|
چی میشد اگه خدا . . .
|
|
۴:۳۷, ۳/آبان/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
|
|||
| آغاز صفحه 16 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۱:۰۵, ۸/آبان/۹۲
شماره ارسال: #151
|
|||
|
|||
|
چي ميشد اگه خدا يه صاعقه اي يا ي بلاي اسماني ميفرستاد هرچي دشمن اسلام و تشيع رو در عرض سه ثانيه پودر ميكرد.
|
|||
|
|
۲:۳۹, ۱۰/آبان/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۲ ۱۰:۱۹ توسط Bahar.)
شماره ارسال: #152
|
|||
|
|||
|
به نام خدا گفتم : خستهام گفتی : لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشوید. ( زمر/53 ) ::. گفتم : هیچ کس نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی : ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل است بین انسان و قلبش ! ( انفال/24 ) ::. گفتم : غیر از تو کسی رو ندارم گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک ترهستیم ( ق/16 ) ::. گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کرده ای! گفتی : فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا شما را یاد کنم. ( بقره/152 ) ::. گفتم : تا کی باید صبر کرد؟ گفتی : و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه میدانی ! شاید موعدش نزدیک باشد ( احزاب/63 ) ::. گفتم : تو بزرگی و نزدیکی ات برای منِ کوچک خیلی دوره ! تا اون موقع چه کار کنم؟ گفتی : واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کارهایی را که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند ( یونس/109 ) ::. گفتم :خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک... یه اشاره کنی تمومه! گفتی : عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی را که تو دوست داری ، به صلاحت نباشد ( بقره/216 ) ::. گفتم : من بنده ای ضعیف و ذلیل هستم ...اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی : ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خداوند نسبت به همه مردم مهربان است ( بقره/143 ) ::. گفتم : دلم گرفته گفتی : بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: ( مردم به چه چیز دلخوش کرده اند ؟! ) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند ( یونس/58 ) ::. گفتم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله گفتی : ان الله یحب المتوکلین .:: خدا آنهائی را که توکل میکنند دوست دارد ( آل عمران/159 ) ::. گفتم : خیلی دوستت دارم ! ولی این بار ، انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که : و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد ، ایمنی و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند ، روی گردان می شوند. ولی خودشان در دنیا و آخرت ضرر میکنند ( حج/11 ) ::. گفتم : چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی : فانی قریب .:: من که نزدیک هستم ( بقره/۱۸۶) گفتم : تو همیشه نزدیک هستی ؛ من دورم...کاش میشد بهت نزدیک شوم گفتی : و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر ، پروردگارت را پیش خود ، باخوف و تضرع ، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::. گفتم : این هم توفیق میخواهد! گفتی : ألا تحبون ان یغفرالله لکم ..::آیا دوست ندارید خدا ببخشدتان ؟ ! ( نور/۲۲) ::. گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی : واستغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواهید ببخشدتان و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. گفتم : با این همه گناه... آخه چه کار میتوانم بکنم؟ گفتی : الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدانید فقط خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند ؟! ( توبه/۱۰۴)::. گفتم : دیگه روی توبه ندارم گفتی : الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خداوند عزیز و داناست ، او آمرزنده گناه و پذیرنده توبه است ( غافر/۲-۳ ) :: گفتم : با این همه گناه ، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفتی : ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همه گناهها را میبخشد ( زمر/۵۳) ::. گفتم : یعنی اگر بازهم بیایم ؟ بازهم منو میبخشی؟ گفتی : و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟ ( آل عمران/۱۳۵)::. گفتم : نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم ! آتیشم میزنه ؛ ذوبم میکنه عاشق میشم !...توبه میکنم! گفتی : ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبه کنندگان و هم آنهائی را که پاک هستند , دوست دارد ( بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لی غیرک گفتی : الیس الله بکاف عبده :: آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟ ( زمر/۳۶) ::. گفتم : در برابر این همه مهربانی ات چه کار میتوانم بکنم؟ گفتی :یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیح اش کنید. ::. .:: او کسی است که خودش و فرشته گانش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورد. ::. .:: خدا نسبت به مؤمنین مهربان است ( احزاب/۴۱-۴۳) ::. ************************************************************ البته اینجا هم قرار دادم: [/b]
|
|||
|
|
۱۵:۱۳, ۱۵/آبان/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آبان/۹۲ ۱۵:۱۷ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #153
|
|||
|
|||
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت : اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند . خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد : من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ ... خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهّ تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم ؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید .. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، می توانی او را ... *** مـادر *** صدا کنی . روزگار بسیار سخت و طاقت فرسا ، دورانی غریب و پر از تنهایی دارم دوستان ، التماس دعا ، خواهشا برام دعا کنید. این روزها دلم به شوق دیدار الله می گرید و می سوزد! بدرود تا مدتی ... |
|||
|
|
۲۰:۲۱, ۱۵/آبان/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۲ ۲۳:۲۳ توسط زینب خانوم.)
شماره ارسال: #154
|
|||
|
|||
|
چی میشد اگه خدا به من طی الارض میداد؟
یک عکسی دیدم با عنوان کاپیتالسم که مادری آفریقایی رو نشون میداد که شیری نداشت به فرزندی که در حال موت بود بده. اگه خدا به من طی الارض میداد، هر روز، روزی 3 -4 بار میرفتم پیششون تا من به بچه هه شیر میدادم. احتمال زیاد جنبه اش رو نداشتم. |
|||
|
|
۱۲:۴۰, ۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #155
|
|||
|
|||
|
شب هر اندازه كه می خواهد بماند آفتاب هر زمان كه دوست دارد برآید یلدا هم اگر نخواست ، الهه ای نزاید بر دل عاشق اما،مهر معشوق بتابد حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر یا الله ، یا رحمن ، یا رحیم یا ارحم الراحمین...
|
|||
|
|
۶:۱۶, ۳۰/دی/۹۲
شماره ارسال: #156
|
|||
|
|||
|
اونی که..زمینیه!!زمینت میزنه....
از اسمون دورت میکنه... از یاد خدا غافلت میکنه... هوس!! اگر عشق باشه... خدا رو از تو نمیگیره...تورو به خدا نزدیکتر میکنه... زمینت نمیزنه!!!بالا میبرتت..انقدر بالا که در وجود معشوقت رنگ خدا میبینی... نه تن... عشق زمینی....تو رو به اسمون میرسونه... ولی حیف.... صد افسوس... که این روزها... عشق....خریداری ندارد... هوس نام دزدید....از عشق...و پیراهن رنگی به تن کرد... هوس جولان داد...و ....جولان داد... تا عشق افسانه شد.. ای عزیزی که گفتی از عشق اسمانی بنویس... این روزها عشق زمینی....در افسانه ها فریاد میزند... چگونه از عشق اسمانی دم بزنم؟؟؟ نه اینکه نا امیدت کنم...نه!!! معتقدم عشق اسمانی و زمینی....حقیقت دارد... ادمیانی که ادمیت را به باد فراموشی دادند... و سنگ پرست شدند.... و طرح معماری خانه محبوب مهم شد برایشان... و اهن پرست شدند.... مگر میشود از مدل ماشین چشم بپوشند؟ و پول پرست..... در میان این همه خدا... این همه محبوب... من از خدای واحد..خالق عشق بنویسم؟؟ از عشقی که ان خدای مافوق زیبایی خلق کرد؟؟ از احساس پاک....محبت؟واز خود گذشتگی؟ میان این همه خدا!!!!!!!!!!!!؟؟ مجنون و لیلی....داستانی اقتباس شده از اعراب.... شیرین زیبا و خسرو هوس باز!! فرهادی که از طلب جان معشوق ناکام ماند....و....جان داد! وشیرینی که پس از فرهاد و کمی افسوس.... پی خسرو میرود!!! من نمیدانم!!! ولی به اینها عشق گفته اند... و چه گمنام ماند.... عشق حضرت علی (علیه السلام) و خانوم فاطمه (سلام الله علیها) ... زمانی که پشت در ایستاد...تا از مظلومیت همدمش دفاع کند... زمانی که روح از بدن رفته بود...ولی هنگامی که علی(علیه السلام) از او خواست... چشمانش را گشود.. گرسنه ماند...ولی دم نزد...تا محبوبش شرمنده نشود... مردی که در غربت...همسرش را دفن کرد...و از گریه های فرزندانشان...عرش خدا لرزید... مردی فاتح جنگ بود..ز پهنای صورت...از غم محبوبش اشک ریخت... عشق...عشق خدیجه بود...که دار و ندارش را به محبوبش بخشید... 40 روز به کوه رفت و باز گشت...تا اذوقه ی محبوبش را برساند.. حضرتی که با این تفاوت سنی....انقدر خانومش به چشمش زیبا امد که در ان عهد!!!!!!هنگامی که تعدد زوجات مانند تک همسری زمان حال...رسمیت داشت...تا زمان حیات حضرت خدیجه همسری دیگر بر نگزید...و بعدها به یادش گریه میکرد... عشق اسمانی این است...که دیگر نمونه هایش....بی نظیر است.. خداوند....اگر دو نفر در این دنیا عاشق هم باشند... و موجب رشد کمالی یکدیگر شوند...ان دنیا ان هارا کنار هم قرار میدهد... این خداوند مهربان...خالق عشق است....عاشقی جرم نیست....هوس وسوسه است...اگر اینگونه عاشقی میکنید...نهراسید...با افتخار سر را بالا بگیرید...و از خداوند برای این نعمت بزرگ تشکر کنید... خدایا هیچگاه مرا فقیر از نعمت عشق قرار مده... الهی امین.. |
|||
|
|
۲:۱۵, ۱۶/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #157
|
|||
|
|||
|
روزی از روزها:
داریوش پادشاه تصمیم گرفت که یکصدو بیست استاندار در سراسر امپراتوری خود منصوب نماید. سه وزیر هم به سرپرستی آنها منصوب کرد که تمام فرمانداران حسابهای خود را به ایشان پس بدهند تا هیچ ضرری به پادشاه نرسد که یکی از آنها دانیال بود. دانیال از وزرا و فرمانداران دیگر بالاتر شده بود. زیرا دارای هوش و ذکاوت بیشتری بود. پادشاه در نظر داشت تا دانیال را مسؤل تمام امپراتوری خود بگرداند. اما وزیران و فرمانداران دنبال بهانه ای میگشتند تا در اداره امر مملکتی از دانیال شکایت کنند. ولی نتوانستند. چون دانیال کاملاً امین و درستکار بود و هرگز خطایی از او سر نمیزد. پس به یکدیگر گفتند ما نمیتوانیم هیچ علتی و بهانهای بر ضد او پیدا کنیم مگر اینکه درباره قوانین مذهبی و خدای او بهانهای از او بدست بیاوریم. پس پیش پادشاه رفته و پس از تمجید و تکریم از پادشاه خواستند تا فرمانی صادر کند. فرمان اینگونه بود که تا مدت سی روز هر کس از خدا یا انسانی جز داریوش پادشاه حاجتی درخواست بنماید در چاه شیران افکنده شود. در آن زمان اگر پادشاه حکمی را با امضای خود مهر میکرد طبق قوانین مادها و پارسیان این حکم باطل شدنی نبود. وقتی دانیال متوجه شد که این فرمان صادر شده به خانه خود رفت و در بالاخانه خود پنجرهای را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و مانند گذشته، روزی سه مرتبه زانو زده و خدای خود را عبادت و پرستش مینمود. وقتی دشمنان او را دیدن همگی به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پادشاه آیا شما فرمان ندادید که هر کس تا سی روز به غیر از تو از خدا یا انسانی حاجتی بخواهد در چاه شیران انداخته شود؟ پادشاه پاسخ داد: بلی درست است و این فرمان طبق قانون مادها و پارسیان تغییر نمیپذیرد. سپس آنها از دانیال به پادشاه شکایت نموده او را معرفی کردند که اینگونه روزی سه بار از خدای خود مسئلت میکند. پادشاه با شنیدن اسم دانیال از نقشه آنها با خبر شد و پریشان گشت و برای رهایی دانیال فکر میکرد. بعد دشمان دانیال دوباره به پادشاه گفتند: میدانید که این فرمان غیر قابل تغییر است. بنابراین پادشاه دستور داد دانیال را گرفته و در چاه شیران انداختند. پادشاه به دانیال گفت: ای دانیال!!! امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش میکنی تو را نجات دهد. سپس سنگی آورده بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با مهر خود و مهر وزرای خود مهر کرد تا فرمان درباره دانیال تغییر نکند. پادشاه به کاخ خود برگشت و تا صبح روزه گرفت و اجازه نداد که وسایل عیش و عشرت برای او بیارند و تا صبح نتوانست بخوابد. صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت. وقتی به سر چاه رسید، با صدای گرفتهای دانیال را صدا زد و گفت: ای دانیال!!! بنده خدای زنده!!! آیا خدایی که پیوسته او را پرستش میکنی توانسته است تو را نجات بدهد؟ دانیال جواب داد: پادشاه پاینده باد! خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیران را بسته تا به من صدمهای نرسانند. زیرا که من در پیشگاه او گناهی نکردهام و در حضور تو خطایی مرتکب نشده ام. پادشاه بسیار خوشحال شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون بیاورند. دانیال را از چاه بیرون کشیدند و دیدند که به او صدمهای نرسیده است زیرا که بر خدا توکل کرده بود. شجاعت، اعتماد و توکل دانیال به خدا باعث شد تا از این آزمایش سربلند بیرون بیاد. در سختترین شرایط. دانیال در یک قدمی مرگ، در کنار شیرهای گرسنه، اعتماد به خداوند را فراموش نکرد. دانیال نه زیر هدفش زد و نه اعتقادش رو زیر پا گذاشت و خداوند او را بلند کرد. دوستان عزیزم، ما هم باید در سختترین شرایط زندگیمون یاد خدا و توکل بر او رو فراموش نکنیم. چون کلام خداوند میگه: متوکلین به او هرگز خجل نخواهند شد. |
|||
|
|
۱۵:۱۳, ۲/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #158
|
|||
|
|||
|
مـــردم می گفتند : راه های رسیدن به خدا بسیار است .. جوانمرد اما می گفت : دو راه است و بیشتــر نیست یکی راه ضلالت و یکی راه هدایت ! راه ضلالت راه بنده به خداست و راه هدایت راه خدا به بنده پس اگــر کسی بگوید به سوی خدا می روم ، بدان که اشتباه می کند .. زیــرا تنها کسی می تواند به سوی خدا بـــرود که می برندش ؛ که می کِـشندش .. جوانمرد هنوز داشت می گفت که ... او را کشیدند و بردند! |
|||
|
|
۱:۰۲, ۱۸/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #159
|
|||
|
|||
![]() پریشون بود و کسی رو نداشت که ازش کمک بخواد.بی هدف به طرف اتاق رفت.سجاده رو پ هن کرد و نماز خوندبعد دستایی خالیشو برد بالا و از ته دلش گفت: خدایا من کسی رو ندارم کمکم کنه خودت یه راهی بذار پیش روم.چند دقیقه بعد با توکل به خدا رفت بیرون.. هنوز چند قدم نرفته بود که حس کرد نیرویی زیاد داره و کسی دستشو گرفته..فقط داخل یک ساعت.. همه چیزایی که باید میفهمید و میدید و میشنید فهمید...اعتقادش به خدا و نماز تازه شد... حسی لطیفی داشت زیر لب گفت: خدایا هنوزم نگام میکنی؟؟ هنوزم تو فکرمی؟؟ کی بهتر و بالا تر از تو... خدا دستشو گرفت و تمام چاله ها و خطرات رو نشونش داد.با خیال آسوده دوباره سر سجاده نشست با تمام وجود دربرابر معبودش سجده شکر به جا اورد.. خیلی خوبه حس کنی در بی کسی ها یکی هست که همیشه مراقبته.. این داستان تقدیم به تنها معبودم الله.. |
|||
|
|
۱۷:۴۵, ۱۸/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #160
|
|||
|
|||
|
خدا رو شکر.... اینجا دنیاست تنها امیدم فقط خداست
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: IranPixFa_Ir_2268-10.jpg]](http://e.imagehost.org/0031/IranPixFa_Ir_2268-10.jpg)








![[تصویر: do.php?imgf=1396816265461.jpg]](http://www.axopic.com/do.php?imgf=1396816265461.jpg)