کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 32 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات جبهه
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
آواتار

تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!!
و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی...


عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2
فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود.
هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن .
همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم...
فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی
.جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود...
نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن...
ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر...
روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست...

متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود

رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا.
کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟
شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه.
شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه.
یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره
شاید...
شاید...


وحالا یک سوال
ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟

نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید
که من سرباز اسلامم
مرا در خاک مسپارید
مرا در یاد بسپارید...

دانلود کنید

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، Ramin_Ghn ، مسافر ، rastin ، mosafer ، بیداری اندیشه ، علی 110 ، sunrise59 ، bozorgmehr ، ارتش1نفره ، aliakbar ، Seyed Mohsen ، سلمان ، MESSENGER ، yektasepas ، ضد ماسون ، حلما ، خادمة الزهرا ، shafagh_mah ، رهیافته ، محیصا ، chista3 ، fereshteh ، Abasaleh ، ali73 ، m.hossein ، mohammad1369 ، nasimesaba ، zealous ، pop110 ، فدک زهرا ، N.Mahdavian ، marzieh70 ، Amirsaeed ، باهتول ، حقیر ، سرباز سید علی ، شهیدطیبه واعظی ، تفکر ، taleb ، Farzaneh ، vahrakan ، مفقود الاثر ، عماره ، soheyl68 ، Islam ، *مهاجر* ، جویای حقیقت ، لبخند خدا ، fiftynine ، ali0077 ، آفتاب ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، Hadith ، محمد امین + ، حسن.س. ، یاســین ، mahyamatin ، mahdy30na ، chekel ، صهبا ، حسن عزتي ، السا ، fafa* ، rahi ، Mohammad Trust ، انتصـار ، اسکای ، ballista ، میثم.ح ، بچه های گمنام ، سرباز ولایت ، جواد مخبریان ، mohsen 2012 ، Anti gods

آغاز صفحه 22 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۰۰, ۱۴/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/بهمن/۹۲ ۱۳:۰۰ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #211
آواتار
کلام شهدا
و شما اى پدر و مادر عزيزم! مانند بقيه ى بازماندگان شهيدان بخصوص شهداى صدر اسلام، صبر و مقاومت داشته باشيد.

شهيدسيداحمد قاسم زاده قائن

خاطرات شهدا
استخاره کرد . بد آمد . گفت« امشب عمليات نمي کنيم.» بچه ها آماده بودند . چند وقت بود که آماده بودند . حالا او ميگفت« نه» وقتي هم که مي گفت « نه » کسي روي حرفش حرف نمي زد. فردا شب دوباره استخاره کرد.بد آمد. شب سوم، عراقي ها ديدند خبري نيست، گرفتند خوابيدند. خيل هاشان را با زير پيراهن اسير کرديم.
شهيد ردائي پور
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، یاســین ، طالب نور ، soheyl68 ، جویای حقیقت ، حسن عزتي ، مجنون العباس ، یاوران مهدی ، reyhaneh.sh ، mahyamatin ، m.hossein ، السا
۲۲:۵۷, ۱۶/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #212
آواتار
کلام شهدا
و ما يقين داريم، اين ما نيستيم كه دشمن را به روزگار سياه نشانده ايم، بلكه ما يك وسيله ايم و نه بيشتر، وپيروزى را خداوند به ما مى دهد به كمك امدادهاى غيبى خود. من در انتظار رسيدن فصل موعود لحظه شمارى مى كنم.

