بسم الله الرحمن الرحیم
داشتم فکر میکردم که واقعا حیف است که این بحث در این بخش نباشه. البته وحید 110 گرامی بحثی تقریبا مرتبط با این موضوع داشتند در تاپیک دین و علم و عقل... ولی در این جا میخواهیم به سوالات دیگری پاسخ دهیم.
راستی حتما در نظر سنجی هم شرکت فرمایید.
ضرورت این بحث: مسلما اینکه بدانیم معارفی که ما داریم از کجا آمده و چه
پشتوانه ای داره بسیار بسیار می تواند نقش مهمی در ارائه بهتر آن داشته باشد.
من اگر بدانم این کار نیکی که دارم انجام می دهم چه پشتوانه و عقبه ای دارد و چه
آثار و نتایجی نیز در پی آن می آید مسلما بهتر و بیشتر می توانم در راه رضای الهی
گام برادرم.
در ارسال اول ابتدا می پردازم به طرح سوال. بعد کم کم ادامه مباحث.
به راستی عقل تا کجا می تونه حرکت کنه؟ ما در مسائل دینی تا کجا می تونیم به
عقل استناد کنیم؟؟؟؟؟
آیا عقل می تونه حکمی را به مجموعه دین اضافه کند؟ مگر ما ادعا نمی کنیم که
دینمان کاملا بر مبنای عقل استوار است؟؟؟ پس چرا در برخی از مباحث دینی
میگوییم عقل راهی در آن ندارد؟؟؟
نقش عقل در دین چگونه است؟؟ آیا عقل مثل کلیدی برای معارف دین است یا
همچون چراغی است که معارف دینی را روشن تر می سازد و یا نه هیچ کدام از
این ها، عقل اصلا راهی در حوزه دین ندارد؟؟
کدام نوع اعتقاد را بیشتر می پسندید؟ اعتقاد عقلانی و یا اعتقاد قلبی؟؟؟؟
و سوالات بسیاری دیگر که میخواهد به این نتیجه نهایی برسد که بلاخره این اعتقاد های ما در بستر عقلانیت می توانند رشد کنند و پا بگیرند یا نه اعتقاد یک امر کاملا قلبی و احساسی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من خیلی رو واژه ها و معنی شون درگیر نمیشم اما یک مسئله ای هست که باید تفکیک شه
واژه عقل؟
من برای تبیین مفاهیمی که تو ذهنم دارم مجبورم عقل رو به دو دسته تقسیم کنم،عقل جزءنگر و عقل کل نگر
مسلما یک سری مسائل دینی وجود داره که عقل بشر(غیر معصوم) هرگز بهش راه نداره چون ظرفیتش رو نداره،اما با همین عقل میشه خیلی معرفت کسب کرد البته عقل کل نگر
مثلا در یکی از کارهای روزمره ما مثل حجاب،ما هرگز اجازه نداریم با استدلال استقرایی اون رو رد یا تایید کنیم،اینجاست که انسان دچار مشکل میشه و کلی شبهه بوجود میاد که نمونه هاش رو در بعضی تاپیک های این تالار میبینیم،چون استقرا آفت زیاد داره و کمترینش بافتن و فکر تولید کردنه
اما اگه با عقل کل نگر بیایم جلو،در واقع از کل به جزء،میشه: یه خدایی وجود داره که کمال مطلق داره،براساس حکمتش و اصل هدایت عام و خاص یه شریعتی رو قرار داره (حالا نمیخوام دونه دونه توضیح بدم)،از این شریعت یه سری احکام در میاد،خدا به خلقت ما اگاه تر از خودمونه ...... و یک سری پیش فرض این مدلی که نتیجه اش میشه لزوم اطاعت در این دستور
در واقع با عقل کل نگر اگر هم در جایی فهم ما قد نداد،به راحتی اون موضوع رو رد نمیکنیم،چون از بالا به پایین میاییم و نمیدونم شاید بشه گفت یه جورایی ایمان به غیبه اوایل سوره بقره باشه
اما در مورد قلب! من اعتقاد دارم قدیمی ها،پدر بزرگ مادربزرگ هامون از نظر تقوا از ما ها بهتر بودن حتی اگه سواد نداشتن یا معلومات دینی شون کم بود،نمیدونم شایدم اشتباه میگم اما فکر میکنم در این زمان ما اطلاعات زیاد داریم اما عملمون خیلی کمه نسبت به اطلاعاتمون،اما اونها همون اندازه که میدونستن عمل میکردن و یه جورایی اعتقاد قلبی شون از ما قوی تر بود، البته این فقط یه مثال بود
جمع بندی:فکر میکنم در اخر دیگه نشه عقل رو از قلب جدا کرد و از یه جایی با هم ممزوج شن
مصلما وقتی قرآن از اصطلاحاتی "آیا نمی اندیشید" "نشانه هایی برای عاقلان" استفاده می کنه، برای عقل گرایی جایگاه ویژه ای توی دینداری در نظر رفته. ولی همیشه این اصطلاحاتو وقتی به کار می بره که می خواد حقانیت دینو اثبات کنه. و وقتی راه بندگی رو نشون می ده میگه "اگر بدانید که آن برای شما بهتر است". فکر می کنم منظور اینه که "اگه توانایی فهمشو داشتی، به وضوح می دیدی که این درسته"
و به نظر من با عقل فقط می شه شناخت. عقل فقط خوب و بدو از هم تشخیص می ده و این قلبه که دین داری می کنه.
عقل نمی تونه خیلی از چیز هارو درک کنه. مثل لطف و بخشندگی و عطوفت. این جاست که دیگه باید دل بدی.
یه مثال می زنم.
دل می گه می خوام برم توی مسجد نماز بخونم. عقل تایید می کنه که درسته و فوایدشو بر می شوماره.*
دل می گه می خوام زهرماری کوف کنم و شاد شم. عقل تایید نمی کنه و اشکالاتشو میاره جلوی چشات.*
*صد البته عقل بر اساس تجربه و اطلاعات فرد کار می کنه. یعنی این که اگه به یک ملحد گفته باشن نماز یعنی بردگی، خوب عقلش بهش برعکس حکم می کنه.
البته این نظر منه و نمی گم درسته. این چیزیه که من فکر می کنم درسته.
(۴/بهمن/۹۱ ۱۳:۴۹)سید ابراهیم نوشته است: [ -> ]با تشکر از توضیحاتی که دادید. ابتدا ازتون خواهش می کنم که استقراء را تعریف کنید چون شاید خیلی از دوستان از این آگاه نباشند....
عقل جزء نگر یعنی همان ادارک. ادارک با تعقل تفاوت می کند. ادراک امور جزئی را حس میکند و ما با حیوانات و نباتات در این وجه مشترکیم.
در آن جا هم که فرمودید از کل به جزء، دقیقتر آن این است که بگوییم از علت به معلول. یعنی ما پی به علتی ببریم و بعد به وجود معلول آگاه شویم.
بسم الله الرحمن الرحیم
تا اونجایی که سواد ما قد میده، دو جور اثبات داریم، استنتاجی و استقرایی
در استقرایی بعد از بررسی چند گزاره حکم کلی میدیم که تا اندازه ای میشه رو اثباتش حساب کرد اما خطا زیاد داره
در استدلال استنتاجی ،یه سری بدیهیات داریم که با استفاده از اونها به حکم میرسیم که گویا بهترین حالته
اما منظور من از استقرا اینجا مثلا این مثاله:حکم جهاد اومده،من نمیرم چون کشته میشم و بچه هام نون اور ندارند
حالا نقصش اینجاس
مگه هرکس بره جهاد کشته میشه
مگه اگه کسی کشته شه حتما بچه هاش گرسنه میمونن
مگه رزق و روزی رو پدر خانواده میده
که همانطور که شما فرمودید در واقع همون ادراک هست و متاسفانه انسانی که تعقل نکنه و در ادراک بمونه باعث میشه که با چند گزاره به حکم برسه در حالیکه اگه بصیرت و حکمت داشته باشه میتونه از گزاره ها رو به حکم استنتاجی برسونه که در یکی از تاپیک ها اقای علی110 یه حرف خیلی جالبی زدن، که تقوا چون هوا و هوس رو کنترل میکنه در واقع باعث میشه قدرت تمیز ادم قوی تر و از نظر عقلی بهتر استدلال کنه
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-23553.html
و در همین تاپیک مثال هایی از اتکا به اداراک رو میبینیم
...................
قسمت بعدیش هم من اشتباه برداشت کردم، این رو هم میپذیرم که از علت به معلول رفتیم
سلام
به نظر من احساس خیلی تاثیر داره. من خودم چند تا کتاب مربوط به ادیان مختلف رو توی خونه دارم و هر کدومشون رو که الآن بر دارم و بخونم بهش اعتقاد پیدا می کنم. اثر خیلی عجیبی داره.
گاهی اوقات حس می کنی چیزی رو می دونی که نمی تونی بیانش کنی، و نمی دونی که این یک تلقین هست یا یک واقعیت.
اگه بخوای این احساس رو بگذاری کنار، باید بری سراغ اثباتهای فلسفی و اعجاز علمی و روشهای عددی و ... که به نظر من همه این روشها مشکل دارن. البته قرار شده آقا ابراهیم تو این موضوع ما رو راهنمایی کنند
ترس هم گاهی اوقات تاثیر می گذاره، به بحث مادیش، چه بحث ماورایی و ترس از جهنم و ...
بله احساس هم حقیقتا نقش مهمی داره. ولی حس و تجربه و نه آن نوع احساس منفعلانه ای که شما می فرمایید. آن اسمش دیگر معرفت نیست. ما مقصودمان هم اکنون معرفت است.
ببینید روش های کسب معرفت به طور کلی این هاست:
1- روش حسی و تجربی.
2- روش عقلی
3- روش شهودی و عرفانی.
4- روش وحیانی.
هر کدام از این موارد توضیحات مفصلی دارد.
از این جا به بعد میخواهیم از واقعیت فاصله بگیرم....
دقت کنیم میخواهیم از واقعیت فاصله بگیریم و به حقیقت برسیم.
حالا این دو چه فرقی دارند اصلا:
واقعیت: آنچه که هست، همین الان موجود است.
حقیقت: آنچه که موجودیت باید داشته باشد، یعنی باید باشد.
در همین مثال کسب معرفت، آنچه که واقعیت دارد این است که متاسفانه بیشتر از روی جبر جغرافیایی کسب می شود، همانطور که دوستمون در بالا اشاره کردند، بله این واقعیت دارد، ولی این دیگر اسمش که معرفت نیست، این دانش نیست.
ما به دنبال کسب حقیقی معرفت هستیم. و باید بگویم که کسب معرفت تنها و تنها از چهار مورد بالا انتزاع می گردد.
این موارد هم توضیحاتی دارد، که من صبر میکنم دوستان اگر نظری خاص نداشتند ادامه می دهم.
اگر فکر میکنید موضوع دیگری هست که می تواند به کسب معرفت بی انجامد بفرمایید.
سلام آقا ابراهیم
خود شما از چه راهی رفتید؟ و چطور فهمیدید که این معرفت حقیقی است؟
هر کدوم از این راهها یه سری سوالات رو ایجاد می کنند، مثلاًً یک استدلال عقلی رو باید دید که آیا درسته یا نه، یک تجربه شهودی رو باید دید که آیا واقعیته یا خیال و ....