کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
كرامات العباسيه (علیه السلام)
۲۰:۱۷, ۲۹/مهر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۰ ۲۰:۳۳ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله

داستان هایی که در ادامه خواهد آمد (ان شاء الله) از کتاب کرامات العباسیه نوشته mall">على ميرخلف زاده انتخاب شده.


1-شفای زهرا کوچولو

(آقاى آقاجانپور) در ارتش خدمت مى كنند. او هر روز صبح آفتاب طلوع نكرده به محل كار خود مى رود و غروب به منزل باز مى گردد.
از مدتها قبل به دليل تداركات بسيار مهم و محرمانه به (آقا جانپور) ماموريت مى دهند كه خود را به مناطق جنوبى جنگ برساند.
او به همراه كليه پرسنل و همكارانش به محل ماموريت اعزام مى شود.
هيچ كسى نمى داند چه حادثه اى در انتظار است . (آقاى آقاجانپور)، گاه در خلوت نگران همسر باردارش است كه تنها و به دور از بستگان در ياسوج زندگى مى كند.
(خدايا خودت مراقب او باش . همسرم را به تو مى سپارم ).
(فقط ياد خدا او را آرام مى كند). روزى كه نامه همسرش را به او مى دهند، همه در آماده باش كامل بودند.

(آقاى آقاجانپور)، با خواندن نامه همسرش چنان روحيه مى گيرد كه قصد دارد براى انجام كارهاى خطرناك داوطلب شود. همسر مهربان او يادآور شده بود كه فرزندانم به وجود پدر قهرمانشان افتخار مى كنند و من در برابر مردم سربلند و با افتخار قدم مى زنم .
تو باعث افتخار همه ما هستى . نگران كودكمان هم نباش ، او در آينده به دنيا مى آيد و منتظر پدرش مى ماند.
اشك از گونه هاى (آقاى آقا جانپور) سرازير شد و خود را مهياى نبردى جانانه كرد.

غروب همان روز نبرد آغاز شد و در مدت كوتاهى بخش عظيمى از ميهنمان از لوث وجود بعثى ها پاك شد.
سپاهيان اسلام خرمشهر قهرمان را آزاد كردند و (آقاى آقا جانپور) هم كه در اين افتخار سهيم بود پس از بيرون ريختن سربازان بعثى به ياسوج بازگشت .
دو ماه بعد از فتح خرمشهر، فرزند (آقاى آقا جانپور) به دنيا آمد. او دخترى زيبا و معصوم بود. پدر نام فرزندش را (زهرا) گذاشت . (زهرا) همه وجود (آقاى آقا جانپور) بود، علاقه آن دو، روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد، به طورى كه پدر كمتر روزى مى توانست دورى دخترش را تحمل كند.
(در يكى از روزها خواهر بزرگ زهرا، او را به بيرون از خانه مى برد و روى يك سكو كه نسبتاً بلند بود قرار مى دهد. زيرا آن موقع به زحمت مى نشست . دختر بزرگ آقاى آقا جانپور يك لحظه حواسش به اطراف پرت مى شود و زهرا در همين زمان كوتاه از چايش حركت مى كند و به زمين مى خورد.
سر زهرا به شدت به بتون آرمه محكمى كه در مسير بود برخورد مى كند و از هوش مى رود). زهرا به كمك خواهرش ، بى هوش به خانه رسانده مى شود.
(يا حضرت ابوالفضل ...) چه بر سر (زهرا) آمده است . (زهرا) همان لحظه به هوش مى آيد و مادر كه دستپاچه است و نمى داند چه كند، به انتظار ورود همسرش مى نشيند، مرد خانه تا دقايق ديگر پيدايشان مى شود. (آقاى آقاجانپور) وقتى در جريان ماوقع قرار مى گيرد، نگاهى به دخترش مى اندازد او را بى هوش مى يابد.

(زهرا) هر چند وقت يك بار به هوش مى آيد و استفراق مى كند، به سرعت پدر متوجه خطر مى شود و (زهرا) را به (بيمارستان هلال احمر) ياسوج مى رساند. پزشك بيمارستان به محض معاينه (زهرا) مى گويد. سمت راست بدن دخترتان فلج شده است .
فلج ؟!.... نه !... چرا؟....
او را بايد به (بيمارستان نمازى شيراز) ببريد.
(موقع حركت به سمت شيراز، پدر متوجه بى حركت بودن دست و پا و صورت سمت راست زهرا شد). از اين رو تصميم گرفت هرچه زودتر خودش را به شيراز برساند.
فاصله ياسوج تا شيراز، يكصد و هشتاد كيلومتر است و جاده پيچ و خم زيادى هم دارد.

(آقاى آقا جانپور) به همراه همسرش و يك دوست خانوداگى راهى (بيمارستان نمازى شيراز) مى شوند. موقع رفتن يكى از پزشكان مى گويد: فلج شدن بچه حتمى است . فايده ندارد او را به شيراز برسانيد.
پدر نااميد از آنچه شنيده ، با سينه درد آلود و گلوى بغض دار و چشمهايى كه به اشك نشسته ، پشت فرمان راه را تا شيراز سينه مى كند و (در همان حال كه دلشكسته و محزون است ، به حضرت ابوالفضل (ع ) متوسل مى شود و گونه اش را از اشك تر مى كند و با حنجره بغض آلود او را مى خواند.
يا ابوالفضل العباس .... يا مظلوم ... شفاى دخترم را از خودت مى خواهم . اشك از گونه پدر سرازير شده و او نمى داند كه همسر و دوست خانوادگى هم همپاى او اشك مى ريزند. دلها شكسته است . اميدى جز ائمه اطهار (عليهم السلام ) نيست . دل كه مى شكند، هر جا كه باشى ، دعا به عرش ‍ مى رسد. صداى تو را ملائك مى شنوند و اگر گوش جان را شكسته باشى صداى بال ملائك را در اطراف خود حس مى كنى . ملائكى كه دعاى تو را به آسمان مى برند و به عرش كبريايى مى رسانند).
چهل كيلومتر از ياسوج دور شده اند كه (ناگهان صداى دوست خانوادگى آنها كه زهرا را در آغوش گرفته ، بلند مى شود. زهرا خوب شد.... دست و پايش تكان مى خورد). اين صدا و اين خبر دلنشين ، چنان ذوق را در تن پدرنشاند كه همان جا ترمز كرد. زهرا را در آغوش گرفت و دست و پايش را به دقت نگاه كرد و آنگاه آن را به سينه فشرد و با همه وجود گريست .
حالا چه مى كنى ؟
اين را همسرش پرسيد و او گفت :

بايد به شيراز برويم و ببينيم دكتر چه مى گويد: با اين سخن دوباره سينه جاده را شكافتند و راه شيراز را در پيش گرفتند. دو ساعت بعد، در بيمارستان ، پزشك متخصص پس از معاينه دقيق زهرا دستور داد از سر عكس رنگى بگيرند. عكس ساعتى بعد آماده شد. پزشك پس از معاينه دقيق گفت :
(خيلى عجيب است يكى از رگهاى مغز قطع شده است . مقدارى خونريزى شده ولى معلوم نيست چطور دو سر رگ دوباره به هم جوش خورده و خونريزى هم قطع شده است .
دو سر رگ چنان به هم وصل شده اند كه من تا امروز سراغ ندارم پزشكى در سراسر دنيا چنين پيوندى زده باشد).
به پزشك گفتم : (در بين راه به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) متوسل شده بودم ).
دكتر لبخند مهر آميزى زد و گفت : (شما به بهترين پزشك دنيا پناه برده ايد. به هر حال سلامت فرزندتان مبارك باشد).
حالا بايد چه كنم ؟! او را به حياط بيمارستان ببريد و دو ساعت صبر كنيد اگر استفراغ كرد به نزد من بياوريد. اگر استفراغ نكرد به شهرتان برگرديد.
دو ساعت انتظار به پايان رسيد و آقاى آقاجانپور به همراه همسر و فرزندش ‍ و دوست خانوادگى شان راهى ياسوج شدند.
الان بعد از چندين سال زهرا در كلاس سوم راهنمايى درس مى خواند. او از كلاس اول ابتدايى تا كلاس سوم راهنمايى ، رتبه اول را كسب كرده و هنوز هم وقتى از پدر و مادرش مى شنود كه به (شفاعت حضرت ابوالفضل العباس (ع ) بهبودى يافته ، از خداوند و ائمّه اطهار (عليهم السلام ) تشكر مى كند).
ما استجابت دعاى خانوداه آقا جانپور و سلامت دخترشان را تبريك گفته و آرزوى طول عمر با عزت برايشان داريم .

