تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اسناد منصوب نمودن عمر (خلیفه دوم) توسط ابوبکر
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
انتخاب خلیفه‌ دوم

عمر از تیره‌ بنی عدی بود. طایفه‌ مزبور یكی از تیره‌های قریش بود. مادرش حَنْتَمَه دختر هاشم بن مغیره از تیره‌ بنی مخزوم بود. این تیره نیز از طایفه‌ی قریش و در جاهلیت از همپیمانان بنی امیه به شمار می‌رفت. عمر بر خلاف ابوبكر، از كسانی بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به آن حضرت ایمان آورد. بسیاری از مصادر، اسلام او را در سال ششم بعثت می‌دانند. این در حالی است كه مسعودی، اسلام او را چهار سال قبل از هجرت، یعنی سال نهم بعثت می‌داند.[1]

عمر در دوران مدینه، در حوادث و جنگ‌ها حضور داشت گرچه تاریخ خاطره ویژه‌ای از وی به یادگار ندارد. زمانی كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ درآمد، رفت و شد وی با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بیشتر شد. در این زمینه، وی با ابوبكر موقعیت مشابهی داشت. گذشت كه عمر و ابوبكر از كسانی بودند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ میان آنان پیوند برادری بست.[2]

آنان در تمام دوران حیات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قرین یكدیگر بودند و در جریان تحولات سقیفه همه جا مواضع یكسانی داشتند. اصرار عمر در پایدار ساختن خلافتِ ابوبكر سبب شد تا امام علی ـ علیه السّلام ـ او را متهم كرد كه به خاطر آینده خود تلاش می‌كند.[3] این امر برای دیگران نیز قابل درك بود.


زمانی كه ابوبكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند، شخصی در راه از او پرسید: در این نامه چیست؟ عمر گفت: نمی‌دانم، اما من اولین كسی هستم كه از آن اطاعت می‌كنم! آن شخص گفت: اما من می‌دانم كه در آن چیست، أمَّرْتَهُ عام أوّل و أمّرك العام؛ سال نخست، تو او را به خلافت گماردی و اكنون او تو را به خلافت می‌گمارد.[4]

این حكایت نشان آن است كه مردم از پیوند سیاسی این دو نفر آگاه بوده‌اند. به نظر می‌رسد موفقیت این دو نسب به یكدیگر و جایگاه برتر عمر در طول خلافتِ دو سال و سه ماه ابوبكر، برای همه این امر را قابل قبول ساخته بود كه این دو نفر، در واقع، یك نفر هستند، بدین معنی كه بطور طبیعی، خلافت عمر ادامه خلافت ابوبكر بوده و حكومت آنان یك «خلافت» واحد به شمار می‌آید.

قیس بن ابی حازم می‌گوید: عمر را در مسجد دیدم كه چوب نخلی در دست داشت و مردم را می‌نشاند، در همان حال غلام ابوبكر كه نامش «شدید» بود آمد و نوشته‌ای را از ابوبكر برای مردم خواند، پس از آن بود كه عمر را بر منبر دیدم.[5]

این سخن درستی است كه، اگر عمر نبود ابوبكر به خلافت نمی‌رسید.[6]

زمانی كه ابوبكر قصد داشت تا خالد بن سعید را به فرماندهی سپاهی بگمارد، عمر موفق شد او را از تصمیمش منصرف كند، زیرا خالد تنها سه ماه پس از سقیفه با ابوبكر بیعت كرد.[7]

ابوبكر می‌گفت كه بیش از همه عمر را دوست دارد.[8]

عمر خطاب به ابن عباس گفت: اگر عقیده ابوبكر به من نبود، شاید برای شما نیز سهمی می‌گذاشت، در آن صورت نیز قوم شما (قریش)، چشم دیدن شما را نداشت.[9]


همین باور ابوبكر بود كه او را واداشت تا ضمن «عهدی» عمر را به جانشینی خود «منصوب» كند. او در ضمن صحبت خود گفت: چون از به وجود آمدن فتنه می‌ترسید، عمر را به جانشینی خود گماشت.[10]


پیش از آنكه ابوبكر، عمر را بر این كار بگمارد، درباره‌ این كار خود، از عبدالرحمان بن عوف مشورت خواست، او با تمجید از وی، عمر را فردی عصبانی خواند.
ابوبكر گفت: او در مقایسه با رقیق القلب بودن من چنین می‌نماید، اگر سركار بیاید آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابوبكر، عثمان درباره‌ی عمر گفت: باطن او بهتر از ظاهر اوست.[11]


این تمامی مشورت ابوبكر برای نصب عمر است كه تواریخ از آن یاد كرده‌اند، آن هم تنها با عثمان و عبدالرحمن بن عوف چهره‌های اشرافی قریش.


عثمان كه در تمام دوره‌ی بیماری ابوبكر ملازم او بود، از طرف وی مكلف به نوشتن عهدنامه‌ی جانشینی عمر شد. با نوشتن آغاز عهد، ابوبكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكلیف خود را می‌دانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد. ابوبكر پس از به هوش آمدن از وی خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنین كرد و ابوبكر نوشته‌ی او را تأیید نمود.[12]


به دنبال این امر طلحه بر ابوبكر وارد شده و گفت: تو شاهد بودی كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد می‌كند، در آن صورت وقتی بدون تو باشد معلوم نیست چه خواهد كرد. ابوبكر از اعتراض وی برآشفت.[13]


در نقلی دیگر آمده كه مردم ابوبكر را به دلیل آن كه شخصی بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وی اعتراض كردند.[14]


به روایت ابن عبدالبر، ابوبكر از مُعَیْقب الرّوسی پرسید: نظر مردم درباره‌ی تعیین عمر توسط من چیست؟ او گفت: برخی راضی و كسانی ناراضی‌اند. ابوبكر گفت: آیا راضی‌ها بیشترند یا ناراضی؟ او گفت: ناراضی‌ها بیشترند. ابوبكر پاسخ داد: چهره‌ی حق، در ابتدا بد منظر است، اما عاقبت با آن است.[15]


عمر خود در اولین خطبه‌اش گفت: آگاه است كه مردم از روی كار آمدن او كراهت دارند.[16]


به روایت ابن قتیبه، مسلمانان شام با شنیدن خبر مرگ ابوبكر، از روی كار آمدن احتمالی عمر، ‌اظهار نگرانی كرده و گفتند: اگر عمر بر سر كار آید «صاحب» ما نیست و ما او را از خلافت خلع خواهیم كرد.[17] به نظر می‌رسد، ابوبكر هیچ گونه مشورت جدی در انتخاب عمر نكرده است.[18]


ابوبكر خود بر این باور بود كه بسیاری از مهاجران در اندیشه‌ی خلافت هستند. او خطاب به عبدالرحمان بن عوف می‌گفت: از همان آغاز خلافتش بسیاری از مهاجرین طمع خلافت داشته‌اند.[19]


وی هنگام مرگ، عمر را از مهاجرین و طمع آنان برای خلافت پرهیز داد.[20]


با تعیین عمر توسط ابوبكر، اصل «استخلاف» به صورت یك اصل مشروع در فقه سیاسی سنی درآمد، در حالی كه به تصریح منابع سنی، چنین اقدامی، هیچگونه پیشینه‌ای در سیره‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نداشته است.

حكومت استخلافی در یكی از دو ركن حكومت موروثی با آن مشترك است. در حكومت موروثی، ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثی و خانوادگی است.

ركن اول آن در سیره‌ی خلیفه‌ی نخست صورت شرعی به خود گرفت و همانگونه كه محمد رشید رضا یادآور شده این امر زمینه‌ی موروثی شدن خلافت را در دوره‌ی امویان فراهم كرد.[21]


پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابوبكر، عملاً عمر به خلافت منصوب شده بود. در این صورت، بیعت مردم، نمی‌توانست عامل خلیفه شدن عمر باشد.

نهایت، اعلام موافقت مردم بود كه نبایست آن را بدین معنا بدانیم كه اگر موافقت نمی‌كردند او خلیفه نمی‌شد، بلكه همانگونه كه گذشت، این، نوعی رضایت و اظهار وفاداری در فرمانبرداری از خلیفه بود. شگفت آنكه عمر خود بر این باور بود كه انتخاب ابوبكر «فلته» و ناگهانی بوده در حالی كه حكومت باید با مشورت مؤمنین باشد، اما اكنون تنها با یك عهد نامه بر سر كار آمد. عمر در حالی كه از انتخاب ابوبكر ناخواسته انتقاد می‌كرد، درباره‌ نحو روی كار آمدن خود سخنی نگفت.


[1] . مروج الذهب، ج2، ص321.
[2] . تاریخ جرجان، سهمی، ص96.
[3] . انساب الاشراف، ج1، ص587؛ شرح نهج البلاغه، ج6، ص11؛ انس بن مالك می‌گوید: دیدم (روز سقیفه) كه عمر به زور ابوبكر را روانه‌ی منبر كرد، نكـ : المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص438.
[4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص174. یكبار كه ابوبكر زمینی به كسی واگذار كرده و سندی برای وی نوشته بود، عمر آن را گرفته و از بین برد. حیاه الصحابه، ج2، ص47. جالب این كه آنان را «عْمَریْن» یعنی دو عمر می‌خوانند.
[5] . السنه، ابوبكر خلال، ص277.
[6] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38؛ ابن ابی الحدید می‌نویسد: هو (عمر) الذی شیّد بیعه ابی‌بكر، و رقم المخالفین فیها و كسر سیف زبیر... و دفع صدر مقداد... و لو لاه لم یثبت لابی‌بكر امره و لاقامت له قائمه. شرح نهج البلاغه، ج1، ص174.
[7] . المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص254.
[8] . غریب الحدیث، ج2، ص222؛ نثر الدر، ج2، ص17؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج3، ص333؛ ادب المفرد، بخاری، ص29.
[9] . نثر الدر، ج2، ص28.
[10] . طبقات الكبری، ج3، ص200.
[11] . تاریخ الطبری، ج3، ص428؛ طبقات الكبری، ج3، ص199: سریرته خیر من علانیته.
[12] . تاریخ الطبری، ج3، ص429؛ شرح نهج البلاغه، ج1، صص163ـ165؛ نثر الدر، ج2، صص15، 23؛ الكامل فی التاریخ، ج2، ص425؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26؛ طبقات الكبری، ج3، ص200.
[13] . تاریخ الطبری، ج3، ص433. عایشه نیز از اعتراض «فلان و فلان» یاد می‌كند: طبقات الكبری، ج3، ص274. به ابوبكر گفتند: آن زمان كه «سلطنت» نداشت با ما برخورد تند داشت وای اگر سلطنت یابد: المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص449. دیگران نیز از «زبان و عصای» او شكایت داشتند؛ الامامه و السیاسه، ج1،‌ص38. علی ـ علیه السّلام ـ نیز از معترضان به ابوبكر بوده است: طبقات، ج3، ص274؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26.
[14] . السنه، ابوبكر خلال، ص275.
[15] . بهجه المجالس، ج1، ص579 و درباره‌ی اعتراضات دیگر نكـ: معرفه ‌الصحابه، ج1، ص183؛ الفتوح، ج1، ص152؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج1، صص100ـ99.
[16] . نثر الدر، ج2، ص61. او در همین خطبه از خدا خواست تا او را «نرم خو» كند؛ طبقات الكبری، ج3، ص274.
[17] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38.
[18] . دكتر خیر الدین سوی می‌نویسد: ابوبكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد (تطور الفكر السیاسی، ص40). چنین اظهار نظری با واقعیات تاریخی تطبیق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چیزی نمی‌شناسیم. البته از مخالفت‌ها آگاهی‌های بیشتری داریم. دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابوبكر با مشورت مؤمنین بوده است (نظام الحكم فی الاسلام، ص93).
[19] . نثر الدر، ج2، ص16.
[20] . همان، ج2، ص22.
[21] . الخلافه و الامامه العظمی. به نقل از: اندیشه‌ی سیاسی در اسلام معاصر، ص150؛ پیش از رشید رضا، مروان بن حكم نیز برای موروثی شدن خلافت، به عمل ابوبكر استناد كرده است!
رسول جعفريان ـ تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص68
سلام
بنده شنیدم که خلیفه اول به وسیله خلیفه دوم و با کمک معاویه به وسیله بالش کشته شده ، و در همین حال از او حکم خلافت گرفته شده ، این مطلب تا چه حد مستند هست؟
سلام
ایشان بوسیله سم کشته شده ولی هیچ کس پیگیر ان نشد و به وقل خودمان صدایش را در نیاوردند .
حالا چرا خدا میداند!
چون اسلام انتخاب خليفه و حاكم بر سرنوشت ملت را به مسلمين اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار نموده است. به همين دليل رسول الله ص تصريح نفرمودند، كه چه كسي جانشين وي و سرپرست امور مسلمين گردد.
2- چرا پيامبر بعد از خود جانشيني تعيين نكردند.
اولاً: اگر جانشين تعيين مي‌شد در حكم نبي بود كه از طرف خداوند تعيين شده است در حالي كه محمدص خاتم پيامبران بود.
ثانياً: اگر اين سنت از طرف خداوند انجام مي‌گرفت سرانجام به حكومت ظالمان منجر مي‌گرديد و مردم از حق خويش محروم مي‌شدند و سرانجام مسئوليت اين امر به عهده خدا مي‌بود.
3- مسعودي مورخ شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي بعد از اينكه ضربه خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي‌كني؟ گفت: نه. همان طور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان وا گذاشت من نيز به خودشان وا مي‌گذارم(
مسعودي مروج الذهب (فارسي) ص774 انتشارات علمي و فرهنگي 1378- البدايه و نهايه ج8 ص402.
).
4- پروفيسور عباس شوشتري دانشمند معاصر شيعي در مقاله‌ای تحت عنوان علت انتخاب نكردن جانشين بوسيله پيغمبر مي‌نويسد: «آن حضرت صريحاً نمي‌توانست كسي را معين كند، زيرا ختم نبوت شده بود و از تعيين يكي احتمال داشت، باز مقام اختصاصي براي او پيدا گردد»(
پروفیسور عباس شوشتري. خاتم النبيين ص 429 چاپ انتشارات عطايي 1362
).
5- در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند: اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي‌گزيد من از جنگ دست بر نمي‌داشتم تا حق خود را بگيرم. نيز مي‌فرمايند: به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي‌هراسم(
نهج البلاغه صبحي صالح، نامه 62
). علاوه بر آن، اگر حضرت علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود، هرگز براي او جايز نبود كه بنابر مصالح اجتماعي يا شخصي خلاف فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف نظر نمايد. به خصوص هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد از شهادت حضرت عثمان نزد او آمدند، به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد: «دعوني والتمسوا غيري . . . وأنا لكم وزيراً خير لكم مني أميراً»(
نهج البلاغه شرح ابن ابي حديد ج7 خطبه 91.
). «دست از من برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور باشم بهتر است از اينكه امير باشم».
6- نظامي كه بر پايهء انتصاب باشد، مسلماً به ديكتاتوري كشانده مي‌شود و در اين نظام مردم حق تعيين رهبر خويش را ندارند(
[/font]
مراد از اين انتصاب غير از انتصاب پیامبری از جانب خداوند است.
).
7- ابن ابي حديد شارح نهج البلاغه در اين باره مي‌نويسد(
نهج البلاغه شرح ابن ابي حديد ص 1/27.
): «علماي گذشته و متاخرين ما و نيز علماي بصره و بغداد متفق‌اند كه بيعت ابوبكر صديق بيعت صحيح و شرعي و قانوني بوده است. اين بيعت اگر چه بنابر نص صريحي نبوده، ولي بر اساس اصل انتخابي صورت گرفت. كه به اجماع يكي از شيوه‌هاي تعيين امام و رهبر شناخته شده است».
8- به نظر شما اگر در نتيجه دعوت پيامبر حكومت و سلطنت موروثي پديد مي‌آمد و در بدايت امر جانشيني بلافصل آن حضرت به فردي از افراد خاندانش منتقل مي‌شد، آيا جهان اين گونه استنباط نمي‌كرد كه دعوت نبوي و كوششهاي اصلاحي معاذ الله همه در خدمت خاندان پيامبر بوده و تمام تلاشهاي وي به خاطر به قدرت رساندن خاندان خود و فراهم آوردن زندگاني مرفه و آينده درخشان و اختصاص زعامت و رهبري به آل خود بوده است. تقدير و برنامه تنظيمي خداوند دانا چنين بود كه رسول خدا کسي را به جانشيني خود انتصاب نكند و بعد از وي هيچ يك از اهل بيت و خاندان هاشمي بصورت بلافصل، جانشين وي نگردد. بلكه نخستين جانشين او از خاندان ديگري بود و زماني خلافت به سيدنا علي رسيد كه در ميان مسلمين و اصحاب پيامبر كسي از او افضلتر و تواناتر از حمل بار خلافت وجود نداشت. بدين وسيله جاي اعتراض و شبهه‌ای براي كسي باقي نماند. پس راز تاخير خلافت علي بنابر همين حكمت بود كه خداوند در نظر داشت و كار خداوند همواره از روي حساب و برنامه دقيق است.
9- مسلمين با اين انتخاب از شيوه انتخاب و حكومت موروثي كه بر اساس خون و نسب استوار بوده نجات يافتند. اگر در مرحله اول خليفه از بني‌هاشم كه بدون شك اهليت اين كار را داشتند انتخاب مي‌شد، آنگاه حكومت دنيوي و رياست ديني و معنوي براي بني‌هاشم محرز و منحصر مي‌شد و بدين وسيله نوعي پاپيسم و روحانيت گرايي (PRIESTHOOD) پديد مي‌آمد. همان گونه كه در بين مسيحيها اين مقام روحانيت گرايي بنام اكليروس Giergy وجود دارد.
اگر چنين مي‌شد، همان عواقب وخيم و آثار سوء كه در مقام روحانيت مسيحي و نظام طبقاتي مجوسي و برهمايي پديد آمد، در جامعه اسلامي و در بين پيروان اين دين بوجود مي‌آمد و رهبري جامعه و پيشواي مذهبي و حق راي و منابع اقتصادي منحصر و مخصوص يك طبقه خانواده دانسته مي‌شد و در طول تاريخ نسلهايي بوجود مي‌آمد كه اين طبقات را از سطوح عموم انسانها، بلكه از مقام بشريت برتر مي‌دانستند و معتقد مي‌شدند كه آنان بايد بوسيله اموال و نذورات و هدايا و صدقات و سهم‌هاي مشخص زندگي كنند(
نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه: 37
).
10- انتخاب حضرت ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود. كه به موفقيت انجاميد. برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و مظهري از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود و مي‌خواست آن را بر ساير اديان غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ كند.
حضرت علي در اين باره مي‌فرمايد: «ألا إن القدر السابق قد وقع والقضاء الـمـاضي قد تورده»(
نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه: 37
). «آگاه باشيد آنچه كه پيش آمد مقدر بود (انتقال خلافت به آن حضرت و خلافت خلفاء) و واقع شد و آنچه حكم و اراده خدا به آن است تعلق گرفته، پي در پي پيش خواهد آمد». و نيز در فرازي ديگر خشنودي خود را از اين برنامه الهي اعلان داشته مي‌فرمايد: «رضينا عن الله قضاء وسلمنا الله أمره»(
[/font]
منبع سابق ص 122.
). «ما از قضا و قدر او راضي هستيم و تسليم امر او هستيم».
11- شايد كسي بگويد كه حضرت ابوبكر سيدنا عمر را به خلافت انتصاب كرد. جواب مي‌دهيم كه حضرت ابوبكر در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه به آراي عمومي حضرت عمر را براي جانشيني خود پيشنهاد كرد. اگر چه به لياقت و شايستگي عمر س اطمينان داشت و او را به خوبي مي‌شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد. بلكه به خاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود. پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد. و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند. به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشاوندان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده‌ام. بلكه منتخب من عمر است. مردم يك صدا جواب دادند «سمعنا وأطعنا»( ) شنيديم و اطاعت كرديم. و در كتاب اخبار عمر ص 61 آمده است كه حضرت علي مرتضی فرمودند: ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم. با در نظر گرفتن همه اين شرايط به اين نتيجه مي‌رسيم كه انتخاب حضرت عمر س انتخابي به موقع، موفق و الهام شده از جانب الله بوده است. و بدين وسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داد. و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه‌هاي بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود پيروز گرداند.
12- حضرت علي س در نهج البلاغه مي‌فرمايد:
«فإنما الشورى للمهاجرين و الأنصار، فإن اجتمعوا علی رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضی فإن خرج من أمرهم خارج بطن أو بدعة ردوه إلی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه علی اتباعه غير سبيل الـمومنين و ولاه الله ما تولی»(
[font=Tahoma]
[font=B Lotus]نگاه نهج البلاغه ص 446 چاپ بيروت يا مكتوب ششم ص 848 چاپ 848 چاپ ايران. ترجمه محمد علي انصاري.
).
«شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است. هرگاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند، مورد رضايت خداست. اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد، اگر سركشي كرد او را به قتل برسانيد».
در پايان گفتار اشاره شده به اين آيه:
﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا ١١٥﴾ [النساء: 115].
«هر كه مخالفت با پيامبر ص كند، بعد از آنكه معلوم شد براي او هدايت و غير راه مومنين را پيروي كند او را به همان جهتي كه دوستش دارد، رهنمود مي‌گردانيم و در آوريم او را در جهنم و بد جايي است».
روشن مي‌شود كه تعيين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه هر كسي را انتخاب مردند امير مي‌شود.
حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و د
ر جايي مي‌فرمايد:
سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را بر اندازم قبول كردم.
این تکه رو که پر از جعلیاته از نهج البلاغه چندین جا کپی کردید جواب هم داده شد!!!

انگار کلا نمیخونی چی نوشتی؟!
یک رافض که تو باشی اگه از قران هم چیزی بیارم قبول نداری.از این معلوم میشه شما اهل بیت رو هم قبوب ندارید.
بنده افتخار میکنم که رافضی بخوانید مرا

ولله یکی از دلایل اعتقاد عمیق من به اهل بیت مقایسه تشیع با مذهب شماست Wink

وقتی فتوا میدید با قاشق غذا خوردن حرامه . یا خرید موز و خیار برای بانوان حرامه . یا زیر دیوار خوابیدن برای خانم ها حرامه (( [تصویر: biggrin.gif] )) معلومه که از پایبست ویرانید
یکیشونم گفته هر کی بگه زمین گرده خونش مباحه و کافره Big GrinBig Grin

با این وضع خیالت راحت شبکه کلمه خودش رو پاره هم کنه هیچ ادم عاقلی نمیاد طرف مذهب شما

شما ۱ دلیل منطقی از قران بیار در مورد خلافت شیخین . قول شرف میدهم همینجا جلوی همه سنی بشم

خوب وقتی نه متن خودت رو میخونی نه جواب رو . مشخصه که فکر میکنی الان این چیزایی که نوشتی بهش میگن جواب
شما نه دلیلی از قران دارید نه از سنت .
برادر من خوب اونهایی که از نهج البلاغه نوشتی جعلیه
برو خودت ببین
توی گوگل سرچ کن و ببین . کاری نداره که.

یه ایه قران هم برای خالی نبودن عریضه اوردن ادم خندش میگیره . اخه چه ربطی داره .

شما اگر بیشتر ادامه بدید ابروی اهل سنت بیشتر میره !

خود دانی

پ ن : سعی نکن توهین کنی برادر من . قلم هایی هست که خیلی تند و تیز تر از کنایه شما باشه .

یا حق









اهل سنت اغلب به اين خطبه از نهج البلاغه تصريح مي كنند كه خليفه بايد از طريق شورا تعيين شود. لطفا برايم توضيح دهيد آيا درست مي گويند؟ حضرت علي(رضي الله عنه) در نهج البلاغه مي فرمايد: « فإنما الشوري للمهاجرين و الأنصار، فإن اجتمعوا علي رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضي فإن خرج من أمرهم خارج بطن أو بدعة ردوه، إلي ما خرج منه فإن أبي قاتلوه علي اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولي(12)؛ شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است. هرگاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند، مورد رضايت خداست. اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد، اگر سركشي كرد او را به قتل برسانيد». (نهج البلاغه، صفحه 448)




مطالبي كه در نامه ششم اميرالموئمنين (ع ) در نهج البلاغه آمده است , احتجاج با معاويه و ناكثين بيعت با آن حضرت است به استدلالي كه مورد قبول آنان بوده است و به آن اعتقاد داشته اند.
معاويه و طرفداران او و حتي بسياري از كساني كه خلافت حضرت را پذيرفته بودند و با حضرت بيعت كرده بودند. خلافت و امامت را به نص از جانب خدا و پيامبر نمي دانستند و آن را به اجماع و اتفاق اهل حل و عقد ثابت مي دانستند به همين جهت حضرت براي اتمام حجت بر آنان به مبناي مورد قبول خودشان سخن گفته اند و عذري براي معاويه و طرفداران او در نپذيرفتن خلافت باقي نگذاشته اند.

خلاصه استدلال حضرت اين است كه به همان شكلي كه براي خلفاي سه گانه بيعت شد و خلافت آنان را پذيرفتيد. به همان گونه و همان مهاجر و انصار با من بيعت كردند و اگر مهاجر و انصار با كسي بيعت كنند او خليفه خواهد بود واگر كسي خلافت او را انكار كند دعوت به پذيرش بيعت خواهد شد وگرنه با او مقاتله خواهد شد تا با بيعت گردن نهد.
با كمي مطالعه در اوضاع سياسي زمان حكومت اميرالمؤمنين (ع ) به روشني مي يابيم كه بسياري از كساني كه با حضرت بيعت كرده بودند حضرت را خليفه منصوب از جانب خداوند و پيامبر نمي دانستند. تنها عده كمي از شيعيان بودند كه حضرت را خليفه بلافصل و منصوب از جانب خدا و پيامبر مي دانستند.
به همين جهت اگر حضرت مي خواستند امامت و خلافت خودشان را براساس واقعيت و منصوب بودن از جانب پيامبر مطرح كنند خلافت خلفاي سه گانه زير سؤال مي رفت و بسياري از طرفداران و بيعت كنندگان با حضرت چنين چيزي را نمي پذيرفتند و حضرت مورد انتقاد آنان قرار مي گرفت , لذا حضرت در چنين شرايطي با مطلبي كه مورد پذيرش همگان بوده مي خواستند مغرض بودن معاويه و معاند بودن او را با حق و اهل حق بر همگان آشكار كنند. محكم ترين دليل بر اين كه سخنان حضرت بر وجه مماشات و ملاحظه موقعيت بوده است مقايسه اين نامه با خطبه شقشقيه حضرت مي باشد. در اين خطبه حضرت با نزديكان اصحاب خود به گونه اي ديگر سخن مي گويد و خلافت خود و غاصب بودن خلفاي سابق را به وضوح بيان مي كند,


﴿وَمَن يُشَاقِقِ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعۡدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ ٱلۡهُدَىٰ وَيَتَّبِعۡ غَيۡرَ سَبِيلِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ نُوَلِّهِۦ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصۡلِهِۦ جَهَنَّمَۖ وَسَآءَتۡ مَصِيرًا ١١٥﴾ [النساء: 115].
«هر كه مخالفت با پيامبر ص كند، بعد از آنكه معلوم شد براي او هدايت و غير راه مومنين را پيروي كند او را به همان جهتي كه دوستش دارد، رهنمود مي‌گردانيم و در آوريم او را در جهنم و بد جايي است».
روشن مي‌شود كه تعيين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه هر كسي را انتخاب مردند امير مي‌شود.

Big GrinBig Grin استدلالت من رو کشته!!!

حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و در جايي مي‌فرمايد:


سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را بر اندازم قبول كردم.

بازم جعل


قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ( عليه السلام ) بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ ( عليه السلام Wink وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ : إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ( صلى الله عليه وآله ) وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ . أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ . مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ إِنِّي لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْيَوْمَ وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ : أَدَمْتَ لَعَمْرِي شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً * وَ أَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَا وَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ * عَلِيّاً وَ حُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا
عبد اللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش خود را وصله مى ‏زد، از من پرسيد: ارزش اين كفش چند است گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند اين كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم. سپس بيرون آمد و خطبه ‏اى براى مردم خواند و فرمود: خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به نبوت بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب كتاب خوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ايشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدميت مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجى ‏هاى آنان استقامت يافت، و احوال متزلزل آنان آرام گرديد. به خدا قسم من در ميان جمعيت اين لشكر بودم كه به سپاه كفر هجوم برديم تا فرار كردند. از جنگ عاجز نشدم و نترسيدم، اين بار هم وضع من مانند آن زمان است، بى‏ شك باطل را مى ‏شكافم تا حق از پهلوى آن بيرون آيد. مرا با قريش چه كار به خدا در روزگار كفرشان با آنان جنگيدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پيكار مى ‏كنم، ديروز رويا رويشان قرار داشتم، امروز هم در مقابلشان ايستاده ‏ام. به خدا قسم قريش كينه ‏اى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزيد، و آنان را در زمره خود در آوريم، پس چنان بودند كه شاعر گفته: «به جان خودم سوگند كه بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى، و سر شير و خرماى بى‏ هسته خوردى. ما اين مقام عالى را به تو داديم و تو مقامى نداشتى، ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو و نيزه‏ها فراهم ساختيم»


وقتی بزرگاتونم سواد ترجمه یه کلمه ساده ندارند دلت به چی خوشه ؟ یا از عمده یا بی سوادی

چند تای قبلی عمد بود ان شا الله این بیسوادیه
بله دوستان این جناب حرفهای حضرت علی رو هم قبول نداره یعنی این گفته های حضرت علی دروغه واضحه دیگه.میگه چرا تو قران نیومد خوب یکم فکر و تعقل کنید چرا باید تو قران میومد اسم خلیفه مسلمین دوستان توجه کنید خلیفه مسلمین اینجا به یاد یه چیز نمی افتید رئیس جمهور حالا فکرکنید یک جمعیت بزرگی در یک منطقه هستن اینا نیاز به یک خلیفه دارن باید اسم خلیفشون از قبلا توسط کسی تعین میشد یا به قول شما تو قران میومد جالبه نه پس انتخابات برای چیه اساس خلافت از طرف مردمه این حق مسلم مردمه شورا انتخابات نه


.
شما یه جا گفتی این طفلکی سنش خورده تقصیری نداره طفلکی .وهابیه


! بنده طفل معصوم اما وهابی نیستم


. بنده با این طفلیت خود به حقیقت پی بردم.اره برادر من حقیقتو دریافتم


. جناب وحید 110 و منقم زهرا من نمیدونم مدیر این سایت کیه یا جناب مدیر اون دنیا چی میخوای بگی حتما اینو میگی دیگه


میگی خدایا ما یه سایت تو اون دنیای فانی داشتیم اسم سایت گمراهی اندیشه بود ببخشید بیداری اندیشه کارامون خوب پیش میرفت بر اذهان کنترول خوبی داشتیم ما اونا رو وادار میکردیم به کسانی که در راه دین جان زن فرزند خود رو در این راه از دست دادن که امروز ما به عنوان یه مسلمان ازاده زندگی کنیم داشتیم توهین میکردیم به کسانی که در این راه جان خود راه از دست دادن تهمت میزدیم به ناموس رسول خدا تهمت میزدیم .اره کارمون این بود


اون وقت میخوای خداوند در مقابل این همه بی حرمتی چه بلایی سرت بیاره


. دوستان انسانیت مون کجا رفته .اسلام بودن مون مهمتر کجاست ؟ دوستان تنها به این سایت اکتفا نکنید خداوند مارو ازاره افریده با اندیشه ازاد حقیفتو خدتون جستجو کنید دامنه اندیشه تونو وسعت بدین برای تحقیق منابع زیادیه از جمله شبکه جهانی کلمه


. خوب بنده با همچین عقاید زننده ایی همیشه مبارزه میکنم


.
(۱۷/شهریور/۹۱ ۰:۰۰)mohammade نوشته است: [ -> ]بله دوستان این جناب حرفهای حضرت علی رو هم قبول نداره یعنی این گفته های حضرت علی دروغه واضحه دیگه.میگه چرا تو قران نیومد خوب یکم فکر و تعقل کنید چرا باید تو قران میومد اسم خلیفه مسلمین دوستان توجه کنید خلیفه مسلمین اینجا به یاد یه چیز نمی افتید رئیس جمهور حالا فکرکنید یک جمعیت بزرگی در یک منطقه هستن اینا نیاز به یک خلیفه دارن باید اسم خلیفشون از قبلا توسط کسی تعین میشد یا به قول شما تو قران میومد جالبه نه پس انتخابات برای چیه اساس خلافت از طرف مردمه این حق مسلم مردمه شورا انتخابات نه


.
شما یه جا گفتی این طفلکی سنش خورده تقصیری نداره طفلکی .وهابیه


! بنده طفل معصوم اما وهابی نیستم


. بنده با این طفلیت خود به حقیقت پی بردم.اره برادر من حقیقتو دریافتم


. جناب وحید 110 و منقم زهرا من نمیدونم مدیر این سایت کیه یا جناب مدیر اون دنیا چی میخوای بگی حتما اینو میگی دیگه


میگی خدایا ما یه سایت تو اون دنیای فانی داشتیم اسم سایت گمراهی اندیشه بود ببخشید بیداری اندیشه کارامون خوب پیش میرفت بر اذهان کنترول خوبی داشتیم ما اونا رو وادار میکردیم به کسانی که در راه دین جان زن فرزند خود رو در این راه از دست دادن که امروز ما به عنوان یه مسلمان ازاده زندگی کنیم داشتیم توهین میکردیم به کسانی که در این راه جان خود راه از دست دادن تهمت میزدیم به ناموس رسول خدا تهمت میزدیم .اره کارمون این بود


اون وقت میخوای خداوند در مقابل این همه بی حرمتی چه بلایی سرت بیاره


. دوستان انسانیت مون کجا رفته .اسلام بودن مون مهمتر کجاست ؟ دوستان تنها به این سایت اکتفا نکنید خداوند مارو ازاره افریده با اندیشه ازاد حقیفتو خدتون جستجو کنید دامنه اندیشه تونو وسعت بدین برای تحقیق منابع زیادیه از جمله شبکه جهانی کلمه


. خوب بنده با همچین عقاید زننده ایی همیشه مبارزه میکنم


.
دوست عزیز اگه واقعا به دنبال حقیقت هستید بیایید و بدون اینکه مطلبی جعل شده رو به عنوان پاسخ دهید توصیه میکنم بیایید و دوستان جواب بدهید
سوال- ایا به نظر شما وجود فردی بعد از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که از دانش و اگاهی برخوردار باشد و مانع از هم پاشیدگی اسلام و قوانین خدا را اجرا کند ضروری هست؟
یا اگه میخواهید بنیادی تر بحث کنید جواب دهید که ایا قبول دارید پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) معصوم بوده است یا خیر؟
لطفا فقط جواب بدید و استدلال کنید همین
رسول خدا معصوم بودن.رسول خدا دین رو کامل کردن و تحویل جامعه دادن.اصلا نهج البلاغه رو هم میزاریم کنار قبول ندارید چیکار کنم.
خوب بحث اصلی شما یه ایت از قران بیار که صریح بیان کنه امامت حضرت علی رو لفظ امام نه صریح بگه مانند محمد رسول الله؟
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع