|
شمیم علوی در گلستان سعدی
|
|
۲۳:۰۹, ۲۸/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/آذر/۹۰ ۱۸:۲۸ توسط janali.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سعدي همچون ساير عارفان و صوفيان، دلبستگي تامي به پيشواي جوانمردان و سرحلقه اهل معنا، مولاي متقيان امام علي عليهالسلام دارد و در جاي جاي آثار پربرگ و بارش آشكارا و نهان به آن حضرت اشاره كرده است. ![]()
كس را چه زور و زهره كه وصف علي كند؟
جبار در مناقب او گفته: «هل اتي» زورآزماي قلعه خيبر كه بند او در يكدگر شكست به بازوي لافتي مردي كه در مصاف، زره پيش بسته بود تا پيش دشمنان ندهد پشت بر غزا شير خداي و صفدر ميدان و بحر جود جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا ديباچة مروت و سلطان معرفت لشكركش فتوت و سردار اتقيا فردا كه هر كسي به شفيعي زنند دست ماييم و دست و دامن معصوم مرتضي يا رب، به نسل طاهر اولاد فاطمه يا رب، به خون پاك شهيدان كربلا دلهاي خسته را به كرم مرهمي فرست اي نام اعظمت درِ گنجينة شفا (مواعظ سعدي،ص 648) تاپیک اخیر و پست های متوالی بعدی آن، بازتاب کننده دلبستگی این شاعر بزرگ پارسی به مولای متقیان علی علیه السلام (تنها در کتاب گلستان) است. که جا دارد همه ما این دلبستگی را بشناسیم این نوشتار بر گرفته از پژوهش ارزشمند جناب آقای حمید یزدان پرست در حوزه ادب می باشد که برای ایشان از خدای منان آرزوی توفیق داریم پیشاپیش از هم راهی شما متشکرم |
|||
|
|
۲۲:۵۳, ۲۹/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آبان/۹۰ ۲۳:۲۹ توسط janali.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
1- از امام على عليهالسلام روايت شده است: «شكر النعم يضاعفها و يزيدها: شكر نعمت آنرا چند برابر مىكند و برآن مىافزايد.»،«شكر النعم يوجب مزيدها: شكر نعمتها، افزونى اشرا واجب مىكند.» (عيون الحكم و المواعظ، ص291) سعدى گويد: ]«منت خداى را عزوجل... و به شكر اندرش مزيد نعمت.»(ديباچه) 2- «الحمدلله الذى لايبلُغُ مدحتهُ القائلون، و لايُحصىنعماءَه العادّون، و لايُؤدّى حقّه المجتهدون: سپاس خدايى را كه سخنوران در ستودن او بمانند،و شمارگران شمردن نعمتهاى او ندانند، و كوشندگان نتوانند حق او را بگزارند.» (نهجالبلاغه، به نقل از سعديشناسي، دفتر2، ص143) سعدى گويد: از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بهدر آيد؟(ديباچه) 3ـ مردى از اميرالمؤمنين(علیه السلام) در باره خصوصيات جسمى پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سؤال كرد؛ فرمود: «رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رخسارى سفيد و گلگون داشتو چشمانى سياه و درشت، موهايى صاف و نرم و ريشى انبوه، و گونههايى كمگوشت و استخوانى، و گيسوانى كه تا نرمه گوشش مىرسيد، و گردنى چون جام سيمين، و از زير گلو تا نافش خط باريكى از مو چون نى رسته بود و جز آن مويى بر سينه و شكمش وجود نداشت. دست و پايش درشت و استخوانى بود. هرگاه راه مىرفت، مثل اين بود كه از سرازيرى فرود مىآيد و به هنگام برخاستن، چابك و سريع بود. وقتى به طرفى برمىگشت، با تمام بدنش برمىگشت. دانههاى عرق بر چهرهاش چون مرواريد بود؛ عرق بدنش خوشبوتر از مشك تند بود؛ نه كوتاه قامت بود و نه بلند، نه ناتوان بود و نه پست...» (طبقات الكبرى؛ به نقل ازميزانالحكمه، ج13، ص6146) سعدى در نهايت اختصار در توصيف آن حضرت گويد: «قسيمٌ، جسيمٌ، بسيمٌ، وسيم.» (ديباچه) 4- باز از ايشان روايت شده كه در توصيف آن حضرت فرمود: «... و ريح عرقه اطيب من ريح المسك الازفر، بين كتفيه خاتم النبوه: بوى عرقش خوشتر از مشك تند بود و در ميان دو كتفش مهر نبوت نمايان بود.»(مناقب ابن شهرآشوب؛ به نقل از سنن النبى، ص7) سعدى در توصيف آن حضرت گويد: «..بسيمٌ وسيم.»(ديباچه) 5- باز در باره حضرت از ايشان روايت شده: «و لقد قَرَن الله به صلىاللهعليهوآلهوسلم من لَدُن أن كان فطيماً أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن اخلاق العالم، ليله و نهاره...: از زمانى كه پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از شير گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته خود را همدم آن حضرت گردانيد و آن فرشته او را شب و روز در راه بزرگواريها و خويهاى والاى انسانىحركت مىداد.»(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج13، ص6148)و «... خير البريّه طفلاً، و أنجبها كهلاً، و أطهر المطهّرين شيمةً، و أجود المستمطرين ديمه: در كودكى بهترين مردم بود و در ميانسالى نجيبترين خلايق. اخلاق و خصالش، پاكتر از همه پاكان بود و جود و كرمش، سرشارتر و مداومتر از بخشندگان.»(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج13، ص6150) سعدى در مدح آن حضرت بسيار خلاصه مىگويد: «بلغ العلى بكماله.»(ديباچه) 6- اختاره من شجره الانبياء، و مشكاه الضّياء، وذؤابه العلياء، و سرّه البطحاء، و مصابيح الظّلمه، و ينابيع الحكمه: خداوند او (پيامبر) را ازشجره پيامبران و از چراغدان روشنايى و از طبقه بالا و از ناف بطحا و از چراغهاىروشنىبخش تاريكى و از چشمههاى حكمت برگزيد... حتى أورى قبس القابس، و أضاء الطّريق للخابط، و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن و الآثام، و أقام بموضحات الأعلام، و نيّرات الأحكام: تا آنكه براى جوينده شعله (هدايت)، شعله را برافروخت و براى گمگشته، راه را روشن ساخت و دلهاى فرورفته در فتنهها و گناهان به وسيله او هدايت شدند و او نشانههاى روشنگر و احكام نورانى را بر پا داشت.»(هر دو از نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج13، ص 6150 و 6152) سعدى در مدح آنحضرت و نور جمالش مىگويد: «كشف الدُجى بجماله.»(ديباچه) |
|||
|
|
۲۲:۴۷, ۳۰/آبان/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/آبان/۹۰ ۲۲:۵۴ توسط janali.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
7- كان النبى صلى الله عليه وآله وسلم قبل المبعث موصوفاً بعشرين خصله من خصال الأنبياء، لو انفرد واحد بأحدها، لدلّ على جلاله؛ فكيف من اجتمعت فيه؟! كان نبيّاً أميناً، صادقاً، حاذقاً، أصيلاً، نبيلاً، مكيناً، فصيحاً، نصيحاً، عاقلاً، فاضلاً، عابداً، زاهداً،سخيّاً، كميّاً، قانعاً، متواضعاً، حليماً، رحيماً، غيوراً، صبوراً، موافقاً، مرافقاً، لم يخالط منجّماً و لا كاهناً و لا عيّافاً: پيامبر خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پيش از آنكه مبعوث شود، بيست خصلت از خصلتهاىپيامبران را دارا بود كه اگر فردى يكى از آنها را داشته باشد، دليل بر عظمت اوست، چه رسد بهكسى كه همه آنها را دارا باشد! آنحضرت پيامبرى امين، راستگو، ماهر، با اصالت، شريف، والا مقام، سخنور، خردمند، با فضيلت، عبادتپيشه، بىاعتنا به دنيا، سخاوتمند، دلير و جنگاور، قانع، فروتن، بردبار، مهربان، غيرتمند، شكيبا، سازگار و نرمخو بود؛ با هيچ منجّم و كاهن و پيشگويى درنياميخت.» (مناقب ابن شهر آشوب؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج13، ص6178) سعدى در توصيف آنحضرت دركمال اختصار گويد: «حسنت جميع خصاله!»(ديباچه)؛ يعني همه ويژگيهاي او پسنديده بود. 8- از امام درباره معنى تكبير آغازين نماز پرسش شد و اينكه معناي الله اكبر چيست؟ فرمود: «هو اكبر من أن يلمس بالاخماس و يدرك بالحواس... و اكبر، اكبر من ان يوصَف: او بزرگتر از آن استكه با حواس لمس شود و با عقل و هوش ادراك شود... و معنى اكبر اين است كه او بزرگتر از آن است كه توصيف شود.»(بحارالانوار، ج81، ص380) در روايتخلاصهترِ ديگر آمده: «الله اكبر من ان يوصف: خدا بزرگتر از آن است كه توصيف شود.» (همان، ص254) سعدى در قطعهاي خطاب به حضرت باري گويد: اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم وز هر چه گفتهاند و شنيديم و خواندهايم مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم (ديباچه) 9- مِن كرم المرء بُكاؤه على ما مضى من زمانه، و حنينه الى أوطانه، و حفظه قديم اخوانه: از بزرگوارى انسان است: گريستن بر زمان از دسترفته و اشتياق به زادگاه و حفظ كردن دوستان ديرينه. (بحار؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج11،ص5148) اين فرموده، يادآور گفته سعدى در ديباچه است كه: «يك شب تأمل ايام گذشته مىكردم و بر عمر تلف كرده تأسف مىخوردم و سنگ سراچة دل به الماس آب ديده مىسفتم... مصلحت آن ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم... تا يكى از دوستان كه... انيس من بود...، به رسم قديم از در درآمد... زبان از مكالمه او دركشيدن قوت نداشتم... كه يارْ موافق بود و ارادتْ صادق.» 10- العمر انفاس معدده: عمر، نفسهايى چند است. (غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج8، ص124) سعدى گويد: هر دم از عمر مىرود نفسى چون نگه مىكنم، نماند بسى (ديباچه) 11- وَليَكن سرورك بما قدّمت، و أسفك على ما خلفت، و همّك فيما بعد الموت: شادى تو به خاطر آن چيزى باشد كه پيشاپيش (به سراىآخرت) فرستادهاى و اندوهت براى آن چيزى باشد كه بهجا گذاشتهاى و همه همّ و غمت در باره پس از مرگ باشد. (نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج10، ص 4564) سعدى گويد: برگ عيشى به گور خويش فرست كس نيارد ز پس، ز پيش فرست (ديباچه) در همين زمينه از ايشان روايت شده: «انما لك من مالك ما قدّمته لآخرتك، و ما أخّرته فللوارث: در حقيقت از دارايىات همان متعلق به توست كه براى آخرتت پيش مىفرستى و آنچه پس از خود بگذارى، از آنِ وارث است.»(غررالحكم) و «انّ العبد اذا مات قالت الملائكه: ما قدّم؟ و قال الناس: ما أخّر؟ فقدّموا فضلاً يكن لكم، و لاتؤخّروا كلّاً يكن عليكم: هرگاه بندهاى بميرد، فرشتگان گويند: چه پيش فرستاد؟ و مردمگويند: چه باقى گذاشت؟ پس، چيزى براى خود پيش فرستيد تا از آنِ شما باشد و همه را بعد از خود باقى مگذاريد كه وبال شما خواهد بود.»(بحار؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج13،ص6446) 12ـ ما من شىءٍ أحق بطول السّجن من اللّسان: هيچ چيز به اندازه زبان، سزاوار زندان طولانى مدت نيست.(بحارالانوار) و «احبس لسانك قبل أن يطيل حبسك و يردى نفسك، فلا شىء أولى بطول سجن من لسانٍ يعدل عن الصّواب و يتسرّع الى الجواب: پيش از آنكه زبانت تو را به زندان طولانى و هلاكت درافكند، او را زندانى كن؛ زيرا هيچ چيز به اندازه زبانى كه از جاده صواب منحرف مىشود و به جواب دادنمىشتابد، سزاوار زندان درازمدت نيست.»(غررالحكم) و «من سجن لسانه أمن من ندمه: هركهزبانش را زندانى كند، از پشيمانى ايمن مىماند.»(غررالحكم؛ همگى به نقل از ميزانالحكمه، ج11،ص5318) سعدى گويد: «بعد از تأمل اين معنى، مصلحت آن ديدم كه... دامن از صحبت فراهمچينم و... من بعد پريشان نگويم. زبان بريده به كنجى نشسته صمٌ بكم بهْ از كسىكه زبانش نباشد اندر حكم» (ديباچه) |
|||
|
|
۱:۰۰, ۱/آذر/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام . ممنون از مطالب مفيد و زيبات . خيلي عالي بود .
|
|||
|
|
۲۱:۱۴, ۱/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/آذر/۹۰ ۱۹:۰۹ توسط janali.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
13- لاخيرَ فى الصّمت عن الحكم، كما انّه لا خير فى القول بالجهل: در زبان فروبستن از حكمت، خيرى نيست؛ چنان كه در سخن گفتن از روىنادانى نيز خیرى نيست. (شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد) و «القول بالحق خير من العىّ و الصّمت: سخن حق گفتن، بهتر از درماندگى در سخن و خاموش ماندناست.» (غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج11، ص5250) سعدى گويد: دو چيز طيره عقل است: دم فرو بستن به وقت گفتن و، گفتن به وقت خاموشى (ديباچه) 14- الكريم اذا وعد وفى، و اذا توعّد عفا: بزرگوار، هرگاه وعده دهد، به كار مىبندد و هرگاه وعيد و بيم دهد، درمىگذرد. (ميزانالحكمه، ج11،ص5152) و «من الكرم، الوفاء بالذمم: وفاى به عهد، ازبزرگوارى است.»(معالم الحكم، ص18) و «سنه الكرام الوفاء بالعهود؛ سنه اللّئام الجحود: شيوه بزرگواران، وفاكردن به عهد و پيمانهاست. روش فرومايگان، انكار [و زير پا نهادن عهد و پيمانها]ست.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج11، ص5154) سعدى گويد: «حالى كه من اين حكايت بگفتم،... در دامنم آويخت كه: الكريم اذا وعد وفى.»(ديباچه) 15- وعد الكريم نقد و تعجيل، وعد اللّئيم تسويف و تعليل: وعدة شخص بزرگوار، نقد و فورى است. وعدة شخص فرومايه با سر دواندن و بهانهجويى همراه است. (غررالحكم؛ هر دو بهنقل از ميزانالحكمه، ج 14، ص 6880 و 6882) اين فرموده، يادآور اين گفته سعدى است كه از گفتگوي خود و دوستش و عمل به وعدهاي كه به او داده بود، ياد ميكند: «حالى كه من اين حكايت بگفتم... در دامنم آويختكه: الكريم اذا وعد وفى. فصلى در همان روز اتفاق بياض افتاد...»(ديباچه) 16- الدوله تردّ خطأ صاحبها صواباً، و صواب ضده خطاءٍ: اگر دولت و اقبال به كسى رو كند، نادرستِ او را درست مىنماياند و درستِ (شخصِ)مخالفِ او را نادرست جلوه مىدهد. (غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج4، ص1960) سعدى چنين مضموني را در باره وزير وقت دولت سلغري فارس، يعني ابوبكر بن ابى نصر به كار ميبرد: هر كه در سايه عنايت اوست گنهشطاعتاست و دشمن، دوست (ديباچه) 17- انّ لله عباداً تختصّهم اللهُ بالنعمِ لمفنافع العباد، فيُقرّها فى ايديهم ما بذلوها؛ فاذا منعوها، نزعها منهم؛ ثم حَوّلها الى غيرهم: خدا را بندگانىاست كه آنان را به نعمتها مخصوص كند، براى سودهاى بندگان. پس آن نعمتها را در دستآنان وامىنهد، چندان كه آن را ببخشند و چون از بخشش باز ايستند، نعمتها را از ايشان بستاند و ديگران را بدان مخصوص گرداند.(نهجالبلاغه، حكمت 425؛ به نقل از ترجمه دكتر شهيدى،ص549) سعدى گويد: حكمت محض است اگر، لطف جهان آفرين خاص كند بندهاى مصلحتِ عام را (ديباچه) 18- لسانُ الصدقِ خيرٌ للمرء من المال يورثه مَن لا يحمده: نام نيكو براى آدمى بهتر از مالى است كه براى كسى كه قدرشناس او نيست، به ارثمىگذارد.»(غرر الحكم) و «انّ اللّسان الصالحَ يجعله الله تعالى للمرء فى الناس، خير من المال يورثه من لا يحمده: نام نيكى كه خداى متعال براى انسان در ميان مردم قرار مىدهد، بهتر از مالى است كه براى شخص ناسپاس به ارث مىنهد.»(نهجالبلاغه؛ هر دو به نقل ازميزانالحكمه، ج11، ص5321) سعدى گويد: دولت جاويد يافت هر كه نكونام زيست كز عقبش ذكر خير، زنده كند نام را (ديباچه) |
|||
|
|
۲۱:۳۹, ۲/آذر/۹۰
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
19- من اسرع فى الجواب لم يدرك الصواب: هركس در جواب دادن شتاب كند، پاسخ درست را نيابد.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج2،ص904) و «الرأى مع الاناة، و بئس الظهير الرأى الفطير: انديشه (درست) با تأنى به دست مىآيد و بد پشتيبانى است انديشه خام و نسنجيده.(بحار؛ به نقل از ميزانالحكمه،ج4، ص1956) و «التأنّى فى الفعل، يؤمن الخطل؛ التروى فى القول يؤمن الزلل: آرامش در كردار، از اشتباهكارى در امان مىدارد و انديشيدن در گفتار، از لغزش مصون مىدارد.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج7، ص3484) و «أصل السّلامه من الزّلل الفكر قبل الفعل؛ و الرّويّه قبل الكلام: ريشه سالم ماندن از لغزشها، انديشيدن پيش از عمل كردن است و سنجيدن پيش از سخن گفتن.» و «اذا قدّمت الفكر فى جميع أفعالك، حسنت عواقبك فى كل أمر: اگر در تمام كارهايت انديشه را مقدم دارى، فرجام هر كار تو نيك مىشود.»(هر دو ازغررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج10، ص4704) سعدى مىگويد: «حكماى هندوستان در فضيلت بزرجمهر سخن مىگفتند و به آخر جز اين عيبش ندانستند كه در سخن گفتن بطىء است؛ يعنى درنگ بسيار مىكند... بزرجمهر بشنيدو گفت: انديشه كردن كه چه گويم، به از پشيمانى خوردن كه چرا گفتم. سخندان پرورده، پير كهن بينديشد، آنگه بگويد سخن مزن بىتأمل به گفتار دم نكو گو و گر دير گويى، چه غم؟ (ديباچه) 20- من تورط فى الامور بغير نظر فى العواقب، فقد تعرض للنوائب: هركس بدون عاقبتانديشى در كارها دست به كارى بزند، خود را گرفتارسختىها و مصائب مىكند.(تحفالعقول) و «من تورط فى الامور غير ناظر فى العواقب، فقد تعرض لمدرجات النوائب: هركس دست به كارى بزند بىآنكه در عواقب آن بينديشد، خود را در مهلكه گرفتاريها مىاندازد.(كنزالفوائد كراجكى) و «التدبير قبل العمل، يؤمنك من الندم: انديشيدن پيش از كار، تو را از پشيمانى ايمن نيزمىدارد.»(عيون اخبار؛ همگى به نقل از ميزانالحكمه، ج3، ص1136) و «من نظر فى العواقب، سلم من النوائب. من فكر فى العواقب، امن المعاطب: هركه عاقبتانديش باشد، از گرفتاريها دور مىماند؛ هركه در عواقب امور بينديشد، از مهلكهها در امان مىماند.» (غررالحكم) و «رو قبل الفعل، كى لاتعاب بما تفعل: پيش از كار بينديش، تا به سبب كارى كه مىكنى، سرزنشنشوى.»(مستدركالوسائل؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج3، ص1138) و «فكّر ثم تكلم، تسلم منالزلل: بينديش، سپس بگو تا از لغزش در امان باشى.»(عيونالحكم والمواعظ، ص 359) سعدى گويد: «مزن بىتأمل به گفتار دم... / بينديش، و آنگه برآور نفس... / اول انديشه، وانگهى گفتار»(ديباچه) 21- «لا تقدمن على امر حتى تخبره: تا كارى را نيازمودهاى، به آن اقدام مكن.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج2، ص704) سعدى گويد: «قدّم الخروج، قبل الولوج. مرديت بيازماى وانگه زن كن.»(ديباچه) 22- انّ للجنه ثمانيه ابواب: بهشت هشت دروازه دارد.(خصال؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج2، ص808) سعدى در توجيه هشتگانه كردن بابهاي گلستان گويد: «... تا مر اين روضه غنّا و حديقه غلبا را چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد.»(ديباچه) 23- خير الكلام ما قلّ و دلّ: بهترين گفتار آن استكه كوتاه و گويا باشد.(شرحكلمات اميرالمؤمنين، ص32) سعدى گويد: «امعان نظر...ايجاز سخن را مصلحت ديد... از آن مختصر آمد تا به ملالت نينجامد.»(ديباچه) 24ـ الا و انّ الدنيا دارٌ غرّارةٌ خَدّاعه، تنح فىكل يومٍ بعلاً و تقتل فى كل ليلةٍ اهلاً و تُفرّق فى كل ساعةٍ شَملا: بدانيد كه دنيا سرايى است بسفريبنده و مكار. هر روز شوهرى مىكند، و هر شبى خانوادهاى را مىكشد، و هر دم جمعى را از هم مىپراكند.(نهجالسعاده) و «اُنظروا الى الدنيا نظر الزاهد المُفارق؛ فانها تُزيل الثاوى الساكن، و تفجعُ المترف الآمن. لا ُرجى منها ما ولّى فادبر، و لا يُدرى ما هو آتٍ منها فيسُتنظر: به دنيا همچون وارهيدگان از آن بنگريد؛ زيرا بهزودى مأواگزيدة ساكن خود را مىراند و بهرهمند آسودهخاطر را دردمند مىسازد. به دنيايى كه رفته و پشت كرده، اميد بازگشت نيست و معلوم نيست در آينده چه روى خواهد داد تا منتظرش بود.»(بحار؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج 4، ص 1719 و 1725) سعدى گويد: جهان، اى برادر، نماند به كس دل اندر جهانآفرين بند و بس مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت (باب 1، حكايت 1) |
|||
|
|
۲۱:۱۲, ۳/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/آذر/۹۰ ۲۱:۱۴ توسط janali.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
25- تكلّموا تعرفوا؛ فانّ المرء مخبوءٌ تحت لسانه: سخن گوييد، تا شناخته شويد؛ زيرا آدمى در زير زبان خود پنهان است.(نهجالبلاغه؛حكمت148) سعدى گويد: تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد (ب 1، ح 3) 26- «آفه القوى استضعاف الخصم: آفت نيرومند، ناتوان شمردن دشمن است.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج6، ص2678) و «لا تستصغرن عدواً و إن ضعف: هيچ دشمنى را دست كم مگير، هرچند ناتوان باشد.»(غررالحكم؛ به نقل ازميزانالحكمه، ج7، ص3514) سعدى گويد: دانى كه چه گفت زال با رستم گرد؟ دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد (ب1،ح4) 27- الشرفُ بالعلم و الادب، لا بالاصل و الحسب. الفضيله بالادب و الكمال، لابكثره المال و جلاله العمال: شرف به دانش و ادب است نه به اصل و تبار. برترى به ادب و كمال است، نه به زيادى مال و بزرگى كارها. سعدى گويد: «توانگرى به هنر است نه به مال، و بزرگى به عقل است،نه به سال.»(ب1، ح5؛ به نقل از گلستان يوسفى، ص253) 28- الحاسد لايشفيه الا زوال النعمه: حسود جز بااز بين رفت نعمتِ (محسود) آرام نمىگيرد.(غررالحكم) و «الحاسد يرى ان زوال النعمه عمن يحسده نعمه عليه: حسود زوال نعمت از محسود را براى خود نعمت مىداند!»(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج3، ص1182) و «لا يرضى عنك الحاسد حتى يموت احدكما: حسود از تو خشنود نمىشود تا وقتى كه يكى از شما دو نفر بميرد.»(شرح نهجالبلاغه، ج20، ص279) سعدى مىنويسد: «همگنان را راضى كردم، مگر حسود را كه راضى نمىشود الا به زوال نعمت من... بمير تا برهى اى حسود، كاين رنجى است كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست» (ب1، ح 5) 29- الحسد مرض لايؤسى: حسد دردى بىدرماناست.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج3، ص1182) و «لا راحه مع الحسد: با حسد هيچ آسايش ممكن نيست.»(امثال و حكم، ج3، ص1353) سعدى گويد: توانم آنكه نيازارم اندرون كسى حسود را چهكنم؟ كو ز خود بهرنج در است (ب1، ح5؛ به نقل از يوسفى، ص254) 30- ليس شىءٌ أدعى الى تغيير نعمه الله و تعجيلنقمته من اقامه على ظلم؛ فانّ الله سميعُ دعوهِ المضطهدين (المظلومين)، و هو للظالمين بالمرصاد: براى زوال آمدن نعمت خدا و شتاب بخشيدن در خشم و انتقام او، هيچ چيز كارگرتر از ستمگرى نيست؛ زيرا خداوند دعاى ستمديدگان را مىشنود و همواره در كمين ستمگراناست.(نهجالبلاغه) و «بالظلم تزولُ النعم: بر اثر ستم، نعمتها از بين مىرود.»(غررالحكم؛ هر دو به نقل از ميزانالحكمه، ج7، ص3367) سعدى گويد: پادشاهى كه طرح ظلم افكند پاى ديوار ملك خويش بكند (ب1، ح6) |
|||
|
|
۱۸:۴۳, ۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
31- استعمل العدل، و احذر العسف و الحيف، فان العسف يعود بالجلاء، و الحيف يدعو الى السيف: عدل را به كار بند و از سختگيرى و بيداد بپرهيز؛ زيرا سختگيرى ناروا مردم را آواره مىكند و ستمگرى، مايه شورش و خونريزى مىشود.(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج4، ص1782) و «من طلب الخراج بغير عمارة أخرب البلاد، و أهلك العباد، و لميستقم أمره الّا قليلاً: هركه خراج را بدونآبادانى بطلبد، شهرها را ويران مىكند و بندگان را به نابودى مىكشد و حكومتش جز اندكىنمىپايد.»(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج14، ص6670) و «انّما يؤتى خراب الارض من اِعواز اهلها: ويرانى هر سرزمينى ناشى از فقر و تنگدستى مردم آن است.»(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج14، ص7134) اين احاديث يادآور حكايت «پادشاه بيدادپيشه و وزير خيرخواه» است كه سعدىمىگويد: «يكى را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيب آغاز كرده تا جايى كه خلق از مكايد ظلمش به جهان برفتند و راه غربتگرفتند... و خزينه تهى ماند و دشمنان زور آوردند... بنىعمش به منازعت برخاستند و... قومىكه... پريشان شده، بر ايشان گرد آمدند و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين به در رفت و برآنان مقرر شد.»(ب1، ح6) 32- انما يُعرف قدر النعم بمُاقاساةِ ضدها: قدر نعمتها در قياس با ضدشان شناخته مىشود.(غررالحكم) و «من كان فىالنعمه جهل قدر البليّه: كسى كه در نعمت باشد، قدر گرفتارى را نمىداند.»(بحارالانوار، به نقل ازميزانالحكمه، ج13، ص6359) سعدى در ضمن حكايت افكندن غلام عجمى يا ناوارد در دريا مىگويد: «قدر عافيت كسى داندكه به مصيبتى گرفتار آيد.»(ب1، ح7) 33- سوء الظن يدوى القلوب و يتهم المأمون، و يوحش المستأنس، و يغير موده الاخوان: بدگمانى دل را بيمار مىكند و امين را متهم مىسازد، انسگرفته را مىگريزاند و محبت برادران را دگرگون مىكند.(شرح نهج البلاغه، ج20، ص280) سعدى گويد: «هرمز را گفتند: از وزيران پدر چه خطا ديدى كه بند فرمودى؟ گفت: خطائى معلوم نكردم؛ وليكن ديدم كه مهايت من در دل ايشان بيكران است و بر عهد مناعتماد كلى ندارند. ترسيدم از بيم گزند خويش، قصد هلاك من كنند!»(ب1، ح8) 34- از حضرت روايت شده كه در بستر پيش از شهادت فرمود: «ليعظكم هدوّى، و حفوت اطرافى، و سكون اطرافى؛ فانّه اوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ و القول المسموع: ازحركت افتادن من و بر هم بودن چشمانم و آرام گرفتن اندامهايم، بايد شما را پند دهد؛ زيرا كه اينها براى عبرتآموزان، از هر گفتار بليغ و از هر سخن پذيرفتنى، پندآموزترند.