|
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
|
|
۱۳:۱۴, ۲۲/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام رفقا
در این تاپیک قرار هست به امید خدا اون اتفاقات جالب از لحاظ معنوی و ارتباط با خدایی رو که هر کدوم به نوعی در زندگی خودمون یا اطرافیانمون افتاده و میتونه شنیدنش اثر مثبتی رو سایرین بگذاره و درسی برای سایر دوستانمون داشته باشه رو قرار بدیم برای شروع من با چند مورد کار رو آغاز میکنم این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم داستان از این قرار است پدری داشتم که کارمند بود اما بی اندازه دست و پا خیر بود راستش ما نمیدونستیم که از کجا می آورد اینقدر به این و آن کمک میکند آدم بسیار رند و زیرکی بود در معامله با خدا چند نمونه از رندیهایش را برایم گفت تا از آن درس بگیرم من هم میگویم تا بلکه شما هم به کارتان آید این نزدیک ما می گفت من علاقه عجیبی به مولا علی دارم و سر این مطلب را هم نمیدانستم البته علل مختلفی میتواند داشته باشد اما روزی پدر برایم یکی از رازهایش را فاش کرد بعد از این که حال عجیبی از ارادت و محبت به مولا علی در من پیدا شد من از پدرم پرسیدم سر این علاقه خودمو به مولا نمیدونم چیه؟ به من گفت: پسرم در لحظاتی که من به نیت این که خدا به ما فرزندی عنایت کند.... من در نیتم این بود که خدایا این فرزندی را که قرار است به ما عطا کنی از نوکران مولا علی قرارده رفقا خیلیه آدم تو اون لحظات بتونه چنین نیتی رو در ذهنش بگذرونه یکی دیگه از رندی های پدرش رو که برام تعریف کرد این بود که گفت: من داشتم کتاب دینی را میخواندم که در پاورقیش نوشته بود که روزی مردی در مقابل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی غیبت میکند و میرزا پس از زنجش بسیار از غیبت شنیدن میگوید چهل روز مرا به زحمت انداختی، بعد از خواندن این مطلب نام این بزرگوار در ذهنم ثبت شد و در درونم نسبت به ایشان احساس محبت و احترام حس میکردم روزی در مورد حقایق و اسرار نماز از پدر سوالی کردم و ایشان پاسخم را داد بعد گفتم آیا کتابی هست که به بیان حقایق نماز پرداخته باشد ایشان کتاب اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را به من داد که مال خودش بود و در جوانی آن را خوانده بود (بعد ها او این کتابش را به من هم داد) و گفت تأثیر شگرفی از مطالعه اون کتاب بردم و گویی به صرف مطالعه اش در من و اعمالم اثر داشت بعد ها پدرم سرّ این اثر گذاری را به من گفت پدرش به او گفته بود قبل از ازدواج با مادرت میرفتم سر قبر مرحوم ملکی تبریزی که قبرشان در شیخان قم است و به سیدی پول میدادم تا بر مزار میراز جواد آقا الرحمن بخواند و از او میخواستم که بعد ها دست پسرم را بگیرد و اما بزرگترین رندی ای که برایم از پدرش تعریف کرد این بود گفت: پدرم از سالها قبل کفالت یک بچه سید یتیمی را که پدرش روحانی بود را به عهده گرفته بود وقتی به سنین نزدیک دبیرستان رسید به پیشنهاد پدرم رفت حوزه و ملبس به لباس مرحوم پدرش شد و بعد از چند سال پدرم برایش امر ازدواجش را محیا کرد و حتی سیسمونی فرزندش را هم تهیه کرد و البته به لطف خدا کودک دیروز و شیخ امروز الآن امام جماعت امام زاده ای در شهرستان رباط کریم است روزی به من گفت: فرزندم میدانی چرا من کفالت این آقا سید را به عهده گرفتم؟ گفتم نه پدر جان گفت روزی که تصمیم گرفتم کفیل این فرزند شوم با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر میگفت یکی دوسالی از این ماجرا گذشت و پدرم به رحمت خدا رفت ما او را به طرز حیرت انگیزی در همان امام زاده ای دفن کردیم که آقا سید که پدرم کفالتش رو به عهده گرفته بود امام جماعتش بود و نماز میت را هم همان سید برایش خواند پدر مرحوم این آشنای نزدیک ما، خودش از شیفتگان مولا علی بود و شب جمعه 1 رجب تولد امام باقر علیه السلام به رحمت خدا رفت و خاکسپاری شد، فرزندش میگفت با اینکه من ماندم در رباط تا پدرم در اولین شب تنها نماند اما بدون هماهنگی به یکباره امام جماعت مسجد اعلام کرد که امشب دعای کمیل را در خانه آقای فلانی میخوانیم و پدرم که انس عجیبی با دعای کمیل داشت حض و بهره ای برد فرزندش میگفت : پس فردای شب هفت پدرش به حج دانشجویی مشرف شد و 9 روز پس از فوت پدرش در مسجد النبی در مقابل رسول خدا ایستاده بود خودش میگفت اولین بار وقتی گفتم السلام علیک یا رسول الله یاد حرف پدرم و قولی که با رسول خدا گذاشته بود افتادم ، و دیدم که چقدر عالی و بینظیر پیامبر خدا وفای به عهد کرده بعد گفت پس از 14 روز که از حج برگشتم 10 روز بعد سفری برایم مهیا شد به طور پیشبینی نشده با تعیین مکان و بدون نیاز به پرداخت هزینه از سوی من تا به مدت 10 روز من به مشهد الرضا سفر کنم و خدا میداند که چه سفری بود و چه میزبانی و چه میهمان نوازی و خلاصه من داغ فراغ پدر را با این میهمان نوازی های پیاپی رسول خدا و آل طاهرینش نفهمیدم و بعد از آن به شکل بی اندازه حیرت انگیزی که برای ما هم توضیح نداد از لحاظ مالی در استقلال کامل است و میگه بعد از فوت پدرش از احدی پول نگرفته و خودش مرتب جور میشه به من میگوید همیشه که آدم عاقل کسی است که بداند باید با چه کسی در این عالم معامله و معاشقه کند!!! |
|||
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱:۴۷, ۱۵/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/دی/۹۰ ۱:۴۸ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
مدتی است گره خورده
به اهل بیت شکایت کردم گفتم تحویل نمیگیرد یادی نمیکنید امشب یکی از رفقا با چندین و چند واسطه پرچم گنبد حرم حضرت امیر در نجف اشرف را برایم آورد خواستند بفهمانند که : ما هواسمان هست به تو تو خودت کمی هواست را جمع کن و به خودت رحم کن شبی داشتیم با این پرچم زمانش زیاد نبود اما صفایش خیلی زیاد بود مرام مولا را میرساند که چگونه ذره پروری میکنند ای کاش میشد که خدا می انداخت به دل این رفقا که در حق من دعا کنند خوب به دل من انداخت که در حق بچه های تالار دعا کنم شاید به دل بچه های تالار هم بیاندازد خدا را چه دیدی یا علی نوشتن هم توفیق می خواهد یا علی و صد البته در محرم و صفر یا حسین |
|||
|
|
۲:۵۵, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
(۱۰/دی/۹۰ ۲۰:۱۸)meshkat نوشته است: بسم الله النور این پست منو یاد یه ماجرا انداخت!!! چند سال پیش که زیاد تو قید و بند یه سری از مسائل نبودم ...طراحی و نقاشی جزء یکی از بهترین تفریحاتم بود.اما مینیاتور تا حالا کار نکرده بودم.یه طرح از یک خانم با حالتی خاص شبیه عکسهای لیلی و مجنون انتخاب کردم و تو ابعادی خیلی بزرگ شروع کردم به کار......کلی هم نقشه کشیده بدوم که فلان مدل قاب رو انتخاب کنم و فلان جای پذیرایی بزنم!!! روزی که داشتم رو طرحم کار میکردم با چند تا از دوستانم بودم که مرتبا از کارم تعریف کردندو به به چه چه.......می گفتن با اینکه کار اولته خیلی خوب دراوردی... همونروز بعد از مغرب موقع غذا درست کردن قابلمه آب جوش برگشت روی دستم و از مچ به پائین سوخت...مثل مرغ پر کنده شدم...تو همون سوز و گدازم یاد همین دستی افتادم که عصری هر 5تا انگشتش رنگی شده بود و غرق کار!!! گفتم چشمم زدند....مغز استخوانم هم داشت میسوخت!!!تا آماده بشن و منو ببرن سوانح سوختگی فقط پا میکوبیدم روی زمین و تو ماشین هم با اون یکی دست سالمه خودمو میزدم ![]() خلاصه یکماهی اسیر بودمو برای شستشو و پانسمان میرفتم بیمارستان...هر کس هم میفهمید میگفت چشم خوردی ![]() .... دستم خوب شدو شکر خدا جاش هم نموند اما اون طرح طلسم شد و رفت تو بایگانی سایر اوراق و مقواها... حالا فهمیدم ممکنه چشم خوردن هم در کاربوده........اما...............دلیل اصلی اینه که بایدهمیشه درو دیوار خونم مزین به چیزهایی باشه که وقتی میبینمشون......... |
|||
|
|
۸:۲۳, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
نقل قول:امشب یکی از رفقا با چندین و چند واسطه پرچم گنبد حرم حضرت امیر در نجف اشرف را برایم آورد عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! علی آقاجان برات پرچم حرم حضرت امیر(علیه السلام) میرسد بعد هی میگویی دعا کنین دعا کنین!؟ شما که از اون طرف دنیا براتون پرچم میرسد باید دعا کنید برای ما. |
|||
|
|
۱۲:۲۹, ۱۵/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۹۰ ۱۱:۱۵ توسط sayed reza.)
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
یک مورد رو هم بنده ی حقیر از ارتباط با مجالس امام حسین بگم.
رفقا خیلی عقبیم. داره دیر میشه خدا بیامرز زن دایی مادر ما از این افرادی بود که هر ماه مجلس روضه برگزار میکرد. و اگر مثلا مشکلی پیش می امد این بنده ی خدا زیاد حرص میخورد که کسانی که میان روضه بد بهشون نگذره یه موقع. گذشت تا اینکه حال این بنده ی خدا خراب شد و... تو خونه این بنده ی خدا روی تخت خوابیده بوده و در حالت احتضار بوده. میگن چیکار کنیم؟ مادر بزرگ ما بهشون میگه زیارت عاشورا بخونید کنارش. میخونن ظاهرا به قسمت سلام که میرسن این بنده ی خدا شروع میکنه به سینه زدن و بعد از دنیا میره. زیباست اینچنین مردن. زیباست سر به پای امام گذاشتن و مردن زیباست که اخرین حرفت یا حسین باشه خوشا به حال کسی که با سینه زدن برای تو بمیره یا حسین. خوشا به حال کسی که در راه زیارت تو بمیره یا حسین یا علی... |
|||
|
|
۱۲:۵۳, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
سلام
من يادمه كه وقتي راهنمايي بودم تازه سوره ي آيتالكرس رو ياد گرفته بودم . مادرم خيلي اسرار ميكرد كه تو هرمكاني و هر زماني تونستي بخون و هيچوقت از يادت نبر . با اين حرف مادرم خيلي حال كردم . هروقت كه مشكلي پيش ميومد ( الان هم هروقت مشكلي پيش مياد ) زود 3-4 بار آيت الكرسي ميخوندم . واقعا هم خيلي جاها معجزه ميكرد . مثلا تو يكي از روزهاي امتحانات ثلث دوم متاسفانه خيلي دير كردم . اگه كسي كرج رو بشناسه ميدونه كه از سه راه حسن آباد تا مدرسه ي علي بن ابي طالب چقدر فاصله هست . وقتي كه از خواب بيدار شدم حدودا يه ربع به شروع امتحانات مونده بود . ميدونستم نميرسم اما تند تند لباسامو پوشيدم تا شايد اونا اجازه بدن كه امتحان بدم . رفتني فقط چيزي كه از زبونم در ميومد سوره ي آيت الكسي بود . وقتي كه به مدرسه رسيدم شكه شدم و بد جوري ترسيدم !! ديدم كه بچه ها تو حياطند . گفتم حتما امتحاناتشونرو تموم كردن و اومدن بيرون . اما وقتي كه ديدم چندتا بچه اونجا كتاب ميخونند انگار از تو آب كه داشتم غرق ميشدم نجات يافتم . فهميدم كه هنوز امتحان ندادن . آخر هم نفهميدم كه چرا امتحان اين همه دير شروع شد؟؟!!
|
|||
|
|
۱۳:۵۹, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
|
۱۴:۰۸, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
به نام خدا سلام چند سال پیش توی شهر ما یه زلزله 6 ریشتری اومد.همون روز زلزله ما به چند تا روستا سر زدیم که 100 درصد تخریب شده بودند. به لطف خدا تلفات جانی خیلی ناچیز بود. دو تا روستای هم جوار هستند که هر سال روز تاسوعا و عاشورا مراسم با شکوهی برگزار میکنند.خونه یکی از اهالی اتفاق جالبی افتاده بود. تمام ظروف شخصی این خونه در اثر زلزله شکسته بودند اما حتی یک استکان از ظروفی که مخصوص مراسم عزاداری بود آسیب ندیده بود. البته این دو روستا فقط یک نفر کشته داشتند که با اون وضع خونه ها واقعا عجیب بود. |
|||
|
|
۱۷:۰۵, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
من یه مدت توی شهر جدید پرند کار میکردم
نمی دونم اونجا را می شناسید یا نه اونجا 5 شهید گمنام دفن شدند درست جایی که از هر جایی می تونی گلزار شهدا را ببنی یعنی بالای یه تپه بلند جدیدا این شهر شلوغ شده اما یکی دو سال پیش خیلی خلوت بود قرار بود که من برم راهیان نور، جنوب! تصمیم گرفتم برم یه زیارت پیش شهدا تا اذن دخولی گرفته باشم برای سف به منطقه ای که بی شک بنام شهداست رفتم زیارت کردم و برگشتم پایین. از اونجا تا محل کارم خیلی راه بود هرچقدر واسه ماشینها دست تکون دادم که نگهدارن نگه نمی داشتند رو کردم به مزار شهدا و با پرروویی گفتم : آره دیگه هرکیو که بخواید میارید می برید مثل اینکه فقط من اینجا اضافی ام می دونید چی شد 1 دقیقه از حرفم نگذشته بود که یه ماشین اومد کنارم رد شد چند متر جلوتر وایساد دنده عقب اومد و منو سوار کرد و دقیقا تا محل کارم رسوند و آخرش هم هیچ کرایه ای نگرفت |
|||
|
|
۲۲:۱۹, ۲۲/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/دی/۹۰ ۲۲:۲۱ توسط m.shirazi80.)
شماره ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
در کل زندگی ام و طول عمری که از خدا گرفتم خدا انقدر من رو هدایت کرده بارها و بارها رحمتش رو به من نشان داده که هر کدامش برای ایمان آوردن یک کافر سرسخت بس بود ولی من در ایمانم رویه صعودی نداشتم همیشه مثل یک آونگ که نوسان داره عمل کردم/. حدود همین 2 ماه پیش یک شب قبل از اینکه بخوابم خدا توفیق داد که دعا کنم . گفتم خدایا میدونم که خیلی آدم بدی شدم ...گناهکارم..یکدفعه نمدانم چی شد که این جمله رو بر زبان اوردم "گفتم خدایا من رو عذاب و تنبیه کن تا بلکه ذره ای از گناهانم پاک بشه.هرچقدر هم سخت باشه قبول میکنم فقط از گناهانم کم بشه" صبح که از خواب بیدار شدم رفتم خرید... چون روزی بود که قیمتهای کالا خیلی خیلی ارزان میشدند من هم از قبل تصمیم گرفته بودم خریدهای مهم رو در آن روز انجام بدم. در حین خرید یک لحظه متوجه شدم که پلاستیک خریدم نیست ..همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم..دیگه قید پلاستیک رو زدم که یادم افتاد کارت پولی ام رو در پلاستیک خریدم گذاشته بودم.( هیچ وقت اینکار رو نمکردم موقعی که از اولین مغازه خرید کردم کارت پولی ام رو میخواستم بگذارم در کیفم ولی انگار که یک دستی نگذاشت اینکارو کنم انداختمش در پلاستیک خریدم ) در کارت پولی ام به پول ایران حدود یک میلیون و پانصد هزار تومن بود.و هرکسی که کارت رو پیدا میکرد میتوانست کل پول رو خرج کند...و به علاوه مشکلات دیگه ای هم میتوانست ایجاد بشه. کارت پولی ام را دزدیده بودند ....علاوه براین در همان روز مشکلات دیگه ای هم پشت سر هم پیش آمد که اگر بخواهم توضیح بدم خیلی طولانی میشود. و عجیب تر از همه این بود که هر کاری که برای حل مشکلاتم اون روز انجام میدادم همش بی فایده و بی سرانجام بود حتی یک قدم هم برای حل مشکلاتم پیش نمیرفت حتی یک قدم و زمان به سرعت میگذشت و من تنها بودم و هیچ کسی هم نبود که کمکم کنه... به خاطر همین خیلی دچار استرس و سردرگمی شده بودم و اصلا نمدانستم باید چی کار کنم. اون روز انقدر فشار سختی ها و استرس به من زیاد شد که دیگه در تاکسی نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. گفتم خدایا بسه دیگه تحمل ندارم خودت درستش کن .... چیزی نگذشت که همون موقع مشکلات برطرف شد. کارت پولی ام را هم با هر بدبختی که بود باطلش کردم که کسی نتواند ازش استفاده کند.گرچه مقداری از پولم رو از دست دادم یک چیزی حدود 70 هزار تومن...شاید این مقدار پولی بوده که باید از زندگی ام خارج میشده ... به هر حال اون روز با همه سختی هایی که به من گذشت فهمیدم که در کجای مرحله قرار دارم..خیلی از خودم بدم آمد. اگه یک روز خدا من رو به خودم واگذار کنه هر روزم مشابه همون روز خواهد بود و هزاران بار بدتر.ولی از جهتی از اینکه خدا صدامو شنید و دعامو مستجاب کرد خیلی خوشحال شدم |
|||
|
|
۱۸:۲۱, ۲۲/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #40
|
|||
|
|||
|
سلام
من تا به حال دو تا معجزه واضح و آشکار رو به عینه دیدم ، که حقانیت شیعه رو اثبات می کنند.لیکن فعلا نمی نویسم تا چند تا پست از کسانی که مثل من معجزات واضحی رو به چشم دیدند داشته باشیم. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| درخواست بحث با کسانی که اندیشه بیداری دارند. | HARIMEREYHANE | 9 | 3,969 |
۲۸/فروردین/۹۴ ۱۰:۲۴ آخرین ارسال: dehmojtaba |
|
| آخرین تاپیک مفصل علی 110 در تالار گفتگوی بیداری اندیشه | علی 110 | 2 | 3,627 |
۲۶/مرداد/۹۱ ۲۲:۱۸ آخرین ارسال: علی 110 |
|
















