| نظرسنجی: فکر میکنید خدا چقدر جواب دعاهاتون رو داده؟ این نظرسنجی بسته شده است. |
|||
| همه | ![]() ![]() |
6 | 100.00% |
| متوسط | ![]() ![]() |
0 | 0% |
| کم | ![]() ![]() |
0 | 0% |
| تمام | 6 رأی | 100% | |
|
دلنوشته ها و اشعار
|
|
۲۰:۱۷, ۹/دی/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۰۵ توسط zarati313.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با سلام خدمت کابران گرامی بیداری اندیشه
2 پیشنهاد دارم که نمی دونم با استقبال مواجه می شود یا خیر؟؟ اما به هر حال مطرح می کنم چون جاشون خالیه یک بخش، بخشیه که در آنجا موضوع فناوری اطلاعات و تبلیغ پیوند می خورد ببینین الان افزونه های فایر فاکس، تم ویندوز، اسکرین سیور، تصویر بک گراند، نرم افزارهای اسلامی مختلف به خصوص در موضوع مهدویت و آخر الزمان، ای بوک های مبایل اینا همشون جای کار دارن آقا اگه کسی بلده چند قالب وبلاگ با موضوع آخرالزمان و مهدویت درست کنه بگذاره تو این بخش معرفی نرم افزار های مختلف اسلامی در این بخش یه دستی بالا بزنیم در این بخش هایی که گفتم وارد بشیم که دشمنان ما خیلی وقته وارد شدن خودمون تم بسازیم خودمون اسکرین سیور مهدوی درست کنیم و .... قطعا چیزهای دیگری هم هست که به ذهن شما می رسه. اما بخش دوم از همون اول جای خالی این بخش رو احساس می کردم دنبال زمانی مناسب برای طرحش بودم من خوودم خیلی دوست دارم بخشی باشه که در اون اشعار و دلنوشته های خطاب به آقا رو داشته باشیم اشعار در مدح اهل بیت، اشعار عرفانی و معرفتی مداحی های منتخب هم هست که نمی دونم در کدوم بخش بگذاریم بهتره اما من از مداحی های پیشنهادی دوستان استقبال می کنم کلا شعر، پیامک های مهدوی و آخرالزمانی، دلنوشته ها، متن های ادبی زیبا، جملات قصار و نغز من خودم گاهی یه بیت شعر آنچان به دلم می شینه که چندین صفحه نثر نمی تونه اون احساس رو به من منتقل کنه. شعر انتخابی من تقدیم به ادب دوستان:
گفتم چرا قلبم دگر بر تار زلفت گير نيست
یا علی
سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست اشكي به زير مقدمش انداختم رحمي كند گفتا كه اشك بي ورع در رتبه تاثير نيست گفتم بيا در بند كش اين بنده فرار را گفتا اگر عاشق شوي كاريت با زنجير نيست گفتم كه ديگر گوييا افتاده ام از چشم تو با غم نگاهم كرد وگفت مهدي زنوكر سير نيست محمد علی صولی |
|||
|
| آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۵:۴۹, ۲۱/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/تیر/۹۰ ۰:۰۱ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #41
|
|||
|
|||
|
شعري در مدح حضرت علي اكبر عليهالسلام
صداي پاي بهار آمد
