کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 66 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
*متنهائی که بایدخواند*
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.

پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987).

محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم.

نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن.

و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: parisan ، محب الزهرا ، MESSENGER ، zarati313 ، Mitsonary ، ساجد ، در جستجوی سختی ، SARV ، باهتول ، یاران مهدی ، vahrakan ، امیرحسن ، نگار ، Agha sayyed ، حسنیه ، m.hossein ، netlog36 ، یا صاحب الزمان ، بیداری اندیشه ، بیداری12 ، taleb ، فدک زهرا ، میثاق ، انتخاب ، taban ، saloomeh ، farzad313 ، سدرة المنتهی ، مفقود الاثر ، یاوران مهدی ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا ، شیدا ، ساقی ، Farzaneh ، *ریحانه* ، عماره ، ShAyEsTeH ، علی امینی ، نسیم ، Night moans ، soltanmahmoud ، ترنم ، ali0077 ، حوریه سادات ، 135 ، s-r ، *مهاجر* ، mahdy30na ، آفتاب ، آلاله ، مرتاح ، fiftynine ، لبخند خدا ، kashkol-ir ، شاهد ، عبدالرحمن ، عبداللهی ، MohammadMeraj ، محمد امین + ، fafa* ، chekel ، صهبا ، mohammad reza ، رضوانه ، Mohammad Trust ، sabrina ، soora ، السا ، سیمرغ ، soheyl68 ، Just God ، aboutorab ، انتصـار ، چکاوک92 ، mohammadhadi ، Bamdaad ، ما 3 تا ، آسمانه سجادی ، نورالسادات ، mortozpasha ، مجتبی110 ، فدايي ولايت ، ( علقمه ) ، یاســین ، Muhammad-Ali ، حسن عزتي ، مجنون العباس ، جواد مخبریان ، غریب ، Anti gods

آغاز صفحه 14 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۰۱, ۲۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #131
آواتار
حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد


آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟
عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.
مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟
تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد. بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، azade ، r_bashiri89 ، vahrakan
۱۸:۳۶, ۲۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #132
آواتار
زندگي مثه تا يه پل قديميه ، به اين فكر نمي كنم كه اگه تنها ازش بگذرم ديرتر خراب مي شه . به اين فكر ميكنم كه اگه افتادم يكي باشه دستمو بگير
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا ثارالله ، N.Mahdavian ، azade ، r_bashiri89 ، vahrakan
۲۰:۴۸, ۲۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #133
آواتار
اینجا زمین است !
ساعت به وقت انسانیت خواب است .
دل عجب موجود جان سختی است !
هزار بار تنگ می شود ,
می شکند ,
می سوزد ,
می میرد !
ولی باز هم می تپد برای دوست .
آدم هایی را دوست می دارم ...
همان هایی که بدی هیچکس را باور ندارند !
همان هایی که برای همه لبخند دارند !
همان هایی که بوی ناب آدم می دهند !
و من باور دارم که تو از همان هایی ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، علمدار133 ، Mohammad Trust ، azade ، r_bashiri89 ، vahrakan
۲۲:۱۶, ۲/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #134
آواتار
با سلام
ارامش در زندگی ما خیلی وقت است جای خود را به اسایش داده و ما بسیاری از اوقات از درک تفاوت این دو عاجزیم .علت شیوع انواع بیماری های روانی و عصبی نیز بنا به عوض شدن جای این دو مفهوم است .

اسلام برای رسیدن به ارامش نسخه های شفا بخشی دارد.
* ذکر و یاد خدا

* توکل به خدا
* نداشتن حرص و طمع

* بالا بردن رشد معنوی
* تسلیم بودن در برابر مقدرات الهی

* نماز شب
* محبت به والدین

* زیارت اهل قبور
* صله رحم

* خواندن اشعار عرفانی
Heartالتماس دعا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: راز گل سرخ ، بیداری12 ، Mohammad Trust ، r_bashiri89 ، vahrakan ، peimane
۰:۰۹, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #135
آواتار
واقعا اگر حضرت ادم وحوا از اون میوه ممنوعه نخورده بودن چی میشد ؟
آیا ما در اینصورت در بهشت میبودیم یا نه؟
آیا خوردن میوه ی ممنوعه قضا ی الهی نبوده ؟
حوا را سرزنش نکنیم.
همه ما یه روزی یه جایی میوه ی ممنوعه را می خوریم.
[تصویر: forbidden1.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: r_bashiri89 ، vahrakan ، peimane
۰:۴۰, ۷/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/فروردین/۹۱ ۰:۴۳ توسط گل مرداب.)
شماره ارسال: #136
آواتار

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و...
خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل! آقا این گل رو بگیرید...


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم!
چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...


دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!


یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Blank Mind ، Mohammad Trust ، sadegh-a ، حسنیه ، r_bashiri89 ، vahrakan ، mohammadhadi
۱:۴۰, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #137
آواتار
1-بيشترين توليد پسته
2- بيشترين توليد خاويار
3- بيشترين توليد خانواده توت
4- بيشترين توليد زعفران (80% کل توليد جهانی)
5- بيشترين توليد زرشک
6- بيشترين توليدميوه آلويي (از قبيل شفت وگيلاس وغيره )
7- بالاترين دمای ثبت شده روی سطح زمين (70.7 درجه سانتيگرد در کوير لوت)
8- بيشترين تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، ميزان بارش برف 8 متر در 5 روز)
9- بزرگترين واردکننده گندم
10- بيشترين فرار مغز ها
11- بيشترين نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)
12- بالاترين ميزان تشعشات زمينی، با شدت سالانه 260 ميلی سيورت در رامسر (مقايسه= يک عکس راديوگرام سينه 0.05 ميلی سيورت، ميدانهای اطراف چرنوبيل 25 ميلی سيورت)
13- بيشترين تعداد زمينلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)
14- دقيقترين تقويم دنيا (تقويم جلالی)
15- بيشترين مصرف ترياک و هرويين (امريکا بيشترين مصرف كوكايين را دارد)
16- بيشترين تعداد تغيير پايتخت در طول تاريخ (تهران سي و دومين پايتخت ايرانست)
17- کهنترين کشور دنيا (تاسيس شده در 3200 سال قبل از ميلاد مسيح)
18- ميزبان بزرگترين جميعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)
19- بزرگترين توليد کننده فيروزه
20- بزرگترين منابع روی در جهان
21- بزرگترين توليد کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل توليد جهانی)
22- بيشترين شتاب پيشرفت توليد علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی يازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)
23- بزرگترين سيستم بانکی اسلامی (کل سرمايه 236 ميليارد دلار)
24- بالاترين ميزان وابستگی به انرژی (بيشترين اتلاف انرژی در جهان)
25- بزرگترين منابع انرژی هيدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 ميليارد دلار بر حسب قيمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)
26- بالاترين تناسب ذخاير به توليد برای نفت در جهان(با ميزان توليد کنونی ايران معادل 89 سال ذخاير نفتی دارد)
27- بزرگترين فوران چاه نفت در تاريخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقايسه با نشت نفتی خليج مکسيکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)
28- بالاترين آلودگی ديوکسيد گوگرد در هوای شهری
29- قديميترين منبع مصنوعی يا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم ميکند)
30- بزرگترين مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ايران در موزه بانک مرکزی ايران بزرگترين گنجينه جوهرات جهانست)
31- کهنترين امپراتوری جهان (هخامنشيان اولين ابرقدرت تاريخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جميعت جهان حکومت ميکردند که اين بالاترين درصد جميعت تحت يک دولت در تاريخ هم هست)
32- بيشترين تعداد تلفات در جنگ شيميايی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ايران همچنين دومين رتبه تلفات تاريخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)
33- بيشترين تعداد و تناسب شيعه گان در جهان (89% جميعت ايران)
34- بالاترين رشد مصرف گاز طبیعی
35- بيشترين رشد تعداد خودروهای گازسوز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sadegh-a ، r_bashiri89 ، vahrakan ، mohammadhadi
۱۳:۱۲, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #138
آواتار
این داستان راحتما بخوانید
[b]گردنبند مروارید

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود.

يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد.


مادرش گفت:

خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم!
من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي
تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه.

ويكتوريا قبول كرد …


او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي داد و مطمئن بود كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي دهد.


بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن بندش را بپردازد.


واي كه چقدر آن گردن بند را دوست داشت.

همه جا آن را به گردنش مي انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي كاري بيرون مي رفت، تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي ‌كرد حمام بود، چون
مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود!

پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت.


هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مينشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي خواند.


يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت:

ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.


- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!


- نه پدر، اون رو نه! اما مي توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي تولدم به من هديه دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، مي


تواني در مهماني هات دعوتش كني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …


پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم"


هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد:

ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.


- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!


- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟


- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …


و دوباره روي او را بوسيد و گفت:

"خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني"

چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد.


ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را باز كرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.


پدر با يك دستش آن گردن بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ويكتوريا از آن گردن بند بدلي صرف نظر كرد، آن وقت اين گردن بند اصل و زيبا را برايش هديه بدهد.




اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام ميدهد! او منتظر مي ماند تا ما از چيزهاي بي ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا

آنوقت گنج واقعي اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي شود تا درباره چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه
به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و گرانبهاتري را به ما ارزاني داشته ...

زندگي را قدر بدانيم، در هر لحظه شكرگزار او باشيم ولي خودمان را به سكون و يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته ترين

نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، Mohammad Trust ، r_bashiri89 ، vahrakan ، peimane
۱۳:۵۹, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #139
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

14 = 1+3+9+1

جمع ارقام امسال می شود چهارده !


ایران بدون شک خانه ی چهارده معصوم (علیه السلام) است . تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی بدون استعانت از صاحبان خانه ( ایران ) محقق نمی شود .


آنها هستند که سرچشمه ی تمام علومند ! دزدانِ شیک پوش ِ دنیا اساس و بنیان ِ تمام علوم را از شاگردان همین چهارده معصوم (علیه السلام) سرقت کرده اند .


اگر کسی خواست بررسی کند لطفا به اختراعات و اکتشافات خواجه نصیرالدین طوسی ، ابوعلی سینا ، ابن هیثم و الی ماشاالله دانشمند تربیت شده ی چهارده خورشید عالم افروزمان مراجعه کند .


بعد از تحقیق و بررسی است که معلوم می شود انقلاب صنعتی 1000 سال قبل از آنچه که دزدان به دروغ قرن 20 میلادی اش گذاشته اند ، رخ داده است . آن هم در درون دین اسلام ، نه با گریز از توحید و دین ِ الهی مانند گالیله ها و نیوتن ها ...


و ما دوباره بر خواهیم گشت به همان فروغ ! به همان اول بودنمان خواهیم رسید در دنیا . دشمنان ما از همین می ترسند . از رشد علم و اول بودن و الگو بودن ما می ترسند ...


رهبر بزرگوارمان دست پرورده ی همان چهارده معصوم است که سال را سال ِ تولید ملی نام گذارد . انشالله همگان پیروی کنیم .


ما را با نزاع و جنگ داخلی از درون خٌرد کردند . جوانان ما را به سمت فحشا سوق دادند و سالها از منابع علمی ، معدنی ، مالی و جانی ما بهره بردند و شدند آقای دنیا ...


اگر به پا نمی خواست امام خمینی (ره ) ، نه انقلابی داشتیم ، نه رشد علمی اول در جهان ، نه بیداری اسلامی و نه جنبش عدالت خواه وال استریت !


قدر بدانیم ، قدر بدانیم ، قدر بدانیم ...


اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین


حول حالنا الی احسن الحال ...


یا مقلب القلوب





زمین و زمان منظم اند چون اختیارش با ناظمی چون خداست .

پس بهار کار خودش را بلد است .

این من هستم که باید یاد بگیرم تحول و انقلاب را ...

و آموخته هایم را به کار بندم در کاشت و داشت و برداشت .

که برداشت مقداری در این دنیا به قدر کفایت و ...

و بی انتها در آن دنیا انشالله

پس

کشاورزان ِ مزرعه ی آخرت باغتان آباد ، سالتان خرم ، دلتان سرسبز ...

چهارده معصوم (علیه السلام) استاد ِ کاشت و داشتند!

محصولمان را به آنها بسپاریم.

برداشت اصلی در بهشت انشالله

همه اش مال ِ ماست ، الی الابد

والسلام



کشاورزان ِ مزرعه ی آخرت باغتان آباد
نویسنده: عرشی قزوینی - شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، علمدار133 ، r_bashiri89 ، vahrakan
۱۲:۲۱, ۸/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/اردیبهشت/۹۱ ۱۸:۲۰ توسط حسنیه.)
شماره ارسال: #140
آواتار
شعله های جنگ داشت تمام دنیا را می گرفت.جنگ جهانی اول بود و ایام اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس .
همه اش نگران بود که مبادا کشور از دست برود .شبی در حال توسل و گریه با ناراحتی به خواب رفت.
دیواری را در خواب دید که شبیه نفشه ایران بود .
پر از ترک و در حال فرو ریختن.
یک عده زن و بچه هم زیرش نشسته بودند.
بیم آن بود که روی سر آنها آوار شود.فریاد زد:
"خدایا ! این وضع به کجا خواهد انجامید؟"
آقا آمد.انگشت مبارکش را به دیوار که خم شده بود ، گرفت و آن را صاف کرد و سر جایش گذاشت .
فرمود : "ایران شیعه ، خانه ی ماست . می شکند .خم میشود . خطر هست .ولی ما نمیگذاریم سقوط کند .ما نگهش میداریم. "
ملاقات مرحوم میرزای نایینی-نجم الثاقب
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: گل مرداب ، r_bashiri89 ، rastin ، yamin ، vahrakan ، peimane
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
2 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا