع به اینکه تو را به پسرى تصاحب کنند مجبور شدند که نزد یک داور بروند تا اینکه در نهایت، یک نفر شتر کِشِ قریش، که از نظر حسب و نسب پست‏ تر، و مورد سرزنش بود، بر مابقى غالب شد و تو را به فرزندى تصاحب کرد!

از من دور شو!
زیرا تو پلیدى و ما اهل بیتى هستیم پاک و پاکیزه، که خداى علیم، پلیدی ها را از ما دور نموده و ما را به طرز مخصوصی پاک و پاکیزه آفریده است.»
عمرو بن عاص پس از این سرزنش ‏ها دهانش بسته شد و با دنیایی عیب و عار راه خودش را کشید و رفت.

منبع: مجلسى، محمّد باقر، «زندگانى حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام» ( ترجمه جلد 44 بحار الأنوار)، تهران، اسلامیه، چاپ دوم، 1362، ص 102- 103.


mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۷:۲۴, ۷/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #4
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°

√ امام حسن(علیه السلام) و شورا √

مدّت زمان حکومت خلیفه ی دوم، حدود 10 سال بود. مدّتی که سکوتی طولانی در اهل بیت رسول خدا(علیهم السلام) حاکم شد و جز در مواقع ضروری، از آنان نه حرکتی دیده شد و نه سخنی شنیده شد. در این زمان، از سویی استفاده و نَقل روایات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ممنوع شد، و از سوی دیگر، افرادی سودجو، جعل کنندگانی را به استخدام درآوردند تا احادیثی جعل کنند.

بحث، درباره ی اوضاع دین در عصر خلیفه ی دوم، بماند برای وقتی دیگر؛ ولی همینقدر بگوییم که از امام حسن(علیه السلام) در این دوران، تنها یک روایت نقل شده است و آن هم در زمان «انتخاب خلیفه در شورا» است.

اینکه امام حسن(علیه السلام) در فتوحات سرزمین اسلامی، که به فرمان عمر بن خطاب انجام می شد، شرکت کرده است، سخن گزافی بیش نیست؛ این سخن را روایات شیعی با قاطعیّت رد می کنند. چرا که امام حسن(علیه السلام) که مانند پدر و مادرشان، معصوم بودند، هرگز کاری برخلاف میل امامشان، یعنی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) نمی کردند. حضرت علی(علیه السلام) در این دوران، در امور کشور دخالت نمی کردند و امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) نیز دنباله روی ایشان بودند.(1)
و امّا ماجرای امام حسن(علیه السلام) و شورا.

چرا عمر بن خطاب شورا تشکیل داد؟
بعد از آنکه «ابولؤلؤ»، به شکم عمر خنجر زد و روده های او را پاره کرد، همه متوجّه شدند که خلیفه ی دوم، زنده نمی ماند؛ چرا که حتّی وقتی آب می خورد، از شکمش بیرون می زد.(2) بدین ترتیب، اطرافیان به او توصیه کردند که پیش از مردنش، خلیفه ای انتخاب کند.

خلیفه ی دوم، به طور جدا جدا، عثمان، طلحه و سعد ابن ابی وقّاص را فراخواند و به آنان توصیه کرد که اگر به عنوان خلیفه انتخاب شدند، رعایت تقوای الهی را بکنند! در نهایت با دادن امتیازاتی به عبدالرّحمن بن عوف، با او قراری گذاشت. قرار این بود که عبدالرّحمن، شرط «پیروی از خلفای پیشین» را در شرایط قبول خلافت بگذارد.
آنها با این نقشه، می خواستند حضرت علی(علیه السلام) را، که می دانستند این شرط را نمی پذیرند، از دور خارج کنند.(3)

همچنین، عمر با دادن وعده ی ثروت به عبدالرّحمن گفت که «خلیفه ی بعدی، جانب خویشاوندی را رعایت خواهد کرد و به او خانه ی بزرگتری خواهد بخشید.»(4)
با این سخن خلیفه ی دوم، معلوم می شود که او، عثمان (که خویشاوند عبدالرّحمن بود) را همیشه در نظر داشت؛ ولی برای بی طرف نشان دادن خودش، شورایی تشکیل داد تا خلیفه ی بعدی، مردم پسند و مقبول جلوه داده شود.(5)

حضور امام حسن(علیه السلام) به عنوان مشاور
هنگامی که عمر بن خطاب شورا تشکیل داد، این افراد به عنوان نامزد خلافت در جلسه حضور داشتند: حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، زبیر، طلحه، سعد بن ابی وقّاص، عثمان، عبدالرّحمن بن عوف.

او همچنین در جلسه از انصار و مهاجران دعوت کرد که در جلسه باشند. امام حسن(علیه السلام) نیز در این جلسه حضور داشتند. با این حال، خلیفه ی دوم اعلام کرد که خویشاوندان رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، حقّ رای دادن ندارند و فقط می توانند به عنوان مشاور و شاهد در جلسه حاضر باشند!(6)
امام حسن(علیه السلام)، با این شرط موافقت کردند و در این موقعیت تاریخی، به همراه پدرشان در جلسه ی ناجوانمردانه ی آنان شرکت جستند.

در قسمتهای بعدی «کریم ترین» از اوضاع زندگی امام حسن(علیه السلام) در زمان عثمان بن عفان (خلیفه سوم) سخن خواهیم گفت؛ ان شاء الله.

پی نوشت:
1. علّامه عسکری در کتاب خود با نام «سقیفه» (قم، دانشکده اصول دین، 1387، ص 154) این سخن را به صراحت اعلام کرده اند.
2. العقد الفرید، ج4، ص 260، چاپ اوّل، بیروت، 1409 هـ.ق.؛ به نقل از عسکری، سیّد مرتضی، «سقیفه»، همان، ص 164.
3. همان، صص 167- 169.
4. طبقات ابن سعد، ج 5، صص 20-22؛ چاپ اروپا؛ به نقل از عسکری، همان، ص 169.
5. عسکری، سید مرتضی، همان.
6. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 28؛ به نقل از حکیم، سید منذر، «سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام)»، ترجمه ی عباس جلالی، قمف مجمع جهانی اهل بیت(علیه السلام)، چاپ اوّل، 1392، ص 83.

پ.میعاد

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۳۰, ۸/بهمن/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/بهمن/۹۳ ۱۱:۳۵ توسط آوا.)
شماره ارسال: #5
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°

√ حسن(علیه السلام)، هدیه ی خداوند √

روزی پیامبر اکرم (صلى اللَّه علیه و آله) در غاری با حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، ابوبکر، عمر، عثمان، و گروهى از انصار نشسته بودند. در حالی که انس بن مالک با حذیفه گفتگو می کرد، ناگهان امام حسن‏ مجتبى (علیه السلام) در حالى که آرام و با وقار بودند، وارد شدند. حضرت (علیه السلام) در آن زمان حدوداً 6 یا 7 ساله بودند.

پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نگاهی به امام حسن(علیه السلام) کردند و فرمودند: «این جبرئیل است که حسن را راهنمائى می کند. این میکائیل است که وى را نگاهدارى می نماید.
این حسن فرزند و نفس پاک و یکى از بازوان توانمند من است. این حسن، فرزند بزرگ زاده و نور چشم من است. پدرم به فداى این حسن باد!»

سپس پیغمبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر خاستند و یاران هم همراه ایشان برخاستند. آن حضرت به امام حسین(علیه السلام)، که در آنجا حضور داشت، می فرمودند: «تو میوه ی (قلب) و حبیب و روحیه ی قلب من هستى.»

سپس رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دست امام حسن(علیه السلام) را گرفتند و به راه افتادند. همانطور که یاران پشت سر حضرت می آمدند، می دیدند که رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چشم از امام حسن(علیه السلام) برنمی دارند.
سپس حضرت رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: «این حسن بعد از من راهنماى مسلمین و هدایت شده خواهد بود. این حسن هدیه پروردگار عالم برای من است. این حسن از من خبر می دهد، آثار و دین مرا به مردم معرفى می نماید، سنّت مرا زنده می کند، در رفتار خود متصدّى امور من خواهد شد، خدا به وى نظر رحمت مى ‏افکند. خدا رحمت کند کسى را که این مقام را براى او بشناسد و براى خاطر من به او نیکویى و احترام نماید.»

منبع: مجلسى، محمد باقر، «زندگانى حضرت زهرا(سلام الله علیها)»(ترجمه جلد 43 بحار الأنوار)، ترجمه نجفى، تهران، اسلامیه، چاپ اوّل، 1377، صص 338-341؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور3.5؛ با تلخیص روایت.

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۷:۳۸, ۹/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #6
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ���**

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°


√ مردی مثل هیچ کس √

روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با یارانشان نشسته بودند که مردی اعرابى در حالى که عصاى خود را به زمین می کشید با خشم به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت: «یا محمّد! من قبلاً بغض تو را داشتم، اکنون که تو را دیدم بیشتر بغض تو را در دل گرفتم.»

پیغمبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) لبخندى زدند؛ ولى یاران و اصحاب پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) براى این جسارت اعرابى خشمناک شدند و تصمیم گرفتند جبران کنند. حضرت خاتم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آنها را دعوت به صبر کردند و در پاسخ مرد اعرابی که اصرار داشت رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دروغگوست، فرمودند:

«آیا دوست دارى یکى از اعضای من به تو خبر دهد که براى تو دلیل محکمترى [برای نبوّت من] باشد؟» مرد گفت: «مگر عضو انسان هم سخن می گوید؟»
حضرت فرمودند: «آرى.»

پیغمبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به امام حسن(علیه السلام)، که در آن مجلس حضور داشتند، فرمودند: «برخیز!»
مرد اعرابى، امام حسن(علیه السلام) را با نگاه حقیرانه نگریست و گفت: «پیغمبر خودش بر نمی خیزد، کودکى را بلند می کند تا با من مکالمه نماید.»

امام حسن(علیه السلام) بر آن اعرابى سبقت گرفتند و فرمودند: «آرام باش!» آنگاه اشعارى را سرودند:
«تو از شخص کودن و فرزند کودن پرسش ننمودى؛ بلکه از شخص دانشمندى جویا شدى، تو جاهل و نادانى.
اگر تو جاهل و نادانى، شفاى نادانى نزد من است؛ تا آن زمانی که شخص پرسشگر، بپرسد.

تو از دریاى علمى پرسش می کنى که دَلوها(1) نمی توانند آن را تقسیم نمایند؛ این علم و دانش ارثى است که رسول خدا به یادگار نهاده است.
گر چه تو زبان درازى کردى و از حدّ خویشتن تجاوز نمودى و خویشتن را فریب دادی؛ ولى در عین حال با خواست خداى علیم، با ایمان کامل باز خواهى گشت.»
اعرابى پس از اینکه لبخندى زد گفت: «باور نمی کنم!»

امام حسن(علیه السلام) لبخندی زدند و از علّت آمدن مرد نزد رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گفتند. ایشان بیان کردند که آن اعرابی به قصد کشتن پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با دیگران مشورت کرده است و با عصایی که در دست دارد، قصد جان رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را نموده. آنگاه به بیان ماجرای طولانی سفر مرد پرداختند که جز خود اعرابی کسی از آن با خبر نبود.

مرد اعرابى پس از شنیدن سخنان امام حسن(علیه السلام) با حیرت گفت: «اى پسر! این مطلب را از کجا می گوئى؟ تو کینه ی قلبم را از دلم بردی و مرا روشن ساختی! گویا تو با من بوده ‏اى! هیچ موضوعى از من نزد تو مخفى نیست! گویا علم غیب دارى.»
آنگاه اعرابى پرسید: اسلام چیست؟

امام حسن فرمودند: «اللَّه اکبر! اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له و انّ محمّداً عبده و رسوله.»
آن اعرابى اسلام آورد و به رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت: «یا رسول اللَّه! اجازه می دهى من نزد قبیله ‏ام باز گردم و ایشان را از این جریان آگاه نمایم؟»
پیامبر خدا به او اجازه دادند. اعرابى رفت و با گروهى از قبیله خویشتن گفتگو نمود و همه ی آنها به دین اسلام گرویدند.

پس از این جریان، هر گاه نظر مردم به امام حسن(علیه السلام) مى‏ افتاد، می گفتند:
«به امام حسن مقامى داده شده که به احدى از مردم داده نشده است.»

پی نوشت:
1. دلو وسیله ای است که با آن از چاه آب می کشند.
2. مجلسى، محمد باقر، «زندگانى حضرت زهرا(سلام الله علیها)»(ترجمه جلد 43 بحار الأنوار)، ترجمه نجفى، تهران، اسلامیه، چاپ اوّل، 1377، صص 338-341؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور3.5؛ با تلخیص روایت.

