|
چند لحظه در اين عمري كه بدو بدو ميدويم به اين جملات دلبديم
|
|
۱۳:۳۰, ۷/تیر/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/تیر/۹۶ ۱۱:۰۱ توسط III I III.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
رَبِّ ..
پروردگارا ... لَوِ اطَّلَعَ الْیَوْمَ عَلى ذَنْبى غَیْرُکَ ما فَعَلْتُهُ اگر كس دیگرى جز تو بر گناهم آگاه مىشد آن گناه را انجام نمىدادم وَلَوْ خِفْتُ تَعْجیلَ الْعُقوُبَهِ لاَ اجْتَنَبْتُهُ و اگر از زود به کیفر رسیدن مىترسیدم باز هم خوددارى مىکردم لا لاِنَّکَ اَهْوَنُ النّاظِرینَ وَ اَخَفُّ الْمُطَّلِعینَ [عَلَىَّ] و اینکه با این وصف گناه کردم، نه براى آن بود که تو كماهميتترين بینندگانى و يا بيمقدارترين مطلع شوندگان هستي بَلْ لاِنَّکَ یارَبِّ خَیْرُ السّاتِرینَ وَاَحْکَمُ الْحاکِمینَ وَاَکْرَمُ الاْکْرَمینَ سَتّارُ الْعُیوُبِ غَفّارُ الذُّنوُبِ عَلاّمُ الْغُیوُبِ تَسْتُرُ بلکه براى آن بود که تو اى پروردگار من بهترین پوشندگان و حکمکنندهترین حاکمان و گرامىترین گرامیان و بسيار پوشانندهگناهان و آمرزنده معاصي هستي و همه را به کرمت مى پوشانى. ... اَنَا یا رَبِّ الَّذى لَمْ اَسْتَحْیِکَ... منم پروردگارا، آن کسى که در خلوت از تو شرم نکردم! اَنَا صاحِبُ الدَّواهِى الْعُظْمى منم صاحب مصیبتها و ماجراهاى بزرگ (يعني بقيش رو از بس زشت است از شرم نميگم) اَنَا الَّذى عَلى سَیِّدِهِ اجْتَرى منم کسى که بر آقاى خود گستاخي كردم ... اَنَا الَّذى حینَ بُشِّرْتُ بِها خَرَجْتُ اِلَیْها اَسْعى منم آن کسى که هرگاه نوید گناهى را به من مىدادند بسویش شتابان مى رفتم اَنَا الَّذى اَمْهَلْتَنى فَمَا ارْعَوَیْتُ منم که مهلتم دادى ولى من به خود نیامدم وَ سَتَرْتَ عَلىَّ فَمَا اسْتَحْیَیْتُ و بر من پوشاندى ولي من حيا نكردم وَعَمِلْتُ بِالْ مَعاصى فَتَعَدَّیْتُ وَاَسْقَطْتَنى مِنْ عَیْنِکَ فَما بالَیْتُ و نافرمانیها کردم و از حدّ گذراندم و از چشم خود مرا انداختى و من اعتنا نکردم فَبِحِلْمِکَ اَمْهَلَتْنى وَبِسِتْرِکَ سَتَرْتَنى حَتّى کَاَنَّکَ اَغْفَلْتَنى پس باز هم به بردباریت مهلتم دادى و به پرده پوشیت مرا پوشاندى تا بدانجا که گویا از من غافل شدي وَ مِنْ عُقوُباتِ الْمَعاصى جَنَّبْتَنى حَتّى کَاَنَّکَ اسْتَحْیَیْتَنى و از کیفرهاى گناهان مرا دور داشتى تا به حدى که گویا تو از من حيا کردهاى پايان قسمت اول از فرازهايي از دعاي بسيار تأمل برانگيز ابوحمزه ثمالي |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۴:۱۳, ۱۱/تیر/۹۶
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
مشکل اکثر ماها ولیجه س
و همچنین بطانه من که دوپینگی موندم |
|||
|
|
۱۵:۴۴, ۱۱/تیر/۹۶
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
|
۱۵:۵۱, ۱۱/تیر/۹۶
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
(۱۱/تیر/۹۶ ۱۵:۴۴)III I III نوشته است: توضيح بيشتر در صورت امكان توضیح بیشتر دادن http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42294.html |
|||
|
۱۷:۰۱, ۱۱/تیر/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/تیر/۹۶ ۱۷:۰۴ توسط متفکر.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام نکته جالب تاریخی درخصوص دعاهای امام سجاد خواندم. یکی از اساتید میگفتند ما تصورمون از امام سجاد علیه السلام این است که همیشه دعا میخواندند این ها چیزهایی است که تاریخ نگاران روی اون تمرکز داشته اند ولی واقعیت همیشه بیان نمیشه. آن استاد می گفتندامام سجاد علیه السلام در شرایطی میزیسته اند که مردم فرهنگ دانش پذیری و دانش آموزی نداشتند... همچنین در آن برهه از تاریخ مردم بسیار اهل خوانندگی و موسیقی شده بودند و خوانندگان جایگاه خاصی نزد مردم پیدا کرده بودند به گونه ای که هنگامی که یکی از خوانندگان خریده شد و قرار شد از مدینه برود مردم جمع شدند و گریه کردند!!! یعنی لهو و لعب و دنیا دوستی و غفلت از آخرت در بین مردم زیاد شده بود...(این حالت خصوصا بعد از حادثه عاشورا و در زمان نزدیک به آن خیلی دلتنگ کننده است) این شیوه دعا خوانی را در واقع نوعی راه برای فهم معارف و انتقال معارف به مردم می دانستند تا شاید مردم بیدار بشوند. پ. ن : البته من خوب اینجا توضیح ندادم |
|||
|
|
۱۹:۲۴, ۱۲/تیر/۹۶
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
شاید غفلت ناشی از دنیازدگی باشه. سرد شدن انگیزه ناشی از شکستها... یه جایی هم علتش رو ارجاع داده بود به مواردی که حضرت سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه بر شمردن با عبارات او لعل او لعل ها....
|
|||
|
|
۲۱:۴۶, ۱۳/تیر/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۶ ۲۲:۳۷ توسط 313s.w.o.)
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
به نظر من مشكل خودمونيم وكسي هم جز خودمون نميتونه به ما كمك كنه استاد عباسي تو جلسات كلبه كرامت يه چيز فوق العاده گفت نقل به مضمون ميگم ايشون گفتن: "انسان غربي خودش رو تو همه چي محور مي دونه و همه چي رو در قياس با خودش ميسنجه حتي خدا رو اين انسان متمدنه و لذا جامعه اي رو هم كه ميسازه ميشه جامعه ي مدني اما انسان مسلمان بخصوص انسان شيعي محور همه ي امور رو خدا مي دونه پس بين خود و خدايش فاصله اي مي بيند و براي رسيدن به آن بايد هجرت كند لذا انسان شيعي مهاجر است و جامعه اي رو هم كه ميسازه جامعه هجريست" به نظر من مثال ملموسش ميشه آب : آبي رو در نظر بگير كه راكد و ثابت تو يه گودال مونده اين آب به مرور زمان تبديل ميشه به گندآب اين همون انسان متمدنه غربيه[/b] [b]ولي آبي رو در نظر بگر كه در مسير يك رودخانه به سختي راه پر پيچ و خم سخره ها رو طي مي كنه تا در اقيانوس بي كران به جاودانگي برسه [b]حالا انسان براي رسيدن به خدا باس از چي هجرت كنه !!! جواب ساده بود انسان باس از خودش هجرت ميكرد اما چيزي كه سختش مي كنه اينكه چطور باس هجرت كنه ؟! با كدوم ابزار؟!اصلا راه بلد اين راه كيه ؟!و ...!؟ نميشه جواب اين سوالات رو داد مگه اينكه كسي خودش رو بشناسه [b]خودشناسي خودشناسي خودشناسي از كجا باس شروع كنيم!؟ شايد وقتشه دفترچه راهنمامون رو يه بار با دقت بخونيم و بفهميم يعني خدا تو قرآن انسان رو تعريف نكرده؟!؟! [/b] |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