ادامه دارد ان شاء الله . ..

امضای میلاد.م
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مسافر ، MESSENGER ، Agha sayyed ، وحید110 ، علی 110 ، saloomeh ، یاران مهدی ، خادمة الزهرا ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، paradise ، Hadith ، hesam110 ، بیداری اندیشه ، تفکر ، nasimesaba ، asire entezar ، عبدالرحمن
۲۲:۱۵, ۲۹/مهر/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله النور
سلام علیکم
دوست گلم، بدجوری منو بهم ریختی. چند شبه دارم با خودم کلنجار میرم تا درباره آقام عباس مطلب بنویسم ، اما نمیتونم. نمیدونم چرا؟ نمیدونم رفتی حرمش یا نه ؟ وقتی بدون اذن دخول وارد میشی آنچنان جوی وجودتو میگیره که نمیشه به زبون بیاری. انگاری خود آقا تمام وجودتو پر کرده . نمیدونی بایست گریه کنی یا حوائجتو بخوای و یا باهاش درددل کنی. عجیب فضای سنگینی داره . ولی وقتی از داخل حرم بیرون میای دست خودت نیست ، میخوای دوباره بری تو حرم. من هیچجا اینطور نشدم ، از برادرم که همراهم بود پرسیدم ،اونم همینو میگفت.
مادرم تعریف میکنه وقتی سالها پیش که با خانواده مجاور حرم آقا بودند(قبل انقلاب) ،یکی از زنان بادیه نشین در حالیکه دست دختر علیلشو تو دست داشته بسمت حرم آقا ابوالفضل میره و قبل ورود به حرم رو به ضریح وای میسته با تندی به عربی آقا رو خطاب میکنه و شفای دخترش از آقا میخواد . بعدم وارد حرم میشه. مادرم میگوید:
بعد چند دقیقه زن عرب با دخترش از حرم بیرون میاد و به عربی فریاد میزده : ابوفاضل شفای دخترمو داد .. ابوفاضل شفای دخترمو داد .
مادرم میگوید رد انگشتان دست رو روی صورت دختر دیدم.
هر وقت این خاطره و خاطراتی از این دست را تعریف میکند آنچنان از خود بی خود میشوم که ..
آقا جون ! تو صورت ما هم سیلی بزن بلکه آدم شیم ، شاید به خودمون بیام و قدر شما ها رو بدونیم.
آقا ! ما بدون شما اهلبیت کی هستیم؟ ، چی هستیم ؟
الان که این مطلب رو مینویسم دست و پا میلرزه و بغض گلومو می فشره..
یا ابوالفضل العباس ادرکنی.
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MESSENGER ، علی 110 ، میلاد.م ، خادمة الزهرا ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، Hadith ، hesam110 ، saloomeh ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar
۲۳:۵۶, ۲۹/مهر/۹۰
شماره ارسال: #3
آواتار
چند نکته ی بسیار مهم درباره ی روضه های حضرت ابالفضل که متأسفانه کمتر مورد توجه هست!!!!


1-
آقا امام حسین به حضرت ابالفضل چه دستور دادند؟
گفتند عباس برای خیام آب بیار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اهل معرفت میگویند آقا امام حسین با این حکم دست عباس را برای نبرد بستند

یعنی چه؟

یعنی ایشان تنها هدفشان این بود که این مشک باید سالم و پر از آب به خیمه هابرسد
حالا حتی اگه شده این دستها قربانی شود تا مشک سالم به خیمه ها برسد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

متأسفانه در روضه ها به شکلی مطرح میشه که گویی آقا ابالفضل در نبرد غافلگیر شده اند!!!!!!!

عباس بن علی و غافلگیری در نبرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عباس همه چیزش را میدهد که این مشک سالم به خیمه برسد دست که هیچ حتی چشمانش را هم میدهد!!!!!!

گویند اگر امام حسین این حکم را به ابالفضل نمیداد واقعه ی عاشورا به تأخیر میافتاد اگر إذن نبرد به عباس بن حیدر داده میشد!!!!!!!!!!!!!!!!

و به واسطه ی این امر کسانی از اهل معرفت که صورت برزخی حضرت ابالفضل را دیده اند ایشان را معمولاً با رزم جامه دیده اند
ای جانم به فدای بغض گلوگیرت عباس!!!!!!!!!!!


نکته ی دو که مرا آتش میزند!!!!!!!!!!!
با عرض پوزش فراوان از آقا حجت بن الحسن و باقی سادات عزیز و شیعیان و محبین


گویند پس از آنکه اباعبدالله عمود خیمه ی عباس را بر زمین زد
خانوم زینب کبری یک جمله گفت که تا قبل از آن به زبان نیاورده بود

الان که دارم مینویسم این جمله رو مو به تنم سیخ شده!!!!!
ایشان برای اولین بار بعد از فرو ریختن خیمه ی عباس فرمودند

وای از اسیری

نکته ی آخر هم که باز بسیار بسیار جان سوز است این هست که
پس از فرو ریختن خیمه ی عباس
برای اولین بار
یک عده از چشمهای سپاه عمر سعد لعنت الله علیه، جرأت هیز شدن به سمت خیام ناموس پیغمبر پیدا کردند


اینها را که کنار هم بگذارید
بگذارید کنار ادب و وفای ابالفضل

میفهمید چرا بعد از بازگشت از بالای پیکر ابالفضل
حسین بن علی کمرش خم شده بود و چهره اش شکسته و به قول خودشان چاره ی شان اندک


مظلوم حسین
امان از دل زینب
.
.
.

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، MESSENGER ، Agha sayyed ، saloomeh ، خادمة الزهرا ، محیصا ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، رهیافته ، Hadith ، hesam110 ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar
۷:۵۴, ۳۰/مهر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/مهر/۹۰ ۸:۰۴ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله


2.قبر وسط آب


(حضرت آيت الله العظمى حكيم ) از علماى بزرگ و پَروا پيشه و از مراجع بنام تقليد بود.
كه سالها ز عامت حوزه كهنسال (نجف اشرف ) را به عهده داشت و در راه نگهبانى از دين خدا رنجها به جان خريد.
او در مورد (حضرت ابوالفضل (ع )) و سرداب مقدّس آن بزرگوار و قبر مطهرّش داستانى دارد كه شنيدنى است و آن را آيت اللّه (حاج سيّد عباس ‍ كاشانى حائرى ) در ماه ربيع الاول 1407 قمرى براى نگارنده و گروهى از فضلاى حوزه علميّه قم اينگونه نقل كرد:
روزى در بيت (آيت الله العظمى آقاى حكيم ) بودم كه كليدار آستان مقدس ‍ (حضرت ابوالفضل (ع )) تلفن كرد و گفت : سرداب مقدس (ابوالفضل (ع )) را آب گرفته و بيم آن مى رود كه ويران گردد و به حرم مطهّر و گنبد و مناره ها نيز آسيب كلّى وارد شود، شما كارى بكنيد.
(آيت الله حكيم ) فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به (كربلا) و به حرم مطهّر (حضرت ابوالفضل العباس (ع )) رفتيم ، آن مرجع بزرگ براى بازديد به طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم ، اما همين كه چند پلّه پائين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم ، شروع به گريه كرد. همه شگفت زده و هراسان شديم كه چه شده است ؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت .
(منظره اين بود كه ديدم قبر شريف (حضرت ابوالفضل (ع )) در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتونى بسيار محكم حفاظت شود، در وسط آب قرار دارد.
امّا آب آن را نمى گيرد درست همانند قبر سالارش حسين (ع ) كه متوكل بر آن آب بست امّا آب به سوى قبر پيش روى نكرد و آنجا را حاير حسينى ناميدند.) سلام خدا بر او و سالارش حسين (ع ).

ادامه دارد ان شاء الله _ _ _
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، خادمة الزهرا ، MESSENGER ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar ، hesam110
۱۰:۱۵, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #5
آواتار
حاج شیخ اسماعیل نائب ، فاضل و عابد معاصر و داراى تاليفات فراوان كه اينجانب (شيخ على فلسفى ) افتخار شاگردى او را داشتم فرمود: متولى حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام فرمود: من به گوش دردى مبتلا شدم و كارم كم كم به جايى رسيد كه تمام دكتراى بغداد از طبابت من عاجز شده و به من توصيه كردند كه به بيمارستان هاى خارج بروم .
در يكى از بيمارستانهاى خارج ، تحت برنامه ، بسترى شدم و پس از معاينه و آزمايش ، اعضاى شوراى پزشكى گفتند: بايد عمل جراحى شوم ، ولى گفتند: نود در صد امكان خطر وجود دارد.
گفتم : امشب را به من مهلت بدهيد تا فكرم را بكنم و جوابتان را بدهم . در آن شب خيلى ناراحت و غمگين شدم اماّ يكمرتبه با خودم گفتم : تمام مريضها از خاك كربلا شفا مى گيرند، و من كه خود متولىّ قبر مطّهر هستم ، از اين فيض محروم باشم ، خوشبختانه قدرى از خاك قبر حضرت عباس علیه السلام با خود داشتم . با حال و توجه خاصى مقدارى از آن خاك را در گوشم ريختم و خوابيدم
صبح ديدم ديگر چرك خارج نمى شود و درد آن ساكت شده .
دكترها براى گرفتن پاسخ پيش من آمدند، گفتم : باز گوش مرا مورد آزمايش ‍ قرار دهيد، اينها تا معاينه كردند، ديدند عارضه كاملاً برطرف شده ، فوراً كميسيون پزشكى تشكيل دادند و در باب اين معجزه بحثهايى كردند، در طول بحث نظرياتى داده شد و قرار شد نظر خودم را نيز در اين مسئله جويا شوند.
من در جواب گفتم : من بوسيله خاك قبر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام شفا پيدا كردم .
با تعجب : گفتند: آيا از خاك آقا حضرت عباس علیه السلام چيزى باقى مانده ؟
گفتم : بله ، مقدارى كه داشتم به آنها دادم . سه روز تربت حضرت را در آزمايشگاه قرار دادند ديدند خاك و خون است اثر شفا در آن مى باشد.
اين چند وقتى كه در آن كشور بودم در همه مجالس و محافل از اين معجزه و كرامت حرف زده مى شد و عده زيادى از كافران شيفته آن بزرگوار شده بودند و گروهى هم از نزديك شاهد اين قضيه بودند، به اسلام گرايش پيدا كردند.
کرامات العباسیه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، Agha sayyed ، خادمة الزهرا ، MESSENGER ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، رهیافته ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، hesam110
۲۱:۰۲, ۳۰/مهر/۹۰
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله النور
سلام علیکم
دوست عزیزم ، در این ارسال عکسهای زیر حرم شریف مولانا عباس بن علی بن ابیطالب(ارواحنا فداه) را قرار دادم.
ارسال شماره 13

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-80...l#pid56099
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: خادمة الزهرا ، MESSENGER ، میلاد.م ، saloomeh ، علیرضا110 ، Abasaleh ، حسن عزتي ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، hesam110
۲۰:۳۰, ۱/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/آبان/۹۰ ۲۰:۴۵ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله


3-قبر كوچك

در زمان (مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى عليه ،) قبر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس (ع )) خراب شد. به (علامه بحرالعلوم ) خبر دادند كه قبر مقدّس (حضرت عباس (ع )) دارد خراب مى شود، (علامه بحرالعلوم ) دستور داد تا قبر شريف ترميم و تعمير شود.
بنا بر اين شد كه روز معين به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجديد عمارت كنند.
در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زير زمين شدند.
معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه كرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائيد سؤ الى بكنم ؟
فرمود: بپرس ؟
استاد بناء گفت : (ما تا حالا خوانده و شنيده بوديم (مولاناالعباس (ع )) اندامى موزون و رشيد و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى كه وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهايش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته .
پس بنابر اين بايد قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ؟!)
آيا شنيده هاى من دروغ است ، يا كوچكى قبر علت خاصى دارد؟!
(علامه بحرالعلوم ) بجاى جواب سر بديوار گذاشت و سخت گريه كرد.
گريه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گريان و اندوهناك شديد و سرشك غم از ديدگان فرو ميريزيد؟!
مگر من چه گفتم ، آيا از سؤ الى كه من كردم تاثرى بر شما روى آورده ؟
علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنيده هاى تو درست و صحيح است ،امّا من بياد مصائب و دردهاى وارده بر عمويم عباس (ع ) افتادم .
(آرى عباس بن على (ع ) اندامى رشيد و قد و قامتى بلند داشت ، و ليكن بقدرى ضربت شمشير و تبرهاى دلسوز و گرزها و نيزه ها بر بدن ، نازنين او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشيد بقطعات خونين تبديل شد.
آيا انتظار دارى بدن پاره پاره (حضرت عباس (ع )) كه بوسيله (حضرت امام سجاد (ع )) جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟


نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل

از ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابوالفضل

اى كه خورشيد لقايت كرده عالم را منوّر

ذرّه كى بتوان كند وصف ثنايت يا ابوالفضل

مصطفى را جان نثارى مرتضى را يادگارى

جان من جان جهان بادا فدايت يا ابوالفضل
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، علیرضا110 ، MESSENGER ، Abasaleh ، saloomeh ، علی 110 ، حسن عزتي ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar ، hesam110
۲۲:۵۳, ۱/آبان/۹۰
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله النور
سلام علیکم

حرفی ندارم بزنم جز اشک و اشک و اشک ..


[تصویر: 5c44d368-01e8-43f0-9264-89238d39d5161.jpg]

[تصویر: df3736f5-97f2-44a5-aaae-4fe57c932cfe1.jpg]

[تصویر: 8dc58098-f003-436f-af46-eb6e4d23bb1a1.jpg]

[تصویر: 79fbf389-ad6d-41b4-b3a6-a76f3b35f2931.jpg]

موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علیرضا110 ، MESSENGER ، Abasaleh ، میلاد.م ، saloomeh ، حسن عزتي ، علی 110 ، بیداری اندیشه ، hesam110
۱۱:۳۵, ۲/آبان/۹۰
شماره ارسال: #9
آواتار
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((آقاى حاج سيّدمحمد تقى حشمت الواعظين طباطبائى قمى )) داستانى را از ((آيت الله العظمى مرعشى نجفى قدس سره )) اينچنين نقل فرمود:
يكى از علماى نجف اشرف ، كه مدّتى در قم آمده بود، براى من چنين نقل كرد كه : من مشكلى داشتم به مسجد جمكران رفتم درد دل خود را به محضر ((حضرت بقية الله حجةّبن الحسن العسكرى امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف )) عرضه داشتم و از وى خواستم كه نزد خدا شفاعت كند تا مشكلم حل شود.
براى همين منظور بكرّات به مسجد جمكران رفتم ولى نتيجه اى نديدم . روزى هنگام نماز دلم شكست و عرضكردم : مولاجان ، آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم ؟ شما امام من مى باشيد، آيا زشت نيست با وجود امام حتّى به ((علمدار كربلا قمربنى هاشم (ع ))) متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم ؟!
از شدت تاثر بين خواب و بيدارى قرار گرفته بودم . ناگهان با چهره نورانى قطب عالم امكان ((حضرت حجّت بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف )) مواجه شدم .
بدون تامل به حضرتش سلام كردم .
حضرت با محبت و بزرگوارى جوابم را دادند و فرمودند: ((نه تنها زشت نيست و نه تنها ناراحت نمى شوم به علمدار كربلا متوّسل شوى ، بلكه شما را راهنمائى هم مى كنم كه به حضرتش چه بگويى .
چون خواستى از ((حضرت ابوالفضل (ع ))) حاجت بخواهى ، اين چنين بگو: ((يا اباالغوث ادركنى )) اى آقا پناهم بده .))
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، علی 110 ، میلاد.م ، Agha sayyed ، حسن عزتي ، MESSENGER ، yamin ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar ، hesam110
۷:۰۲, ۴/آبان/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/آبان/۹۰ ۷:۱۵ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله


لوطى عظيم

(لوطى عظيم ) به حرم مطّهر (حضرت ابوالفضل (ع )) رفت و پنجه طلا را از ضريح دزديد و عرض كرد: (يا اباالفضل تو با فتوتى و دست و دل بازى ، از تو نمى ترسم .)
پنجه طلا را خواست در بازار كربلا بفروشد، ترسيد او را دستگير كنند، برگشت و متحير ماند كه چه كند.
بار دوم به بازار آمد، باز جرأ ت فروش پنجه را پيدا نكرد.
بار سوم كه به بازار رفت مردى به او گفت : دنبال چه ميگردى ؟
(لوطى ) جوابى نداد و داستان را مخفى و پوشيده نگه داشت .
دو باره آن مرد گفت : دنبال چه ميگردى ؟ باز جوابى نداد.
آن مرد او را به مغازه اش دعوت كرد، و به او ناهار داد و پذيرايى كرد و بعد چنين گفت : پنجه را به من بده ، و به من گفته اند هر قدر لازم دارى به تو بدهم و بعد در صندوقها را باز كرد و مبلغ زيادى را در اختيار (لوطى ) گذاشت .
(لوطى عظيم ) گفت : (چه خوب است كه آدم با اهل فتوّت و جوانمرد سر و كار داشته باشد.)
سپس از كرده هاى خود پشيمان و نادم شد و توبه كرد.


اين مصيبت را بخوان

عالم بزرگوار (شيخ كاظم سبتى رضوان الله تعالى عليه ) فرمود: يكى از علماى بزرگ و معروف نزد من آمد و فرمود: من از طرف (آقا حضرت عباس ‍ (ع )) براى شما پيغامى آورده ام .
گفتم : بفرمائيد چه پيغامى است من در خدمت شما هستم ؟.
فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت (حضرت ابوالفضل (ع )) مشرف شدم ، حضرت به من فرمود: به (شيخ كاظم سبتى ) بگو: چرا اين مصيبت را نمى خوانى ؟ از اين به بعد اين مصيبت را هم بخوان ، و آن اينستكه (هر وقت سوار كارى از پشت اسب بزمين مى افتد در وقت افتادن دستهاى خود را مثل سپر قرار ميدهد و دستهايش را اول به زمين مى رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار كار با صورت به زمين نيفتد.
چه حالى خواهد داشت آن كسى كه سينه اش مورد هدف تيرها قرار گرفته باشد و دستهايش را هم بريده و با گرز آهنين بر سرش زده باشند و اميدش ‍ نيز از رساندن آب به خيام حرم قطع كرده باشند و با صورت به زمين افتد.)


دادى دو دست و دست دو عالم به سوى توست --------------------------------- ساقى تويى و باده ما از سبوى تو است

اى ماه هاشمى لقب و پور بوتراب -------------------------------------------------- داروى درد ما به خدا خاك كوى توست

اى يادگار و زاده مشكل گشا على (ع ) ---------------------------------------- هر دل شكسته در طلب و جستجوى توست

باب حوائج همه خلق عالمى ----------------------------------------------------- در جمع عاشقان همه جا گفتگوى توست

از من مپوش چهره كه من دل شكسته ام -------------------------------------خود آگهى كه چشم اميدم به سوى توست

كردى وفا و تشنه برون گشتى از فرات --------------------------------------------- اى آن كه عِرض آب بقا ز آبروى توست

آمد حسين (ع ) بر سر تو ديد پيكرت -------------------------------------------- در خاك و خون فتاده ز جور عدوى توست

آثار انكسار عيان شد به چهره اش ------------------------------------------ وقتى كه ديد غرقه به خون روى و موى توست

گفتا ز جاى خيز تو اى يار و ياورم ------------------------------------------------- بنگر خميده پشت من از هجر، روى توست
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، حسن عزتي ، MESSENGER ، Agha sayyed ، علی 110 ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، asire entezar ، hesam110
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# علی 110 14 13,553 ۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷
آخرین ارسال: imaneavare_59
  طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) آفتاب 22 11,351 ۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰
آخرین ارسال: آفتاب
  چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ در جستجوی سختی 2 2,243 ۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱
آخرین ارسال: Mohammad Trust
Rainbow امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان bahareh 1 1,945 ۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱
آخرین ارسال: Bamdaad
  عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت} بچه های گمنام 36 11,687 ۵/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: بچه های گمنام
  حسین علیه السلام آمد عمار رهبری 3 2,580 ۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱
آخرین ارسال: عمار رهبری
  قصه های قرآنی - حضرت هود علیه السلام جواد مخبریان 0 1,703 ۲۲/بهمن/۹۳ ۱۰:۲۹
آخرین ارسال: جواد مخبریان

پرش در بین بخشها:


بالا