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۸:۵۳, ۱۰/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #7
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•°~ کریم ترین ~ °•°•°

√ امام حسن(علیه السلام) و ابوبکر √

هر چند حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام)، در زمان خلافت سه خلیفه ی اوّل، طرفداران و پیروان بسیار اندکی داشتند، امّا یارانشان، یاران بی نظیر و پر قدرتی بودند که نظیرشان در تاریخ نبوده و نیست. همین «سلمان فارسی»، نمونه ی خوبی است. کسی که به مقامی رسید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را از «اهل بیت(علیهم السلام)» می دانستند و «سلمان محمّدی» خطاب می کردند و یار و مَحرم اسراری بود که در سینه ی هیچ کس، جز اهل بیت(علیه السلام)، نبود. از پیروان حضرت علی(علیه السلام) و مخالفان سه خلیفه ی اوّل، امام حسن مجتبی(علیه السلام) بودند. کسی که ما غالباً به راحتی به عنوان خانواده ی حضرت علی(علیه السلام) به حساب می آوریم؛ در حالی که فعّالیتها و طرفداری های ایشان از پدرشان، کمتر از دیگر یاران بزرگسال امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبود.
هر چند امام حسن مجتبی(علیه السلام) در زمان به خلافت رسیدن ابوبکر ابی قحافه، کوچک سال بود؛ ولی سخنان و فعّالیتهای ایشان هرگز مانند کودکان دیگر نبود. چرا که ایشان از کودکی مورد لطف خداوند قرار گرفته بودند و دارای «عصمت» بودند و همچنین از همان کودکی، عقل و علمی کامل داشتند. بدین ترتیب، می توانیم در تاریخ زندگی ایشان، نمونه هایی را بیابیم که نشانگر مخالفت آن حضرت با غصب خلافت توسط اهل سقیفه است.

علاوه بر این، مخالفت با غصب خلافت، نه فقط در دوران کودکی حضرت، بلکه در طول زندگی ایشان، از سخنان ایشان پیدا بود و کسی نبود که نظر امام حسن مجتبی(علیه السلام) درباره ی «حقّ خلافت» نداند.

در ادامه به سه نمونه از فعّالیتهای امام حسن(علیه السلام) در زمان ابوبکر اشاره می کنیم. دو نمونه در کودکی و دیگری در دوران بزرگسالی.

1. دوران کودکی
الف) منبر پدر
یکی از مشهورترین روایات درباره ی مخالفت امام حسن(علیه السلام) با ابوبکر، زمانی است که امام حسن(علیه السلام) از کنار مسجد رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) عبور می کردند و خطاب به ابوبکر که بر منبر نشسته بود و سخنرانی می کرد، فرمودند: «از منبر پدرم پائین بیا!»

این قضیه سبب شد که ابوبکر و عمر بن خطّاب، به حضرت علی(علیه السلام) اعتراض کنند که: «لابد تو این چیزها را به حسن یاد دادی!» حضرت امیر(علیه السلام) در پاسخ آنها فرمودند:
«آیا غیر از این است که شما و همه ی اهل مدینه می دانید: حسن در میان صف نماز جماعت راه می رفت تا نزد پیغمبر معظم اسلام که در حال سجده بود مى ‏آمد و بر پشت مبارک آن حضرت سوار می شد، وقتى رسول خدا سر از سجده بر می داشت، یک دست خود را به پشت حسن و دست دیگرش را روى زانوى مبارک خود می نهاد تا اینکه نماز را به این صورت تمام می کرد؟»

گفتند: آرى ما این موضوع را کاملاً می دانیم.

آنگاه حضرت امیر(علیه السلام) فرمودند: «شما و اهل مدینه همگی قبول دارید که فرزندم حسن به سوی پیامبر معظم اسلام می شتافت و پس از اینکه بر گردن مقدّس آن حضرت سوار می شد، پاهاى خود را به گونه ای بر سینه ی مبارک آن بزرگوار آویزان می کرد که برق خلخال هاى حسن از انتهاى مسجد مشاهده می شد و حسن همچنان در آغوش رسول خدا بود تا آن حضرت از خواندن خطبه و سخنرانى فارغ می شد؟ موقعى که آن کودک، دیگرى را به جاى جدّ خود بر فراز منبر ببیند، طبیعى است که ناراحت مى ‏شود و این منظره برایش ناگوار خواهد شد.
به خدا قسم من این مطلبى را که شما می گوئید به او یاد ندادم و او را [برای گفتن این حرف] مأمور ننمودم.»(1)

ب) نجات خلیفه از داوری
در روایتی آمده است که یکی از اعراب برای پرسیدن سؤال شرعی اش نزد ابوبکر آمد و او قادر به پاسخ دادن سؤال نبود. ابوبکر، برای حلّ مشکل به دنبال عمر فرستاد و عمر هم چون پاسخ را نمی دانست کسی را به دنبال «عبدالرّحمن بن عوف» فرستاد. وقتی همگی عاجز شدند، به سراغ حضرت علی(علیه السلام) رفتند و امام علی(علیه السلام) با اشاره به امام حسن(علیه السلام)، که در آن زمان کودک بودند، از مرد عرب خواستند که سؤال را از آن کودک بپرسند.
امام حسن(علیه السلام) سؤال مرد را پاسخ داد.
در همین زمان صدایی از آسمان به گوش رسید که طنین می انداخت: «اى مردم! این حُکمى که این کودک فهمیده، همان است که [حضرت] سلیمان(علیه السلام) فهمیده است.»(2)

2. دوران بزرگسالی
امام حسن(علیه السلام) در یکی از خطبه های خود فرمودند:
«به راستى که ابوبکر و عمر، تمام توجّه خود را در این امر (خلافت) به کار بردند و حال آنکه تمامى اختیارات آن از آنِ ما است. پس بدون دخالت دادن ما، آن را به دست گرفتند و براى ما سهمى مانند سهم مادرم (3) قرار دادند. هان به خدا سوگند در آن روزى که مردم شفاعت ما را می طلبند، آنان شدیداً درگیر نجات خود از غم و اندوهى هستند که آنان را احاطه کرده است.»(3)

در قسمتهای آینده، به زندگی امام حسن(علیه السلام) در دوران خلافت عمر بن خطّاب خواهیم پرداخت؛ ان شاء الله.

پی نوشت:
1. مجلسى، محمد باقر، «زندگانى حضرت زهرا (سلام الله علیها)» ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار)، ترجمه نجفى، تهران، اسلامیه، چاپ اوّل، 1377، ص 223؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان، ص 401- 402؛ با استفاده از همان.
3. منظور امام حسن(علیه السلام) از سهم مادرشان در نزد خلفا، همان سهمی است که از حضرت زهرا(علیها سلام) درباره ی فدک دریغ کردند و به عبارتی، این سخن امام حسن(علیه السلام) یعنی: برای ما سهمی قائل نشدند.
4. مفيد، محمّد بن محمّد، «الأمالی» (للمفيد)، ترجمه استاد ولى، مشهد، آستان قدس رضوى‏، چاپ اول، 1364، ص 61؛ با استفاده از همان نرم افزار.

پ.میعاد


mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۷:۱۶, ۱۱/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #8
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **


°•°•° ~ کریم ترین ~ °•°•°

√ شاهد ماجرای کوچه √

اگر کسی بخواهد غمبارترین داستان زندگی یک فرد را بنویسد، ناچار به سراغ خانواده ای می رود که روزهای شادی شان کوتاه کوتاه بود و بعد از آن، هرگز به آن شادی دست نیافتند؛ بلکه هر روز، غمی بر غمهایشان افزوده شد. خانواده ای که بیش از هر خانواده ای در جهان نزد خداوند متعال مقام و اعتبار دارند و فرستاده ی خداوند(صلی الله علیه و آله) به «مودّت» درباره ی آنها سفارش کرده است.

در این مطلب نمی خواهیم به ماجرای غم انگیز سقیفه و اتّفاقات بعد از آن اشاره کنیم؛ بلکه می خواهیم از روزگار کوتاهی بگوییم که امام حسن مجتبی(علیه السلام) پس از رحلت رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با مادرشان گذراندند.

دعوت مردم برای بیعت
سلمان فارسی، یار و یاور وفادار حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل می کند که وقتی ابوبکر در شورای سقیفه به عنوان جانشین پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) انتخاب شد، حضرت زهرا(سلام الله علیها) در چندین شب متوالی سوار بر مرکبی می شدند و در حالی که حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) افسار آن را در دست داشتند و امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) همراه آنان بودند، به خانه ی انصار و مهاجرین می رفتند و ماجرای غدیر و امامت حضرت علی(علیه السلام) را به آنان یادآوری می کردند. 44 نفر از مردم در همان شب، با امام بیعت می کردند و قول می دادند که از ایشان حمایت کنند.

سلمان می گوید که سه شب اهل بیت(علیهم السلام) با مردم قرار گذاشتند که برای بیعت با حضرت امیر(علیه السلام) صبح روز بعد در مسجد با سر تراشیده و همراه با سلاحشان حاضر شوند. امّا در صبح روز بعد تنها چهار نفر در مسجد حاضر شدند: سلمان، ابوذر، مقداد و زبیر. (1)

سلمان در ادامه می گوید که اهل بیت(علیه السلام) در شب چهارم به خانه ی تک تک مردم مدینه رفتند و آنان را به بیعت فراخواندند؛ امّا نتیجه ای در برنداشت.(2)

آتش در خانه ی وحی
در ماجرای به آتش کشیدن در خانه ی حضرت زهرا(سلام الله علیها)، چند نفر بیشتر در خانه نبودند: حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، امام حسن و امام حسین(علیه السلام)، سلمان، ابوذر، مقداد، زبیر و بنا به روایاتی عمّار.

بی شک امام حسن(علیه السلام) تمامی آنچه به ناحق بر سر مادر و برادرشان حضرت محسن(علیه السلام) آمده بود، دیدند؛ در حالی که حدوداً 7 یا 8 ساله بودند. ایشان سالها بعد در سخنانی خطاب به «مغیرة بن شعبه» فرمودند:

«... تو بودى كه فاطمه زهرا را زدى و بدن وى را خون آلود نمودى، و آن مظلومه جنين خود را سقط كرد. تو اين عمل را براى اينكه پيغمبر خدا را ذليل كنى و با امر آن حضرت مخالفت كرده باشى و برای هتک احترام آن حضرت، انجام دادى....»(3)

روایات نشان می دهد که وقتی یکی از صحابه، امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) را تهدید به مرگ کرد، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) نزد آن حضرت بودند. (4)
همچنین سلمان نقل می کند که وقتی حضرت زهرا(سلام الله علیها)، شمشیر را بر گردن حضرت علی(علیه السلام) مشاهده کردند، تصمیم گرفتند که قوم ناسپاس را نفرین کنند. بدین ترتیب، دست امام حسن و امام حسین(علیه السلام) را گرفتند تا به سوی قبر پدرشان بروند. در همین زمان، حضرت علی(علیه السلام)، آن حضرت(سلام الله علیها) را از آن کار بازداشتند و برترین بانوی عالم، از ایشان اطاعت نمودند.(5)

شاهد سند فدک
جالب است بدانید که وقتی خلیفه ی اوّل از حضرت زهرا(سلام الله علیها)، برای سند فدک شاهد خواست، آن حضرت، حضرت علی(علیه السلام)، امّ ایمن، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) را به عنوان شاهد انتخاب کردند.

با این حال، غاصبان خلافت، بدون در نظر گرفتن مقام و شأن آن حضرات، شهادت آنها را نپذیرفتند و بدین ترتیب منکر عصمتی شدند که خداوند در آیه ی تطهیر درباره ی اهل بیت(علیه السلام) فرموده بود.(6)

«این است و جز این نیست که من شما اهل بیت را از هر رجس و آلودگی پاک کردم و مطهّر گرداندم.» (7)

دعای مادرانه ی مادر
این روایت مشهور از حضرت زهرا(سلام الله علیها) که می فرمایند: «[در دعا کردن] اوّل همسایه و بعد خانه»(8) از امام حسن(علیه السلام) نقل شده است.
امام حسن(علیه السلام) در نیمه های شب، شاهد عبادت مادر و دعای ایشان بودند. حضرت مجتبی(علیه السلام) نقل می کنند که مادرشان همسایگانشان را تک تک نام می بردند و دعا می کردند. همان همسایگانی که آنها را در امر مهمّ ولایت تنها گذاشتند و به پیکر خون آلود حضرت زهرا(سلام الله علیها) بی توجّه بودند.(9)

مرا با مادرم دفن کن!
امام حسن(علیه السلام) در سراسر عمرشان، در گفت و گوها و سخنرانی های متعدد، درباره ی اینکه فرزند برترین زنان عالم هستند، با افتخار سخن گفتند.
ایشان در هنگام شهادت، به امام حسین(علیه السلام) فرمودند:

«هنگامى كه مُردم، بدنم را غسل بده، معطّر و كفن بكن و نزد جدم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ببر و به خاك بسپار. اگر مانع [خاکسپاری] من شدند، تو را به حق جدّت رسول خدا و پدرت امير المؤمنين و مادرت فاطمه زهرا قسم مي دهم كه مبادا با احدى دشمنی كنى؛ بلكه بايد فوراً جنازه ‏ام را به طرف بقيع بازگردانى و نزد مادرم دفن نمائى...»(10)

در قسمتهای بعد از زندگی امام حسن(علیه السلام) در دوران خانه نشینی و خلافت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بیشتر سخن می گوییم؛ ان شاء الله.


پی نوشت:
1. هلالى، سليم بن قيس، أسرار آل محمد (علیه السلام)، ترجمه كتاب سليم، قم، نشر الهادی، چاپ: اول، 1416 ق. صص221-222؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.
2. همان، ص 225.
3. مجلسى، محمد باقر، زندگانى حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) ( ترجمه جلد 44 بحار الأنوار) - تهران، اسلامیه، چاپ: دوم، 1362، ص 82؛ با استفاده از همان نرم افزار.
4. هلالی، سلیم بن قیس، همان، ص 55.
5. طبرسی، محمد بن حسن، «احتجاج»، ج 1، ص 86؛ به نقل از «بدانید من فاطمه هستم»، تالیف واحد پژوهش موسسه موعود، تهران، موعود عصر، 1391، صص 336-337.
6. «بدانید من فاطمه هستم»، همان، ص 261- 262.
7. احزاب: 33.
8. مجلسی، محمّد باقر، بحارالانوار، ج 43، ص 82؛ به نقل از «بدانید من فاطمه هستم»، همان، ص 354- 355.
9. همان.
10. مجلسى، محمد باقر، زندگانى حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) ( ترجمه جلد 44 بحار الأنوار)، همان، ص 150؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.

پ.میعاد

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۷:۴۹, ۱۲/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #9
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **


°•°•°~ کریم ترین ~°•°•°

√ فریاد رسی برای ابوسفیان √

ابوسفیان پوست- نوشته ای را که در دست داشت، پریشان و سردرگم در مشت فشرد و دست از پا درازتر از حجره ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن بود، بیرون آمد و آهی از سر درماندگی کشید. نگاهی به خیمه های برپا شده ی اطرافش کرد و دوباره سری تکان داد و زیر لب گفت: «چاره ای ندارم؛ باید با محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دوباره پیمان ببندم؛ معلوم است با اینهمه تجهیزات و نیرو، مکّه را فتح خواهند کرد.»
ابوسفیان، نگاهی به دور و اطراف انداخت تا آشنایی پیدا کند و او را واسطه بین خودش و پیامبر قرار دهد. سر برگرداند و علی بن ابی طالب(علیه السلام) را دید که کنار خیمه ای بر زمین نشسته بود. کمی این پا و آن پا کرد و وقتی دید چاره ای ندارد، پا کِشان نزد او رفت. حضرت علی(علیه السلام) با دیدن او سرش را بالا آورد. ابوسفیان تا نگاه علی(علیه السلام) را بر خودش احساس کرد، گفت: «اباالحسن! درخواستی دارم!»

حضرت علی(علیه السلام) پرسید: «چه درخواستی؟» ابوسفیان معطّل نکرد: «بیا و واسطه ی من بشو تا پیمان دوباره ای با محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ببندم.» علی(علیه السلام) سری تکان داد و فرمود: «پسر عمویم تصمیمی گرفته که از آن برنمی گردد.»

چهره ی ابوسفیان از ناامیدی به تیرگی می زد. تا آمد دهانش را باز کند و حرفی بزند، کودک نوپای علی (علیه السلام) استوار و بی تردید به سویش گام برداشت. ابوسفیان با تعجّب خم شد تا در مقابل او قرار بگیرد و با دهان باز فکر کرد: «بیشتر از دو سال ندارد!»

حسن بن علی(علیه السلام) نزدیک ابوسفیان شد و با لحنی گیرا که از کودکی دو ساله بعید بود، فرمود: «ای پسر صَخ̊ر̊! تو بگو «لا اله الّا الله» و «محمّد رسول الله» تا من نزد جدّم شفاعت تو را بکنم.»

ابوسفیان، حیرت زده در برابر این کودک کبیر خشک شد و آوای سخن علی بن ابی طالب(علیه السلام) را شنید: «سپاس مخصوص آن خدائى است كه در آل محمّد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، فرزندی از آن حضرت قرار داد كه مانند يحيى بن زكريا است كه در باره‏ اش فرموده: در کودکی به او حکمت عطا کردیم.»



منبع روایت: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، زندگانى حضرت زهرا عليها السلام ( ترجمه جلد 43 بحار الأنوار) / ترجمه نجفى - تهران، اسلامیه، چاپ: اول، 1377، ص 367؛ قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، جلوه‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام - ايران ؛ قم، چاپ: دوم، 1378، ص 187؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.



بازنویسی: پ.میعاد

mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۸:۰۸, ۱۳/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #10
آواتار
** السلام علیک یا حسن بن علی(علیه السلام) ایهاالمجتبی یابن رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) **

°•°•° ~ کریم ترین ~°•°•°

من دادت را می ستانم!

مرد به دیوار تکیه داد. زانوهایش می لرزید و توان نگه داشتن جسمش را نداشت.
از فکر فرزندان رنگ پریده و گرسنه اش، زانوانش بیشتر می لرزید. سر گرداند. کوچه خلوت بود. مردم از تابش بی رحمانه ی آفتاب، به خانه هایشان پناه می بردند. شن های سوزان، کف پای مرد را به سوزش می آورد.
از جا بلند شد. نگاهش تا ته کوچه رفت. چشمش به در چوبی ساده ای دوخته شد و قدمهایش را آهسته تر برداشت. لحظه ای بعد، خودش را جلوی در خانه ی امام حسن (علیه السلام) دید. نفس عمیقی کشید و آرام بر در کوبید.

در گشوده شد. طولی نکشید که وارد خانه شد. نگاهش به اطراف خانه چرخید. همه جا ساده و بی آلایش و لبریز از صفا و صمیمیت بود. مرد، از خودش پرسید:
«با اینکه می تواند بهترین وسایل خانه را تهیه کند، پس چرا...؟!»
و پاسخ خودش را داد: «شاید سادگی، حُسنی دارد.»
صدای دلنشین امام، او را از خودش بیرون کشید:
«خوش آمدید!»

مرد، با دیدن سیمای خیره کننده ی امام، از جا بلند شد. به چهره ی نورانی او خیره شد و بی مقدمه گفت:
«ای پسر امیرمؤمنان! به فریادم برس.»

آنگاه بعد از مکث کوتاهی، ادامه ی داد:
«مرا از دست دشمن ستمکارم نجات بده؛ دشمنی که نه حُرمت پیران را نگه می دارد و نه به خُردسالان رحم می کند.»

مرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش از اشک لبریز شد. آنگاه خاموش شد و به انتظار پاسخ امام نشست. مثل اینکه خیالش راحت شده بود که امام به اضطراب درونی او پی برده است.

حسن بن علی(علیه السلام) لب باز کردند و پرسیدند:
«دشمنت کیست تا داد تو را از او بستانم؟»
مرد عاجزانه زمزمه کرد: «دشمن من، فقر و پریشانی است.»
حضرت مجتبی(علیه السلام) رو به خدمتگزارشان کردند و فرمان راندند: «آنچه مال نزدت است، حاضر کن.»

لحظه ای نگشت که خدمتکار امام، پنج هزار درهم را مقابل امام(علیه السلام) و مرد گذاشت. امام در حالی که به مرد نیازمند نگاه می کردند، به خدمتگزارشان فرمودند:
«آنها را به او بده.»

وقتی کیسه ی پول در دست مرد جا می گرفت، امام(علیه السلام) خطاب به او فرمودند:
«هرگاه این دشمن به تو رو کرد، شکایت آن را نزد من بیاور تا آن را دفع کنم.»


منبع: لیلا اسلامی گویا، فرهنگ كوثر، پاییز 1381، شماره 55 به نقل از قمی، عباس، منتهی الآمال، ج 1، ص 417 و 418؛ به نقل از پایگاه حوزه با تصرّف و تلخیص.



mastoor.ir
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا