منظورم اینه که پیشبینی ِ مدت یک امر ِ بسیار مبهم و نامعلوم به «۳۰ سال»، آیا یهخورده عجیب و مشکوک نیست؟
پس منظور از اینکه گفته «تغییر باید در نحوه حکومتداری و اداره حکومت ما باشد» هم معلوم میشه!!
همونطور که گفتم، فقط تو تعجبم از بیغیرتی ِ اینها. این حرف یعنی، برفرض که منافع خودشون و امنیت خودشون از دست اون وحشیها - که به این وضوح هست - رو نفهمند. دیگه جنایت که میفهمن چیه! برفرض که اسلام رو اینطور فهمیده باشند که ما و کسانی که در غزه و لبنان و یمن و ... حمایت میکنیم، تندرو و افراطی هستیم! دیگه جنایتهایی که به چشم خودشون - توسط رسانه - دیدهاند که مرد و زن و کودک بمباران شدهاند رو چطور بد فهمیدهاند؟؟!! کی میخواد شعورشون رو اونقدر انکار کنه که بگه نمیفهمند؟؟؟!! قطعاً بد نفهمیدهاند. پس سؤال این میشه: چطور برای نفس خودشون توجیه میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! آخه ذرهای غیرت، حتی اگر غیرت ِ مذهبی برای برادران دینی ندارند، غیرت ِ انسانی برای کشته شدن ِ انسانهای بیگناه دیگه ندارند؟؟؟؟!!!!!! من فقط تو تعجبم از بیغیرتی ِ اینها.
این عجبتر که بریشان میگذشت
-----صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ــــ
ــــز آرزوی سایه جان میباختند
-----از گلیمی سایهبان میساختند
سایهی آن را نمیدیدند هیچ
-----صد تفو بر دیدههای پیچ پیچ
ــ
ختم کرده قهر حق بر دیدهها
-----که نبیند ماه را بیند سها
ــــــ
ـذرهای را بیند و خورشید نه
-----لیک از لطف و کرم نومید نه
ــــــــــــــکاروانها بی نوا وین میوهها
-----پخته میریزد چه سحرست ای خدا
سیب پوسیده همیچیدند خلق
-----درهم افتاده بیغما خشکحلق
ــــ
گفته هر برگ و شکوفه آن غصون
-----دم بدم
يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَـــــــ
بانگ میآمد ز سوی هر درخت
-----سوی ما آیید خلق شوربخت
ـــ
بانگ میآمد ز غیرت بر شجر
-----چشمشان بستیم
کَلَّا لٰا وَزَرـ
گر کسی میگفتشان کین سو روید
-----تا ازین اشجار مستسعد شوید
ــــــــ
جمله میگفتند کین مسکین مست
-----از قضاء الله دیوانه شدست
ـــــــــــــــ
ــمغز این مسکین ز سودای دراز
-----وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز
او عجب میماند یا رب حال چیست
-----خلق را این پرده و اضلال چیست
ـــــ
خلق گوناگون با صد رای و عقل
-----یک قدم آن سو نمیآرند نقل
ــــ
ــــــــــــعاقلان و زیرکانشان ز اتفاق
-----گشته منکر زین چنین باغی و عاق
ــیا منم دیوانه و خیره شده
-----دیو چیزی مر مرا بر سر زده
چشم میمالم بهر لحظه که من
-----خواب میبینم خیال اندر زمن
ــــــ
ـــخواب چه بود بر درختان میروم
-----میوههاشان میخورم چون نگروم
ـــــباز چون من بنگرم در منکران
-----که همیگیرند زین بستان کران
ـــــبا کمال احتیاج و افتقار
-----ز آرزوی نیم غوره جانسپار
ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت
-----میزنند این بینوایان آه سخت
ـــ
در هزیمت زین درخت و زین ثمار
-----این خلایق صد هزار اندر هزار
ـــــ
خلقگویان ای عجب این بانگ چیست
-----چونک صحرا از درخت و بر تهیست
ــــــ
ــــــــــگیج گشتیم از دم سوداییان
-----که به نزدیک شما باغست و خوان
چشم میمالیم اینجا باغ نیست
-----یا بیابانیست یا مشکل رهیست
ـ
ای عجب چندین دراز این گفت و گو
-----چون بود بیهوده ور خود هست کو
ـــ
من همیگویم چو ایشان ای عجب
-----این چنین مهری چرا زد صنع رب
ــــــ
زین تنازعها محمد در عجب
-----در تعجب نیز مانده بولهب
ــ
زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف
-----تا چه خواهد کرد سلطان شگرف
ـــــ
ــــــای دقوقی تیزتر ران هین خموش
-----چند گویی چند چون قحطست گوش
آخه قلب انسان چطور میتونه اینقدر زنگار داشته باشه؟؟؟!!!! اینجاست که جهنمی با اون اوصاف، تا ابد هم جواب ِ ظلمشون رو نمیده!!!!!!!