تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان تشرف مرد صابونی (بسیار خواندنی)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
(۲۲/آبان/۸۹ ۱۲:۴۶)علی 110 نوشته است: [ -> ]حضرت بقیة الله روحی فداه با حالتی خاص که گویای مظلومیت و سوز دل آن حضرت بود به یکی از طلاب فرمودند:
((چرا به مردم نمی گویی امام زمانم مظلوم است، برو بگو مردم مرا فراموش کرده اند، بگو امام زمانم غریب است، مردم به یاد من نیستند!))
همچنین در حای دیگری فرموده بودند: (( برای فرجم دعا کنید که اگر دعا کنید به اندازه ی چشم بر هم زدنی فرج کم خواهد رسید.))

واقعا علی جان به نکته ی خوبی اشاره کردید،من تشرفی که شاید این قضیه رو روشن تر بکنه برای دوستان و یادآوری خودم قرار میدم،ببینید حال و احوال شیعیان بیچاره و دنیا پرستی همچون من چیست!!!

داستان تشرف مرد صابونی:

شخص عطاری از اهل بصره می گوید:
روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم؛ اما جوابی ندادند.

من اصرار می کردم؛ ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آن که آنها را به رسول مختار صلی الله علیه و آله و سلم و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به این جا رسید، اظهار کردند:
ما از ملازمان درگاه حضرت حجت علیه السلام هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است؛ لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم.
همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید.
گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند، جرأت این جسارت را نداریم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید اگر اجازه فرمودند، شرفیاب می شوم والا از همان جا بر می گردم و در این صورت، همین که در خواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد؛ اما باز هم امتناع کردند.
بالاخره وقتی تضرع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند. من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آن که به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون این که لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند؛ اما من ایستادم.
متوجه من شدند و گفتند: نترس؛ خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم بده که تو را حفظ کند. بسم الله بگو و روانه شو.

این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حق حضرت حجت ارواحنا فداه قسم دادم و بر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آن که به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد.
اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم.
وقتی باران را دیدم، به یاد صابونها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت
؛ لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم؛ اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم. آنها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت علیه السلام قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت علیه السلام قسم دادم و بر روی آب راهی شدم.

بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آن جا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان، چادری به چشم می خورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم حضرت فرمودند:

« ردّوه فانه رجل صابونیّ »

یعنی او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید؛ تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی.
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از وابستگیهای دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد.

این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آیینه دل، به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورت مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خیلی خیلی داستان جالبی بود.
شاید صابونی فقط به خاطر یک دلبستگی از کاروان جاموند اما من به خاطر هزار دلبستگی هیچوقت به کاروان نرسیدم
بسم الله
.
.
این ماجرای تشرف مرد صابونی حقیقتا خیلی زیباست و ارزشمند.
بخوانید حتما.
.

نقل قول:
یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم؛ ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم حضرت فرمودند:

« ردّوه فانه رجل صابونیّ »

یعنی او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید؛ تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید؛ زیرا او مردی است صابونی.
این جمله حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود؛ یعنی هنوز دل را از وابستگیهای دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد.

.
پ.ن:
این پست در تاپیک دیگری بود.
اما بنده به خاطر اهمیت این پست و خواندنی بودن ماجرا
و ارزشِ بودن به عنوان تاپیک.
پست را جدا کرده و به صورت تاپیکی مجزا درآوردم.
یا علی.
جالب بود. ممنون

توجه داشته باشید که معمولاً این جور داستانها سند محکمی ندارند و ممکنه واقعی نباشند. اما برای آموزش یک نکته اخلاقی بیان میشن. آدرس زیر را برای توضیح بیشتر مطالعه بفرمایید:
http://www.askdin.com/showthread.php?t=5...post815980


به همین دلیل باید ضمن اینکه نکات خوبی رو از این داستان برداشت می کنیم، احتمال اشتباه در برخی نکات این حکایات را هم در نظر بگیریم.
همینمون مونده در مورد این مسائل هم تز بدی
(۲۱/مرداد/۹۶ ۷:۳۵)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]همینمون مونده در مورد این مسائل هم تز بدی
به آدرسی که معرفی شد مراجعه کنید. سوالی که در اونجا پرسیده شده در مورد کتابیه با عنوان "سیصد و بیست داستان از معجزات و کرامات امام علی (علیه السلام)" نوشته عباس عزیزی.
http://www.askdin.com/showthread.php?t=5...post815980


کارشناس محترم فرمودند که برخی حکایات (از جمله خیلی از حکایات کتاب مذکور) سند محکمی ندارند اما به عنوان داستانهایی در جهت افزایش احساسات یا برای توصیه های اخلاقی به کار گرفته میشن:
نقل قول:با سلام و احترام
ببینید اگر بخواهم در سطح کلان و بالاتر از این کتاب سخن بگوییم و یک قاعده کلی به دست آوریم باید عرض کنم که اعتبار لازم و استواری لازم برای هر مطلبی متناسب با این است که از آن چه انتظاری داریم و به چه منظوری می خواهیم از ان متن استفاده کنیم.
اگر بخواهیم اعتقاداتمان را بر امری بنا سازیم باید آن چیز محکم و استوار باشد، نمیتوان اعتقادات را بر داستان و امثال آن در صورتی که سند نداشته باشند بنا نمود.
اما گاهی هدف انسان کشف اعتقاد حقه نیست، بلکه با دلائل برهانی در جای خودش امامت، افضلیت، عصمت و قدرت کرامت امیرالمومنین(علیه السلام) اثبات شده است و اکنون به دنبال افزایش عشق به آن حضرت(علیه السلام) در دل مخاطب یا توصیه های اخلاقی و امثال آن هستیم، در اینجا میتوان از داستان ها و حکایات بهره گرفت و چون عجیب بودن انها با اعتقادات ما در تعارض نیست مشکلی ندارد. چون ما به دنبال بهره بردن اعتقادی از آنها نیستیم.
قرآن کریم هم پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را برای تشویق به دین از طذق مختلف متناسب با مخاطب، و مناسب با هدفی که انتظار دارد ، دعوت نموده است: «ادْعُ إِلى‏ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَن‏»؛ با حكمت، و با اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن‏(نحل:125)
معنى" حكمت"- بطورى كه در مفردات آمده به معناى اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله علم و عقل است، و اما" موعظه" به اين معنا تفسير شده كه كارهاى نيك طورى يادآورى شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان، رقت پيدا كند، و در نتيجه تسليم گردد، و اما" جدال" عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه جويى است‏. بنا بر اين، اين سه طريقى كه خداى تعالى براى دعوت بيان كرده با همان سه طريق منطقى، يعنى برهان و خطابه و جدل منطبق مى‏ شود.
لذا همان طور که حکمت و برهان در جای خودش کارآمد است، استدلالات خطابی که نیازی نیست برهانی باشند نیز در جای خود کارآمد بوده و نقش مثبت خود را در تحریک مخاطب خواهند داشت.
با این مقدمه می رویم به سراغ کتابی که شما فرمودید، حال اینگونه پاسخ می دهیم:
اعتبار این کتاب به عنوان یک کتاب اعتقادی منوط به اعتبار اسناد آن است؛ چون مواد کتب اعتقادی باید برهانی یا حداقل موجب علم اطمینانی باشند؛ اگر برخی روایات آن از نظر سندی معتبر بوده، و یا مجموع آن برای انسان اطمینان آور باشد می تواند در فضای اعتقادی به کار گرفته شود، در غیر این صورت می توان از آن به عنوان یک کتاب اخلاقی در جهت تقویت احساسات و اعتقادات نسبت به امام علی(علیه السلام) از آن بهره برد.
(۲۲/مرداد/۹۶ ۰:۰۰)سعدی نوشته است: [ -> ]به آدرسی که معرفی شد مراجعه کنید. سوالی که در اونجا پرسیده شده در مورد کتابیه با عنوان "سیصد و بیست داستان از معجزات و کرامات امام علی (علیه السلام)" نوشته عباس عزیزی.
http://www.askdin.com/showthread.php?t=5...post815980


کارشناس محترم فرمودند که برخی حکایات (از جمله خیلی از حکایات کتاب مذکور) سند محکمی ندارند اما به عنوان داستانهایی در جهت افزایش احساسات یا برای توصیه های اخلاقی به کار گرفته میشن:

شما مسلمونی؟ شما کارشناس دینی؟ دغدغه داری؟

مطلب این تاپیک به این کتاب مربوطه؟

تاپیکو خراب کردی خیالت راحت شد؟
مطلبی که کارشناس محترم فرمودند فقط مربوط به یک کتاب خاص نیست. ایشان یک نکته کلی رو فرمودند (مطالعه کردید؟)

یه نمونه معروف از این جور حکایات، داستان موسی و شبان هست. در جای خودش این داستان نکته اخلاقی داره. اما اگر مثلاً بخواهیم در بحث عصمت پیامبران به این داستان استناد کنیم، مطمئناً اشتباهه چون این داستان اتفاق نیفتاده.

(۲۲/مرداد/۹۶ ۱۱:۲۱)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]تاپیکو خراب کردی خیالت راحت شد؟
نه حراب نشده و هنوز کارکرد خودش (یعنی ذکر یک نکته اخلاقی در قابل داستان) رو داره.
(۲۲/مرداد/۹۶ ۱۳:۵۹)سعدی نوشته است: [ -> ]مطلبی که کارشناس محترم فرمودند فقط مربوط به یک کتاب خاص نیست. ایشان یک نکته کلی رو فرمودند (مطالعه کردید؟)

یه نمونه معروف از این جور حکایات، داستان موسی و شبان هست. در جای خودش این داستان نکته اخلاقی داره. اما اگر مثلاً بخواهیم در بحث عصمت پیامبران به این داستان استناد کنیم، مطمئناً اشتباهه چون این داستان اتفاق نیفتاده.

نه حراب نشده و هنوز کارکرد خودش (یعنی ذکر یک نکته اخلاقی در قابل داستان) رو داره.
كسي نمي‌تونه تأييد بكنه كه اين اتفاق رخ نداده
اتفاقاً تأييد علماي بزرگي كه اون رو بيان هم كردند نشون مي‌ده كه به احتمال فراوان رخ داده
ضمن اينكه موسي و شبان در تضاد با صريح ترين آيات محكم قرآن است!!! و مقايسه‌آش با اين حكايت تشرف قياس مع الفارق
البته بحث درستي است كه مباني اعتقادي نبايد بر اساس حكايت و تشرف بنا بشه
اينجا در نقل اين حكايت تشرف هم قصد اينكار اصلاً‌ نيست
اينجا منبعث از آيات قرآن و روايات و سيره معصومين نكته‌اي وجود دارد كه مورد تأييد است و در اين حكايت كه مورد تأييد بزرگاني هم هست كه از آن كارشناس محترم سايت اسك دين بسيار خبيرتر، عالم‌تر و عامل‌تر و فقيه‌تر در اينگونه مسائلند بيان شده است
و اثرش بيش از نكته اخلاقي است.

(۲۲/مرداد/۹۶ ۱۴:۲۰)راوی110 نوشته است: [ -> ]كسي نمي‌تونه تأييد بكنه كه اين اتفاق رخ نداده
اتفاقاً تأييد علماي بزرگي كه اون رو بيان هم كردند نشون مي‌ده كه به احتمال فراوان رخ داده
...
داستانهای کتاب "سیصد و بیست داستان از معجزات و کرامات امام علی (علیه السلام)" که در موردش با کارشناس محترم صحبت شد سند دارند. منتها سندشون ضعیفه. می تونید در آدرس زیر ببینید:
http://www.ghadeer.org/Book/990

نظر کارشناس محترم این بود که این جور حکایات می تونند با اهدافی مثل ذکر مسائل اخلاقی و تقویت احساسات ذکر بشن. پس اشکالی نداره که یک عالم هم چنین حکایاتی رو با این قصد نقل کنه.

این حکایت رو خیلی از سایتها نقل کرده اند. اما هیچکدوم سندشو ذکر نکرده بودند. صرفاً گفته اند: "شخص عطاری از اهل بصره می گوید ... "

اگر بخواهیم کاربردی بیش از یک داستان اخلاقی از این موضوع بگیریم، باید سندشو پیدا کنیم و از یک کارشناس در مورد میزان استناد پذیریش سوال کنیم.
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع