کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام

نظرسنجی: به نظر شما وجود همچین تاپیکی مفید است؟
بله خیلی زیاد
نه چندان تأثیری ندارد
     


ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 7 رای - 4.71 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
۱۳:۱۴, ۲۲/فروردین/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام رفقا
در این تاپیک قرار هست به امید خدا
اون اتفاقات جالب از لحاظ معنوی و ارتباط با خدایی رو که هر کدوم به نوعی در زندگی خودمون یا اطرافیانمون افتاده و میتونه شنیدنش اثر مثبتی رو سایرین بگذاره و درسی برای سایر دوستانمون داشته باشه رو قرار بدیم
برای شروع من با چند مورد کار رو آغاز میکنم

این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم
داستان از این قرار است
پدری داشتم که کارمند بود اما بی اندازه دست و پا خیر بود
راستش ما نمیدونستیم که از کجا می آورد اینقدر به این و آن کمک میکند
آدم بسیار رند و زیرکی بود در معامله با خدا
چند نمونه از رندیهایش را برایم گفت تا از آن درس بگیرم من هم میگویم تا بلکه شما هم به کارتان آید

این نزدیک ما می گفت من علاقه عجیبی به مولا علی دارم و سر این مطلب را هم نمیدانستم
البته علل مختلفی میتواند داشته باشد اما روزی پدر برایم یکی از رازهایش را فاش کرد
بعد از این که حال عجیبی از ارادت و محبت به مولا علی در من پیدا شد من از پدرم پرسیدم سر این علاقه خودمو به مولا نمیدونم چیه؟
به من گفت: پسرم در لحظاتی که من به نیت این که خدا به ما فرزندی عنایت کند.... من در نیتم این بود که خدایا این فرزندی را که قرار است به ما عطا کنی از نوکران مولا علی قرارده
رفقا خیلیه آدم تو اون لحظات بتونه چنین نیتی رو در ذهنش بگذرونه

یکی دیگه از رندی های پدرش رو که برام تعریف کرد این بود که
گفت: من داشتم کتاب دینی را میخواندم که در پاورقیش نوشته بود که روزی مردی در مقابل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی غیبت میکند و میرزا پس از زنجش بسیار از غیبت شنیدن میگوید چهل روز مرا به زحمت انداختی، بعد از خواندن این مطلب نام این بزرگوار در ذهنم ثبت شد و در درونم نسبت به ایشان احساس محبت و احترام حس میکردم روزی در مورد حقایق و اسرار نماز از پدر سوالی کردم و ایشان پاسخم را داد بعد گفتم آیا کتابی هست که به بیان حقایق نماز پرداخته باشد ایشان کتاب اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را به من داد که مال خودش بود و در جوانی آن را خوانده بود (بعد ها او این کتابش را به من هم داد) و گفت تأثیر شگرفی از مطالعه اون کتاب بردم و گویی به صرف مطالعه اش در من و اعمالم اثر داشت بعد ها پدرم سرّ این اثر گذاری را به من گفت
پدرش به او گفته بود قبل از ازدواج با مادرت میرفتم سر قبر مرحوم ملکی تبریزی که قبرشان در شیخان قم است و به سیدی پول میدادم تا بر مزار میراز جواد آقا الرحمن بخواند و از او میخواستم که بعد ها دست پسرم را بگیرد

و اما بزرگترین رندی ای که برایم از پدرش تعریف کرد این بود
گفت: پدرم از سالها قبل کفالت یک بچه سید یتیمی را که پدرش روحانی بود را به عهده گرفته بود وقتی به سنین نزدیک دبیرستان رسید به پیشنهاد پدرم رفت حوزه و ملبس به لباس مرحوم پدرش شد و بعد از چند سال پدرم برایش امر ازدواجش را محیا کرد و حتی سیسمونی فرزندش را هم تهیه کرد و البته به لطف خدا کودک دیروز و شیخ امروز الآن امام جماعت امام زاده ای در شهرستان رباط کریم است
روزی به من گفت: فرزندم میدانی چرا من کفالت این آقا سید را به عهده گرفتم؟
گفتم نه پدر جان
گفت روزی که تصمیم گرفتم کفیل این فرزند شوم با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
میگفت یکی دوسالی از این ماجرا گذشت و پدرم به رحمت خدا رفت
ما او را به طرز حیرت انگیزی در همان امام زاده ای دفن کردیم که آقا سید که پدرم کفالتش رو به عهده گرفته بود امام جماعتش بود و نماز میت را هم همان سید برایش خواند
پدر مرحوم این آشنای نزدیک ما، خودش از شیفتگان مولا علی بود و شب جمعه 1 رجب تولد امام باقر علیه السلام به رحمت خدا رفت و خاکسپاری شد، فرزندش میگفت با اینکه من ماندم در رباط تا پدرم در اولین شب تنها نماند
اما بدون هماهنگی به یکباره امام جماعت مسجد اعلام کرد که امشب دعای کمیل را در خانه آقای فلانی میخوانیم و پدرم که انس عجیبی با دعای کمیل داشت حض و بهره ای برد
فرزندش میگفت : پس فردای شب هفت پدرش به حج دانشجویی مشرف شد و 9 روز پس از فوت پدرش در مسجد النبی در مقابل رسول خدا ایستاده بود
خودش میگفت اولین بار وقتی گفتم السلام علیک یا رسول الله یاد حرف پدرم و قولی که با رسول خدا گذاشته بود افتادم ، و دیدم که چقدر عالی و بینظیر پیامبر خدا وفای به عهد کرده
بعد گفت پس از 14 روز که از حج برگشتم 10 روز بعد سفری برایم مهیا شد به طور پیشبینی نشده با تعیین مکان و بدون نیاز به پرداخت هزینه از سوی من تا به مدت 10 روز من به مشهد الرضا سفر کنم و خدا میداند که چه سفری بود و چه میزبانی و چه میهمان نوازی
و خلاصه من داغ فراغ پدر را با این میهمان نوازی های پیاپی رسول خدا و آل طاهرینش نفهمیدم
و بعد از آن به شکل بی اندازه حیرت انگیزی که برای ما هم توضیح نداد از لحاظ مالی در استقلال کامل است و میگه بعد از فوت پدرش از احدی پول نگرفته و خودش مرتب جور میشه

به من میگوید همیشه که آدم عاقل کسی است که بداند باید با چه کسی در این عالم معامله و معاشقه کند!!!

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، aramino ، وحید الف ، مسافر ، MESSENGER ، MohammadMeraj ، elhamA ، EMPERATOR ، بیداری اندیشه ، Reza2035 ، fazel ، سپهسالار ، boghz ، najmeh ، Seyed Mohsen ، m.shirazi80 ، Hadith ، hesam110 ، montazer ، aliakbar ، sunrise59 ، Reza14 ، 7parsa4 ، seyyedi ، مجنون الحسین ، oO DaViD Oo ، أین المنتظر ، libera ، محب الزهرا ، hajiali.m ، فقط خودم ، am_po ، pajoheshgar ، Mitsonary ، تازه مسلمان ، محیصا ، حسن عزتي ، sayed reza ، در جستجوی سختی ، F_R ، ترنم ، SARV ، حسام+ ، چشم انتظار ، ELENOR ، راحیل ، nafas ، فرید ، yashar1374 ، 872325 ، m.hossein ، یا صاحب الزمان ، آرین (الهه.ع) ، K-1 ، فدک زهرا ، ali.khm ، shafagh_mah ، revenger ، black ، علمدار133 ، سرباز سید علی ، تفکر ، Havbb 110 ، M03TAFA ، ZaHrA110M ، mia'd ، taleb ، یوسف خان ، Farzaneh ، بیداری12 ، saloomeh ، شیدا ، only_y2d ، tazevared ، منادی حق ، وحید110 ، یاوران مهدی ، عماره ، عبدالرحمن ، sagheb ، یا امام رضا ، help me ، یاســین ، خیبر110 ، Night_World ، Islam ، Just God ، قلب ، Reza71 ، خادمة الزهرا ، عبدالمجید ، Mohammad Trust ، آفتاب ، ساجد ، N2376DIR ، mohammad reza

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۳۸, ۲/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/دی/۹۰ ۱۲:۴۵ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #21
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


ما سینه زنان رسم جنون باب نمودیم

یکی از دوستان مورد وثوق که بر صحت کلامش ایمان دارم تعریف میگرد:
یکی از بچه هیئتی ها به رحمت خدا میره...
خوش به حال اونکه تا جون داره فقط میگه حسین...حسین...حسین...
رفقاش زیر تابوتش، فقط حسین میگفتن...
رفتن قصالخونه تا بدنش رو بشورن...وقت شستن دیدن که سینش سرخ شد...آخه تا زنده بود...سینه زن ارباب بوده...


خورده به سینه ی من، مدال سینه زنی



بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری***من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم

ای که از تربت من می گذری روضه بخوان

نام زینب شنوم زیر لحد گریه کنم

بعد مرگم به حسینیه مرا دفن کنید***روی قبرم بنویسید که من سینه زنم


یا حسین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، علی 110 ، محیصا ، مجنون الحسین ، saloomeh ، blue.blood ، ترنم ، meshkat ، بیداری اندیشه ، حسام+ ، shafagh_mah ، nafas ، black ، یاســین ، مجنون العباس ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۴:۱۸, ۸/دی/۹۰
شماره ارسال: #22
آواتار
با سلام خدمت همه دوستان و عرض ادب و تشکر از این موضوع عالیتون
والله خیلی مطلب دارم ولی بگذارید از مطالبی بگم که خودم توش بودم
روز عید غدیر بود و من به واسطه یکی از اساتید اخلاق میرفتیم خانه یکی از روحانیون عظیم الشان که از همدرسی های آقای بهجت بود و بسیار هم اهل کرامت و معروف هستند و مطمئنم که اگر اسم ایشان را بیارم تقریبا غالب شما ایشان را میشناسید... ولی مطمئن نیستم که راضی باشند نامشان را ببرم...
خلاصه با دوستی از اهل معرفت خانه ایشان میرفتیم و دوست ما در راه تنها ذکر میگفت و با ما زیاد صحبتی نمیکرد...خانه آقا که رفتیم زمانی که دوستم وارد شد خدا را شاهد میگیرم که یک واو را عقب جلو نمیکنم
آقا به دوستم اشاره کرد که جلو رود با مصافحه کرد و در گوشش چیزی گفت و خودش خندید ولی دوست ما شوکه زده شد و رنگش پرید... زمانی که برگشت کنارم با لرزشی میگفت من میدانستم ایشان اهل باطنند درراه فقط ذکر یا ستارالعیوب داشتم این جا که رسیدم ایشان فرمودند ای پسر بازیگوش خوب است که من هم ذکر یا کاشف الاسرار بگیرم...این را گفت و خندید...

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، mohammad790 ، مجنون الحسین ، saloomeh ، فاطمه خانم ، meshkat ، بیداری اندیشه ، حسام+ ، shafagh_mah ، نا بلد ، nafas ، Admirer ، گل مرداب ، وحید110 ، black ، ZaHrA110M ، taleb ، Farzaneh ، marziye ، یاســین ، قلب ، خادمة الزهرا ، ساجد
۱۵:۰۰, ۸/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/دی/۹۰ ۱۵:۰۱ توسط محیصا.)
شماره ارسال: #23

بسم الله الرحمن الرحیم
.
نقل قول:با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
به این میگن زیرکی در دعا کردن اینجا رو که خوندم اشک توو چشام جمع شد، واقعا وجود همچین پدری بزرگترین نعمتیه که می شه از خدا گرفت. خدا غرق در رحمتشون کنه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، mohammad790 ، مجنون الحسین ، shafagh_mah ، nafas ، black ، taleb ، قلب
۹:۵۲, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #24
آواتار
دایی من تو یه شهرک نظامی زندگی میکنه .یه روز که برای نماز به مسجد شهرک میره با آقای دکتری که ساکن اون شهرک بود و پسر کوچیکش آشنا میشه این داستان رو با یه واسطه از اون آقا نقل میکنم.
این آقای دکتر از خانواده متمولی بود به لحاظ مالی به قول خودمون توپ ! ولی در زندگی این خاندان هیچ اثری از دین و خدا و این چیز ها دیده نمیشد. تا اینکه یه روز که تو خوابگاه با دوستاش مشغول آهنگ گوش دادن بود یکی از هم اتاقی هاش شروع میکنه به ناراحتی که آقا این چیزها که گوش میدهید حرامه مرجع تقلید من میگه حرامه به ایندلیل به این دلیل
خلاصه کفر این آقای دکتر درمیاد میگه مگه مرجع تقلیدت کیه که این چرت و پرت ها رو میگه بگو ببینم هر جا باشه میرم خدمتش می رسم .
گفت آیت الله بهجت
آقای دکتر از شدت عصبانیت بی اونکه فکر کنه میاد بیرون و عازم قم میشه . طوریکه وقتی می رسه کیف پولش همراهش نبود. به راننده میگه ببین پدر جان من آدم نداری نیستم ولی کیف پولم رو جا گذاشتم . شماره حساب بده .... راننده میگه نمیخواد پسرجون پیاده شو.
خلاصه تو همین فکر بود که یه تاکسی جلوشو میگیره
- میخای بری پیش ایت الله بهجت ؟
- آره
- سوار شو
بی اونکه به فکرش بیاد که این راننده از کجا میدونه که میخواد پیش چه کسی بره سوار شد.
وقتی رسید به محل اقامت آیت الله بهجت ازدحام جمعیت رو دید با خودش گفت چه خبره مگه حالا باید تا صبح وایستم اینجا.
یکی از تو جمعیت بیرون اومد گفت آقای بهجت شما رو میخواد.
از شدت تعجب دهنم باز مونده بود
- منو ؟
- آره
بی اونکه حرفی بزنم وقتی این مرد خدا رو دیدم گفت پسر همین جوری اومدی بیرون غذا هم که نخوردی ما رو به صرف ناهار دعوت کرد و من همچنان در بهت که گفتند
- دوستت درست میگه پسر جان گناهه اشتباه میکنی .
ولی به اذن خدا شما مدرک دکتری تونو میگیرید و صاحب فرزند پسری خواهید شد که حافظ قرانه
به پهنای صورت اشک میریختم و حالا این پسر 6 ساله من حافظ قرآنه به برکت اون دیدار مسلمان شدم و خانواده من هم از این خیر بی نصیب نبودند...
الهی
اهدنا الصراط المستقیم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Admirer ، m.shirazi80 ، میثاق ، علی 110 ، meshkat ، محب الزهرا ، Seyed Mohsen ، mohammad790 ، أین المنتظر ، وحید110 ، Reza14 ، ترنم ، ANTI satan ، مبينا ، بیداری اندیشه ، حسام+ ، shafagh_mah ، نا بلد ، nafas ، مجنون الحسین ، میلاد.م ، فرید ، black ، M03TAFA ، ZaHrA110M ، taleb ، در جستجوی سختی ، Farzaneh ، marziye ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۱:۲۰, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #25
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب saloome واقعا ممنون از این ماجرا

ولی جدای از این مطلب این رو بگم که حتی الان که آقای بهجت به رحمت خدا رفته اند روحشان , روح راهنماست.
یعنی حتی دیده شده که کسانی مرتب از طرف آقای بهجت هدایت میشوند آنهم عجیب که از تعجب انگشت بر دهان می مانند.

فقط در یک جمله میتوانم آقای بهجت را توصیف کنم : او مرد خدا بود
اگر به این مقام رسید به دلیل اینکه عاشق خدا بود عاشق به معنی واقعی کلمه .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Seyed Mohsen ، mohammad790 ، أین المنتظر ، Reza14 ، ترنم ، ANTI satan ، N.Mahdavian ، shafagh_mah ، nafas ، مجنون الحسین ، black ، M03TAFA ، taleb ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۵:۱۸, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #26
آواتار
کاش نگاهی هم به ما بشه ...
تو این عصر گناه هنوز هم هستند افرادی که نفسشون حقه .
خدا میدونه چقدر آیت الله بهجت رو دوست دارم . یه مشکلی دارم همش میگفتم اگر زنده بودن میرفتم پیش ایشون . حتماً یه نسخه ای واسه این درد من دارن.
اما حالا میگم در اولین فرصت خواهم رفت . باید بتونن یه کاری برای من انجام بدن . اینطور نیست ؟!!!!! منکه فکرنمیکنم ایشون زنده نیستند. مردان خدا بعد از حیات فیزیکی شون حیات معنوی شون شروع میشه که این لا زمانی یاد اونها رو جاودان میکنه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ترنم ، ANTI satan ، بیداری اندیشه ، N.Mahdavian ، حسام+ ، shafagh_mah ، nafas ، مجنون الحسین ، black ، taleb ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۸:۰۰, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #27
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

بحث روح راهنما شد ...یکدفعه مطلب جالبی رو یادم افتاد که گفتنش خالی از لطف نیست .امیدوارم این مطلب باعث بشه که هر از گاهی به یاد رفتگان هم بیوفتیم .
پسر عمه ام
بعد از نماز صبحش این طور که معلوم بوده همیشه فاتحه برای رفتگان می فرستاده .
یکبار پسر عمه ام بعد از نماز صبحش میخواسته برای پدربزرگم فاتحه بفرسته ولی حوصلش نشد . میگه آقاجون حوصله ام نمیشه برات فاتحه بفرستم 3 تا صلوات برات میفرستم ان شاالله که ثوابش بهت برسه .
همون روز خواهر پسر عمه ام یعنی دختر عمه ام خواب پدر بزرگم رو میبینه و میگه به داداشت بگو ثواب اون 3 تا صلوات بهم رسید .دختر عمه ام که اولش نمیدانسه موضوع چیه این خواب رو برای داداشش تعریف می کنه ..پسر عمه ام هم کلی گریه کرد
ما در خانوادمون کاملا اعتقاد داریم که همانطور که ما برای رفتگان هدیه می فرستیم آنها هم هدیه ای برای ما می فرستند .حالا این هدیه میتواند به صورت دعای خیر باشد یا یک هدایتی ...
ان شاالله که هر هفته 5 شنبه ها یادی از رفتگان کنید ..حتی اگر غذایی درست میکنید و یک ظرفی به یک همسایه ای دادید میتوانید ثوابشو به رفتگان هدیه کنید یا از همه بهتر قرائت قرآن - صلوات و..
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علی 110 ، مبينا ، ترنم ، بیداری اندیشه ، saloomeh ، N.Mahdavian ، حسام+ ، shafagh_mah ، Seyed Mohsen ، nafas ، مجنون الحسین ، فرید ، black ، ZaHrA110M ، marziye ، یاســین ، قلب ، خادمة الزهرا
۲۰:۱۸, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #28
آواتار
بسم الله النور
عضو شدن تو این تالار تو بدترین شرایط روحی و تو اوج غفلت برای من نقطه عطفی بود برای قدم گذاشتن تو مسیر ایمان و عمل.
اول خرداد بود که عضو شدم و از اون موقع تا حالا اندازه تمام 22 سال زندگیم چیز یاد گرفتم و کلی مطالعه کردم.این آغاز تحول باعث شده بود خیلی از گذشته پشیمون و خجالت زده باشم.
شب 19 ماه مبارک تو اوج روضه و گریه(مداح داشت روضه حضرت زهرا میخوند) یهو یاد بدی هام افتادم و یاد اینکه ائمه چقدر خرج کردن از همه چیزشون برای آدم شدن امثال من بدبخت و من تو اوج غفلتم به خدا گفتم خدایا بالاخره که اسم شیعه رو من هست از هرچی هم که بگذریم اون دنیا قرار باشه منو بسوزونی میگن نگاه کن شیعه بودها اونوقت با خجالتم از روی ائمه و پیامبر و بالاتر از همه خجالتم از خودت وقتی بگی بهترین هام رو فدا کردم تا شماها آدم شید،چه کنم؟
گفتم خدایا اگه قراره تو اون دنیا بسوزونیم،تو همین دنیا بسوزون قول میدم تحمل کنم.
هنوز دو ماه از ماه رمضون نگذشته بود از دانشگاه رفتم خونه مامانبزرگم.این که چی شد که اینجوری شد قضیه ش مفصله سرتونو درد نمیارم ولی یک لحظه تو آیینه ای که رو به روم بود نگاه کردم و دیدم تمام زیبایی هام شعله ور شده.موهام،صورتم،دستام همه داشتن تو شعله های آتیش میسوختن.هرکاری میکردم خاموش نمیشد چون علت سوختنم الکل بود کم کم داشت به سایر نقاط بدنمم سرایت میکرد.حالا دیگه از کمر به بالا کلا شعله بود.قفل کرده بودم،سخت بود،جلوی چشمام جز شعله یه چیز دیگه هم بود و اون مامانم بود که مثل مرغ سرکنده به هرچیزی متوسل میشد تا خاموشم کنه نمیتونست یه لحظه همه زندگیم از جلوی چشمام رد شد،خنده هام،خدایا یعنی میشه بازم بخندم؟آرزوهام،کسایی که دوسشون داشتم،گناهام ووو....یه چیز دیگه هم از جلو چشام رد شد و اون یه اسم بود یهویی اسمه رو بلند فریاد زدم یا ابوالفضل صورتم...
و خودمو پرت کردم رو زمین و چشمامو بستم...
آتیش خاموش شد.شعله هایی که به سقف میرسیدن با شنیدن یه اسم خاموش شدن.دویدم جلوی آیینه تا ببینم چه بلایی سر صورتم اومده...خدایا...باورم نمیشد...سالم سالم سالم بود و تو بیمارستان تا آخرین روزی که برای مداوا و پانسمان میرفتم هیچکس باور نمیکرد که من با الکل سوختم...
این سوختن قشنگ ترین اتفاق زندگی من بود چون باعث برکات زیادی شد،خیلی زیاد...
التماس دعا.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، بیداری اندیشه ، saloomeh ، علی 110 ، Admirer ، mohammad790 ، سید ابراهیم ، N.Mahdavian ، aminrafael3 ، حسام+ ، shafagh_mah ، Seyed Mohsen ، nafas ، مجنون الحسین ، فرید ، گل مرداب ، black ، .Ali. ، ZaHrA110M ، Asma ، یاســین ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۴:۰۳, ۱۱/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/دی/۹۰ ۱۴:۱۱ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #29
آواتار
کرامتی عجیب از دردانه امام حسین حضرت رقیه(سلام الله علیها)
سلام میخواستم بازم یه اتفاق دیگه ای که برای خودم افتاد و من به عینه شاهد این کرامت بودم براتون تعریف کنم.
ما در پیش دانشگاهی معروفی در تهران درس میخوندیم که برای درس خوندن مجبور بودیم شبها بمونیم در مدرسه حدود 20 نفر بیشتر نبودیم وهمین مسئله باعث شده بود نزدیکی خاصی بین بچه ها بوجود بیاد. بعد از مدتی بین دو تا از دوستام رابطه عجیبی پیدا شد شخص الف شروع کرد به شدت به ب زور گفتن تا جایی که همه رو عاصی کرده بود ولی زمانی که ما میخواستیم دخالت کنیم خود ب نمیگذاشت. ب بسیار زرد و پژمرده شده بود درسش هم بسیار تنزل پیدا کرد بچه ها حتی در وسط بازی فوتبال هم الف به ب زور میگفت ولی ب هیچ کاری نمیکرد یعنی نمیتونست...
تا اینکه یک روز الف ماهارو جمع کرد و گفت امشب بعد از شام میخوام پته ب رو براتون بریزم...میخوام یه چیزی ازش بگم که مطمئنم دیگه نمیتونه بیاد اینجا... بچه ها هم خندیدن. من رفتن دنبال ب دیدم تو نمازخونه نشسته و داره به پهنای صورت اشک میریزه. نشستم کنارش گفتم چیه پسر تو این چند ماه اصلا تو چته... اینو که گفتم با صدای بلند گریه کرد و وسط هق هق کردناش گفت سید کمکم کن الف میخواد آبرومو ببره اون از من چیزی میدونه که اگه بگه من مجبورم خودمو بکشم... به خدا خودکشی میکنم... این همه هم که اذیتم میکرد برای همین بود چند وقتیه که از من یه عمل خلاف میخواد ولی چون من قبول نکردم میخواد امشب قضیه رو برای همه تعریف کنه... اینو که گفت بازم گریه کرد و گفت سید تورو به جدت یه کاری بکن دارم میمیرم ... خودمم مونده بودم چی کار کنم تو نماز خونه یا پارچه سیاه زده بودند که روش نوشته بود السلام علیک یا بنت الحسین...بهش گفتم من خودم زمانی که عرصه بهم خیلی تنگ میشه و میمونم چی کار کنم دست به دامن این خانوم میشم تا اینو گفتم داد زد یا رقیه... بچه ها تا الان ندیده بودم کسی اینطوری گریه کنه
سر شام بودیم الف گفت بچه ها شامو بخورین میخوام قضیه رو براتون تعریف کنم بعد یه نگاه تمسخری هم به ب کرد ب کنارم از شدت ترس میلرزید... خلاصه شام تموم شد بچه ها دور هم نشستن الف سرشو پایین انداخته بود کمی که گذشت یکی از بچه ها گفت چرا چیزی نمیگی چرا ساکتی؟ الف بهش نگاه کرد و گفت چی بگم؟ بچه ها گفتند همون چیزی که از صبح مارو علاف خودت کردی... الف مبهوت نگاهمون کرد و گفت من؟ گفتیم آره قرار بود یه چیزی برامون تعریف کنی؟ گفت نه چیزی یادم نمیاد... یکی دیگه از بچه ها گفت ای بابا همین سر شام گفتی میخواستی یه چیزی در مورد ب بگی ... الف به ب نگاه کرد و گفت اصلا چیزی یادم نمیاد... خلاصه هرچی بچه ها اصرار کردن چیزی یادش نیمد... ب به سرعت رفت تو نمازخونه سراغ پرچم.
من هنوز نمیخواستم باور کنم فکر میکردم الف خودش نخواسته چیزی بگه. با الف رفتیم بیرون قسم روح مادرش که سال گذشته فوت کرده بود رو خورد که هیچی یادش نمیاد...
بچه ها جالب این بود که از اون روز به بعد رابطه این دوتا هم به روال عادی برگشت حتی بهش میگفتیم چرا ب رو دیگه اذیت نمیکنی باز یادش نمیاومد...
واقعا متحیر بودیم... از اون روز به بعد ما خونه ب سه شب اول صفر رو دعوتیم هیئت متوسلین به حضرت رقیه...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، N.Mahdavian ، aminrafael3 ، حسام+ ، shafagh_mah ، nafas ، مجنون الحسین ، فرید ، گل مرداب ، black ، marziye ، قلب ، خادمة الزهرا
۱۳:۴۱, ۱۲/دی/۹۰
شماره ارسال: #30
آواتار
به نام خدا
سلام
همکاری داشتیم که در اثر تصادف مدتی به کما رفته بود و به لطف خدا از کما درومد.
ازش پرسیدم که چیزی از اون زمان یادت میاد؟

گفت :چند اتفاق قبل از تولدم رو دیدم،که برای پدرم تعریف کردم و همه درست بودند.
گفتم حالا نکته ای،چیزی نیست به ما بگی؟

گفت: توی این مدت شخصی همیشه در کنار من بود، یک روز که اومد یک نوشته ای همراه داشت. یه خورده از من فاصله گرفت و اون نوشته رو (که شبیه طومار بود) باز کرد و به من گفت:
خدا از حق خودش گذشت میکنه،اما از حق مردم نه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Seyed Mohsen ، علی 110 ، nafas ، mohamad ، مجنون الحسین ، فرید ، black ، قلب ، خادمة الزهرا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  درخواست بحث با کسانی که اندیشه بیداری دارند. HARIMEREYHANE 9 3,969 ۲۸/فروردین/۹۴ ۱۰:۲۴
آخرین ارسال: dehmojtaba
  آخرین تاپیک مفصل علی 110 در تالار گفتگوی بیداری اندیشه علی 110 2 3,627 ۲۶/مرداد/۹۱ ۲۲:۱۸
آخرین ارسال: علی 110

پرش در بین بخشها:


بالا