به قول اون پسره تو دزد و پلیس "عاقا! من همین الآن خعلی فکر کردم"
آقای بیدل!
من میگم عروسای ما و عروسای مادرشوهرم مشکلات زندگیشون رو میبرن پیش مادرشوهر و به مامان خودشون نمیگن.
اما من این کارو نمیکنم.
الآن به این نتیجه رسیدم که چون من داداش داشتم و داداشام از مشکلات زندگیشون واسه مامانم گفتن و ایشون رو مریض احوال کردن، من نتیجه رو دیدم و من این ستم رو به مادرشوهرم روا نداشتم.
یعنی داداش این خوبی رو داره.
آدمی که داداش داشته باشه، مراعات حال مادرشوهرم میکنه.
پس حرفم رو تا حدودی پس میگیرم.
اما این که بگم دختر خوبه یا پسر، یا چی کار کنین که بچه دختر بشه یا پسر، نه موضوع بحثه و نه بنده از این قدرتا دارم که تغییر جنسیت یا تعیین جنسیت کنم.
سونوگرافی سرخود نیستم که...
من به عنوان یه خواهر دارم میگم آبجی خعلی خوبه و داداش اِی بدک نیست.

داداشم خوبه ها!!!
اما خواهر بهتره.
اما در جواب آلاله جان!
همه مون میدونیم که همه مدل آدمی وجود داره.
هم آدمی که توی خانواده شلوغ خودکشی کرده و هم اونی که هیشکیو نداره.
اما مهم درصدشه...
یعنی شاید 80 - 20 باشه.
اونی که دور و برش شلوغه، اولاً وقت زیادی برای افسرده شدن نداره. دوماً اگرم بشه، اونقدر دور و بر آدم آشنا ریخته که یکی بلاخره میبینه و کمک میکنه.
اما اونی که تنهاست یا با هاپوش زندگی میکنه، معلومه که هیشکی نیست که وقت افسردگی به دادش برسه.
حالا ما هم نخواستیم جامعه رو ایده آل کنیم.
اما میشه که درصد افسردگی رو توش پایین آورد که.
نمیشه؟
ضمن این که منو اگه بکشن هم حاضر نیستم حتی یک ساعت برم مدرسه.
یا این که شاگرد نابغه مدرسه بودم.
همه دوستم داشتن و منم بهم خوش گذشته بود.
اما اصولاً از سیر در خاطرات و گذشته ها خوشم نمیاد.
بیشتر دوست دارم برم جلو ببینم چه خبره.
پس همه به یاد نوستالژی و دوری از 4 تا آشنا، دلشون خانواده پر جمعیت نمیخواد.
پ.ن:
من در آستانه هزارمین پستم.
الآن یه حسی دارم. اما چه حسی نمیدونم!
