کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 11 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۰:۳۸, ۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #101
آواتار
روزى ابليس بر حضرت عيسى مسيح ظاهر شد، و به او گفت : مگر تو نمى گوئى هيچ چيزى به انسان نمى رسد مگر اينكه خداوند آن را برايش مقدر كرده باشد.
عيسى پاسخ داد: آرى ، چنين است .
ابليس : پس بيا خودت را از بالاى اين قله كوه به پائين پرت كن . اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود كه ...
عيسى : اى ملعون ، خداوند بندگانش را امتحان مى كند، نه بنده ، خدايش را.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، paradise ، mohamad ، EMPERATOR ، parisan ، محمود ، libera ، Reza14 ، hamid ، حسام+ ، fafa*
۱۲:۱۲, ۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #102
آواتار
عالمى را پرسيدند: چرا خداوند دعاى ما را مستجاب نمى كند؟
گفت : چون شما دعوت خدا را اجابت نكرديد. و اين دو آيه را به عنوان شاهد بر زبان جارى نمود. وَاللهُ يَدعُوا اِلى دارِالسلامِ، وَ يَستَجيبُ الَّذينَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصالِحاتِ.
از ابراهيم بن ادهم پرسيدند: چرا دعاى ما به اجابت نمى رسد؟
در حالى كه خداوند مى فرمايد: اُدعُونى اءَستَجِب لَكُم .
پاسخ داد: چون قلبهايتان مرده است .
سؤ ال شد: چه چيزى قلبها را مى ميراند؟
گفت : هشت خصلت .
1 - حق خدا را مى شناسيد، اما براى اداء حق او قيام نمى كنيد.
2 - قرآن مى خوانيد ولى حدود الهى و احكام قرآنى را ترك كرده ايد.
3 - مى گوئيد ما رسول خدا را دوست داريم ، ولى به سنت و شيوه زندگى او پايبند نيستيد.
4 - مى گوئيد از مرگ مى ترسيم ،اما خود را براى مرگ آماده نساخته ايد.
5 - خداوند فرمود: شيطان دشمن شماست . پس او را دشمن خود بدانيد، ولى از او در انجام معاصى پيروى مى كنيد.
6 - مى گوئيد از آتش دوزخ بيم داريم ، ولى بدنهايتان را به دست خود و با عمل خويش به آتش مى اندازيد.
7 - مى گوئيد بهشت را دوست داريم ، ولى براى آن تلاش نمى ورزيد.؟
8 - از صبح تا شب ، عيوب خودتان را پشت سر مى اندازيد، و عيوب مردم را در جلو چشمتان قرار مى دهيد. شما با اين اعمال ، خداوند را به خشم مى آوريد. پس چگونه دعايتان را مستجاب نمايد؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، EMPERATOR ، parisan ، Reza14 ، حسام+ ، بیداری اندیشه ، fafa*
۱۵:۵۳, ۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #103
آواتار
روزی حضرت موسی (علیه السلام) در کوه طور هنگام مناجات عرض کرد :
ای پروردگار جهانیان !
جواب آمد : لبیک
سپس عرض کرد : ای پروردگار مطیعان !
پاسخ شنید : لبیک
بار دیگر موسی ( ع ) گفت : ای پروردگار گنهگاران !
آنگاه شنید : لبیک لبیک لبیک
موسی ( ع ) گفت : خدایا ! به بهترین نامها صدایت کردم ، یک بار پاسخ گفتی اما تا عرض کردم : ای پروردگار گنهکاران ! سه مرتبه پاسخ دادی ؟
خداوند متعال فرمود : ای موسی ! عارفان به معرفت خود ،
نیکوکاران به کار خود
و مطیعان به اطاعت خود ، اعتماد دارند ؛
اما گنهکاران جز به فضل من امیدی ندارند . اگر من هم آنان را ناامید کنم به درگاه چه کسی پناه برند ؟!

منبع : قصص التوابین ص 198
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، Reza14 ، libera ، EMPERATOR ، parisan ، Mitsonary ، hamid ، حسام+ ، بیداری اندیشه ، fafa*
۱۳:۲۶, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #104
آواتار
خداوند به حضرت موسی‏علیه‏السلام وحی فرمود:"هرگاه برای مناجات آمدی، کسی که خودت را از او بهتر و بالاتر می‏دانی، همراهت بیاور". موسی‏علیه‏السلام هر فردی از بشر را که دید، جرأت نکرد بگوید:من از او بهترم. پس بشر را رها کرده و در حیوانات جستجو نمود تا رسید به سگ جرب (گر). با خود گفت:این را همراه می‏برم. بندی به گردن سگ بست و همراه آورد. چون قدری راه رفت، پشیمان شد و بند را باز کرد و سگ را رها نمود. چون به محل مناجات رسید، خداوند فرمود:کجا است آن چه به تو امر کردیم؟گفت:خداوندا، کسی را نیافتم!خداوند فرمود:به عزت و جلالم سوگند!اگر کسی را آورده بودی، نامت را از دیوان پیامبری پاک می‏کردم.

اگر این روایت درست باشد، معنایش این است:با این که موسی‏علیه‏السلام به واقع بهتر و برتر از بسیاری از مخلوقات است، ولی شایسته نیست خود را برتر از دیگران بداند. توضیح این که:امر پروردگار به حضرت موسی آزمایشی بوده (چنان که خداوند برای امتحان حضرت ابراهیم دستور داد تا (اسماعیل را ذبح کند). خدا می‏خواست او را امتحان کند. و این که فرمود:نامت را از پیامبری حذف می‏کردم، به خاطر این است که اگر موسی‏علیه‏السلام خود را از آفریده دیگر بهتر می‏دید، دلیل بر خود بزرگ بینی و جهل او به حقیقت حال خود بود. جاهل سزاوار مقام نبوت نیست، چون در حقیقت تمام آفریدگان در مملوک و مخلوق بودن و چیزی را از خود نداشتن، مساوی و برابرند و از خود هیچ ندارند. اگر انسانی دارای شرافت علمی یا تقوایی یا مقام نبوت باشد، از خودش نیست، بلکه عطای الهی است. اگر از خود داند و به خویش بنازد و خود را بالذات از آفریده‏ای بهتر داند، به حقیقت حال خود جاهل شده، یعنی خود را که با تمام وجود محتاج خداوند است، بی نیاز و غنی به حساب آورده است، زیرا اگر انسان بداند آن چه دارد، همه‏اش از خدا است، دیگر افتی نمی‏کند و خود را برتر از دیگری حساب نمی‏کند، چون در زندگی و وابستگی و محتاج بودن به خداوند همه مخلوقات مساوی هستند و هر که از دارایی بیشتری برخوردار است، محتاج تر است. بدین خاطر پیامبران الهی هر چه مقام‏شان بالاتر رود، لشکرشان زیادتر می‏شود، نه این که افتخار کنند و خود را برتر از دیگری بدانند. قرآن در مورد این که همه محتاج درگاه الهی هستند می‏فرماید:"ای مردم!شما همگی نیازمند به خدائید!تنها خدا بی‏نیاز است".
فاطر (35) آیه 15.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: boghz ، parisan ، صریا ، libera ، zarati313 ، hamid ، حسام+ ، fafa*
۱۲:۳۳, ۱۵/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #105
آواتار
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (علیه السلام) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(علیه السلام) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محمود ، نسیم ، parisan ، ريحانه الرسول ، MESSENGER ، Ramin_Ghn ، ELENOR ، 7parsa4 ، Abasaleh ، aramino ، حسام+ ، بیداری اندیشه ، fafa*
۱۷:۱۱, ۱۵/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #106
آواتار
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: محمود ، libera ، EMPERATOR ، MESSENGER ، ELENOR ، 7parsa4 ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه ، fafa*
۳:۲۶, ۱۶/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #107
آواتار
داستان واقعی/ ملکه های مسلمان

یک روز یک مرد انگلیسی از یک شیخ مسلمان پرسید:

«چرا در اسلام زنان مسلمان اجازه ندارند با مردان مصافحه کنند؟»

شیخ گفت: « آیا تو میتوانی دستهای ملکه الیزلبت را بگیری؟»

مرد انگلیسی گفت:« البته که نه، فقط افراد خاصی هستند که میتواند با ملکه مصافحه کنند .»

شیخ جواب داد:« بانوان ما ملکه هستند و ملکه ها با مردان غریب مصافحه نمیکنند.»
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: libera ، EMPERATOR ، parisan ، ريحانه الرسول ، MESSENGER ، Ramin_Ghn ، ELENOR ، montazer ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه ، fafa*
۱۷:۵۹, ۱۶/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مرداد/۹۰ ۱۸:۰۰ توسط ريحانه الرسول.)
شماره ارسال: #108
آواتار
اين حكايت گلستان خيلي برام شيرين و دلچسب بود اميوارم شما هم لذت ببريد.

سعدي حكايت ميكنه كه روزي از كنار دريا ميگذشتم به درويشي رسيدم كه زخمي كاري برداشته بود و در بستر بيماري بود و اميدي به بهبودش نبود . نزديك رفتم و از احوالش جويا شدم گفت خدا را شكر
پرسيدم تو با اين همه مريضي علت شكرت چيست.

گفت شكر ميكنم كه به مصيبتي گرفتارم نه معصيتي


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
روزي توانگر زاده و فقيري بر سر گور پدر هايشان نشسته بودند.
تواتگر زاده گفت : قبر پدر مرا ببين كه سنگش رخام است و مقبره آن را از آبنوس ساخته اند و ديواره هايش فلانند و سنگ زيرينش بهمان و در اين باب سخنها گفت.
پسر فقير گفت تا پدر تو از زير اين همه سنگ به خود بجنبد پدر من به بهشت رسيده باشدSmile

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
عابدي به مهماني پادشاه رفت
در انجا نماز را بيش از آنچه معمول بود اقامه كرد و در هنگام طعام به كمتر از انچه معمول بود قناعت كرد تا ارادت سلطان در حق او زياد شود.
چون به خانه رسيد پسر را خواند و گفت سفره اي مهيا كن
پسر گفت تو كه به مهماني سلطان رفته بودي
گفت چيزي نخوردم كه به كار ايد
پسر گفت :پس نماز را هم قضا كن كه چيزي نخواندي كه به كار آيدSmile
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: paradise ، محب الزهرا ، MESSENGER ، libera ، Mitsonary ، Ramin_Ghn ، parisan ، A L I ، ELENOR ، انتصـار ، hamid ، montazer ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه ، fafa*
۷:۴۳, ۱۸/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #109
آواتار
محبوب تر از پیامبرخدا

حضرت عیسی علیه السلام از خداوند در خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد،


وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود. وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است:

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟ گفت: نه. پرسید: پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت: همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می آید. عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید: خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی؟ تشکّر تو برای چیست؟ پیرزن گفت: یا عیسی، آن چه به من داده بود از من گرفت، آیا همین طور پس گرفته است؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد، به من نگاه کرد وپس گرفت؟ عیسی فرمود: آری، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است. پیرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است؛ پس جای شکر دارد.
چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود. در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد. امّا وقتی برای ما مصیبتی پیش می آید، فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند، برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات، پاداش بیشتری دریافت کنیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، ريحانه الرسول ، Ramin_Ghn ، EMPERATOR ، ELENOR ، Braveheart ، hamid ، montazer ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه ، fafa*
۱۵:۴۸, ۱۸/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #110
آواتار
انسان دو دهان دارد؛
یکى گوش که دهان روح او است و دیگر دهان که دهان تن او است.

این دو دهان خیلى محترم‏اند. انسان باید خیلى مواظب آنها باشد.
یعنى باید صادرات و واردات این دهانها را خیلى مراقب باشد.

آنهایى‏که هرزه خوراک مى‏شوند، هرزه کار شده و کسانى که هرزه شنو مى‏شوند، هرزه گو میشوند.

وقتى واردات انسان هرزه شد، صادرات او هم هرزه و پلید و کثیف مى‏شود. یعنى قلم او هرزه و نوشته‏هایش زهرآگین خواهدشد.

برگرفته از کتاب نکته های اخلاقی و عرفانی از زندگی علامه حسن زاده
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mitsonary ، ريحانه الرسول ، Ramin_Ghn ، EMPERATOR ، paradise ، libera ، ELENOR ، shafagh_mah ، MESSENGER ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,487 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا