|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 23 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۱:۲۸, ۱۷/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/تیر/۹۱ ۲۱:۳۲ توسط عاشورايي.)
شماره ارسال: #221
|
|||
|
|||
|
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشه ای كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت.او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهىبزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى صندوقچه نيز نرفت!!! [b]می دانید چـــــرا ؟ ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر بود آن ديوار بلند باور خودش بود باوري از جنس محدودیت، باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور؟! باوري از ناتوانی خويش؟! |
|||
|
|
۲۱:۵۴, ۱۷/تیر/۹۱
شماره ارسال: #222
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ادیسون مخترع لامپ بعد از گذشت 4سال شاگرد ادیسون به ادیسون میگه تو یک دیوانه ای ما 4سال هست که داریم سعی میکنیم لامپ درست کنیم 4هزار آلیاژ تولید کردیم خوب چیزی که بخواد نشه نمیشه ادیسون در جواب میگه تو فکر میکنی ما کم کاری کردیم حداقل کسی که بخواد بعد از ما این راه رو ادامه بده میدونه نباید از این 4هزار آلیاژ استفاده کنه بعد از گذشت چند وقتی از این قضیه بلاخره آلیاژی با نام تنگستن تولید میشه و اولین بخاری که مقداری هم نور تولید میکنه با نام لامپ تنگستن تولید میشه ![]() دوستان خوبم یه روز یه گربه پیر میبینه یه گربه جوان داره دوره خودش میچرخه تا دمب خودشرو بگیره میره و به این جوان میگه چرا اینقدر در تلاشی گربه جوان میگه من فهمیدم دمب من شانس منه پس قست کردم شانسم رو بگیرم گربه پیر میگه ببین پسرم من هم یه روز فهمیدم که دمب من شانس من هست خیلی سعی کردم که اونرو بگیرم ولی نشد وقتی رهاش کردم حالا اون بود که منرو رها نمیکرد!!!!!!!!!!! صلوات یا الله |
|||
|
|
۱۴:۴۷, ۲۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #223
|
|||
|
|||
|
به نام خدای بخشنده و مهربان . حالا به گریه می افتد. ساکت ایستاده ام و دلم می خواهد هرچه توی دلش جمع شده بریزد بیرون. می گوید: «خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا را شنیده اید که گفته بود: دارید دنبال چی می گردید؟ و تو گفته بودی دنبال تو، داریم دنبال تو می گردیم. . بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. گفته بود: . من توی سفره ی خالی شما هستم؛ توی چروک های صورت عزیز. توی سرفه های مادربزرگ. توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه. توی پینه های دست آدم های بدبخت فقیر. توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اونا را از نکبت فقری که توش گیر کرده اند، نجات بده. . توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی، بچه ی مریض شون را از این دکتر به اون دکتر می برند. توی دل دوتا پسر بچه دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون می گیره. . توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه،ولی از زن و بچه هاش خجالت می کشه. توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار برمی گرده خونه، دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه؛ که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده. به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه؟ . توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن، ساکت می ره یک گوشه ی اتاق تا گرسنه بخوابه،ولی صدای زنش که هی به بچه هاش می گه «خدا بزرگه، خدا بزرگه»، نمی ذاره اون راحت بخوابه . توی فکرهای آن فیلسوف بی چاره که می خواد منو ثابت کنه، ولی نمی تونه. توی نمازهای طولانی آن عابد که حاضر نیست خلوت شبانه اش رو با همه ی دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی می خوره، ولی خجالت می کشه گریه کنه. . توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پُر از خون پسرش را از جبهه می آورند و فقط به چشم های پسره نگاه می کنه و صورتش خیس اشک می شه. . توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش، تیر به گلوش زدند. توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت می کشید اونو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی خاک هایی که روی شهید ریخته می شه. توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنای یتیم شدن را نمی تونه بفهمه. . توی تنهایی آدم ها، توی استیصال آدم ها، توی استیصال، توی استیصال، توی خدا یا چه کنم ها؟ . توی خوشحالی شب عید بچه ها.توی شادی عروسی ها. توی غم تمام نشدنی زن های بیوه. توی بازی بچه ها. توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته می شوند. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمی شه. توی قول می دم دیگه بچه ی خوبی باشم . توی دوستت دارم. توی آدم هایی که خودشان شده اند بهشت. توی علی (علیه السلام) که بهشت متحرکه و باز هم توی علی؛ توی نماز علی، توی اشک های علی، توی غم های علی. توی لب های مونس که روزی سه بار مهر نماز را می بوسه. توی دست های سایه که هر روز صبح، قرآنی را که تو براش خریدی، باز می کنه. توی دل شلوغ تو. توی همه دانسته های بی در و پیکر تو. توی تقلای تو.توی شک و توی خواستن تو. توی عشق تو به سایه. توی...». . انتخاب شده از: رمان «روی ماه خدا را ببوس» نوشته ی مصطفی مستور
|
|||
|
|
۱۸:۵۸, ۲۱/تیر/۹۱
شماره ارسال: #224
|
|||
|
|||
در باب قرآن و اينكه چه طور اين كتاب را مي توان خلاصه هستي خواند . بايد گفت كه :تمامي هستي در اين كتاب خلاصه شده است . و اين كتاب را بايد كتاب الجمع جهان و هستي علي الاطلاق تلقي كرد .بايد گفت كه قرآن را جمع جهان (جام جهان بين ) و فرقان را كه تفرقه عالم است. را بايد جهان متمايز از ديگري دانست . اين مطلب ياد آور داستان آفرينش است كه : عالم ابتدا آشفته اي درهم و سياه رنگ بود كه بعد از اين آشفتگي خدا با آفرينش كهكشانها و هفت آسمان و خورشيد و ماه و كوه ها و آبها و جمادات و گياهان و حيوانات و در نهايت انسان به همه چيز نظم بخشيد هستي را سامان داد . و اينكه همه يعني هم عوام و هم خواص از اين كتاب استفاده مي كنند .بايد گفت :بدين علت است كه نام همه در اين كتاب الهي ثبت و محفوظ است .و يا به گفته قرآن : (ان علينا جمعه و قرآنه . ). تا بدانجا كه : (والملك علي ارجائها و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانيه .). در مورد اين قرآن و فرقان(و يا جهان و هستي ) بايد گفت كه خدا همه چيز را زوج افريده است .آيه قرآن هست كه : (و خلقناكم ازواجا ). و سخن ديگر اينكه قرآن را هم عوام و هم خواص مي توانند بخوانند و بفهمند . چون نام ايشان و كل هستي در اين كتاب الهي ثبت است . آيه قرآن هست كه : (و لقد يسر نا القرآن للذكر فهل من مدكر ). با وجود اينكه تمامي ابناء بشر هريك به زباني سخن مي رانند . بايد گفت باوجود اين نام ايشان در اين كتاب ثبت است .چون ايشان در جهان و هستي نقش خويش راايفا خواهند كرد .و اسم خود را نمايان ساخته ودر كنسرت جهاني كه همه در آن شركت دارند ساز خويش را جانانه نواخته و همه در نظم نو به نو حاضرند .و خدا با اين كار كه نام تمام جهان و جهانيان را در اين كتاب خلاصه ساخته بر ما منت نهاده است .بايد گفت كه خدا خود شاهد است كه اين منت همان فرا خوان همگاني هستي در گام برداشتن اززمين بسوي كهكشانهاست . و خطاب به تمامي هستي بايد گفت كه :همه مردم همه و همه جهانيان يك گروه را تشكيل مي دهند و آن همان حضور تمامي انسانها در اين حركت مي باشد .