ببینید بچه ها!
سوء تفاهم شد.
مثلا اگه کسی توی اتوبوس ظاهر شما رو بپسنده و مثلاً از قیافه و کیف و حرف زدنتون با دوستتون متوجه بشه شما دانشجویین یا دارین از سر کار برمیگردین خونه، و اون حداقل معیارها رو برای بچه برادرش دارین، چه کار میکنین؟
بازم میپیچونین و بهتون برمیخوره؟
برخوردن و پیچوندن لازم نیست.
شما یه سری پاسخ های اولیه رو میدین و بعدشم شماره مامانتون رو میدین و میگین اگه میشه با بزرگترم مطرح کنین.
بعدشم اگه اومدن میشینین صحبت میکنین و بعدشم تحقیق و الی آخر...
یعنی چه بسیارن ازدواج هایی که با یک تلنگر و یهویی شروع شدن.
بدون معارفه و بدون واسطه و ...
اما من به شخصه دو تا مورد رو دخیل میدونم تو کم شدن واسطه گری.
1. ترسیدن از آخر و عاقبت ازدواج ها که واااقعاً ترس مسخره ایه.
نه کسی باید واسطه رو مقصر بدونه، نه اگه کسی واسطه رو مقصر دونست، واسطه باید ناراحت بشه.
عمه مادرشوهرم یه چشم نداشته و دلاله بوده.
یکی از این مواردی که معرفی میکنه، به ازدواج بدی منجر میشه.
همه فامیل پسر میریزن سر این خانم که این چه موردی بود معرفی کردی.
میگه شماها 10 نفری رفتین خونه شون و یکی دو تا چشم داشتین.
شماها با 20 تا چشم ایراداش رو ندیدین، من با یه چشم ببینم؟
حالا حکایت ماهاست.
خودمون باید چشمامون رو باز کنیم.
تقصیر دیگران چیه؟
2. عدم شناخت از مجردها.
مثلاً من که توی یه آپارتمان 5 طبقه زندگی میکنم، چند تا از همسایه هام رو میشناسم؟
اگه یکی بگه یه دختر میخواد که دختر همسایه مون اون شکلیه، بهش معرفی میکنم؟
یا چون سلام علیکی نداریم، پشت گوش می اندازم؟
زندگی هامون اونقدر ماشینی شده که حتی گریه هامون و احساساتمون هم بدون موبایل انگار واقعی نیست.
عاشورا میخوایم گریه کنیم، حتماً باید یه نوحه play کنیم.
سر خاکسپاری خواننده میریم، داریم به پهنای صورت با آهنگاش و نوحه ها اشک میریزیم، اما باید موبایلمون هم دستمون باشه که سیم سوت عکساشو شیر کنیم.
همه آشنایی ها محدود به دنیاهای مجازی شده.
داره از آدمهای واقعی ای که میشناسیم کم میشه و به آدمهای مجازی اضافه میشه.
بهتره که یکم سرمون رو از تو این دنیا بیاریم بیرون و ببینیم دوستامون کجا گیر افتادن.
از بی شوهری خیلی گناه ها رو میکنن.
من به شخصه دخترهایی که میشناسم زیاد مومن نیستن.
پسرهایی هم که میشناسم یا سنشون به اون دخترها نمیخوره یا اونا مومنن.
اما با همین یه ذره قدم، و این امکانت کم

تا حالا چندین بار کسی رو به کسی معرفی کردم واسه ازدواج.
هر چند بی ادبی از جانب خانواده پسر یا دختر شنیدم.
اما به من ربطی نداشته.
مردم خودشون میدونن و سطح شعورشون.
اگه خانواده دختر یا پسر کار ناشنایستی انجام بدن، از شعور من کم نمیشه و اگه کار خوبی هم انجام بدن، به شعور من اضافه نمیشه.
من فقط یه نقطه ام که دو تا خط رو به هم رسوندم.
میخوان این دو تا خط بعد از این نقطه با هم موازی شن و میخوان از هم سوا شن.
اما در مورد مودبانه رد کردن پسرها:
من از تمام خواستگارام، فقط یه مورد بود که اونها جواب رد دادن.
بعد از یک هفته بهم زنگ زدن و گفتن از قرار معلوم تفاهم نداشتن.
وقتی با پسره داشتم خرف میزدم، خودم فهمیدم چه جمله ای که من گفتم، اونو به هم ریخت.
جداً بهم برخورده بود.
به مامانم گفتم، اگه زنگ زدن بگین ما استخاره کردیم و بد اومده.
این شد که وقتی مامانش زنگ زد، مامان من بعدش گفت، اتفاقاً ما هم استخاره کردیم و بد اومد.
اما در هر حال...
اونا اول گفتن ما نمیخوایم دیگه...
اگه اونا هم میگفتن ما استخاره کردیم و بد اومده، بازم غصه میخوردم.
میدونین چرا اینو میگم؟
من یه دوستی داشتم که من باب فهم و کمال و خانواده و زیبایی در حد بالایی بود.
اما هر چی خواستگار داشت، بعد از اولین یا دومین جلسه زنگ میزدن و میگفتن با هم به تفاهم نرسیدن یا قسمت نبوده.
فرداش که میومد دانشگاه فحش بود که به پسره میداد.
گریه بود که میکرد.
آخه مگه جلسه اول و دوم چقدر حرف میزنن که بفهمن با هم تفاهم ندارن؟
به نظر من این شیوه ها علی الخصوص برای دخترای خوب ناراحت کننده است.
من چون نمونه هاش رو زیاد دیدم میگم.
نسیم جان!
حتی اگه کسی ضمانت کتبی داد، بازم نباید به اون ضمانت اکتفا کرد.
با شما 100% موافقم.