بيا كه كوه وقار آمد به قلب عاشق قرار آمد به حقپرستي عيار آمد به عرش حق همجوار آمد به كربلا تكسوار آمد رسولي و كربلا كتابت نگيني و عالمي ركابت رسيده پيغمبري دوباره به عاشقان دلبري دوباره اميري و سروري دوباره ادامهي كوثري دوباره چه گويمش؟ حيدري دوباره و فاتح خيبري دوباره نه احمدي و نه حيدري تو شعاعِ "الله اكبري" تو نشسته در ذهن من خيالت ميان چشمان من جمالت منم گرفتار دام خالت تمام فكرم شده وصالت منم اسرت منم وبالت تو شاهزاده تو با اصالت نه تو خدايي و نه جدايي كه الحق از نسل مرتضايي منم مريض و تويي مسيحا منم غلام و تو هستي آقا تمام عالم نم و تو دريا تو عشق حيدر تو قلب زهرا تو وارث خلق و خوي طاها تو برتري از توهم ما كران نداري و بيكراني تو فرق داري اي آسماني حسين شد مست شهد كامت ملائكه در صف سلامت صنوبر است اين و يا كه قامت چه قامتي! پا به سر قيامت ببر كه جانم بهاي جامت فداي چشمت فداي نامت تو همنشين ستارههايي اذان سبز منارههايي تو بر وجود خدا دليلي ذبيح لب تشنهي خليلي تو اذن پرواز جبرئيلي تو كوثري و تو سلسبيلي بدون همتا و بيبديلي از ايل باراني و اصيلي تجلي سرمدي به قرآن "علي" ولي "احمدي" به قرآن از عقلم امشب خبر ندارم به جز دل دربهدر ندارم پرندهام بال و پر ندارم بدون عشقت ثمر ندارم بجز به دستت نظر ندارم سر از در خانه بر ندارم نهال دل را كجا بكارم؟ مني كه جز تو كسي ندارم امان كه روزي تو بين صحرا تنت شد از كينه ارباً اربا به خاك اقتاد سرو رعنا صداي خنده صداي اعدا و ناتوان زانوان آقا رسيد عمه به داد بابا تمام صحرا پر از تن توست و خون بابا به گردن توست تو را به چشمان خود كشيد و يكي يكي بر عبات چيد و از اين جهان بيتو دل بريد و شهادتش را به چشم ديد و صدا زد از خيمه نااميد و به قتلگاه عمهات رسيد و شكست از داغ رفتن تو هزار چشمه شده تن تو شعر از محمد بختياري |
|||
|
|
۱۱:۳۱, ۲۳/تیر/۹۰
شماره ارسال: #42
|
|||
|
|||
|
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان. اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر. و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار. هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی. اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده. و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر. و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا. عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا |
|||
|
|
۲۲:۰۲, ۲۶/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/تیر/۹۰ ۲۲:۳۸ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #43
|
|||
|
|||
|
سلام بر تو اي خلاصه جمال خداوند! سلام بر تو كه چشمه ها نام زلال تو را آواز مي خوانند! سلام بر تو كه گلها شكفتن را از تو آموختند و پرستوها پرواز را! سلام بر تو كه تمام خاك از شرق تا غرب، بارگاه توست! سلام بر تو كه آفتاب را در دوازده آينه به وسعت آسمان تكثير كردي! و سلام بر تو بانويي كه نامش تا هميشه بر تارك تاريخ مي درخشد! لحظههاي ناب زودگذرند روزي كنار ميدان شلوغي ايستاده بودم ، مثل همهي مسافران تنها فكر و ذكرم ، پيدا كردن يك تاكسي خالي بود... پيرمرد درويشي نظرم را جلب كرد... كيسهي بزرگي در دستش بود داخل كيسه همه جور اشيا به درد نخور كوچهها را جمع كرده بود !... پيرمرد چهرهي روحاني داشت ... مثل يك تابلوي نقاشي زيبا ... مثل يك سوژهي خوب عكاسي ...مثل يك شعر قشنگ براي سرودن... مثل يك قصه كه ميشد بارها و بارها بخوانيش و خسته نشوي ... جاي كاتوزيان و فرشچيان و كوچكپور كپور چالي و ونگوك و بقيه را خالي كردم!... من مثل بقيهي مردم ، مسير خودم را تكرار ميكردم : " بلوار مدرس... بلوار مدرس..." پيرمرد هم مسير خودش را تكرار ميكرد..." طوس... طوس..."خوب كه دقت كردم ، متوجه شدم پيرمرد كور است!... يا اگر هم ميديد ، خيلي خيلي كم... كور روشن ضميري ميان آن ميدان شلوغ!...هر وسيلهاي كه رد ميشد ، حتي موتور و اتوبوس پر! و تاكسي پر!، پيرمرد كور به اميد پيدا كردن يك وسيله كه او را به مقصد برساند ، ميگفت: "طوس... طوس" با خودم فكر كردم : "خلاف انسانيت است كه من فوري سوار شوم و بروم و يك پيرمرد كور را بيپناه در ميدان رها كنم!..."هر كسي گليم خود را از آب بيرون ميكشيد!... رسم زمانه اين بود ؟! و هر كسي ، فقط معادلهي خودش را حل ميكرد ؟!... با فكري مثبت، شروع كردم به تكرار مسير پيرمرد!... هر وسيلهاي كه ميآمد ، بياختيار ميگفتم : " طوس... طوس..." در دل، به خودم افتخار ميكردم !!! و از خود رضايت داشتم... دلم ميخواست انسان باشم نه يك حيوان!... كه فقط به فكر خودش است و نيازهاي غريزي خودش!... پس از مدتي ، مسير خودم را فراموش كردم... انگار نه انگار كه به بلوار مدرس ميرفتم! مرتب تكرار ميكردم :" طوس... طوس" پيرمرد در كنارم بود... صداي مرا ميشنيد... از اين كه در اين تاريكياش يكي با او همراه است ، غرق سرور شده بود... گاهي به سوي صدايم بر ميگشت... لبخندي ميزد... و من حس ميكردم مرا ميبيند!...از كمك خود سرا پا حس غرور و رضايت بودم... ناگهان اتفاق غير منتظرهاي رخ داد... يك اتفاق سرنوشت گونه! چيزي كه مسير انديشهام را تغيير داد...من در فكري بودم و سرنوشت فكر ديگري داشت!...يك تاكسي خالي ايستاد! راننده پياده شد و فرياد كشيد :" مدرس ... بلوار مدرس..." بيدرنگ و بدون فكر و ناگهاني پريدم داخل تاكسي! همين كه نشستم فهميدم چه غلطي انجام دادهام ! خواستم به راننده بگويم :" پياده ميشوم!"... اما دو نفر ديگر كنارم نشستند و من محاصره شدم! و راننده از ترس پليس و جريمه ، بلافاصله حركت كرد!...همه چيز در عرض يك ثانيه رخ داد!... سرنوشت پيرمرد و من ، تغيير كرد!.... از خودم بدم آمده بود!... مثل بقيه كه فقط شعار ميدهند ، منم گليم خود را بيرون كشيدم و فرار كردم!... پشيماني سرا پاي وجودم را فرا گرفته بود... يخ كرده بودم!... چشمم به پيرمرد كور كنار ميدان افتاد...من هم تنهايش گذاشته بودم!... خاموش شدم!... نا اميد آن جا ايستاده بود!... و مسيرش را تكرار ميكرد... " طوس... طوس..." آري يك تابلوي نفيس نقاشي را نكشيده ، از دست داده بودم!...يك شعر زيباي نخوانده را!... يك داستان كوتاه نا تمام را!... يك قطعهي موسيقي دلنشين را!... پيرمرد بينوا ، حتي جلوي ماشينهاي بنز هم دولا ميشد!... شرمنده و خيس عرق ، داخل تاكسي ، ولو شده بودم... وا رفته و بيحس!... تا مدتها خواب آن ميدان و آن پيرمرد را ميديدم كه مرتب مسيرش را تكرار ميكرد :..."طوس... طوس...." هر وقت از آن ميدان عبور ميكردم ، به همان نقطه كه پيرمرد ايستاده بود ، نگاه ميكردم و پشيماني آزارم ميداد...پيرمرد را هرگز نديدم!... يكي از بزرگترين آرزوهايم اين شد كه : زمان برگردد و من باشم و ميدان شلوغ و پيرمرد!... آن وقت حتماً حتماً اول پيرمرد را ميرساندم ، بعد به خانه ميرفتم!... او ميگفت : |
|||
|
|
۲۱:۲۱, ۳۰/تیر/۹۰
شماره ارسال: #44
|
|||
|
|||
|
من ماه را دوست مي دارم .... شغل من اين است كه ساعتي پس از غروب ، غروب سرخ ، غروب پرغم ، يك غروب ديگر بي تو ، بنشينم و آسمان را بنگرم ، بنشينم و ماه را نظاره كنم ..... و من ماه را دوست مي دارم ، نه به خاطر آن كه زيباست - كه زيبايي او بسي كوچك است در برابر زيبايي تو - بلكه او را دوست دارم ، از آنرو كه در بسياري از شبها تو را ديده است ... تو را ديده است و البته خجل شده است ، كه در برابر نور عظمت تو ، چه ناچيز مي درخشد و چه كوچك ! و چه بي نور ! و يقين مي دانم كه تو نيز ماه را ديده اي . نيك باور دارم كه تصوير ماه ، در چشم هاي زيباي تو نيز درخشيده است و براي همين است كه دوست دارم تمامي شبها ، خيره خيره ، ماه را بنگرم تا تصويري كه در چشم تو درخشيده است ، در چشم من يعني ديدگان مرد عاشق آشفته نيز بدرخشد ! بگذار واسطه ي بين من و تو ، همين ماه باشد تا من دل خوش كنم به اين كه شايد زماني كه به ماه مي نگرم ، تو نيز در همان لحظه او را در حال نگريستن باشي و آن وقت ، ما ، من و مولا ، هر دو در يك لحظه ، به يك چيز نگريسته ايم و هردو در يك لحظه به ماه انديشيده ايم .... آه ! چه لذتي دارد اين احساس نزديك بودن به تو ! چه شوري دارد اين حس ِ هم احساس شدن با تو ! بگذار واسطه بين من و تو همين ماه باشد و بگذار تا من ، به اين واسطه ي بين ما بگويم كه چقدر در آرزوي توام! كه چقدر محتاج توام ! كه چقدر فدايي تو ام ! كه چقدر بي تو هيچ ام ! و چقدر بدون تو پوچ ! و چقدر .... ! آقاي من ! بگو كه آيا به ديدار عاشق دل سوخته ي خويش نمي آيي؟ و بگو كه آيا مي شود عاشقانه كسي را دوست داشت و در اين آرزو نبود كه تصويري از او داشت؟ و بگو كه من ، اين شيداي ديوانه ي سرگشته ي تو ، چه كنم با اين غم عظيم كه هيچ تصويري از تو ندارم ؟ پس بگذار كه تنها يك نظر ، حقيقت ماه را نظاره كنم . همان يك نظر مرا بس است . من همان يك نگاه را ، هر روز هزار بار ، در ذهن خويش مرور خواهم كرد . پس تنها يك نظر ! تنها يك نگاه ! براي يك لحظه ! براي قسمتي از لحظه اي ! .... آه ! چه كنم با دلي كه تو را مي خواهد ؟! چه كنم با قلبي كه همه آتش است از دوري تو ؟! چه كنم با چشمي كه تشنه ي باران اشك است از جدايي تو؟! چگونه خاموش باشم؟! چگونه آرام گيرم؟! چگونه آرامش يابم؟! تو را به مهر ! تو را به دوستي ! تو را به خدا! فقط يك نظر .... تنها يك نگاه! |
|||
|
|
۰:۴۸, ۱/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/مرداد/۹۰ ۱:۰۰ توسط منتظر کوچولو.)
شماره ارسال: #45
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام! اگر خدا توفیق عنایت بفرماید و شما بزرگواران و اساتید همراهی بفرمایید، قصد دارم بازنویسی امروزی و ذوقی ای داشته باشم بر برخی کتب حوزه مهدویت، از جمله کتاب شریف «مکیال المکارم فی فوائد الدعا للقائم». که از کتبی است که به دستور حضرت بقیة الله الاعظم به رشته تحریر درآمده و چند وقت پیش هم صدمین سال نگارش اونرو پشت سر گذاشتیم. چند قسمتی هم کار کردم که به مرور و بصورت هفتگی در همین تاپیک قرار می دم و خوشحال می شم که بزرگواران و عزیزان و اساتید محترم، نظراتشون رو ضمیمه این مطالب کنند تا ضمن تقویت این حرکت، نکات و نقاط قابل ملاحظه این مباحث نیز بازبینی بشود و انشاءالله از این رهگذر، گوشه چشمی از اربابمون حضرت ولی عصر ارواحنافداه بر کویر عطشان قلوب عاشقانش بشود و توفیق خدمتگزاری ایشان بیش از پیش نصیب گردد. انشاءالله ضمناً قبلا نیز در تاپیک جداگانه ای این امر را با موضوع : «گفتگوی اختصاصی با حضرات معصومین علیهم السلام» شروع کردم که امیدوارم در آن خصوص نیز راهنمایی بفرمایید. انشاءالله ضمناً نقل این موضوع خالی از لطف نیست که انگیزه بنده برای این حرکت، سخنی بود که از جانب مقام معظم رهبری در جایی خواندم، که ایشان فرموده بودند، معارف حقه اسلامی و شیعی، ثابت اند و آنچه که شناخت خداست و... سخن جدیدی بر آن افزوده نشده؛ مثلا در حوزه اخلاقی کتاب «معراج السعاده» کتاب جامعی است که البته برای عصر خودش به نگارش درآمده، هنر آن است که همین معارف را به شکل امروزی آن بازآفرینی کنیم. انشاء الله که در این امر با عنایت خاصه حضرتش و راهنمایی شما بزرگواران موفق و ثابت قدم باشیم. یاعلی[/b] تویی تمام هستی و بود و نبود من
![]() برشی از تاریخ ... مانند همیشه در حال گذر بودم و در حال و هوای خویش که ناگهان دیدم عده ای دور هم جمع شده اند و سر و صدای زیادی به راه انداخته اند ... با خود گفتم دوباره این جماعت مردم آزار به جان شیعیان افتاده اند و دارند محاجه می کنند... اندکی که جلوتر رفتم دیدم که نخیر انگار این بار دیگر کار، کار خود شیعیان است... بگو مگو واختلاف بالا گرفت و صدایشان تا چند کوچه آنطرف تر نیز شنیده می شد... خوب که گوش تیز کردم، این چنین با همدیگر سخن می گفتند: ـ خداوند، آفرینش و روزی دادن مخلوقات را به ائمه علیهم السلام واگذار کرده است....!!! ـ این چه سخنی است، نعوذبالله، مرد خجالت بکش! توبه کن! برای خدا شریک قرار می دهی؟! ـ این محال است، زیرا که اجسام را کسی جز خدای نمی تواند خلق کند. ـ زیادی شلوغش نکنید... بدرستی که همان است که گفتم. ـ آری راست می گوید، خداوند قدرت خلق را به ائمه علیهم السلام واگذار نموده است و آنان آفریده و روزی بخشیده اند... کم کم داشت کار به [گیس و گیس کشی!!!] می رسید که به سرعت خودم را به ایشان رساندم و با هر زحمتی بود گفتم: ـ چرا به سراغ ابوجعفر محمد بن عثمان نمی روید و از او سؤال نمی کنید؟!! نا سلامتی او نایب امام عصر علیه السلام است ... این پیشنهاد من انگار آبی بود بر آتش... به سرعت دست به کار شدند و نامه ای به ابوجعفر نوشتند و خواستار اخذ پاسخ از امام علیه السلام شدند... ***
پس از مدتی ابوجعفر دست نوشته [توقیع] امام علیه السلام را برایمان فرستاد... ایشان این چنین مرقوم فرموده بودند: ـ خداوند تعالی خود اجسام را آفریده و روزی ها را تقسیم کرد، زیرا که نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، هیچ چیز مثل او نیست و اوست شنوای بینا؛ و اما امامان؛ از خداوند تعالی درخواست می کنند و او [خدا] به خاطر اجابت درخواست آن ها[امامان] و تعظیم حق ایشان، می آفریند و روزی می دهد.[1] آه! که چقدر شیرین است این سخن... براستی که اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه [3] اما؛ آنچه که از این سخن برداشت می شود را می توان در 2 وجه بررسی کرد: 1. امام زمان و پدران بزرگوارشان صلوات الله علیهم اجمعین؛ واسطه هستند در رساندن فیض های الهی به سایر مخلوقات و به همین معنی در دعای ندبه اشاره شده که: ـ «این السبب المتصل بین الارض و السماء؛ کجاست آن وسیله ای که فیوضات آسمان را به اهل زمین می رساند؟» البته بارها دیدیم که در عرف انجام کار را به واسطه آن فعل نیز نسبت می دهند و این معنی در لغت و عرف بسیار است... 2. مقصود از آفرینش تمام آنچه خداوند متعال آفریده، آن حضرت و پدران طاهرینش می باشند... یعنی ائمه علیهم السلام، علت غایی آفرینش هستند و آنچه هست به خاطر این ها آفریده شده است. در توقیعی[نامه] از امام زمان علیه السلام نیز چنین می خوانیم: « نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا ...»[2] در نهج البلاغه، نامه 28 نیز چنین می خوانیم: «فانا صنائع ربنا و الناس بعد صنائع لنا؛ همانا ما ساخته شده پروردگارمان هستیم و مردم برای ما ساخته شده اند.» ادامه دارد... پی نوشت ها: 1. الاحتجاج،ج2،ص284ـ فرآوری به شکل داستان: گروه فرهنگی مهدین! 2. الاحتجاج،ج2،ص278. 3. سوره مبارکه انعام، آیه 124 : خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد |
|||
|
|
۲۲:۳۴, ۵/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #46
|
|||
|
|||
|
چگونه ما را تحمل می کنی؟!
آقا! چگونه تحمل می کنی خاموشی هماره این قوم را؟چگونه تاب می آوری نسیان بی پایان قبیله انسان را؟! با چه قدرتی، بار همراهی ما را بر دوش می کشی و از ما ناامید نمی شوی؟! در ما چه دیده ای که هنوز ناامید نشده ای؟! در ما چه یافته ای که سرپرستی مان را با صبورانه ترین تبسم ها، پذیرفته ای و با صمیمی ترین آغوش ها، دریافته ای؟! |
|||
|
|
۱۱:۲۵, ۷/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/مرداد/۹۰ ۲:۴۶ توسط منتظر کوچولو.)
شماره ارسال: #47
|
|||
|
|||
|
اگه تو نبودی، منم نبودم! (قسمت دوم)[/align]
آقاجان! خوب می دانم که اگر شما نبودید، یک ساعت هم زمین مرا تاب نمی آورد و زنده نمی ماندم، بلکه هیچ چیز تاب ماندن نداشت ... و این همان کلام شما ائمه بزرگوار ـ که درود خداوند بر شما باد ـ است... گویند مردی از امام رضا علیه السلام پرسید: ـ آیا زمینِ بدون امام، تاب ماندن دارد؟! ـ خیر ـ بنده اینطور شنیده ام که اگر خداوند بر بندگان خشمگین شود، چنین اتفاقی می افتد ! ـ نخیر، اصلاًً زمین بدون امام، طاقت و تحمل ماندن ندارد، جانش به جان نفس های امام، بند دلش به صدای تپش قلب امام وابسته است، که اگر این ها را از او بگیری، قطعاً درهم فرو می ریزد. [1؛ برداشت آزاد از روایت] [align=center] ![]() و باز این چنین شنیده ایم از لسان مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در وصفت ای آقاجان : ـ ... خداوند آسمان را به برکت آنها نگه داشته تا بر زمین خراب نشود، و زمین را حفظ کرده تا اهلش را نلرزاند. [2؛ برداشت آزاد از روایت] آری! اوست در میانه این دنیا، که ما به یمن حضورش، فرصت حیات یافته ایم... انگار هنوز زنگ کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام را می شنوم که خطاب به ما مردم غافل و البته سرخوش چنین می فرمایند: ـ و بدانید که زمین از حجت الهی خالی نمی ماند... اما این ظلم ها و ستم ها و اسراف بندگان بر خودشان است که باعث می شود خداوند چشم باطن ایشان را از شناختن امام، کور کند... اگر زمین یک ساعت از حجت الهی خالی بماند، اهلش را فرو می برد. [3؛ برداشت آزاد از روایت] ** همین دلیلی که بیان شد، ما را بس است تا ... اما بیان این نکته نیز خالی از لطف نیست : خداوند تبارک و تعالی این چنین در سوره شوری به پیامبرش دستور می دهد: ـ بگو که من از شما بخاطر تبلیغ رسالت الهی مزدی نمی خواهم جز این که در مورد خویشاوندانم مودت ورزید. [سوره شوری، آیه 23] بهترین مفسر و تاویل گر قرآن ائمه معصومین علیهم السلام اند که به حق، قرآن ناطق نام گرفته اند: حضرت امام محمد بن علی الباقر علیهما السلام به نیکویی فرمودند که منظور از «خویشاوندان» در این آیه «امامان» هستند.[4] و همین معنی و مفهوم و شعار در کلام نورانی ولی عصر ارواحنافداه آمده که هنگام ظهور شریفشان چنین ندا می دهند: ـ ... به خدا و حق خودم بر شما ـ که مرا بر شما حق قرابت و خویشاوندی پیغمبر هست ـ .از شما می خواهم که ... [5] آقاجان! خودت عنایتی فرما تا در این آدینه دلتنگی و فراق، لایق درک حضورت گردیم ... و از ساغر وجود بی نظیرت بهره ای برگیریم... امروز که ندای ما سراسر «ظَلَمتُ نَفسی» است و مستحق بارش نقمت شده ایم؛ این چنین آبروی شما را به درگاه ربوبی ذات اقدس اله واسطه می کنیم: خداوندا ! به آبروی آبرو داران درگاهت که همانا ائمه معصومین علیهم السلام و نیکان و ابرارند ؛ ـ بر ما ببخش گناهانی را که «تَحبسُ الدُّعاء» یند ... و صدای ناله و تضرع ما را در گلویمان حبس می کند و مانع اجابتش می گردد... ـ بر ما ببخش گناهانی را که «تُنزلُ البَلاء» یند ... و شعله کردار ناشایست ما را بر دامنمان می افکنند و ما را اسیر اعمالمان می کنند... ـ بر ما ببخش گناهانی را که «تُغَیِّرُ النِّعَم» اند... و حلاوت نعمت هایت را از ما دریغ می کنند. [فرازهایی از دعای کمیل] و چه نعمتی بالاتر از برخورداری از وجود امام و مولا و سرورمان! مگر غیر از این است که امروز «ظَهَر الفَسادُ فی البَرِّ وَ البَحر بما کَسَبَت اَیدی الناس» شده است و هر چه بر ما می رود، درست همانی است که خود ساخته ایم و باعث شده ایم و مرتکب گردیده ایم ... امان از غفلت ! البته خدایا، تو انقدر کریمی که همه این بلاها را بهانه کرده ای برای بیدار شدن ما ... ظَهَرَ الْفَسَادُ فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُواْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون[6] فساد و تباهى در خشكى و دريا به سبب آنچه دستهاى مردم [از گناهان] فراهم آورده پديدار گشت، تا [سزاى] بعضى از آنچه را كردهاند به آنان بچشاند، باشد كه [به حق] باز گردند. به قول عزیزی : خدایا بی سوال و جواب بر ما ببخش! که اگر کار به سوال و جواب برسد ... پناه بر خدا ادامه دارد ... پی نوشت ها: * تهیه شده در گروه فرهنگی مهدین! 1. روایتی از کافی به نقل از حسن بن علی الوشاء، برداشت از کتاب شریف مکیال المکارم،ج1،ص74. 2. کمال الدین،ج1،ص258. 3. غیبت نعمانی، ص 141. 4. تفسیر برهان،ج2،ص121. 5. غیبت نعمانی، ص 149. 6. سوره مبارکه روم، آیه 41. |
|||
|
|
۴:۳۱, ۱۲/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #48
|
|||
|
|||
|
آقاجان مانند طفل در به دری گریه می کنم
مثل گدای پشت دری گریه می کنم اشک مرا زمان گدایی ندیده اند این بار چون تو می گذری کریه می کنم حتی اگر مرا بزنی، باز گل می دهم با آب و تاب بیشتری گریه می کنم تنبیه تو حواس مرا جمع می کند من سالها به خیره سری گریه می کنم بار مرا کسی نخریده، تو می خری بار مرا نخری گریه می کنم این روزها بدرد قیامت نمی خورد دارم برای بی سپری گریه می کنم آقا نیامدی و دل من چنان شکست پس پای سفره ی سحری گریه می کنم جان همان که زائر بابا(حضرت رقیه (سلام الله علیها) نشد مرا یک کربلا ببر، نبری گریه می کنم |
|||
|
|
۱۱:۱۰, ۱۲/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #49
|
|||
|
|||
|
وقتي شبيه فاطمه لبخند ميزني
بر چيني شكسته دل بند ميزني من غرق خوابم ، تو براي ظهور خويش هرجمعه رو به خداوند ميزني بعد از زيارت نجف و طوس و كربلا حتما سري به مكه و اروند ميزني _______________________ _______________________ از دوري تو غمين و نالان هستيم وز كرده خود كمي پشيمان هستيم اصليت مارا تو اگر مي پرسي از كوفه ولي مقيم ايران هستيم هر جمعه كه شد بيا كه مامنتظريم اين جمعه فقط نيا عروسي داريم! از جور زمانه ما شكايت داريم اندازه كوه ، كوه حاجت داريم صد موعظه كن ولي ز تسليم نگو از خمس و زكات و ضرب و تقسيم نگو آقا تو بيا ولي فقط با يك شرط از آنچه كه ما دوست نداريم نگو هر چند كه اين شعر خيلي تلخه ولي وقتي نگاه ميكنم خيلي به واقعيت نزديكه. خيلي وقته كه ديگه حتي يه عروسي نديدم كه اين لياقتو داشته باشه كه امام زمان مهمان افتخاريش باشه. خيلي وقته دنبال جايي مي گردم كه وقتي ميري مطمئن باشي مالي كه ميخوري پاكه . اللهم اليك نشكوا .... |
|||
|
|
۱۲:۰۹, ۱۲/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #50
|
|||
|
|||
|
آقا سلام
گرچه بلند است جایتان / می خواهم از زمین بنویسم برایتان یک نامه حاوی همه حرفهای راست / یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست یک نامه از بلندی انسان که پست شد / یک نامه از کسی که دچار شکست شد این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است / یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است بعد از شما غبار به آیینه ها نشست / شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست پرپر شدند در دل طوفانی از بدی / گلهای رو سپید همیشه محمدی آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی / انسان منهدم شده، قرآن زینتی بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند / جلباب هایمان کم کم روسری شدند خورشید مرد و شام تباهی دراز شد / بر روی دشمنان در این قلعه باز شد در کسوت قدیمی آزادی زنان / دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست اما هنوز تشنه نام محمد است / در انتهای نامه خیسم سلام بر نام بزرگوار و نجیب پیامبر |
|||
|
|
|
|
|
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| دلنوشته | nicolo | 0 | 775 |
۲۲/خرداد/۹۶ ۹:۰۶ آخرین ارسال: nicolo |
|














![[تصویر: 731adine_imam_zaman.jpg]](http://img.asrupload.ir/images/731adine_imam_zaman.jpg)
![[تصویر: 810adine_imam_zaman_2.jpg]](http://img.asrupload.ir/images/810adine_imam_zaman_2.jpg)