با وجود و پذيرش تمايزات خود و ايستادگي در برابر هر چيزي كه در مقابل اين حركت عاشقانه ايستادگي كند . و اين بيان مبين همان قرآن است كه مانيفست هستي و فرقان كل عالم مي باشد . پ س همه بيائيم در نفس خود و اينكه نام ما هم در اين كتاب آمده است بيشتر و عميقا بيانديشيم .و اين سخن قرآن را محقق سازيم : (اولم يتفكروافي انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمي و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون . ) . و يا به قول حافظ : عروس حضرت قرآن نقاب آنگاه بر اندازد كه دارلملك دنيا را مجرد بيند از غوغا . و يا به قوا جناب مولانا جلال : تا بماند جانت خندان تا ابد . همچو جان پاك احمد با احد . و. ديگر اينكه : باد آتش مي شود از امر حق هردو سرمست آمدند از خمر حق . و ديگر اينكه : كوي نوميدي مرو اميد هاست . سوي تاريكي مرو خورشيد هاست . و يا به قول حافظ : مرا به كار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنين خوشش آمد . و ديگر اينكه : خسروان قبله حاجات جهانند ولي سببش بندگي حضرت مظلومان است . به قول مولانا جلال : تيغ در زراد خانه اولياست . ديدن ايشان شما را كيمياست . نام احمد اين چنين ياري كند . تا كه نورش چون نگهداري كند . و سخن حافظ كه : عجب علميست علم هيات عشق كه چرخ هشتمش هفتم زمين است . بايد گفت كه اين هدايت روشن ضمير و بيان مبين و آشكار همين قرآن است . خدا خود بر همه چيز و همه كس شهيد و شاهد است . ولي ،مرشد و روح، قرآن است و بس . (اهل بيت ). خدا مارا از شر تمامي شياطين حفظ فرمايد .انشاءالله تعالي . بايد گفت كه : گر ضعيفي در زمين خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان . درود و سلام بر امام حسين (سلام الله علیها) درود بر روان شهدا و شهيد حسين محمدي كه ايشان را بايد زئوس خواند از منظر اساطيري و اسطوره اي . ايشان خسرو دين اند .پادشاهيشان قطعي است . چون در راس قله انسانيت قرار يافته اند .و ليكن نظاره گر و دادرسان به اهل زمين هستند . به سخن مولانا جلال : حس دنيا نردبان اين جهان حس ديني نردبان آسمان . ايشان مصداق اين آيه هستند كه : (فلم تقتلو هم و لكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي و ليبلي المومنين منه بلاء حسنا ان الله سميع عليم . ). خدا خود شاهد و شهيد است تا عدالت در عالم فراگير شود . به قول مولانا : سهل شيري دان كه صفها بشكند . شير آنست ،آنكه خود را بشكند . هر كه را باشد زسينه فتح باب بيند او بر چرخ دل صد آفتاب . كين چنين مردي بود اندر جهان وز جهان مانند جان باشد نهان . و سخن آخر مولانا در اين باب : جلوه كرده خاص و عامان را عروس خلوت اندر شاه باشد با عروس .(ع.ا). ![]() و للله عاقبه الامور . و الله علي كل شيء قدير . فتوكلت علي الحي الذي لا يموت . ربنا لا تزغ رقلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب . هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . ![]() سیدعلي محمدي سروش. |
|||
|
|
۲۰:۰۲, ۲۶/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۱ ۰:۳۳ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #225
|
|||
|
|||
|
یا دیان
کاش بخونی...
|
|||
|
|
۲۰:۴۵, ۲۶/تیر/۹۱
شماره ارسال: #226
|
|||
|
|||
|
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم ، که سالها به اجبار خواهیم خفت . . .
|
|||
|
|
۲۱:۴۰, ۲۶/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/تیر/۹۱ ۲۲:۴۷ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #227
|
|||
|
|||
|
یا برهان
باید همیشه مراقب سه چیز باشیم...
|
|||
|
|
۱۳:۳۷, ۲۷/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/تیر/۹۱ ۲۲:۵۳ توسط somayeh.)
شماره ارسال: #228
|
|||
|
|||
|
یا سبحان
|
|||
|
|
۲۲:۵۸, ۲۷/تیر/۹۱
شماره ارسال: #229
|
|||
|
|||
|
یا غافرالخطایا
پندهای سعدی
|
|||
|
|
۱۸:۲۲, ۳۰/تیر/۹۱
شماره ارسال: #230
|
|||
|
|||
|
اینجوریـاست ؟! آدم باید زرنـگ باشه ؟!
[/b] [b] نقـدی بر خـرده فرهنـگ قاپیـدن و چاپیـدن [/b] ![]() آخرين روزهای اسفند ماه سال 1390 همراه بود با خبر تصادف علی دایی كه پس از شكست تیمش در حال عزیمت از اصفهان به تهران، به علت خوابآلودگی خودروی وی واژگون میشود. اما از آن جا كه برخی حاشیهها برای من جذابتر و جالب توجهتر از اصل موضوع است، خبر سرقت اموال علی دایی از داخل خودروی وی انگیزهی من برای نگارش این یادداشت شد. به قول مأموران آگاهی اجازه دهید صحنه را بازسازی كنیم. علی دایی با خودروی پرادوی خود در محور اصفهان به كاشان در ساعت 20:10 دچار سانحه میشود، محمد دایی برادر وی از خودرو پیاده شده و در حالی كه علی دایی بیهوش است با استمداد از اورژانس به همراه وی به یكی از بیمارستانهای كاشان میروند و خودروی پرادوی بیدر و پیكر را به حال خود رها میكنند. به نظر شما با آمار و احتمال ریاضی چقدر احتمال دارد كه افرادی كه وسایل علی دایی را به سرقت بردهاند، سارق حرفهای باشند؟ با بیان برخی توضیحات و شواهدی كه خودم به عینه با آنها روبرو بودهام، اثبات خواهم كرد این قبیل افراد نه تنها سارق حرفهای و سابقهدار نیستند بلكه همین آدمهای معمولی هستند كه در اطراف ما زندگی میكنند. امكان دارد شما با این افراد دوست باشید، همسایه باشید، همكار باشید و خدای ناكرده فامیل باشید. قیافههایشان هم كاملاً معمولی است مثل همهی آدمها. اسلحه و نقاب و شاه كلید هم ندارند. داستان اولبچه بودم و بنّایی داشتیم. جلوی خانهمان یك كامیون آجر خالی كرده بودند تا بنای نیمهتمام خانه به سرانجام برسد. پدرم یك روز آمد و گفت احساس میكنم از این آجرها كم میشود. یك روز صبح زود به كمین نشستیم و دیدیم مردی با فرقون دارد از این آجرها بار میكند كه ببرد. با پدرم از خانه آمدیم بیرون و جالب این كه طرف فرار نكرد و همچنان داشت به كارش ادامه میداد. پدرم گفت: "آقا چه كار میكنی؟! این آجرها برای ماست" با خونسردی گفت: "دو تا كوچه بالاتر داریم برای آقا امام حسین تكیه درست میكنیم، راه دوری نمیرود" پدرم گفت: "با آجر دزدی؟!" مرد پررو گفت: "یعنی شما از یك فرقون آجر برای امام حسین دریغ میكنید؟ واقعاً كه!" و پدرم افزود: "زندگی من فدای امام حسین ولی شما باید اجازه بگیرید" و خلاصه بحث بالا گرفت و با دعوا و اعصاب خرد این آقای زبان نفهم را با دست خالی روانهاش كردیم رفت. داستان دومنوجوان بودم و تابستان بود. رفته بودیم به شهرستان آباء و اجدادیمان، همراه با پسر یكی از بستگان دور رفتیم به بازار. در حین پرسهزدن در بازار به من اشارهای كرد كه "اینو داشته باش" روبروی یك مغازه ایستاد و چند تا سنجاقسر را برداشت و دربارهی قیمت با فروشنده كه پیرمردی بود وارد صحبت شد و نهایتاً گفت گران است و به ظاهر سنجاقها را سر جایش گذاشت. اندكی كه دور شدیم كف دستش را به من نشان داد و گفت "حال كردی!" و من مات و مبهوت از این حركت وی كه "این چه كاری بود كردی" و او نیز پاسخ داد "آدم باید زرنگ باشه، به تو هم میگن بچه تهران؟!" این فرد الان زنده است، كاسب است، برای خودش مغازه دارد، زن دارد، آبرو دارد، برای خودش در بازار اعتبار دارد و من سالهاست كه ندیدمش. نمیدانم الان در شغلش چگونه است. دأبش چیست؟ ولی برای كسی كه دزدی را زرنگی میپندارد و میگوید كاسب باید زرنگ باشد، بعید است كه اگر جایی فرصتی برای قاپیدن یا تصاحب مال بیصاحبی یافت از این فرصت دریغ كند. (منظور از مال بیصاحب، مالی است كه هماكنون صاحبش بالای سرش نیست) داستان سومدر دوران سربازی بارها و بارها اتفاق میافتاد كه اموال همخدمتیها را میبردند. خوب دزد كه نمیتواند از بیرون بیاید داخل پادگان و پول و اموال سربازها را ببرد. پس نتیجتاً سارق یا سارقین غریبه نبودند. یكی از بهترین چیزهایی كه دزدیده میشد پوتین بود. پوتین را نمیشد خیلی محافظت كرد. چون كثیف بود و اگر داخل ساك یا زیر سر میگذاشتی كثیفكاری میكرد و چارهای نبود مگر این كه بگذاری بالای سرت و خوابت هم از عمق هزار پا بیشتر نشود كه اگر كسی خواست ببرد تو بیدار شوی و طرف بیخیال شود. دقت كنید چگونه یك نفر میتواند پوتین همخدمتی خودش را ببرد و به روی مباركش نیاورد؟! اینها سارق حرفهای سابقهدار نبودند، از همین جوانان رشید این مرز و بوم بودند كه دیپلم گرفته یا نگرفته، آمده بودند خدمت سربازی. این قضیه منحصر به گروهان و گردان ما هم نبود. من در گروهانها و دیگر گردانها هم دوستانی داشتم و همه از این مسأله گلایه داشتند و دزدی در پادگان یك پدیدهی فراگیر بوده و هست. داستان چهارمدر دوران دانشجویی چندین بار مواد خوراكی و بعضاً غذاهای مرا با ظرفش بردند و حتی ظرف خالی را نیز نیاوردند. اگر بگوییم سرقت اموال در محیط پادگان شاید طبیعی به نظر برسد، در محیط علمی دانشگاه به هیچ عنوان قابل توجیه نیست. ترم دوم بود كه به یخچال سوئیت ما بچههای مهندسی زیاد دستبرد میزدند، من در یك اقدام ابتكاری با ماژیك روی در یخچال نوشتم: "بالاخره یه روز میگیرمت!" و از آن پس چیزی از آن یخچال جابجا نشد. جالب این بود كه این موضوع با واكنش دانشجویان سارق مواجه شد كه "شما فكر كردید ما دزدیم!" همان ضربالمثل بالا بردن چوب و فرار گربه دزده. یك روز صبح در سرویس دانشگاه یكی از همین برادران تحصیلكردهی سارق داشت برای دوست بغل دستیاش دزدیهایش را تئوریزه میكرد. او میگفت: "ببین ما اینجا همه دانشجوییم، مال من و مال تو نداره". این آقا دانشجوی رشتهی دبیری بود و الان معلم است. خدا به خیر كند عاقبت دانشآموزانی كه زیردست این فرد تربیت میشوند. داستان پنجممسئول بسیج دانشجویی بودم و بسیج را همراه با اعضای فعّال آن در حالی از نفر قبلی تحویل گرفتم كه هیچ شناخت درستی نسبت به اعضای بسیج و فرهنگ سازمانی آن نداشتم. یك روز دو نفر از بچههای بسیج آمدند و گفتند: "حاجی! رفتیم از روابط عمومی دانشگاه دو تا یونولیت تك زدیم (یعنی بیاجازه برداشتیم) واسه نمایشگاه" گفتم: "شما خیلی بیخود كردید، همین الان میرید میذارید سر جاش" گفتند: "حاجی! اینو از دوم خردادیها كش رفتیم خودت كه دیدی دانشگاه واسه برنامههای بسیج بودجه نمیده، ما هم حق داریم سهم خودمون رو این جوری بگیریم" گفتم: "اینجا صحنهی نبرد با نیروهای بعثی نیست كه شما بروید غنیمت بگیرید! اینجا دانشگاه است و برای خودش قانون دارد. ما سهم بسیج را باید از راه قانونی بگیریم. این كاری كه شما كردید اسمش دزدی است!" و سرانجام با اصرار من رفتند و شبانه مجدداً یونولیتها را سر جایش گذاشتند. داستان ششمازدواج كردیم و رفتیم سر خانه و زندگی مشترك. در آپارتمانمان دو نفر بودند كه با ماشین كار میكردند و به اصطلاح مسافركش بودند. یك روز دیدم یكی از اینها دارد با یك صندوق صدقات خالی، سر و كله میزند. رو به من گفت: "آقامحمد! شما كه مدیر آپارتمانی از پول صندوق یه قفل بخر برای این صندوق، همین جا هم نصبش كنیم" پرسیدم: "ببخشید این صندوق رو از كجا آوردید؟" گفت: "این رو سر خط پیداش كردم، قفلش رو شكسته بودن، پولاشم برده بودن، من گفتم صندوق خالیش كه به درد كسی نمیخوره" من گفتم: "آقای ...! این صندوق صدقات مال ما نیست! اگر نیاز باشد ما یك صندوق صدقات میخریم" با یك حالت خاص گفت: "برو بابا تو هم دلت خوشه! میلیارد میلیارد دارن میبرن، اونوقت تو به این گیر دادی!" گفتم: "در هر صورت من برای این صندوق هیچ هزینهای نمیكنم، نمیخوام مال شبههناك بیاد توی این آپارتمان" با لب و لوچهی آویزان و با بیمیلی گفت: "باشه هر چی شما بگی!". در این داستان به سلسله مراتب سرقت دقت كنید. یعنی یكی پول صندوق را میبرد و دیگری صندوق قفل شكسته را. مثل شیری كه گورخری را شكار میكند و دل و جگر و رانش را میخورد، كفتارهایی پیدا میشوند كه گوشتهای پشت و قسمت شكم را بخورند، پس از آنها لاشخورهایی میآیند كه گوشت بین دندهها و استخوانها را میخورند، نهایتاً هم مورچهها هر آن چه مانده باشد را صاف و تمیز میكنند. جمع بندی اختلاس سه هزار میلیارد تومانی كه سال گذشته از آن رونمایی شد (چون از سال 87 شروع شده بود و در 90 به مراحل پایانی و رونمایی رسید) توسط سارقان سابقهدار صورت نگرفته است. بلكه خیلی از این متهمان از افراد به ظاهر آبرودار بودهاند كه موقعیتی برای بروز و ظهور خرده فرهنگ قاپیدن و چاپیدن مهیا یافتهاند. حالا یكی در توانش اختلاس سه هزار میلیاردی است، آن دیگری به اندازهی سه میلیارد دستش برای چاپیدن اموال بیصاحب باز است، یكی دیگر سه میلیون، یكی دیگر میتواند غذای همخوابگاهیاش را ببرد، یكی دیگر دستش میرسد كه پوتین همخدمتیاش را بدزد و ... خلاصه هر كس به اندازهی توانش و بر اساس این فرهنگ غلطی كه در ضمیر بسیاری از ایرانیان درونیسازی شده است از این آب گلآلود تا بتواند ماهی میگیرد و اسمش را هم میگذارد زرنگی! ربطی هم به پولدار بودن یا فقیر بودن ندارد. وقتی اسم بلند كردن مال بیصاحب را بگذاریم زرنگی، میلیاردر هم كه باشی و اعتقاد داشته باشی آدم باید زرنگ باشد، از بلند كردن یك اسكناس هزار تومانی در خلوت دریغ نمیكنی! همانگونه كه در داستانهای بالا بیان شد، این صفت ناپسند منحصر به یك طبقه یا گروه یا محیط خاص نیست و رفتاری است بیمارگونه و فراگیر كه متأسفم بگویم مردمان برخی از كشورهای دیگر، بر اساس شواهدی كه دیدهاند ایرانیان را با این ویژگی میشناسند که این خیلی بد است ... برگرفته از وبلاگ دکتر علیرضا رجبی پور میبدیa |
|||
|
|
|
|
|









![[تصویر: smile.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/smile.gif)







![[تصویر: 001.jpg]](http://persian-star.net/1391/4/24/001.jpg)
![[تصویر: ine.gif]](http://persian-star.net/template/ine.gif)
![[تصویر: yes.gif]](http://persian-star.net/template/yes.gif)