(نهجالبلاغه؛ بهنقل از ميزانالحكمه، ج14، ص6894) سعدى بي آنكه اشارهاي به حضرت كند، به مقتضاي سخن ميگويد: «يكى از ملوك عرب رنجور بود در حالت پيرى و اميد از زندگانى قطع كرده... كوس رحلت بكوفت دست اجل اى دو چشمم، وداع سر بكنيد اى كف دست و ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد بر منِ اوفتاده دشمنكام آخر، اى دوستان،گذر بكنيد» (ب1، ح9) 35- سنه الكرام ترادف الانعام، سنه اللّئام قبح الكلام: روش بزرگواران، پياپى نواختن و نيكى كردن است؛ شيوه فرومايگان زشتگويى است.»(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج11، ص5152) سعدى در حكايت 13از باب اول، گداي طمعكاري را ميآورد كه عطاي شاه را در اندك مدتي خرج كرد و دوباره به سراغش آمد؛ شاه امر ميكند او را برانند كه: «يكى از وزراى ناصح گفت: چنين كسان را وجه كفاف بهتفاريق مجرى بايد داشت تا در نفقه اسراف نكنند... مناسب سيرت ارباب همت نيست يكى را به لطف اميدوار كردن و باز به نااميدى خسته گردانيدن...» هركجا چشمهاى بود شيرين مردم و مرغ و مور گرد آيند 36- من خذل جُنده نصر أضداده: هركس از يارىسپاه خود دست كشد، دشمنانش را يارى داده است.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج2،ص786) سعدى گويد: «يكى از پادشاهان پيشين... لشكر به سختى داشتى. لاجرم دشمنى صعب روى نمود، همه پشت دادند... سلطان كه به زر با سپاهى بخيلى كند، به سر با او جوانمردى نتوان كرد.»(ب1، ح14) |
|||
|
|
۱۳:۲۰, ۵/آذر/۹۰
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
37- صاحب السلطان كراكب الاسد، يُغبط بموقعه، و هو اعلم بموضعه:
ملازم و نديم سلطان، همچون كسى است كه بر شير سوار باشد؛ مردم به موقعيت او غبطه مىخورند، درحالى كه خودش بهتر مىداند در چه وضعيتى (خطرناك) قراردارد.(نهجالبلاغه؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج6، ص2530) سعدى گويد: «سيهگوش را پرسيدند كه: ملازمت صحبت شيرت به چه وجه اختيارآمد؟ گفت: تا فضلة صيدش مىخورم و از شر دشمنان در پناه صوابش زندگانى مىكنم.گفتند:... چرا نزديكتر نيايى تا به حلقه خاصانت در آرد...؟ گفت: از بطش او همچنان ايمن نيستم... افتد كه نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد كه سر برود!»(ب1، ح15) 38- المروءه تعهد ذوى الأرحام: مردانگى، رسيدگى به خويشاوندان است.(غررالحكم؛ به نقلاز ميزانالحكمه، ج11، ص5510) سعدى گويد: مبين آن بى مروت را كه هرگز / نخواهد ديد روى نيكبختى كه آسانى گزيند خويشتن را / زن و فرزند بگذارد به سختى (ب1، ح16) 39- ما اكثر الاخوان عند الجفان، و اقلهم عند حادثات الزمان: به هنگام چيدن كاسهها، چه بسيارند برادران و به گاه گرفتاريهاى روزگار چه اندكاند!(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج1، ص78) و «فى الضيق و الشده يظهر حسنالمودّه: در تنگناها و سختىهاست كه دوستى راستين خود را نشان مىدهد.»(غررالحكم؛ به نقلاز ميزانالحكمه، ج2، ص938) و «فاختبر... صديقك فى مصيبتك، و ذاالقرابه عند فاقتك و ذاالتودّد و الملق عند عطلتك: دوستت را در گرفتارىات آزمايش كن و خويشاوند را در تنگدستىات و كسانى را كه دم از مهر و محبت مىزنند، در هنگام بيكارىات.»(بحار؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج6،ص3026) و «أخوك مواسيك فى الشّدّه: برادر تو، شريك و همدرد تو در سختىهاست.» و «ما حفظت الاخوّه بمثل المواساه: پيوند برادرى با چيزى چون همدردى، حفظ نشده است.» و «لا تَعُدّنّ صديقاً من لا يُواسى بماله: كسى را كه با مال خود (به تو) يارى نمىرساند، دوست مشمار.»(همگى از غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج14، ص6796) سعدى گويد: «دوستان در زندان بهكار آيند كه بر سفره، همه دشمنان، دوست نمايند! دوست مشمار آن كه در نعمت زند / لاف يارى و برادرخواندگى دوست آن دانم كه گيرد دست دوست / در پريشان حالى و درماندگى» (ب1، ح16) 40- انّ لله سبحانه الطاف خفية فى خلقه لا يعلمها الا هو او من ارتضى من رسول: خداى منزه را لطفهاى نهان در ميان خلقش هست كه كسىجز او و يا پيامبرى كه از او خشنود باشد، از آن خبر ندارد.(عيون المعجزات، ص30) سعدىگويد: الا لايجأرن اخو البليّه / فللرحمن الطافٌ خفيه (ب1، ح16) 41- من لم يجاز الاساءه بالاحسان، فليس من الكرام: كسى كه بدى را به نيكى پاداش ندهد، از بزرگواران و جوانمردان نيست.(غررالحكم؛ بهنقل از ميزانالحكمه، ج11، ص5216) سعدى در حكايت پادشاهى كه به درويشان علاقه داشت؛ اما به سبب بدرفتارى يكى از آنها مستمرىشان را بريده بود، مىگويد: چه جرم ديد خداوند سابق الانعام كه بنده در نظر خويش خوار مىدارد؟ خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف كه جرم بيند و نان برقرار مىدارد (ب1، ح17) 42- لايَكملُ الشرفُ الا بالسّخاء و التواضع: بزرگى جز با بخشندگى و فروتنى كامل نمىشود.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج6، ص2713) سعدى گويد: بزرگى بايدت، بخشندگى كن / كه دانه تا نيفشانى، نرويد (ب1، ح18) |
|||
|
|
۱۰:۲۵, ۶/آذر/۹۰
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
43- لم يمت من ترك أفعالاً يقتدى بها من الخير:كسى كه كارهاى خوبى از خود به يادگار گذارد كه سرمشق ديگران باشد، نمرده است.(كنزالفوائد؛ بهنقل از ميزانالحكمه، ج12، ص5704)
و «الذكر الجميل احدى (احد) الحياتين: نام نيك يكى از دو زندگى است.» و «الذكر الجميل احد العمرين: نام نيك يكى از دو عمر است.»(اولين عمر، همان عمر طبيعى است) (هر دو غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج3، ص1340) سعدى گويد: قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت نوشيروان نمردكه نام نكو گذاشت (ب1، ح18) 44- «وزراء السّوء أعوان الظّلمه، و اخوان الاثمه: وزيران ناباب، يار ستمگراناند و برادر گنهكاران.» و «من خانه وزيره، فسد تدبيره: هركه وزيرش به او خيانت كند، كارِ تدبيرش به تباهى مىانجامد.»(هر دو از غررالحكم؛ به نقل ازميزانالحكمه، ج14، ص 6772 و 6770) سعدى گويد: «غافلى را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردى تا خزينه سلطانآبادان كند... باز آمديم به حكايت وزير غافل: ملك را طرفى از ذمايم اخلاق او معلوم شد. در شكنجه كشيدش و به انواع عقوبت بكشت.»(ب1، ح20) 45- من اعان ظالماً بظلمه، سلط الله عليه من يظلمه: هر كه در ستمى به ستمگر يارى برساند، خدا كسى را بر وى چيره مىگرداند كه به او ستم كند.(مصباحالفقاهه، ج1، ص427) سعدى گويد: «هر كه خداى عز و جل را بيازارد تا دل خلقى به دست آرد، ايزد تعالى همان خلق را بر او بگمارد تا دمار از روزگارش برآرد.»(ب1،ح20؛ يوسفى، ص292) 46- سبَعُ أكولٌ حطوم خير من والٍ ظلومٍ غشوم: جانور درندة پرخور بىرحم، بهتر از حكمران ستمگر دژخيم است.(غررالحكم؛ به نقل ازميزانالحكمه، ج14، ص7122) سعدى گويد: «خرِ باربر بهْ كه شيرِ مردم در گاوان و خران رنج بُردار / بهْ ز آدميان مردم آزار» (ب1، ح21) 47- ردّوا الحجر من حيث جاء؛ فان الشر لايدفعه الا الشر: سنگ را با سنگ پاسخ دهيد؛ زيرا بدى را جز بدى دفع نكند.(نهجالبلاغه؛ بهنقل ازميزانالحكمه، ج6، ص2700) اين حديث شريف تا اندازهاى با حكايت آن مردمآزار تناسب دارد «كه سنگى بر سر صالحى زد. درويش را مجال انتقام نبود. سنگ را با خود همى داشت تا وقتى كه ملك را برآن لشكرى خشم آمد و او را در چاه كرد. درويش آمد و سنگش در سر انداخت...»(ب1،ح21) 48 ـ أنفذ السّهام دعوه المظلوم:كارگرترين تيرها، دعاى ستمديده است.(غررالحكم؛ به نقل از ميزانالحكمه، ج7، ص3386) سعدى گويد: حذر كن ز دود درونهاى ريش / كه ريش درون عاقبت سر كند به هم برمكن تا توانى دلى / كه آهى، جهانى به هم بركند (ب1، ح26) |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ✿.¸¸ نرم افزار دسکتاپی تقویم شمیم یار 95¸¸.✿ بروز شده | mahdy30na | 2 | 2,564 |
۱۸/فروردین/۹۵ ۱۴:۳۸ آخرین ارسال: mahdy30na |
|





![[تصویر: 41.jpg]](http://www.ettelaathekmatvamarefat.com/new/images/stories/66/41.jpg)