شهيدمحمدحسين عصمتى پور
خاطرات شهدا
لباس هاي غواصيش رو بغل کرده بود و به اسمان نگاه ميکرد.
گفتم چرا نشسته اي؟ پاشو بيا لباست رو بپوش. ديگه بچه ها رفتند
نگاهم کرد ، لبخند زد.گفتم يالا ديگه بپوش بيا
يک خمپاره شصت آمد درست همان جايي که نشسته بود
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون العباس ، یاوران مهدی ، reyhaneh.sh ، mahyamatin ، m.hossein ، help me
۱:۱۶, ۱۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #213
آواتار
[تصویر: si6gT8_535.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاوران مهدی ، chekel ، soheyl68 ، شهیدطیبه واعظی ، reyhaneh.sh ، mahyamatin ، m.hossein ، NARJES ، help me ، حضرت عشق ، السا
۱:۲۳, ۱۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #214
آواتار
خاطره مربوط به شهیدگرامی ولی الله رجبی:ولی الله اززمانی که به مدرسه میرفت شب هادرکلاس قرآن شرکت میکردشبی نزدیک عیدازکلاس قرآن برگشته بودرنگ ورویش ازترس زردشده بودازاوپرسیدم چه شده است؟گفت مادرمعلم قرآن به ماگفته به زنان نامحرم نگاه نکنیدمن وقتی درخیابان می آمدم چشمم به زنی خوردوترسیدم وبه زمین نگاه کردم ناگهان 300تومان پول زیرپایم دیدم من نمیدانم ازکیست وچه بایدبکنم ؟آن شب برگه هایی رابه عنوان آگهی پیداشدن 300تومان نوشت وپخش کردبعدا معلوم شدکه آن پول متعلق به پیرمردی بوده که میخواسته باآن برای بچه هایش لباس شب عیدبخرد که بااقدام ولی الله به پول خودرسید

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali0077 ، یاوران مهدی ، soheyl68 ، شهیدطیبه واعظی ، reyhaneh.sh ، m.hossein ، NARJES ، help me
۲:۲۲, ۱۷/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #215
آواتار
در آغوش مــولا ...
[تصویر: 21132881364131258021.jpg]
ارادت خاصی به شهید تورجی زاده داشتم
یه شب که اومد به خوابم بهش گفتم:
محمد! این همه از حضرت زهرا سلام الله علیها گفتی و خواندی ، ثمری هم برات داشت؟!!!
شهید تورجی زاده بلافاصله گفت:
همین که توی آغوش فرزندش امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف جان دادم برایم کافیست ...

راوی: آیت الله میردامادی استاد شهید محمد تورجی زاده
منبع: کتاب یا زهرا سلام الله علیها ، صفحه188
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، شهیدطیبه واعظی ، مجنون العباس ، mahyamatin ، یا زهرا ، m.hossein ، NARJES ، help me
۳:۰۹, ۱۸/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #216
آواتار
شهید امام زمانی ...


[تصویر: 55260236598816361021.jpg]
خیلی امام زمانی بود و چهارشنبه ها جمکرانش ترک نمیشد
یه شب با همدیگه رفتیم گلزار شهدای قم
جعفر توی یه قبر خوابید و بهم گفت سنگ لحد رو بذار...

... یک ماه و نیم از این قضیه گذشت
ظهر نیمه شعبان توی طلائیه خمپاره خورد به سنگر و جعفر شهید شد
قبرهای زیادی توی گلزار شهدای قم حفر شده بود
اما جعفر رو دقیقاً داخل قبری گذاشتند که اون شب توش خوابید
تازه حکمت کار عجیب اون شبش رو فهمیدم ...

خاطره ای از زندگی شهید جعفر احمدی میانجی
راوی : سردار حاج حسین یکتا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahyamatin ، شهیدطیبه واعظی ، m.hossein ، soheyl68 ، NARJES ، help me
۲۱:۰۲, ۲۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #217
آواتار
کلام شهدا
وصيتم عمل به آيات قرآن و نهج البلاغه و ديگر سخنان رهبران الهى است.

شهيداحسان شاكرى

خاطرات شهدا

با داخل شدن وقت نماز، رزمندگان در هر كجا كه قرار گرفته بودند، بانگ برمي داشتند و به وحدانيت معبود و مقصودشان گواهي مي دادند. هيچ كس هم خود را از اين اعلان و ابلاغ و اظهار حق با حضور ديگري بي نياز نمي دانست. از اين روي به هنگام طلوع فجر، يكپارچه از تمام سنگرهاي نگهباني حتي در خط، طنين روح افزاي تكبير، جان هاي شيفته را فرا مي خواند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahyamatin ، help me
۱:۴۹, ۲۲/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/بهمن/۹۲ ۱:۵۲ توسط NARJES.)
شماره ارسال: #218
آواتار
لطفا ضبط نكنيد!


علي مهر

سرهنگ طفره مي‌رفت. انگار براي حرف زدن ترديد داشت. نگاهي به دور تا دور ميز انداخت و چهره‌ها را از نظر گذراند.

ـ دارد ضبط مي‌كند؟

ـ آره.

سردار به شوخي گفت:

ـ عكست كه نمي‌افتد توي ضبط، اين همه به كتت ور مي‌روي؟!

ـ هيس س س، دارد ضبط مي‌كند!... خوب، بسم‌الله الرحمن الرحيم، عرض كنم حضورتان، يك خاطره‌اي دارم از آقا مهدي زين‌الدين كه يك كمي با ديگر خاطراتي كه گفته شد تفاوت دارد. يعني مربوط به جبهه نيست، به پشت جبهه است. ولي به خوبي روحيه و صفاي آقا مهدي را نشان مي‌دهد. يك روز براي انجام مأموريتي شش هفت نفري همراه آقا مهدي به نزديكي‌هاي شوش رفته بوديم. نزديكي‌هاي ظهر كارمان تمام شد. آقا مهدي گفت: «غذاي خوب كجاست. برويم دلي از عزا درآوريم؟»

من گفتم: «آقا مهدي، يك جاي خوب سراغ دارم. اگر موافق باشي برويم آنجا. غذاي خوبي دارد. »

رفتيم شوش. همان‌جا كه من گفته بودم. آنجا كه رسيديم وقت اذان بود. آقا مهدي يك عادت بدي كه داشت... اين را ننويسيد‌ها! براي مزاح گفتم. در واقع يك عادت خوبي كه داشت هر جا وقت نماز مي‌شد مي‌ايستاد به نماز. آنجا هم...

رانندة آقا مهدي با انگشت به ضبط اشاره كرد و گفت:

ـ با عرض پوزش كه حرف جناب سرهنگ را قطع مي‌كنم. در رابطه با همين نماز اول وقت آقا مهدي؛ بارها وسط جاده، وسط بيابان، وقت نماز، خودرو را نگه‌مي‌داشت، مي‌ايستاد به نماز. خيلي هم مقيد به نماز جماعت بود. به كساني كه همراهش بودند مي‌گفت: «بايستيد جلو؛ پيش نماز، اگر كسي بهانه مي‌آورد يا شكسته‌نفسي مي‌كرد و اين جور چيزها، خودش جلو مي‌ايستاد و نماز به جماعت برگزار مي‌شد. »

ـ بله مي‌گفتم... غذاخوري شلوغ بود. مرد و زن. ما رفتيم بالكن غذاخوري براي نماز. ولي قبل از بالا رفتن، آقا مهدي براي همه غذا سفارش داد. همه مي‌دانستند كه آقا مهدي در چنين مواقعي هواي بچه‌ها را دارد. خواستيم بياييم پايين سر ميز ناهار كه يك دفعه صداي گرية آقا مهدي بلند شد. هاي‌هاي گريه و «الهي العفو» گفتن. همان توي راه‌پله ميخكوب شديم. همة مشتري‌هاي غذاخوري دست از غذا كشيدند و سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج كه اين كيه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ راستش، خوب، حالا بايد راستش را گفت؛ بعد از بيست، بيست و يك سال. آن موقع ما از آن وضعيت، آن نگاه‌هاي متعجب خجالت كشيديم. توي دلمان گفتيم: «بابا، اين كارها جايش توي نماز شب است. توي آن تنهايي. نه اينجا، وسط شهر، وسط غذاخوري، وسط مردم. كاشكي اينها را ضبط نمي‌كردي... ولي نه، اشكالي ندارد، حقيقت است ديگر. اگر آن وقت‌ها اين فكرها را نمي‌كرديم كه حالا اينجا نبوديم، پيش آقا مهدي بوديم. پيش بقية شهدا. ضبط كن. چند دقيقه‌اي همة نگاه‌ها به بالكن بود. مي‌خواستند ببينند كيه كه اين‌طور گريه مي‌كند و «الهي العفو» مي‌گويد. بالاخره آقا مهدي سر از سجده برداشت. صورتش خيس خيس بود. انگار تازه شسته بود. مشتري‌ها كه اين صحنه‌ها را ديدند همه يخ كردند. رنگ همه‌شان زرد شد. غافلگير شده بودند.

آقا مهدي همين كه ديد همه دارند او را نگاه مي‌كنند، لبخندي زد و انگار نه انگار چيزي شده، مردم هم به حال عادي برگشتند.

سر ميز غذا، سفارش‌هاي آقا مهدي را آوردند و مشغول شديم. اما همه زير چشمي آقا مهدي را زير نظر داشتيم. مي‌خواستيم ببينيم حالا كه قرار شده دلي از عزا درآورديم او چه مي‌كند؟! براي آقا مهدي سوپ آوردند. تعجب كرديم. ولي به خودمان دلداري داديم كه اول سوپ سفارش داده تا آماده شود براي غذاي اصلي. آقا مهدي نان و سوپ را جلو كشيد و مشغول شد. ما هم به چه بدبختي شروع كرديم به جوجه‌كباب خوردن. خوب، نمي‌شد. حسابش را بكنيد؛ فرماندة لشكر «نان و سوپ» بخورد. ما هم با پررويي...

سوپش كه تمام شد، منتظر بوديم كه غذاي اصلي را بياورند، ولي او يك «الهي شكر» گفت و بلند شد. همه وا رفتيم. همين را بگويم كه تا اهواز همه ساكت بوديم جز آقا مهدي. خجالت مي‌كشيديم كه حتي كلمه‌اي بگوييم...

خب، اگر مي‌شود اسمي از من نياور. بنويس، بنويس... خاطره از «همرزم سردار».

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، soheyl68 ، mahyamatin ، help me ، یاوران مهدی
۲۲:۱۹, ۲۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #219
آواتار
کلام شهدا
وظيفه ى ماست و كه بر ملت شهيد پرور بويژه خانواده ى معظم شهدا خدمت كنيم و عليه ظالمان بجنگيم.

شهيدصفرعلى رضايى
خاطرات شهدا
بغض کرده بود از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي کند و عمليات را لو مي دهد» شايد هم حق داشتند نه اروند با کسي شوخي داشت نه عراقي ها.
اگر عمليات لو مي رفت،غواص ها - که فقط يک چاقو داشتند- قتل عام مي شدند.فرمانده بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت کرد.
بغض کرده بود توي گل و لاي کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند.يا کوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عمليات را لو ندهد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، soheyl68 ، یاوران مهدی
۲۳:۴۵, ۲۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #220
آواتار
خرمشهر داشت سقوط مي کرد. جلسه ي فرمانده ها با بني صدر بود .بچه هاي سپاه بايد
گزارش مي دادند. دلم هرّي ريخت وقتي ديدم يک جوان کم سن و سال ، با موهاي تکو توکي تو
صورت و اورکت بلندي که آستين اش بلند تر از دستش بود کاغذ هاي لوله شده را باز کرد و
شروع کرد به صحبت.يکي از فرماندهاي ارتش مي گفت «هرکي ندونه ،فکر مي کنه از نيروهاي
دشمنه.» حتي بني صدر هم گفت «آفرين ! » گزارشش جاي حرف نداشت.نفس راحتي کشيدم.

خاطرات شهيد غلام حسين افشردي(حسن باقري)


[B][تصویر: %D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%20%D8%A8%D8%A7%...%DB%8C.jpg]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، help me ، soheyl68 ، حسن عزتي ، یاوران مهدی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا