تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: وَ اسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُكَ(شرح مناجات شعبانیه)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8
قسمت هجدهم


اِلهى اِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَیْرُ مَجْهولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَیْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَیهِغَیْرُ مَمْلوكٍ.
معبود من! آنكه تو را بشناسد، ناشناخته نخواهد ماند و هر كس به تو پناهآورد، به یقین خوار و بى‏مقدار نخواهد گشت و هر كه را تو به وى رو نمایى،به آقایى رسید.


نكاتى از این فراز

1.آنكه او را شناخت، در واقع گمنام نمى‏باشد؛
2.پناهنده به او هرگز خوار نخواهد گشت؛
3. آنكه را خدا توجه كند، آقایى خواهد نمود.


«اِلهى اِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَیْرُ مَجْهولٍ».
شناخت پروردگار؛ رهایى از گمنامى


فراز فوق از مناجات، از دو منظر قابل بحث مى‏باشد: نخست، اهمیت شناخت خداوند و دیگرى، رهایى از گمنامى كه يكى از آثار شناخت است.
درباره معرفت خداوند باید گفت: شناخت حق تعالى چنان اهمیت دارد كه درحدیثى قدسى، هدف از خلقت، شناخته شدن خداوند، ذكر شده است:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفیّاً فَاَحْبَبْتَ اَنْ اَعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اُعْرَفَ؛ گنجى پنهان بودم، پس دوست داشتم شناخته شوم، پس آفرینش نمودم تا مرا بشناسند».

و همچنین در تفسیر آیه شریفه
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ؛ جن و انس رانیافریدم مگر براى عبادت خود». (ذاریات: 53) از ابن عباس نقل است كه كلمه«لیعبدون» را به «لیعرفون» تفسیر مى‏كرد؛ یعنى: جن و انس را نیافریدم، مگر آنكه مرا بشناسند.

در روايتى نيز از امام صادق عليه‏السلام چنین نقل است كه:

اَیُّها النّاسُ اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَل ما خَلَقَ الْعِبادَ اِلا لِیَعْرِفُوهُ فَاِذا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَاِذا عَبَدُوهُاِسْتَغْنَوْا بِعِبادَتِهِ عَنْ عِبادَةِ مَنْ سِواهُ.
اى مردم! به درستى كه خداى عزوجل، خلق نكرد بندگان را مگر آنكه او رابشناسند، پس هر گاه او را شناختند، عبادتش مى‏كنند و آن گاه كه عارفانه عبادتش نمودند، از (پرستیدن) دیگران بى نیاز خواهند شد.


البته آدمى نیز با اندكى تأمل، اهمیت شناخت خداوند را اذعان خواهد كرد،چرا كه چگونه ممكن است مقام باشكوه عشق به خداوند و محبت به حضرتش وشوق به دیدارش و دلدادگى به جمال بى‏مثال بدون شناخت نسبت به اسماءحسناى او و صفات علیاى حضرتش حاصل گردد و اصولاً آن كس كه عارفانه او رامى‏پرستد كجا و آنكه بدون شناخت او را عبادت مى‏كند كجا؟
سالار شهیدان، حسین بن على علیه‏السلام نیز در دعاى دلنشین عرفه، آنجا كه از جام طهور معرفت مى‏نوشد، از حلاوت معرفت و ابزارى كه موجب معرفت نسبت به مقام پروردگار مى‏شود، این گونه ياد مى‏كند:

اِلهى عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَ تَنَقُلاتِ الْاَطْوارِ اَنَّ مُرادَكَ مِنّى اَنْ تَتَعَرَّفَ اِلَىَّ فىكُلِّ شَىْ‏ءٍ حَتّى لا اَجْهَلَكَ فى شَى‏ءٍ... اَنْتَ الَّذى لا اِلهَ غَیرُكَ تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَى‏ءٍفَما جَهِلَكَ شَى‏ءٌ وَ اَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ اِلَىَّ فى كُلِّ شَى‏ءٌ فَرَاَیْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّشَى‏ءٍ وَ اَنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَى‏ءٍ.
معبود من! از گوناگونى آثار و از تحولات جهان هستى،دانستم كه غرض تو ازآفرینشم آن است كه تو خود را در هر چیز به من شناسا كنى تا در هیچ چیزنسبت به مقام تو جاهل نباشم... تويى آن خدايى كه معبودى جز تو نیست،خود را در هر چیز، معروف و مشهور ساختى، تا آنجا كه موجودى، ازمعرفتت جاهل نمى‏باشد و تویى آنكه در هر چیزى، خودت را به من شناساندى،پس من در هر چیز، آشكارا تو را دیدم و تویى كه در هر چیز، پیدایى.



حاصل سخن آنكه، معرفت و شناخت نسبت به مقام پروردگار جهان، ازجمله آمال و آرزوهاى اولیا الهى و عرفاى ربانى بوده است و در واقع، منشأ وریشه بسیارى از فضایل و مقامات عالیه، همین عرفان كافى و شناخت وافى به خداوند بزرگ مى‏باشد.

قسمت دوم از فراز مذكور كه در واقع به یكى از نتایج شناخت اشاره كرده است این بود كه آنكه او را شناخت، مجهول و ناشناخته و گمنام نخواهد ماند.
در توضیح این سخن باید گفت كه شهرت حقیقى و نشاط آور آن است كه آدمى نزد خدایش صاحب نام و عنوان باشد و گمنامى واقعى و درد آور آن است كه انسان، نزد پروردگارش گمنام و بى نام و نشان و اعتبار باشد.

بنابراین آن گونه كه در فراز مذكور از مناجات بدان اشاره شد، آنكه توفیق معرفت خدایش، نصیبش شده است، از اشتهار حقیقى بهره‏مند است. اساساًشهرت و عظمت واقعى نزد خداوند و اهل بیت علیهم‏السلام آن است كه از آدمى درآسمان‏ها به عظمت یاد كنند و آدمى نزد اهل آسمان‏ها مشهور باشد. در حدیثى ازنبى اكرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل شده است كه:
كُونُوا یَنابیعَ الْحِكْمَةِ، مَصابیحَ الْهُدى، اَحْلاسَ الْبُیُوتِ، تُعْرَفُونَ فى اَهْلِ السَّماء وَتُخْفَونَ فى اَهْلِ الْاَرضَ.
همانند چشمه‏هاى جوشان حكمت و چراغ‏هاى هدایت، و بى نام چون گلیم افتاده در خانه‏ها باشید؛ در نزد اهل آسمان‏ها معروف و مشهور باشید و در نزداهل زمین پنهان و گمنام.


از امام صادق علیه‏السلام نقل است كه:

«مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلّهِ دُعِىَ فى مَلَكُوتِ السَّمواتَ عَظیماً؛ آنكه براى خدا علم آموزد و بدان عمل نماید و دیگران را نیز تعلیم دهد، در مقام‏هاى بلند آسمان، عظیمش خوانند».

باید دانست كه شهرت دنیوى، حقیقى نمى‏باشد، زیرا چنين شهرتى، هم دائماًدر معرض زوال و نابودى است و هم، چنانچه تا پایان عمر ادامه یابد باید گفت بسیارى از این عنوان‏ها و شهرت‏ها، تنها اندكى بعد از وفات آدمى، به بادفراموشى رفته و به بوته نسیان گذاشته مى‏شود.

گمنامى دنیوى، هرگز ضعفى براى آدمى محسوب نمى‏گردد و اساساً آدمیان باصرف نظر از مقام علمى و معنویشان در شهرت و یا گمنامى ازیك مشیت پنهان آسمانى كه بر اساس حكمت‏هاى ربانى بنا نهاده شده است، پیروى مى‏كنند و چاره‏اى جز تمكین در برابر «حكم ربانى» ندارند و این حكم ازلى است كه به تعبیر خواجه شیراز، در میان دو شى‏ء گران‏بها یكى را «پرده نشین» و دیگرى را «شاهد بازارى» خواسته است، وانسانى را معروف و مشهور و دیگرى را گمنام و بى‏نام اراده نموده است:
در كار گلاب و گل حكم ازلى این بود
كان شاهد بازارى وین پرده نشین باشد

حافظ

حاصل سخن آنكه، كسى كه به دنبال شهرت واقعى و حقیقى است كه برازنده او بوده و ابدى و زوال‏ناپذیر نیز مى‏باشد، باید راه شناخت حق تعالى را بپیماید كه از مهم‏ترین اسباب نام آورى و عنوان مى‏باشد.
« ... وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَیْرَ مَخْذُولٍ».


پناه آوردن به خدا و رهایى از خذلان و خوارى


اگر آدمى در میان طوفان گرفتارى‏ها و غم‏ها و غصه‏ها و در واماندگى و فروافتادگى حاصل از فشار بى امان شهوات و هواهاى نفسانى و در آرزوى رهایى ازهمه ناكامى‏ها و عقده‏ها، با تمام وجود خویش ـ همانند طفلى كه در مواقع احساس خطر با همه وجودش به آغوش پر مهر مادر پناه مى‏برد ـ به پروردگارپناهنده شود و از او پناه خواهد، بى تردید، درِ رحمت و آرامش و آسایش و درِرهایى از گرفتارى‏ها را به سوى خویش گشوده خواهد دید و خود را از تمام آشفتگى‏ها و بحران‏ها رها شده خواهد یافت.

یكى از صحابه امیرالمؤمنین على علیه‏السلام به نام نوف مى‏گوید: آن حضرت را دیدم كه از مردم كناره گرفته و به شتاب به سمت صحرا مى‏رود. گفتم: مولاى من! قصدكجا دارید؟ فرمود: اى نوف، مرا رها كن، خواسته‏ها و نیازمندى‏هایم مرا به سوى محبوبم كشانده است. گفتم: مولایم آرزوهاى شما چیست؟ فرمود: خداوندى كه موردامید و آرزوى من است مى‏داند، ديگر نيازى به آشكار نمودن براى غير نیست.
پس گفتم: یا امیرالمؤمنین! من بر خود مى‏ترسم از حرص ورزى به دنیا وچشم طمع دوختن به زرق و برق‏هاى دنیا، و اینكه از تحصیل سعادت جاوید، بازبمانم. حضرت فرمود: چرا به حفظ كننده ترسناكان و پناه عارفان، پناهنده نمى‏شوى. به خداوند بلند مرتبه و بزرگ، پناه بر و به او رو آور با عزمى محكم وقصدى جدى كه به آرزویت به فضل نیكوى او خواهى رسید.
حاصل سخن آنكه، كسى كه به پروردگارش پناه مى‏برد، هرگز گرفتار خذلان و درماندگى و ذلت نخواهد گشت، چون او، خداى عزیز و سرچشمه عزت مى‏باشد؛ همان طور كه در قرآنش فرمود:
«مَنْ كانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمیعًا؛ آنكه به دنبال عزت است، بداند كه تمامى عزت‏ها نزد خداوند است». (فاطر: 10)
و هر كه از سرزمین جانش، نقبى به سوى سرچشمه جوشان عزت الهى ـ باپناه آوردن به او ـ ایجاد نماید، از آن سرچشمه عزت، جز عزت و بزرگوارى به سرزمین جانش سرازیر نخواهد شد.

سخن را با فرازى از دعاى صباح امیرالمؤمنین على علیه‏السلام به پایان مى‏بریم:

اِلهى اَنْ خَذَلَنى نَصْرُكَ عِندَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَ الشَّیطانِ فَقَد وَكَلَنى خِذْلانُكَ اَلىحَیْثُ النَّصَبِ وَ الْحِرْمانِ.

معبود من! اگر هنگام جهاد با نفس و شیطان، یاریم نمى‏كردى و به خودم وا مى‏گذاشتى، خذلان و خوارى تو كارم را به سختى و ناامیدى مى‏كشانید.



«مَنْ اَقْبَلَت عَلَیهِ غَیْرُ مَملُوكٍ».
عنایت خدا، سرورى بنده



حسن ختام مطالب خود را در این قسمت، روایتى از امام صادق علیه‏السلام قرارمى‏دهیم كه فرمود:
هر بنده‏اى كه به آنچه خداى عزوجل دوست دارد، روى آورد، خداوند نیز به آنچه او دوست دارد روى آورد و هر كه در پناه خدا رود، خدایش پناه دهد،و كسى كه خدا به او رو آورد و در پناه خویش قرار دهد، اگر آسمان بر زمین افتد، یا بلایى بر اهل زمین نازل شود و همه را فراگیرد او به سبب تقوایش درزمره حزب خدا بوده و از بلا مصون خواهد ماند. آيا اين خداوند نیست كه مى‏فرمايد: مردم با تقوى در جایگاه امنى به سر مى‏برند.
قسمت نوزدهم

اِلهى اِنَّ مَن اِنْتَهَجَ بِكْ لَمُسْتَنیرٌ وَ اِنَّ مَنْ اِعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجیرٌ وَ قَدْ لُذتُ بِكَ یااِلهى فَلا تُخَیِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْنى عَن رَأفَتِك، اِلهى اَقِمنى فى اَهلِوِلایَتِكَ مُقامَ مَن رَجَا الزَّیادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ.
معبود من! هر كه به ـ بارگاه ـ تو راه یافت، روشن و نورانى شد، و هر كه به توپناه آورد پناه یافت و من به درگاه تو، پناه آوردم، پس اى خدا، حسن ظن مرابه رحمتت تبدیل به ناامیدى مفرما و از فروغ رأفت خود محجوبم مفرما،معبود من! مرا در میان اولیایت، مقام آن كس را بخش كه همواره به امید زيادشدن محبت به توست.



نكاتى از این فراز:

1.دریافت نور از خداوند؛
2.حسن ظن و گمان نیك به خداوند؛
3. تمناى ازدیاد محبت.

«اِلهى اِنَّ مَن اِنْتَهَجَ...».

خداوند، سرچشمه نور

خداوند، نور آسمان‏ها و زمین است، چنانچه در قرآن به زیبایى هر چه تمام‏تر به آن اشاره شده است:

اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍالزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّیُّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍیَكادُ زَیْتُها یُضیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَیَضْرِبُ اللّهُ اْلأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ. (نور: 35)
خداوند، نور آسمان‏ها و زمین است، مَثَل نور خدا همانند چراغدانى است كه در آن چراغى پر فروغ باشد، آن چراغ در حبابى قرار گیرد، حبابى شفاف ودرخشنده همچون یك ستاره فروزان، این چراغ با روغنى افروخته مى‏شودكه از درخت پربركت زیتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى،روغنش آن چنان صاف و خالص است كه نزدیك است بدون تماس باآتش، شعله ور شود، نورى است برفراز نورى، و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدایت مى‏كند، و خدا براى مردم مثل‏ها مى‏زند، و خداوند به هرچیزى دانا است.


و در كشف الاسرار میبدى در این رابطه چنین آمده است:

نور حقیقى، آن باشد كه غیر را روشن كند، هر چه غیرى را روشن نكند، آنرا نور نگویند... پس بدان كه معناى اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ این است كه اللّه‏، روشن كننده آسمان‏ها و زمین‏ها است و منور ارواح است و تمام انوار ازاوست و قوام همه بدو است.

حال كه خداوند، نور آسمان‏ها و زمین است، هر كه بخواهد نورى كسب كند،و بهره‏اى از نور ببرد، جز خداوند، كسى او را به نورى نخواهد رساند و چنانچه قرآن مى‏فرماید:
«آنكه خداوند، برایش نورى قرار ندهد، براى او نورى نخواهدبود»: «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ». (نور: 40)


همچنین در سوره حدید به یكى از راه‏هاى برخوردارى از نور و نورانیت اشاره كرده و چنین مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُوءْتِكُمْ كِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْلَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ. (حدید: 28)
اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! تقواى الهى پيشه كنيد و به رسولش ايمان آوريد تا رحمت فراوانى به شما بخشد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن راه بروید و گناهان شما را ببخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است.


بارى، تنها آنكه راه خداوند را مى‏پوید نورانى خواهد شد و از نور، نصیب خواهد برد. آن سعادتمندى كه ره به سر چشمه نور برده است، چنان، خود، غرق نور خواهد شد كه به گفته حافظ شیرازى، «به صد خورشید، پرتو خواهد داد»:
گر روى پاك و مجرد چو مسیحا به فلك از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
«فَلا تُخَیِّب ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ».

گمان نیك را به ناامیدى بدل نكردن

گرچه در مباحث قبل، از حسن ظن به خداوند سخن گفته شد، ولى چون در این فراز نیز به این موضوع اشاره شده است، جملاتى چند، در شرح آن ذكر خواهیم كرد.
در ابتدا باید اشاره نمود كه به همان قدر كه گمان نیك و حسن ظن به پروردگارجهان، براى آدمى راه‏گشا و نجات دهنده است، به همان میزان، سوء ظن به خداوند وگمان بد به حضرتش، موجب سقوط آدمى در ورطه هلاكت و بدبختى خواهد شد.اساساً قرآن كریم یكى از صفات منافقین و مشركین را كه موجب گرفتار آمدن آنها به عذاب الهى نیز شده است، سوء ظن به خداوندشان دانسته و چنین مى‏فرماید:
وَیُعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِكینَ وَالْمُشْرِكاتِ الظّانِّینَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْدائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیرًا. (فتح: 6)
و تا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مى‏برند،عذاب كند، بر آنها باد، بدِ زمانه، خدا بر ایشان خشم نموده و لعنشان كرده است و جهنم را براى آنها مهیا ساخته است و چه بد سرانجامى است.


با توجه به این آیه، اهميت حسن ظن و گمان نیك به خداوند آشكار مى‏شود واينكه به همان میزان كه سوء ظن و بد بينى نسبت به پروردگار عالم آثار مخرب وويرانگر دارد، به همان نسبت، گمان نیك و خوش بینى در حق خداوند براى آدمى، خیرات و بركات به همراه خواهد داشت. چنانچه در فراز مذكور ازمناجات، حداقل به یكى از آثار مهم حسن ظن به خداوند اشاره شده است و آن درپناه خداوند قرار گرفتن است. همانگونه كه به خداوند عرض مى‏كند:
«من به تو پناه آوردم و به تو گمان نيكو دارم كه پناهم دهى» و این گونه ازخرمن «حسن ظن» خویش، خوشه‏چینى مى‏كند و در پناه پروردگارش مى‏آرمد.

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرماید:

وَ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُو، لا یَحْسُنُ ظَنُّ عَبْدٍ مُؤمِنٍ بِاللّه‏ اِلاّ كانَ اللّه‏ُ عِندَ ظَنِّ عَبدِهِالْمُؤمِنِ، لِاَنَّ اللّه‏َ كَریمٌ بِیَدِهِ الْخَیراتُ یَسْتَحْیى اَن ْیَكُونَ عَبْدَهُ الْمُؤمِنُ قَدْ اَحْسَنَ بِهِالظَّنَّ ثُمَّ یُخْلِفَ ظَنَّهُ وَ رَجاهُ، فَاَحْسِنُوا بِاللّه‏ِ الظَّنَّ وَ ارْغَبُو اِلَیهِ.
سوگند به خدايى كه جز او خدايى نیست،هیچ بنده مؤمنى به خدا گمان نیك نبرد،مگر اینكه خداوند مطابق با گمان او عمل كند، زیرا خداوند، كریم است و همه خوبى‏ها به دست اوست، و شرم دارد از اینكه بنده مؤمنش به اوگمان نیك برد و اوخلاف گمان وامید بنده رفتار نماید. پس به خدا گمان نیك برده و بدو روى آورید.


حكایت

روزى جبرئیل و میكائیل هر دو مناظره مى‏كردند. جبرئیل گفت: مرا عجب آید كه با این همه بى‏حرمتى و جفاكارى خلق، رَبُّ الْعِزَّة، بهشت از بهر چه آفرید؟ میكائیل چون این بشنید، گفت: مرا آن عجب مى‏آید كه با آن همه فضل و كرم و رحمت كه اللّه‏ را بر بندگان است، دوزخ از بهر چه آفرید؟ از حضرت بارى تعالى ندا آمد: از سخن شما، آن رادوست‏تر دارم كه به من گمان نیكوترى برد و رحمتم را بر غضبم برترى دهد.
«اِلهى اَقِمْنى فى اَهْلِ وِلایَتِك».

تمناى افزایش محبت از خداوند


دلى مملو از محبت حضرت دوست، از جمله خواست‏هاى اهل بیت علیهم‏السلام ازپروردگارشان بوده است. چنانچه به عنوان مثال در مناجات نهم از مناجات‏هاى خمسة عشر، آمده است:

اَلهى مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلاً... اِلهى فَاجْعَلْنا مِمَّناِصْطَفَیْتَهُ لِقُرْبِك وَ وِلایَتِك وَ اَخْلَصَتْهُ لِوُدِّكَ وَ مَحَبَّتِكَ... یا غایَةَ آمالِ الْمُحِبّینَاَسْئَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ یُحِبُّكَ وَ حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ یُوصِلُنى اِلى قُربِكَ وَ اَنْ تَجعَلَحُبّى اِیّاكَ قائِداً اِلى رِضْوانِك.

معبود من! آن كیست كه شیرینى محبتت را چشید و جز تو كسى را خواست ...معبود من! ما را از آنانى قرار ده كه براى مقام قرب و دوستى خود برگزیده‏اى و او را براى محبت به خودت خالص نموده‏اى. اى منتهاى آرزوى محبین ازتو درخواست مى‏كنم محبت نسبت به تو را و محبت به آنكه تو را دوست دارد و محبت هر عملى كه مرا به مقام قربت برساند، و اینكه محبت مرا منجربه وصول به مقام خشنودى خویش سازى.


همچنین در دعاى ابوحمزه ثمالى،امام سجاد علیه‏السلام این چنین مناجات مى‏كند:

«اَللّهُمَ امْلَأ قَلبى حُبّاً لَكَ وَ خَشیَةً مِنكَ وَ تَصْدیقاً لَكَ وَ اِیماناً بِكَ ؛ پروردگارا! قلب مرا ازمحبت خود و همچنین خشیت از تو و تصدیق و ایمان به تو مملو ساز».


محبت خداوند در كلام بزرگان

خداوند به داود علیه‏السلام وحى فرمود:

اَحْبِبْنى وَ حَبِّبْنى اِلى خَلقى. قال: یا رَبِّ، نِعَمْ اَنا اُحِبُّكَ فَكَیْفَ اُحِبُّكَ اِلىخَلْقِك؟ قال: اُذْكُر اَیادِىَّ عِنْدَهُم، فَاِنَّكَ اِذا ذَكَرْتَ لَهُم ذلِكَ اَحَبُّونى.(145)

مرا دوست بدار و مرا محبوب بندگانم گردان. داود علیه‏السلام عرض كرد: پروردگارا!بله تو را دوست دارم ولى چگونه تو را نزد بندگانت محبوب گردانم؟ فرمود:نعمت‏هایى را كه به آن داده‏ام گوشزدشان كن، كه اگر این خوبى‏ها را یادآورشان شوى، مرا دوست خواهند داشت.


از این روايت مى‏توان استنباط كرد كه هم محبت ورزى به خداوند، مطلوب حضرتش است و همه اینكه خبر مزبور، یكى از شیوه‏هاى ایجاد محبت و یاازدیاد محبت به خداوند بزرگ را در اختیارمان قرار داده است و آن تأمل كردن وتفكر كردن و یادآورى نعمت‏هاى بیكران الهى مى‏باشد.

خداى تعالى به یكى از صدیقان، وحى كرد:

مرا بندگانى است كه دوستم دارندو من نیز دوستشان دارم، مشتاق منند و من مشتاق آنانم، به یاد منند و من به یاد آنانم... كمترین چیزى كه به ایشان مى‏دهم سه چیز است: اول، پرتوى از نور خود را در دل هایشان مى‏افكنم كه بدان سبب از من خبردار مى‏شوند چنان كه من از آنان خبر دارم. دوم، اگرآسمان‏ها و زمین‏ها و هر چه در آنهاست را با آنها بسنجم، ارزش آسمان‏ها وزمین‏ها را در برابر ارزش این بندگانم، بسیارناچیز مى‏دانم. سوم، به آنان روى مى‏آورم و آنكه من به او روى آورم، چه كسى مى‏داند كه چه چیزها عطایش خواهم نمود.(146)




یك نكته

در قرآن كریم، محبت قلبى به غیر خداوند نفى نشده است، بلكه چنانچه اشاره خواهدشد، ترجیح محبت دیگران، بر محبت خداوند، توبیخ و سرزنش شده است. توضیح آنكه: مهرورزى و محبت نسبت به دوستان، پدر و مادر، زن و فرزند، به سبب جاذبه‏هایى كه در وجودشان نهاده شده است، امرى طبیعى و بلكه لازم محسوب مى‏شود،زیرا اساساً اگر موهبت آسمانى محبت، دل آدمیان را فرا نمى‏گرفت زندگى آنان، از لطف و لذت بهره‏اى نمى‏داشت، و در نتیجه از زندگانى سرد و بى روحى برخوردار بودند.علاوه بر این، انسان به طور فطرى به كسى كه در حقش، احسان نموده است، محبت مى‏ورزد و دوستى او در دلش جاى مى‏گیرد، چنانچه رسول اكرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرماید:

جُبِلَتْ الْقُلُوبُ عَلى حُبِّ مَنْ اَحْسَنَ اِلَیْها وَ بُغضِ مَنْ اَساءَ اِلَیها.

در سرشت و فطرت آدميان این گونه نهاده شده است كه قلبش را محبت آنكه احسانش نمود فرا مى‏گيرد، و همچنین (بغض) آنكه در حقش بدى نمود دردلش پدید مى‏آید.


بنابراین، همان گونه كه ذكر شد، محبت ورزیدن به غیر خداوند امرى طبیعى و بلكه مطلوب قلمداد مى‏شود، تنها سخن در این است كه حب خداوند در قلب او باید شدیدتر از حب دیگران باشد، نه آنكه در مقام تعارض، محبت دیگران رابر محبت خداوند ترجیح دهد.

خداوند در قرآن كریم به اين نكته چنين اشاره فرموده است:

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدادًا یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّحُبًّا لِلّهِ. (بقره: 165)

برخى از مردم، همتایانى براى خداوند اختیار مى‏كنند و آنها را چنان دوست مى‏دارند كه خدا را. اما مؤمنین، خداوند را شدیدتر از دیگران، دوست مى‏دارند.


و نیز در نهمين مناجات از مناجات‏هاى خمسة عشر مى‏خوانيم:
«وَ اَنْ تَجْعَلَكَاَحَبَّ اِلَىَّ مِمّا سِواكَ؛ و اینكه خودت را نزد من از همه محبوب‏تر قرار دهى».

بنابر آنچه نقل شد، قلب آدمى، حتى اگر مالامال از محبت خداوند باشد،منافاتى با دوستى غیر خدا نخواهد شد، تنها به آن شرط كه محبت حق تعالى درقلبش شدیدتر از محبت دیگران بوده و دوستى احدى را بر دوستى حق تعالى ترجیح ندهد.

حكایت

از ابو سعيد خرّاز حكایت كنند كه گفت: پیغامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به خواب دیدم و گفتم: یارسول اللّه‏! معذورم دار كه دوستى خداى، مرا مشغول كرده است از دوستى تو.فرمود: اى ابوسعید! هر كه خداى را دوست دارد، مرا دوست داشته باشد.

و همچنين در روايت است كه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «لا یُؤْمِنُ الْعَبْدُ حَتّى اَكُونَ اَحَبَّ اِلَیْهِمِنْ اَهْلِهَ وَ مالِهِ وَ النّاسِ اَجمَعینَ؛ بنده، مؤمن «حقیقى» نمى‏باشد مگر آنكه خداى را و رسول را ازاهل و مال و جمله خلق، دوست‏تر داشته باشد».

بارى نه تنها لبریز شدن محبت پروردگار در قلب، مطلوب و مقصوداهل بیت علیهم‏السلام بوده است، بلكه چنانچه در فراز مزبور از مناجات بدان اشاره شد،آن بزرگواران، به هیچ حدى از محبت اكتفا نكرده و از خداوندشان، ازدیاد محبت به حضرتش را مسئلت مى‏نمودند. و اساساً آنكه عاشق پروردگارش مى‏باشدهرگز، از نوشیدن جام محبت بیكران او، و دیدار تجلیات بى پایانش سیر نخواهدگشت:


گویند رابعه مناجات همى كرد و گفت:
«الهى دلى كه تو را دوست دارد، به آتش بسوزى؟» هاتفى گفت: «ما چنین نكنیم، به ما گمان بد مبر».
قسمت بیستم


اِلهى وَ اَلْهِمْنى وَلَهاً بِذِكْرِكَ اِلى ذِكْرِكَ وَ هِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ اَسْمائِكَ وَ مَحَلِّقُدْسِكَ.

معبود من! شیدایى و شیفتگى به ذكرت را الهام فرما! و همتم را در قرار گرفتن در مسیر اسم‏هایت و قرار گرفتن در جایگاه قدست قرار ده.


نكاتى از این فراز:

1. ذكر خداوند تا مرز شیدایى؛

2. در خواست همتى عالى از خداوند.

«اِلهى وَ اَلْهِمنى وَ لَهاً...»

شیدایى حاصل از ذكر خداوند


آنان كه از دلهره‏ها و اضطراب‏ها در رنجند و در سر سوداى قلبى مطمئن وآرام و دلى فارغ از هر گونه دغدغه مى‏پرورند، بدانند كه با دستیابى به هیچكدام از نعمت‏ها و ثروت‏هاى مادى و دنیوى، مقصودشان حاصل نخواهدشد. بلكه راهى كه قرآن كریم براى راه یابى به این آرزوى دیرینه آدمیان فراراهشان قرار داده است، چیزى جز ياد و ذكر پروردگار جهان نمى‏باشد،چنانچه مى‏فرماید:

الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (رعد: 28)

آنان كه ایمان آورده‏اند دل‏هایشان به یاد خدا آرامش مى‏یابد،آگاه باشید كه دل‏ها تنها به ذكر یاد خدا آرامش مى‏یابد.




از «ذكر خدا» و ثمرات بى شمار آن در آیات و اخبار و كلمات بزرگان، فراوان سخن گفته شده است كه در اینجا تنها به نقل روايتى و سخنى از مولانا و در پايان نيز به حكایتى اكتفا مى‏كنيم:

امام صادق علیه‏السلام مى‏فرماید:

هيچ چيز نیست جز آنكه براى آن، حدى و اندازه‏اى است، مگر ذكر كه حدى ندارد تا پایان پذیرد، خداى عزوجل فرایض را واجب كرده است و هركه آنها را به جاى آورد، همان حد و انتهاى آنهاست. و ماه رمضان را قرارداده است، پس هر كس كه آن را روزه دارد، همان حد آن است. و حج راواجب نموده است و هر كه حج نمود، به انتهاى آن رسید و آن را به پایان رساند. ولى براى ذكر، خداوند حد و نهایتى قرار نداده است و به اندك آن راضى نشده است. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «اى آنان كه ایمان آوردیدخداى را بسیار یاد كنید و تسبیحش بگویید، در بامدادان و شامگاهان.(احزاب: 41 و 42)

و ادامه داد:

در هر خانه‏اى كه قرآن خوانده شود و ذكر خداى عزوجل شود، بركت آن خانه زیاد گردد و فرشتگان در آن خانه آیند و شیاطین از آن دورى كنند وبراى اهل آسمان بدرخشد، چنانچه ستاره فروزان براى اهل زمین مى‏درخشد،ولى خانه‏اى كه در آن قرآن خوانده نشود و خدا در آن خانه ذكر نشودبركتش كم شود و فرشتگان از آن دورى كنند و شیاطین در آنجا درآیند، و به تحقیق رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: آیا شما را آگاه نكنم به بهترین كارهایتان كه درجات از همه كارها بالاتر و نزد خداوند از همه اَعمال پاك‏تر و پاكیزه‏تراست و براى شما از طلا و نقره بهتر است و از جهاد در راه خدا خوب‏تراست؟ عرض كردند: بله یا رسول اللّه‏! فرمودند: آن عمل بسیار ذكر خدا كردن است.
بیا با یاد او مى‏باش دمساز
بیا خود را براى او بپرداز
گرت حفظ ادب باشد مع اللّه‏
شوى از سرّ سرّ خویش آگاه
بر آن مى‏باش تا با او زنى دم
چه مى‏گویى سخن از بیش و از كم
برون آ یكسر از وسواس و پندار
كه تا بینى حقیقت را پدیدار


حسن حسن زاده آملى


بارى، آنچه در عبارت مزبور از مناجات، معصوم علیه‏السلام توفیق آن را ازپروردگارش مسئلت مى‏نماید، تنها یاد و ذكر خداوند نمى‏باشد،بلكه آن یاد وذكرى را مى‏طلبد كه شیدایى و شیفتگى او را سبب شود و این شیدایى به زبانى ساده یعنى آن یادى كه آدمى را چنان در لذت غرق نماید كه او را از خود بى خود نماید: یعنى خدایا، آن ذكرى را عطایم كن كه یاد مرا از من بستاند و سینه را مملو از یاد تو گرداند.

چنان پر شد فضاى سینه از دوست
كه یاد خویش گم شد از ضمیرم


حافظ

سخن آخر

برخى در چگونگى ذكر، به راه افراط و تفریط قدم گذاشتند. توضیح آنكه گروهى به ذكر زبانى و اذكار لفظى اكتفا نموده و تمنا نمودند كه آنچه از بركات بى‏شمارى كه درباره ذكر نقل شده است، تنها با اداى ذكر زبانى نصیب خود سازند، گرچه قلبشان از معانى این اذكار و از توجه به آن، كاملا غافل بوده باشد.

گروهى هم در مقابل، بى اعتنا به آن همه اذكار گوناگونى كه به همراه نتایج قابل توجه آنها، در آیات و روایات آمده است، تنها یاد و ذكر قلبى را مد نظر خویش قرار داده و تمام همت خویش را در این امر معطوف ساختند. اما انصاف این است كه هر كدام، رتبه و جایگاه خاص خویش را داشته و هر یك ثمره‏اى مخصوص به خویش را دارا مى‏باشند، گرچه تأثیر ذكر قلبى وخواص آن، بسى فراوان‏تر وعالى‏تر از ذكر زبانى است. و اصولاً آن ذكر زبانى، كاملاً به بار مى‏نشیند و نتیجه‏اى ایده آل به بار مى‏آورد كه با یاد قلبى و حضور قلب همراه باشد.

شیخ عباس قمى به نقل از محقق كاشانى در این زمینه چنین مى‏گوید:

اگر گفته شود كه آیا در ذكر زبانى تنها، به همراه غافل بودن قلب فایده‏اى وجود دارد یا خیر؟ پس مى‏گوییم: ذكر زبانى نیز خالى از فایده نمى‏باشد،ازاین جهت كه آن نیز نوعى اشتغال به طاعت الهى است. به ابى عثمان مغربى گفته شد كه: گاهى از اوقات، زبانم به ذكر خداوند و تلاوت قرآن،مشغول مى‏شود اما قلب من غافل است، چه كنم؟ پس گفت: همین اندازه نیز،نیاز به شكر دارد و خدا را شاكر باش كه یكى از اعضا و جوارح تو به امر خیركه ذكر خدا باشد اشتغال دارد.
«وَ هِمَّتى فى رَوحِ نَجاحِ...».


همت عالى

خداوند، تمامى ابزار لازم براى رسیدن به تكامل و وصول به خواسته‏ها وآرزوها را، در نهاد آدمى تعبیه نموده است. در واقع آن امدادهاى غیبى كه همگان آن را در افق‏هاى دور دست مى‏جویند، در دسترس آدمى و در وجودخود او قرار دارد.

از جمله این ابزارهاى وصول به مقصود و از جمله این امدادهاى غیبى، «همت ورزیدن» در انجام كارى براى رسیدن به هدف مى‏باشد.


بارى، اگر حقیقتاً آدمى در رسیدن به خواسته‏اى، همت ورزد، آن هدف را فتح خواهد نمود:



و اساساً بنا به گفته محى الدین عربى در فصوص الحكم، آدمى به كمك «همت»خویش مى‏تواند به نوعى آفرينش دست یابد. چنانچه گفته است:
«اَلْعارِفُ یَخلُقُبِهِمَّتِهِ ما یَكُونُ لَهُ وُجودٌ مِنْ خارِجِ مَحَلِّ الْهِمَّةِ؛ عارف به سبب همت خود، مى‏تواند در خارج ازمحل همت خویش،آفرینش نماید».

غرض آنكه، مركب چابك و رهوار همت مى‏تواند آدمى را به هر جا كه اراده نمود برساند. تنها، سخن در این است كه اهل همت، در مسائل مورد اهتمامشان یكسان نمى‏باشند. گروهى از آنها از همتى ناچیز و بلكه پست برخوردارند و همه اهتمام خویش را به امور فانى و زود گذر دنیوى معطوف ساخته‏اند .


عده‏اى دیگر از آدمیان نیز، همت خویش را اندكى فراتر برده، و شب و روز،در آن همت و اندیشه‏اند كه به بهشت ابدى خداوند بار یابند كه البته زهى سعادت.

ولى بلند همت‏تر از این دو گروه نیز وجود دارند، آنها كه تمام همتشان راصرف قرب و دیدار پروردگارشان نمودند و از خدایشان تنها او را طلب نمودند.


خلاصه سخن آنكه، در فراز مورد نظر از مناجات، امام علیه‏السلام به ما مى‏آموزد كه ازخداوند، همتى عالى طلب نماییم كه همان، شهود اسماء حسنایش و ره یابى به مقام قدسش مى‏باشد. و در سایر دعاها نیز اهل بیت علیهم‏السلام از پروردگارشان،عالى‏ترین همت‏ها را در خواست مى‏نمودند یا اشاره به عالى‏ترین همت خویش كه لقاى پروردگارشان باشد مى‏نمودند. از جمله:

امام سجاد علیه‏السلام مى‏فرماید:
«اَسْئَلُكَ مِنَ الْهِمَمِ اَعْلاها؛ پروردگارا! از تو عالى‏ترین همت‏هارا مسئلت مى‏نمایم».

و در جاى دیگر نيز، آن حضرت، چنین مناجات نموده است:
«فَقَد اِنْقَطَعَت اِلَیْكَهِمَّتى وَ انْصَرَفَت نَحْوَكَ رَغبَتى فَاَنتَ لا غَیرُكَ مُرادى وَ لَكَ لا لِسِواكَ سَهرى وَ سُهادى ؛ خدایا!همتم به تمامى، متوجه توست و رغبتم به سمت توست. تو مراد منى نه غیر تو و شب زنده‏دارى و بى‏خوابى كشیدن‏هاى من براى توست نه براى غیر تو».
قسمت بیست و یكم


اِلهى بِكَ عَلَیكَ اِلا اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِ كَفَاِنّى لا اَقْدِرُ لِنَفْسى دَفعاً وَ لا اَمْلِكُ لَها نَفعاً.

معبود من! به ذات پاكت سوگندت مى‏دهم كه مرا به منزل اهل طاعتت و به اقامتگاه جاودانه شایسته از رضاى خویش، ملحق سازى، چه من قادر نیستم كه شرى از خود دفع و يا نفعى را به خود جلب نمايم.


قرار گرفتن در جمع اهل طاعت و به رضاى الهى دست يافتن و نیز اينكه بنده به تنهايى قادر بر دفع ضرر و يا جلب منفعت نمى‏باشد، از نكاتى است كه در این فراز از مناجات، مورد عنایت قرار گرفته است.

«اِلهى بِكَ عَلَیْكَ اِلاّ اَلْحَقتَنى...».

سعادت ورود به جمع نیكان

اينكه در این فراز، از خداوند مسئلت شده است: مرا به منزل اهل طاعت ملحق فرما! مى‏توان دو معنى براى آن تصور نمود:

يكى آنكه مقصود اين است كه خدایا، مرا نیز از اهل طاعتت قرار ده! یعنى اگرتا به حال توفيق انجام اوامر و اجتناب از نواهى تو را نداشتم و خلاصه، اهل اطاعت و فرمانبردارى از تو نبودم از اين پس مرا آن توفيق ده كه من نيز به اطاعتت و مشغول باشم و از آنچه مورد عنايت تو نیست اجتناب ورزم.

معناى دوم عبارت مزبور مى‏تواند این باشد كه بنده، توفیق هم‏نشینى با اهل طاعت و نیكان و ابرار را از پروردگارش درخواست مى‏كند،یعنى به خدا عرض مى‏كند كه: مرابه آن محل و جایگاهى كه اهل طاعت تو هستند برسان و با آنها هم‏نشینم گردان.

در توضیح معناى دوم عبارت باید گفت كه: نقش تأثیر گذار رفیق و هم‏نشین،چنانچه هم در آیات و هم در اخبار بدان اشاره شده است، نقشى غیر قابل انكارمى‏باشد، تا آنجا كه قرآن كریم از زبان دوزخیان نقل مى‏كند كه آنها با تأسف واندوه مى‏گویند: اى كاش با خوبانى چون رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله هم‏نشین بوده و بدها رامصاحب خویش قرار نمى‏دادیم كه بدان، بعد از آنكه سعادت و خوش‏بختى، تاآستانه منزل ما آمده بود، آن را از ما ربوده و ما را محروم ساختند:

یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلى یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً یا وَیْلَتىلَیْتَنی لَمْ أَتَّخِذْ فُلانًا خَلیلاً لَقَدْ أَضَلَّنی عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنی وَ كانَ الشَّیْطانُلِْلإِنْسانِ خَذُولاً. (فرقان: 27 ـ 29)

در روز قیامت ظالم، دستش را از شدت حسرت با دندانش مى‏گزد ومى‏گوید: اى كاش ارتباط و انسى با رسول داشتم. واى بر من، كاش فلان رادوست و همنشین خود نمى‏گرفتم كه رفاقت با او سبب شد كه بعد از آنكه ذكر حق ـ سعادت و خوشبختى ـ به سراغم آمده بود، گمراهم نموده وسعادت را از كفم ربود و شیطان براى آدمى مایه گمراهى است.






حكایت

عزیزالدین نسفى گوید:

در ولایت خود بودم در شهر نسف، شبى پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به خواب دیدم. فرمودكه یا عزیز! دیو اعوذ خوان و شیطان لا حول خوان را مى‏شناسى؟ گفتم: «نى یارسول اللّه‏!» فرمود: «فلانى دیو اعوذ خوان و فلانى شیطان لاحول خوان است،ازایشان برحذر باش». هر دو را مى‏شناختم و با ایشان مصاحبت داشتم، ترك صحبت ایشان كردم.

اى بسا ابلیس آدم روى هست پس به هر دستى نشاید داد دست
مولانا

چند روایت درباره آثار مصاحبت

على علیه‏السلام فرمود: «اِصْحَبْ اَخَا التُّقى وَ الدّینِ تَسْلَم وَاسْتَرشِدْهُ تَغْتَنِم؛ با آدم اهل تقوى و دین مصاحب باش تا سالم بمانى و از او راهنمایى بجوى، تا سود برى».

و نیز فرمود: «اَكْثَرُ الصَّلاحِ وَ الصَّوابِ فى صُحْبةِ اُولى النُّهى وَ الْاَلْبابِ؛ بیشترین صلاح وخوبى، در همنشینى با خردمندان و صاحبان اندیشه نهفته است».

و باز فرمود: «مُجالَسَةُ الْاَبْرارِ تُوجِبُ الشَّرَفِ؛ دم خور شدن با نیكان مایه شرافت و برترى خواهد شد».



همچنین على علیه‏السلام خطرات رفاقت و هم‏نشینى با انسان‏هاى ناصالح را چنین گوشزد كرده است: «صُحْبَةُ الاَشْرارِ تُكْسِبُ الشَّرَّ كَالرّیحِ اِذا مَرَّتْ بَاالنَّتِنِ حَمَلَت نَتِناً؛ همدمى با بدان، سبب كسب بدى از آنها مى‏شود، همانند بادى كه بر بوى بد بوزد، آن را به همراه خواهد داشت».
و نیز فرمود:
«صُحبَةُ الْاَشْرارِ تُوجِبُ سُوءَ الظَّنِّ بِالاخیارِ؛ مصاحبت با بدان،سبب بدگمانى و سوء ظن نسبت به خوبان خواهد شد»


اين نكته را نيز اضافه كنيم كه در قرآن كریم از جمله دعاهايى كه از زبان پيامبرانى چون ابراهيم عليه‏السلام و يوسف عليه‏السلام نقل گرديده است، درخواست حشر ومصاحبت با صالحین در روز قیامت است كه قرآن از زبان این دو پیامبر دعاى واحدى، این گونه نقل مى‏فرمايد كه: «وَ اَلْحِقنى بالصّالِحینَ؛ مرا به شايستگان ملحق فرما وبا آنها محشور ساز» (یوسف: 101 و شعرا: 83)

همچنین از زبان آنان كه داراى عقل و خرد بوده و اهل ذكر و اندیشه مى‏باشند،این دعا را نقل مى‏فرماید كه: «وَ تَوَفَّنا مَعَ الابْرار؛ و هنگام جان سپردن حشر و مصاحبت مارا با نیكان قرار ده». (آل عمران: 193)

نكته دیگر اینكه اگر آدمى را توفیق وصول به درجات صالحان و یا هم‏نشینى و هم جوارى با آنها حاصل نشد، باید سعى كند دوستى آنان را در دل خویش جاىدهد كه این خود، فضیلتى قابل توجه و امرى نیكو مى‏باشد.

در دعایى، نبى اكرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله درباره دوستى خوبان و اعمال خوب، فرمود:

«اَللّهُمَّ ارْزُقنى حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ یُحِبُّكَ وَ حُبَّ عَمَلٍ یُقَرِّبُنى اِلى حُبِّكَ ؛ پروردگارا! محبت خودت را و محبت هر آنكه دوستت دارد و محبت هر عملى كه مرا به تو نزدیك مى‏سازدروزیم فرما».

همچنین امام باقر علیه‏السلام در این مورد مى‏فرماید:

اِذا اَرَدْتَ اَنْ تَعْلَمَ اَنَّ فیكَ خَیراً فَانْظُرْ اِلى قَلْبِكَ، فَاِنْ كانَ یُحِبُّ اَهْلَ طاعَةِ اللّه‏ِ وَیُبْغِضُ اَهْلَ مَعصِیَتِهِ فَفیكَ خَیْرٌ وَ اللّه‏ُ یُحِبُّكَ وَ اِنْ كانَ یُبْغِضُ اَهْلَ طاعَةِ اللّه‏ وَیُحِبُّ اَهلَ مَعصِیَتِهِ فَلَیسَ فیكَ خَیْرُ وَ اللّه‏ُ یُبْغِضُكَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ اَحَبَّ.

هر گاه خواستى بدانى كه در تو خیرى هست یا نه، به دلت نگاه كن. اگر اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصیت خدا را دشمن داشت، در تو خیر هست و خدا هم تو را دوست دارد. ولى اگر اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصیت خدا را دوست داشت، خيرى در تو نیست و خدا هم دشمنت مى‏دارد. انسان با كسى است كه دوستش دارد.

باید توجه داشت دوست داشتن صالحان و نیكان، افزون بر آنكه ذاتاً امرى مطلوب و پسندیده است، چه بسا ممكن است انگيزه و محركى قوى در سير آدمى به سمت و سوى صالحان و مصاحبت با آنان در نتیجه تخلق به اخلاق شايسته آنان باشد؛ چنانچه در عبارتى معروف، چنین آمده است:

اُحِبُّ الصّالِحینَ وَ لَسْتُ مِنهُم لَعَلَّ اللّه‏َ یَرْزُقُنى الصَّلاحا

«گرچه از صالحان نیستم ولى آنها را دوست مى‏دارم. باشد كه خداوند به بركت این دوستى، صلاح و دوستى، روزیم فرماید».
«وَ الْمَثوَى الصّالِحِ مِنْ مَرضاتِكَ».

موهبت بزرگ دست‏یابى به رضاى خداوند



قرآن كریم هرگاه از موهبت‏ها و نعمت‏هایى‏كه نصیب بهشتیان شده است یادمى‏كند، موهبت بى‏نظیر «رضوان» و رضایت خویش را نیز در كنار آنها ذكر كرده و سپس مى‏فرماید: «رضوان خداوند از بهشت و تمام نعمت‏هاى آن بزرگ‏تر و برتر است».

وَعَدَ اللّهُ الْمُوءْمِنینَ وَ الْمُوءْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدینَ فیهاوَ مَساكِنَ طَیِّبَةً فی جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُالْعَظیمُ. (توبه: 72)

خداوند متعال وعده فرموده، مردان مؤمن و زنان مؤمنه را، بوستان‏هایى‏كه پاى درخت‏هایش، جویبارها روان است و آنان در آن بوستان‏ها و باغ‏ها براى همیشه خواهند ماند و به آنان مسكن‏هاى پاكیزه در بهشت جاودان ارزانى خواهد گردید. و ـ البته ـ رضوان خداى تعالى از همه كرامت‏هاى اخروى بزرگ‏تر است و این است همان رستگارى بزرگ.


علامه طباطبایى رحمه‏الله پیرامون جمله «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ» كه در آیه مذكور ذكرشده چنین مى‏گوید: «معناى این جمله به طورى كه سیاق،آن را افاده مى‏كند، این است كه رضایت و خشنودى خدا از همه این حرف‏ها، بزرگ‏تر و ارزنده‏تر است.و اگر رضوان را نكره آورد براى اشاره به این معنا بود كه معرفت انسان نمى‏تواندآن را و حدود آن را درك كند و شاید هم براى فهماندن این نكته بوده است كه كمترین رضوان خدا، هر چه هم كم باشد، از این بهشت‏ها بزرگ‏تر است. وبزرگ‏ترین سعادت و رستگارى براى یك نفر عاشق و دوستدار این است كه رضایت معشوق خود را جلب كند».


بنابراین آنچه كه امام عليه‏السلام در عبارت مورد بحث از مناجات، از خداوند خویش مى‏طلبد، مى‏تواند بزرگ‏ترین خواسته یك عاشق باشد و آن تمناى رضایت معشوق از او است، چرا كه هرگاه رضایت پروردگار حاصل شود، بهشت نیز به دنبال آن پدید خواهد آمد.

در اینجا باید به این نكته اشاره كرد كه اگر سخن از رضاى پروردگار نسبت به بنده است، باید عنایت داشت كه این مهم، بدون تحقق رضاى عبد از خداوند،حاصل نخواهد شد، و تا بنده از خداوند راضى نباشد، یعنى تا بر آنچه خدايش براى او مقدر مى‏نمايد و برايش پيش مى‏آورد، راضى نباشد، نبايد انتظار داشته باشد كه به عالى‏ترين موهبت الهى یعنى رضايت او دست یابد. توضیح بیشترآنكه، از عالى‏ترین مقاماتى كه عارف بدان راه مى‏یابد، مقام رضاست.



خلاصه سخن آنكه، رضایت خداوند از بنده، بدون رضایتِ بنده از خواست و مشیتِ پروردگارش، حاصل نخواهد شد.

ناگفته نماند آنچه از عبارت قرآنى «رَضِىَ اللّه‏ُ عَنْهُم وَ رَضُوا عَنْه» واز مقدم شدن رضایت خدا از بنده بر رضایت بنده از خدا مى‏توان استفاده نمود این است كه تارضا و توفیق حق تعالى حاصل نشود و تا حضرتش، جلوه و پرتوى از رضاى خویش را در نهاد بنده‏اش نتاباند، رضاى بنده از پروردگارش حاصل نخواهدشد.

این سخن همچنین موید این حقیقت است كه بنده از خود چیزى ندارد و هرچه از زیبایى‏ها و جمال و كمال كه در وى بروز مى‏كند، در واقع انعكاسى است ازآنچه پروردگارش از پرتو جمال خویش بر او تابانیده است و رضاى بنده نیز درواقع انعكاسى است از پرتو اندكى از رضاى پروردگارش در آیینه جان او.


بيان یك نكته:

نكته دیگر اینكه بین این سخن كه «رضایت بنده از خداوند، بدون رضایت خداوند از بنده حاصل نمى‏شود» و بین آنچه پیش‏تر ذكر شد كه «چگونه مى‏توان بدون آنكه آدمى از خداوندش راضى باشد، خدایش از او راضى باشد» منافاتى وجود ندارد، زیرا در كلام قبلى گفته شد كه «تا بنده از پروردگارش راضى نباشد،خداوند از او راضى نخواهد شد». ولى همین راضى شدن بنده از خداوند، بنابرآنچه در سخن بعد،نقل نمودیم، بدون آنكه رضایتى از خداوند شامل حال بنده گردد، محقق نخواهد شد،یعنى خداوند، رضایت و توفیق خویش را در ابتدانصیب بنده‏اش مى‏فرماید، و بعد از آن، بنده به مقام رضا از پروردگارش مى‏رسد وآنگاه كه به مقام رضا رسید از موهبت رضوان الهى كه بالاتر از تمام نعمت‏هاى بهشتى است ،بهره‏مند مى‏گردد.

«... فَاِنّى لا اَقْدِرُ لِنَفسى ...».

ناتوانى بنده در جلب منفعت و دفع ضرر

نكته‏اى كه مى‏توان از عبارت مذكور از مناجات استفاده نمود این است كه درواقع، این فراز از دعا، به منزله هموار ساختن مسیر استجابت دو خواسته قبلى مى‏باشد.

توضیح آنكه، در این عبارت مناجات كننده، با گفتن این جمله كه «من به تنهایى توانایى دریافت منفعت و رهایى از ضرر را ندارم»، اظهار فقر و مسكنت وبیچارگى در پیشگاه معبودش مى‏نماید. با توجه به اینكه با اقرار به درماندگى وبیچارگى است كه بنده، قابلیت دریافت عطایا و مواهب الهى را پیدا مى‏كند، درواقع آدمى هر چه بیشتر، فقر و افتادگى خویش را درك نماید، در مقابل خداوندش بيشتر سر تعظيم فرود مى‏آورد و در نتیجه، بیشتر از الطاف و عنایات او برخوردار مى‏گردد.

و این اظهار فقر در پیشگاه خداوند بى نیاز تا آنجا مى‏تواند براى آدمى سودمند باشد كه حضرت سیدالشهدا در دعاى عرفه از آن به عنوان وسیله‏اى براى توسل جستن به پروردگار استفاده مى‏كند و عرض مى‏كند:
«اِلهى اَتَوَسَّلُ اِلَیْكَب ِفَقْرى اِلَیكَ؛ خدایا! من به سبب فقر و مسكنتى كه دارم به تو متوسل مى‏شوم».

بارى، چنانچه ذكر شد، مناجات كننده با اظهار تهى‏دستى و پستى در برابرپروردگار، زمينه را براى ورود خود به جايگاه اهل طاعت الهى و وصول به رضاى الهى آماده مى‏سازد.
قسمت بیست و دوم



اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعیفُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنیبُ فَلا تَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَن عَفْوِكَ.
معبود من! من بنده‏اى ضعیف و گنه‏كارم، و غلامى در حال انابه و توبه هستم،پس مرا از كسانى قرار مده كه از آنها روى گرداندى و نیز مرا از آنها قرار مده كه سهو آنها، سبب محرومیت از عفوت شده است.


اظهار پريشان حالى در پيشگاه معبود و درخواست عدم مانع شدن سهو وخطاى بنده در جلب عفو الهى كه در این فراز آمده است، از مواردى است كهنكاتى پیرامون آن ذكر خواهیم نمود.

«اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعیفُ...»

آدمى، در عین حال كه موجودى قدرتمند است، ضعیف و ناتوان نیز مى‏باشد.ازیك طرف سر در سوداى تسخیر كرات آسمانى دارد، اما از طرفى دیگر، حتى پشه‏اى ضعیف كه با نسیم ملایمى جابه جا مى‏شود، مى‏تواند آرامش و آسایش ازاو سلب كند؛ در عین حال كه موجودى توانمند از نظر قواى عقلانى و فكرى است، اما ممكن است در اثر حادثه‏اى ناچیز، تمامى یافته‏هاى فكرى و حافظه خویش را از دست دهد. اگر قلب او اراده كند كه لحظاتى دست از كار بكشد و به استراحت بپردازد، از پاى در خواهد آمد، و كارش تمام خواهد شد؛ اگرگلبول‏هاى سفید بدنش، دست از دفاع بردارند، بدن او عرصه تاخت و تاز انواع میكروب‏ها و ویروس‏ها گشته و مرگ او حتمى خواهد بود.

و بالاخره آنكه، بشر مانند سایر موجودات، «ممكن الوجود» مى‏باشد، و فلاسفه ممكن الوجود را این گونه معنى نموده‏اند كه: «بود و نبودش مساوى است، نه لازم است باشد، و نه لازم است نباشد» از آن سو، «واجب الوجود» منحصر در ذات پاك خداونداست، یعنى واجب است باشد و وجود داشته باشد. اما انسان «ممكن» به تعبیر شیخ محمود شبسترى، از شدت تهى‏دستى، در هر دو عالم، «سیه روى» است:

سیه رویى ز ممكن در دو
عالم جدا هرگز نشد واللّه‏ اعلم


بیچاره انسان ممكن الوجود نه در وجود خویش اختیارى داشته است و نه دربقاى خود و نه در موت و نه در حشر خویش.

اما تمام اینها، رموزى است كه در دست آدمى براى گشایش درهاى بیكران رحمت و فضل الهى به سوى خویش، زیرا همانگونه كه نور خورشيد در آب زلال منعكس مى‏شود نه آب گل آلود، جمال پروردگار و رحمت او نیز در زلال حقيقت، منعكس مى‏شود. همه آنچه ذكر شد بخشى از حقايقى است كه وجود آدمى را فرا گرفته است وآنكه اين حقايق گمشده را درك كرد در واقع غبار غفلت و بى خبرى را از چهره خودزدوده و در نتیجه، انعكاس جمال و كمال و رحمت پروردگارش را در این آینه بى‏غبارحقیقت، مشاهده خواهد نمود. بنابراین او موجود قدرتمند و توانايى خواهد گشت.

بارى اگر آدمى، به این درك برسد كه در واقع، مشتى خاك، بیش نمى‏باشد، همین ادراك او، برايش توانمندى در پى خواهد داشت و همين عرفان این گونه او است كه حاصل خيزى و سرسبزى وجودش را به همراه خواهد داشت؛

حاصل سخن آنكه، اظهار ضعف و درماندگى و عبودیت در پیشگاه محبوب كه در فراز مزبور از مناجات آمده است، روى نمودن خداوند و عفواو را در پى خواهد داشت، و اگر هم پس از ادراك این بیچارگى و ذكر آن دربرابر معبود، عنوان مى‏كند
«كه مرا از آنانى قرار مده كه از آنها روى برگردانیدى، و سهوشان مانع عفو تو شد»،
در واقع، این عبارت، تأكید خواسته قلبى او مى‏باشد، زیرا همان گونه كه ذكر شد، آدمى به صرف ادراك فقر وبیچارگى خویش، مسیر استجابت را هموار مى‏نماید. و حتى بدون ذكرخواسته هایش، به آنها دست مى‏یابد.


«... وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَن عَفْوِكَ».

آدمى به حكم آنكه دشمنى چون ابلیس و هواى نفس دارد، همواره در معرض سهو و خطا مى‏باشد. دشمن او نیز بسيار قدرتمند است و رهايى از دام او مشكل؛


اما على رغم این همه دشمنى‏هاى شیطان و نفس اماره با آدمى، عفو و رحمت الهى از بهترین اسباب دلخوشى انسان بوده و به منزله پناهگاهى براى او مى‏باشد.


پروردگارا! به مهربانى و رأفتى كه تو را است، مرا سایه نشین رحمتت بفرما، ودر این التهاب حاصل از معاصى، جان مرا از خنكاى عفوت نصیبى ده و با آبحیات مغفرتت، آلودگى‏هاى روحم را، شست‏وشو داده و مرا از آنانى قرار ده كهشیطان از فریب و اغواى آنان ناامید و مایوس شده است.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8
آدرس های مرجع