رابطهی فلسفه و فیلم یکی از به روزترین مباحث عالم سینماست که پیشینهای به درازای تاریخ سینما دارد. الکساندر استرو در مقالهاش به سال 1948 به نام "تولد یک آونگارد جدید: دوربین-قلم" ادعا کرد فیلم در دنیای معاصر میتواند جای فلسفه را بگیرد و اینکه در عصر جدید تنها سینماست که توانایی بازگویی و بازگشایی مشکلات معاصر فلسفی را دارد .
به گمان طرفداران او اگر رنه دکارت در عصر ما زندگی میکرد، او نیز بدون شک فیلمساز میشد!
در نوشتههای جدید میتوان دو دیدگاه متفاوت را راجع به نقش سینما در گفتمانهای فلسفی شناسایی کرد:
گروهی از منتقدان سینما بر این باورند که از فیلم نمیتوان مباحث فلسفی را بیرون کشید و بر این عقیده پافشاری دارند که چنین کاری کوچک شمردن ارزشهای هنری یک فیلم است.
در مقابل، برخی دیگر از اندیشمندان معتقدند که فیلم یک رسانهی بسیار قوی و ساختیافته برای ترویج گفتمانهای جدید و بهروز فلسفیست.
اما به راستی کدام گفتمان به حقیقت نزدیکتر است؟
برای اینکه عنوان بحث کمی باز کنم چند سوال مطرح می کنم تا هدفم را از ایجاد این تاپیک بیشتر توضیح دهم.
فیلم تا چه اندازه میتواند نقش مثبتی را در ترویج گفتمانهای فلسفی برعهده بگیرد؟
با چه محدودیتهایی در بیان یک گفتمان فلسفی روبروست؟
و به چه شکل میتواند به صورت ابزاری در خدمت فلسفه درآید؟
سینما یک پدیده صنعتی است که در عین حال توجه بسیاری از اندیشمندان را به خود جلب کرده. فیلسوفان و نظریه پردازانی که با این پدیده به عنوان یک واقعیت برخورد کرده اند، وجود و تولدش را به ناچار پذیرفته اند؛ و پس از آن به تحلیل و تعدیل و اصلاح آن پرداختهاند. بوده اند فیلسوفانی که این روش بیان را مبتذل و صنعتی انگاشته و به قباحت آن رای داده اند؛ و دیگرانی که آن را هنر و اندیشه یافته و تمجیدش کرده اند
.
امروزه، فلسفه فيلم در اغلب نهادهاي آموزشي جهان به عنوان رشته يي مهم در ذيل زيباشناسي فيلم، نظريه فيلم و نقد فيلم تدريس مي شود. پژوهندگان سينما كه خود به طور حرفه يي فيلسوف محسوب نمي شوند در طرح مباحث فلسفي سهم عمده يي داشته اند. اين امر فلسفه سينما را از ساير فلسفه هاي مضاف متمايز مي كند. بنابراين در اينجا وقتي از فيلسوف سينما سخن به ميان مي آيد مراد صرف اهل فلسفه نيست بلكه مقصود تمام كساني است كه در باب فيلم و سينما مسائل و موضوعاتي فلسفي را مطرح كرده اند.
در کتاب اکران اندیشه : فصل هایی در فلسفه سینما والتر بنیامین، تئودور آدورنو، استنلی کاول، ژان - فرانسوا لیوتار، ژیل دولوز، ژان بودریار، و اسلاوی ژیژک از جمله هفت چهره ی برجسته در عرصه ی «فلسفه ی سینما» ی اند. این متفکران رویکردهای متفاوتی به فلسفه و سینما داشته اند، اما همگی تاملات موثری در این بابا ارائه کرده، نفس اندیشه و سرشت فلسفه را از راه تامل در باب سینما تبیین کرده، تغییر داده، یا مساله ساز کرده اند.
هدف از ایجاد این تاپیک بررسی ارتباط سینما با فلسفه و به همین صورت سینماگر با فیلسوف و همچنین نگاهی به کارکردهای سینمای استراتژیک می باشد.
در این بررسی نظرات استادانی چون دکتر حسن عباسی ، دکتر محمد ضیمران و شهید آوینی نیز مورد توجه قرار خواهد گرفت.
برای اینکه درک درستی از این مسئله داشته باشیم ابتدا باید مفاهیم ابتدایی را بدانیم که خوشتختانه در این تالار قبلا باب چنین بحثی به صورت بنیادی و مقدماتی توسط دوستان ارجمندمان جناب asier , Admirer و Reza_Jackman عزیز بازشده. برای همین شما را به مطالعه ی آنها ارجاع می دهم.
مقدمات مباحث استراتژیک
سینمای استراتژیک،شمشیر دولبه...؟!!!!
دانلود تحلیل های استراتژیک سینمایی
فقط خواهشی که دارم اگر علاقه مند به پیگیری این موضوع هستید لطفا حتما این سه تاپیک را تا پایان دنبال کنید.
در ادامه به ذکر مصداقهایی از سینماگران فیلسوف و سینمای فلسفی و همچنین سینمای استراتژیک خواهم پرداخت.
با تشکر
نوع رابطه اي كه سينما با انسان امروز برقرار ميكند هرگز نظيري درتاريخ نداشته است. تماشاگر سينما در توهمي از يك واقعيت غرق ميشود و در يك بازي شبيه زندگي شركت ميكند، بي آنكه رنج هاي آن زندگي دامن او را بگيرد.
تماشاي ريزش برف براي آن كه از پشت پنجره ي يك اتاق گرم بدان مينگرد بسيار زيباست، اما براي آن كه خانماني ندارد تا بدان پناه ببرد، چطور؟
این مقدمه را مطرح کردم تا شما را با یک واقعیت تلخ مواجه کنم و آن اینکه:
در فيلم هيچ تصويري نمي تواند سهواً يا به طور تصادفی درميان مجموعه ي تصاوير فيلم قرار بگيرد؛ اين يك اصل كاملاً بديهي است كه تا انسان را به سمتی که مد نظر سینماگر است رهنمون سازد.
چرا چنين است؟ چرا در فيلم هيچ تصوير اشتباهي ياتصادفي نمي تواند وجود داشته باشد، حال آنكه در واقعيت خارج يا واقعيت پيرامونمان هرگز چنين نيست؟
ممكن است در جواب اين سوال بگوييم: خوب! هر فيلم به ناگزير داراي سير دراماتيك و منطق معين و مشخصي است و اگر يك تصوير بدون رابطه ي درست با اين سير در آن ميان بنشيند، هيچ فايده اي نخواهد داشت جز آنكه تماشاگر را گيج خواهد كرد و مانعي خواهد شد در سر راه درك كامل معناي فيلم.
در اين جواب مسامحه اي وجود دارد و آن اين است كه باز هم اصل سوال مورد بي اعتنايي قرار گرفته است. باز هم مي توان پرسيد: اين درست! اما چرا چنين است؟ مگر تماشاگر در زندگي معمول خويش از اين قدرت و اختيار برخوردار است كه همه ي حوادث و وقايع و اشخاص و اشياء را درست آن سان كه خود مي خواهد به عرصه ي وقوع و وجود بياورد؟
جواب را نهايتاً بايد در بررسي ماهيت واقعيت عرضه شده در فيلم جست وجو كرد. واقعيت عرضه شده در فيلم، آرماني و مطلق گراست و از اين لحاظ، امكان وجود صدفه (تصادف)، اشتباه و يا عدم قصد در آن وجود ندارد و با صرف نظر از مهارت فيلمساز، هرچه بر پرده مي آيد داراي معنايي معين است و رابطه اي مشخص با ديگر اجزا و عوامل.
اهل سلطه براي تسخير ديگران از طريق ضعف ها و نقص ها و نيازهاي آنان وارد عمل ميشوند. خرگوش را با هويج ميفريبند، موش را با پنير، و كبوتر را با دانه.
مثلا ، ديدن فيلم هاي «بروس لي»، «جيمز باند» و يا «رمبو» ميتواند مخاطب مستعد را از طريق پاسخ هاي مناسبي كه به نيازهاي كاذب قوه غضبيه اش ميدهد، از خود بيگانه كند، به تسخير كامل بكشاند و استعدادهاي بالقوه ي شيطاني اش را در اين جهان به فعليت برساند. تماشاگري اين چنين، رفته رفته در توهمي كه از وجود بروس لي يا رمبو به او ارائه شده است استحاله می شود. تكرار و استمرار به تثبيت خصائل مي انجامد كه از اين طريق يافته است و بيش از پيش امكان بازگشت به اصل فطري خويش را از دست ميدهد.
برای اینکه ارتباط تنگاتنگ سینما و فلسفه را به معنای واقعی درک کنیم نکته ای را عرض می کنم، شاید متعجب شوید!! همانطور که من هنگامی که که جمهور افلاطون را می خواندم شگفت زده شدم.
آیا تا به حال چیزی راجع به مثل غار افلاطون شنیده اید؟
آیا تا به حال به ارتباط این مثل و سینما توجه کرده اید؟
شباهت مرموزی میان غار افلاطون و سینما وجود دارد.
ساختار سینمای معاصر غار افلاطون را تداعی میکند.
ابتدا توضیحی در مورد این مثل می دهم و سپس ارتباط آن را با سینما بیان می کنم.
افلاطون در تصویر ذهنیاش انسانهای کوتهنظر به لحاظ فلسفی را، چون زندانیانی توصیف میکند که در غل و زنجیرند و تنها میتوانند سایههای مقابلشان روی دیوار غار را ببینند و آن سایهها را واقعیت بپندارند افلاطون بر این باور است که که اندیشه فلسفی وقتی شکل میگیرد که ما از درون غار بیرون بیاییم و قدم به دنیای روشن از نور خورشید بگذاریم. افلاطون معتقد است که تجربه حسی فقط سایهها را در دسترس ما قرار میدهد لذا برای پی بردن به کنه حقیقی وقایع باید از محدودیت تجربه حسی رها شویم و تنها عقل را به کار بگیریم.
افلاطون، درک فلسفی خود را از جهان واقع و حقیقت اشیاء همانند دریافتی میداند، که فرد رها شده از غار درگشت و گذار خویش، درجهان به دست میآورد. امری که عملا انسانهای معمولی درگیر در زندگی روزمره، از عهده آن برنمیآیند. اساس حکمت افلاطونی براین است که محسوسات ظواهراند، نه حقایق و عوارضند و گذرنده، نه اصیل و باقی.
جالب است گفته شود که میان تمثیل غار افلاطون و هستیشناسی سینما توازی خارقالعادهای وجود دارد. بدین معنا که هم غار افلاطون و هم سینما با وجهی نور تصنعی سر و کار دارند. در غار افلاطون نوری از پشت سر اسیران و یا تماشاگران ساطع میشود. در این غار نور ضعیف مزبور بر افرادی که بیرون غار در حال حرکتند پرتوافکنده و پژواک آن به دیوار انتهای غار میتابد و سبب میشود که اسیران مزبور میان واقعیت وجود افراد بیرون از غار و سایه آنها روی دیوار غار دچار اشتباه شوند. در دنیای سینما نیز نوری روی فیلمی که خود، سایه افراد و فضاهای واقعی است میتابد و باعث میشود که سایهای از آن بر دیوار منعکس شود.این تصاویر صرفاً یک کپی از تصاویر واقعی در بیرون سینما است. مخاطبان سینما هم همانند زندانیان غار افلاطون به نظر میرسند در هر دو مورد یعنی هم در غار و هم سینما نور در پشت سر اسیران و تماشاچیان قرار دارد و هر 2 گروه با سایهها سروکار دارند.
از این رو نقش افلاطون و ارسطو در تبیین سینمای مدرن را نمیتوان نادیده انگاشت.
تمثیل غار از این جهت نیز مهم است که ما را به اولین مواجههی میان فلسفه و سینما میبرد.
در واقع میتوان گفت که سینما، غار پیشرفتهی افلاطون است.
در ادامه به فیلم سینما پارادیزو ساخته ی جوزپه تورناتوره می پردازیم تا اگر مثل غار را به درستی درک نکردید بتوانید با بررسی این فیلم به خوبی مفهموم آنرا درک نمایید.
ژيل دلوز، فيلسوف فرانسوي دو کتاب عمده در زمینه سینما دارد. در این دو جلد او به هیچ وجه در پی . بحث نظریه فیلم نبود بلکه کوشید تا سینما را از منظر فلسفه مورد بررسی قرار دهد.
دو جلد کتاب او درباره سینما یکی تصویر حرکت و دیگری تصویر زمان نام دارد.
به گفته وی دنیای سینما را نباید دنیای تصاویر روایتگر شناخت بلکه باید آن را دنیای تصاویر در حال صیرورت و شدن دانست.
دلوز سینما را ابزاری فلسفی میشناسد که در آن ما با سرچشمههای تولید مفهوم روبهرو میشویم. سینما همواره طرحکننده متنهایی است که اندیشه را در عرصه شنیداری_ دیداری قرار میدهد؛ یعنی اندیشه در بستر حرکت قرار میگیرد. هم فلسفه و هم سینما مفهومی از زمان را عرضه میدارد با این تفاوت که فیلم، مفهوم زمان را در قالب انتزاعات گفتاری مطرح نمیکند بلکه آن را در پرتو نور و حرکت به معرض نمایش میگذارد. دلوز نهتنها سینما را در عرصه فلسفه مطرح میکند بلکه در عین حال فلسفه را نیز به زبان سینما تبلور میبخشد.
ژیل دلوز یکی از فیلسوفانی بود بر روی رابطه ی فلسفه و سینما کار کرده است. در ادامه به معرفی یک سینماگر فیلسوف معاصر به نام اسلاوی ژیژک خواهیم پرداخت.
در ادامه ی بحثمان می خواهیم مفهوم هنر استراتژیک را بیان نماییم. به عبارت دیگر هنر و یکی از شاخه های آن یعنی سینما در چه صورت می تواند استراتژیک باشد.
سینما استراتژیک و اساساً هنر استراتژیک، از این حیث به این نام خوانده میشود که در ذهن مخاطب، تصویري از یک تلقی استراتژیک را ارائه میکند.
در یک فیلم سینمایی، سریال، تئاتر، نقاشی یا یک مجسمه آنچه را که میبینید و یا موسیقی اي را می شنوید، اولین چیزي را که هنرمند در هنر خود دنبال می کند این است که در ذهن شما یک تصویر (Image) درست کند.
وقتی صحبت از یک کار هنري میکنیم و نقد هنري را مد نظر قرار می دهیم، ابتدا به ساکن، مسئله ما آن تصویري است که در ذهنها ساخته می شود. شما وقتی یک نقاشی را میبینید چه تصویري در ذهنتان می ماند؟ وقتی یک موسیقی را می شنوید چه ذهنیتی پیدا می کنید؟ یک سریال یا فیلم سینمایی به شما چه ذهنیتی را القا میکند؟ چون القاي تصویر، مستقیم نیست ممکن است شما خیلی زود متوجه این موضوع نشوید. این القا عموماً باید غیر مستقیم باشد.
لذا در هر کار تصویري، تصویرسازي در ذهن مخاطب اوج کار هنري آن هنرمند است. به گونه اي آن تصویر در ذهن شما ایجاد شود و به باور شما تبدیل شود که خود شما هم متوجه نشوید.
این امر کار هنري است، اما اگر القا مستقیم بود کار رسانه اي علمی می شود.
اما القا در کار هنري غیر مستقیم است. قرار است شما با یک القاي غیر مستقیم به یک باور برسید و باورمند شوید. هرگاه یک گزاره هنري در ذهن شما تصویري ایجاد کرد که ذهنیت شما ذهنیت قدرت، انگاره سیاسی و انگارههاي استراتژیک براي اداره یک تمدن و جامعه بود، این عملکرد هنر، هنر استراتژیک می شود. یعنی اگر موسیقی چنین حسی را در شما ایجاد کرد و چنین ذهنیتی به شما داد، اگر یک تئاتر، اثر سینمایی، فیلم داستانی یا یک سریال چنین کارکردي داشت، ما آن را به عنوان هنر استراتژیک می شناسیم.
وقتی کار هنري در ذهن مخاطب خود به یک تصویر تبدیل میشود یعنی اینکه هنر براي هنر بیمعناست. در اینجا دیگر هنر براي هنر وجود ندارد، بلکه هنر براي یک تصویر مطرح است.
نمی توانیم بگوییم سناریویی که نوشته شده یا فیلمی که ساخته شده است سازنده آن به دنبال این نبوده است که تصویري در ذهن مخاطب خود بسازد، پیامی به مخاطبش بدهد و القایی را صورت دهد؛ اگر این طور نبوده پس کار عبثی کرده است.