پروردگارا!
از ماه و خورشید شرمنده ایم
از انس و جان شرمنده ایم
حتی از ابلیس شرمنده ایم
که آنها در کار خود ثابت قدم بودند
و ما در عهد و پیمان با تو ثابت قدم نبودیم
خدایا ثابت قدممان کن!!
[b]دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:[/i]
[b] [/i]
[b]مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش...
[/i]
[b]بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد[/i]
[b]و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
[/i]
[b]چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی،[/i]
[b]میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
[/i]
[b]ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد... [/i]
[b]مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه گفت:[/i]
[b] "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
[/i]
[b]دخترک پاسخ داد:[/i]
[b] "عمو! نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟ "
[/i]
[b]بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟
[/i]
[b]و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
[/i]
[b]داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن [/i]
[b]باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره![/i]