|
خاطرات جبهه
|
|
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!! و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی... عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2 فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود. هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن . همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم... فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی .جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود... نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن... ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر... روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست... متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا. کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟ شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه. شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه. یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره شاید... شاید... وحالا یک سوال ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟ نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید که من سرباز اسلامم مرا در خاک مسپارید مرا در یاد بسپارید... دانلود کنید |
|||
|
| آغاز صفحه 36 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۹:۱۱, ۲۱/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #351
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
اگر در پیروزیها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انكار خداست. سردار شهید حاج حسین خرازی می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است." راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون. شهید مصطفی چمران منبع:کتاب چمران |
|||
|
|
۸:۱۱, ۲۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #352
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
به فرزندم بگو که جباران زمان سعادت زندگی در کنار او را از من گرفتند پس همیشه در زندگی مجاهدی نستوه و شکست ناپذیر باش. شهید درویش علی محمودی کردی چفیه اش را از گردن باز کرد و گفت:«بچه ها هر چی تخمه و آجیل دارید بریزید این جا .... » چفیه پر شده بود از تخمه و آجیل از اول اتوبوس شروع کرد به تقسیم کردن به هرکس به اندازه ی یک لیوان تخمه رسید. منبع:سایت صبح |
|||
|
|
۱۳:۴۴, ۲۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #353
|
|||
|
|||
![]() غلامحسین سفیدیان به تاریخ اول فروردین ۱۳۳۷ در محله قلعه دیباج در شاهرود متولد شد. غلامحسین ، روز 22 دی ماه 1365 ، طی نبرد کربلای 5 بال در بال ملائک گشود. غلامحسین سفیدیان ، راننده ماشین های راهسازی در شرکت ذوب آهن البرز شرقی شاهرود بود که به عنوان راننده لودر و بولدوزر در خطوط مقدم ، به جرگه ی سنگر سازان بی سنگر پیوست. او مدال افتخار مداحی اهل بیت(صلوات الله علیهم) را نیز بر سینه ی خود داشت. شب آخر ، با بچه ها خيلي بازي مي كرد . پشت سر هم بچه ها را می انداخت بالا و می گرفت . بچه ها از خنده و خوشی ضعف می کردند. وقتي آن ها را تو بغلش مي گرفت، صورتشان را غرق بوسه مي كرد و مي خواند: آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند وعيال و خانمان را چه كند ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانۀ تو هر دو جهان را چه كند آخر شب حسن که خوابش برده بود ، نشست کنارش و همین طور که اشك مي ريخت ، سر و صورتش را می بوسید و می بویید. بهش گفتم: « غلام! مگه ديوونه شدي ؟ بچه بد خواب می شه. اذیتش نکن !» اشک هایش را پاک کرد و گفت: «مي دونم ! ولي اگه بيداربشه، محبتش تو دلم گُل مي کنه ، اون وقت می ترسم نتونم ازش دل بكنم !» صبح که راهی شد، چند بار رفت وبر گشت و خداحافظی کرد. با هر بار خدا حافظي پهنای صورت زیباش خيس مي شد از اشک .من هم همراهش اشك مي ريختم. دفعه ی آخر ، گریه کنان ، خندیدم و گفتم :« چرا این جوری می کنی؟ خب اگه مي خواي نرو !» نگاهی کرد که ته دلم خالی شد و گفت :« اين دفعۀ آخرمه! بايد برم. مي دونم شهيد مي شم !» گنگ شده بودم. کاملا حرفش را نشنیده گرفتم ولی لحن ملتمسانه ای گفتم: « حالا نمي شه اين دفعه رو نري، دفعه بعد بري ؟» آهي كشید وگفت: « رانندۀ بلدوزر ام. چند ساله خاكريز زدم و سنگر ساختم. خبره شدم تو کارم. جاي خالي امثال من سخت پر می شه .بچه های مردم پشت خاکریزای ما پناه می گیرن. اگه به خاطر نرفتنم بچه ها شهيد بشن كي جوابشو مي ده ؟ شماها عشق منید ولي ادای تکلیف بالاتره !» *راوی: همسر شهید تا شهدا با شهدا |
|||
|
|
۱۷:۲۱, ۲۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #354
|
|||
|
|||
|
بوی عطرعجیبی داشت. هر وقت اسم عطرش را می پرسیدم سر بالا جواب میداد.وقتی شهید شد تو وصیتنامه اش نوشته بود؛بخدا قسم هیچگاه به خودم عطر نزدم،هر وقت میخواستم معطر بشوم از ته دل می گفتم
"یاحسین(علیه السلام) ((شهید احمد طاهری)) (شهداشرمنده ایم) |
|||
|
|
۱۰:۳۵, ۲۳/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مرداد/۹۳ ۱۰:۳۶ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #355
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
ولایت فقیه استمرار حرکت انبیاست و شما را از انحرافات شیطانی نجات می دهد. شهید روح الله اسماعیلی
خاطرات شهدایک روز هنگام توزیع غذا، دشمن آتش زیادی بر سر ما می ریخت، تا جایی که بعضی از بچه ها گفتند: «در این آتش، چه طور غذا را به خط ببریم؟» محمد بلند شد و در آن شدت آتش، غذاها را با موتور به چادرهای جلو رساند. وقتی برمی گشت، غذایی برای خودش باقی نمانده بود. محمد بعد از خوردن تکه نانی، از بچه ها خداحافظی کرد و گفت: «بچه ها! من دیگر فردا میان شما نیستم، مرا حلال کنید». سپس دست و پای خود را حنا بست، ساعت 4 صبح بلند شد و نماز خواند و به دیدبانی رفت و لحظه ای بعد به شهادت نایل شد. شهید محمد امین پور منبع:سایت صبح |
|||
|
|
۲۰:۵۰, ۲۶/مرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/مرداد/۹۳ ۲۰:۵۷ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #356
|
|||
|
|||
|
خاطرات شهدا
سه چیز را اگر نداشته باشید، من از شما نمی گذرم، و از شما راضی نخواهم بود، الله، قرآن و امام . روحانی شهید شيخ فضلالله مهديزاده محلاتي پيدا بود پسر پيچيده و زيركي نيست پرسيد:«كجا برادر؟» گفتم:«با برادر (فلاني) كار دارم». گفت:«سلاح داريد؟» گفتم:«بله». گفت :«لطفاً تحويل دهيد.» گفتم:«نمي شود». گفت:«چرا؟» گفتم :«براي اين كه ما مسلح به الله اكبريم». منبع:پایگاه جامع عاشورا |
|||
|
|
۹:۳۹, ۲۷/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #357
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
به خدا سوگند قسم به خون پاك شهيدان اگر كسي بخواهد با چشم بد به معنا و مفهوم شهيد بنگرد و تبليغ كنيد كه چرا فرزندانت را به جبهه مي فرستي خداوند سزايش را مي دهد و او را خوار و زبون مي سازد. سردار شهید عليرضا حريران
خاطرا شهدا
روزى تركش خمپاره 60 به سر جوانى برخورد كرد.من سريعا بالاى سر او حاضر شدم و سر او را به روى دستم گرفتم .او در حال جان دادن گفت : يا صاحب الزمان و نيز در ادامه گفت : من نمازم را خوانده ام . به جوانان بگوييد نماز يادشان نرود و نماز را سبك نشمارند.للّه منبع:نماز عشق - راوی: اسماعیل غفوری |
|||
|
|
۰:۳۵, ۲/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/شهریور/۹۳ ۰:۳۶ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #358
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
عزیزانم بدانید که دفــاع از ولایت فقیه و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای دفاع از علی (علیه السلام) و فرزندان اوست و این محقق نمی شود جز با تلاشی صادقانه در اجرای اوامر بر حق ایشان . سردار سرتیپ پاسدار شهید حاج اکبر آقابابائی اول حسن خودش را معرفي كرد و بعد مسائل كلي مطرح شد و ايشان تمام تاكيدشان روي مسائل اخلاقي بود. يادم نميرود قبل از اينكه وارد جلسه شوم وضو گرفتم و دو ركعت نماز خواندم گفتم:خدايا خودت از نيت منت باخبري هر طور خودت صلاح ميداني اين كار را به سرانجام برسان! بعدها در دست نوشته هاي او هم خواندم كه نوشته بود: براي جلسه خاستگاري با وضو وارد شدم و تمام كارها را بخدا سپردم! شهيد غلامحسين افشردي(حسن باقري) منبع :بانوي ماه ج6 |
|||
|
|
۱۰:۲۱, ۳/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/شهریور/۹۳ ۱۰:۲۲ توسط مصطفي مازح7610.)
شماره ارسال: #359
|
|||
|
|||
|
فکری به سرم زد و شروع کردم به خواهش و التماس و کشیدن عبا از دستشان. در کش و واکش بودیم که صدای بلندی میخکوبم کرد. سرم را بالا گرفتم و با یک مرد سیاه چهره ی چهارشانه ی دیلاق دو متری مواجه شدم که مقابلم ایستاده. باچشمان درشت شورته ها را ورانداز کرد. محکم هلشان داد عقب وعبا را از دستشان کشید.
چهره اخم آلودش را به من دوخت و عبا را به طرفم پرت کرد. فورا عبا را از روی صورتم جمع کردم و ساکت نگاهش کردم. شروع کرد خیلی جدی با شورته ها حرف زدن. چهره اش چنان خشمگین بود که آرزو کردم هیچ وقت به خوابم نیاید. به فارسی تسلط داشت و ته لهجه عربی داشت. ابروی پر پشت و سیاهش را کج کرد.گفت: «چه میکنی رجل؟» من که هل شده بودم، بریده بریده گفتم: «داداداشتم این عبارا...متبرک می کردم. همین.. کاری نمی کردم.» تغییری در صورت مرد عرب ندیدم. در جوابم گفت: «بپوش بعد خودت را به دیوارکعبه بچسبان... اینطوری ممنوع است.» من که دست و پایم را گم کرده بودم. گفتم: «چشم... چشم. می پوشم.» بلافاصله از من دور شد. از این اوضاع که به خیر گذشته بود یک نفس راحتی کشیدم و مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم. نیم ساعتی گذشته بود که فکری شدم. دور و برم را نگاه کردم بلکه ببینمش. کنارمقام ابراهیم نماز میخواند. باخود فکر کردم بروم و ازش تشکر کنم. دستی به ریش سیاهم کشیدم و به طرفش رفتم. در ربنا افرغ علینای قنوتش چنان با تحکم دعا می خواند و بالا را نگاه می کرد که انگاربا خدا هم دعوا دارد. سر از سجده که برداشت صدایم را صاف کردم و گفتم: «ممنون که کمکم کردید.» نگاهم نکرد. پرسید: «تو بسیجی هستی؟» پرسیدم:« چه طور مگه؟! همانطور که روی دوپا نشسته بود و تسبیح می گرداند. نگاهش را به سمتم روانه کرد. تو فکر رفتم که از کجا فهمیده من بسیجی هستم. بعد به یقه تا بیخ گلو بسته شده ام دستی کشیدم و تسبیحم را داخل جیبم گذاشتم و روبه رویش روی دو پا نشستم. این بار با لحنی آرام تراز قبل گفت: «من بعثی هستم، تا به حال پانصد بسیجی کشته ام.» یکدفعه روی دو پا وا رفتم، بعد یکهو از جا کنده شدم. هنوز تمام قد نایستاده بودم. گفت: «نمی مانی حرفهام را گوش کنی؟» مکثی کردم و برخلاف میلم نشستم. نفسی عمیق کشید. همان طور که تسبیح دستش بود. گفت:«کارم زدن تیرخلاصی به مجروحان بود. کلت را ازکمرم بیرون می کشیدم. بعد از یک قهقهه بلند همان طور که نگاهم توی چشمهای شان بود، مغزشان را نشانه میرفتم. در عملیات شکست سختی خورده بودیم و اسیر و مجروح زیادی داده بودیم. جراحت سختی برداشته بودم. مجروح و نالان افتاده بود. چند جسد متلاشی شده کنارم افتاده بودند. بقیه هم عقب نشینی کرده بودند. خون زیادی از زخم فرق سرم روی صورتم را گرفته بود و هنوز هم گرمی اش را حس می کردم. پایم هم نارنجک لت و پار کرده بود و درد امانم را بریده بود. سیاهی چشمام میرفت و می آمد. ولی هنوز نیمه زنده بودم. تو گردان معروف بودم به این که علی کاظم مثل سگ هفت تا جان دارد. بی رمق بودم که همهمه چند ایرانی را شنیدم. باخود گفتم: «حتما می آید که تیرخلاصی ام را بزند.» چشمم را بستم. صدای پایش نزدیک و نزدیک تر شد. زیر چشمی دیدم که بسیجی کلت دستش بود. با پا جنازه را برگرداند بعد رهاش کرد. سایه اش رو بدنم سنگینی کرد. نتوانستم خودم را کنترل کنم، خودم راخیس کردم. پا روی شانه ام گذاشت. شماره معکوس را شروع کردم. یکدفعه صدایش در گوشم پیچید. «اسمت چیه؟» آرام پلکم را باز کردم و گفتم:«علی کاظم» پرسید:« مسلمانی؟ گفتم:«شیعه ام» پرسید:«کدام شهرساکنی؟» گفتم: «نجف. حوالی حرم امام علی.» سرش راتکان داد. موهای جلوی پیشانیش هم تکان خورد. گفت: «اسمت علیه و همسایه علی. بعد با شیعیان علی می جنگی؟» شروع به گریه کردم. دردم با تکان های شانه هام بیشتر شد. گفتم: دخیلم. دخیلم.» بسیجی لاغر اندام رو به رویم روی دوپا نشست. دست چپش را که انگشتر داشت روی دوشم گذاشت. گفت: «می دونی آرزوم چیه؟ دوست دارم شهید بشم و رو به روی حرم امام علی خاکم کنند. این بزرگترین آرزومه. به جز این آرزوی دیگه ای ندارم.» بعد شانه ام را فشرد. گفت: «پاتو نگهدار ببندم. تو آزادی.» چفیه اش را دو نیمه کرد. سروپایم را بست. فورا لباس نظامی ام را که هفته قبل از بازار نزدیک حرم امام علی خریده بودم رااز تنم در آوردم و به او دادم. لبخندی زد و لباس خونیش را از تن در آورد و لباسم را پوشید. چند متری ازمن فاصله نگرفته بود که صدای مهیب چند توپ و دود وخاکستر منطقه را برداشت...توی بیمارستان با صدای پدرم چشم باز کردم. گفت که در بیمارستانم و ادامه داد. یکبار مرا به خاک سپرده اند. هاج و واج نگاهش کردم و توضیح داد که یک هفته پیش جسدی به آنها نشان میدهند که صورتش سوخته بوده. آنها هم طبق رسوم کاظمیون در حرم میچرخانند و روبه روی حرم امام علی به خاک می سپارند. بعد از سه روز به آنها خبر می دهند که علی کاظم در بیمارستان بغداد است. پدرم مدارک و انگشتر را به من داد. اشکهایش روی گونه اش از خوشحالی سر می خورد و... علی کاظم نگاهی به خانه خدا کرد. بعد روبه من گفت: «یعنی خدا توبه مرا بخشیده است؟!» بلند شد میان گفتن اذان و اقامه، دستش را دراز کرد انگشتر را نشانم داد. نفس بلندی کشید. با صدای لرزان گفت: " شهدای شما مستجاب الدعوه اند" دانلود نقل از پاتوق بچه شيعه ها.. پينوشت : آرزويم اينه ... ميون سينه .... مرغ باغ افلاكم كنند.... كربلا آقا .... بميرم اما ...... تو نجف علي خاكم كنند.... |
|||
|
|
۰:۲۷, ۵/شهریور/۹۳
شماره ارسال: #360
|
|||
|
|||
|
کلام شهدا
عزت امروز اسلام و مسلمين ثمره خون شهدا است. سردار شهید محمد مهدی خادم الشریعه خاطرات شهداشب جمعه ، دعای کمیل می خواند . اشک همه را در می آورد . بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید . گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد. بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد . بی هوش می شد. هوش که می آمد،می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند یمشد. می دوید ضجه می زد. یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه ها هم. شهید مصطفی ردانی پور منبع:کتاب ردانی پور |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |











![[تصویر: IMG08563583.jpg]](http://media.jamnews.ir/Original/1393/05/22/IMG08563583.jpg)
