یک مقاله عالی که دقیقا در همین مورده (اول فکر کردم زود خسته میشم اما بعد هرچی سعی کردم ازش دل بکنم نشد)
برگرفته از:
http://www.farsnews.com/printable.php?nn=13911121000386
با اندکی تصرف و تلخیص
استحالهگرایی در تعامل شیعه با مخالفان مذهبی
اشاره
مدعای این مقاله آن است که
برخی از دیدگاههایی که در پوشش تقریب مذاهب عرضه میشوند، گذشته از آنکه
کارکردی ضد تقریبی دارند، زمینه را برای استحاله و اضمحلال تشیع در تسنن فراهم میآورند. این دیدگاهها از یک سو شأن امامت شیعی را پایین میآورند و فرهنگ امامت را تضعیف میکنند و از سوی دیگر فرهنگ خلافت را ترویج میکنند و شأن آن را بالا میبرند.
مقالهی حاضر نشان میدهد که ترویج این قبیل دیدگاهها، پیامدهای خسارت باری در عرصه سیاسی و اجتماعی برای شیعه و تشیع به بار میآورد. برای نشاندادن اینکه آن دیدگاهها چنین نتایجی را به بار میآورند، اولاً خود این دیدگاهها تحلیل شدهاند تا معلوم گردد که در دل خود بر چه توصیههای سیاسی و اجتماعیای منطوی هستند؛ ثانیاً به استنتاجهای اصحاب این دیدگاهها از مبانی خودشان اشاره شده است تا روشن شود که آن دیدگاهها نه فقط منطقاً چنین نتایجی را در پی دارند، بلکه عملاً هم چنین برداشتی از آنها صورت گرفته است؛ و ثالثاً به شواهد عینی تاریخی استناد شده است، شواهدی که نشان میدهند تأیید و ترویج هر کدام از امامت و خلافت عملاً منتهی به نتایج سیاسی و اجتماعی خاص خود میگردد. در این مقاله، گاهی ادله اصحاب این دیدگاهها نیز نقد شده است.
کلیدواژهها: امامت، خلافت، استحالهگرایی، مصلحت، تقریب مذاهب
مقدمه
یکی از آسیبهای سیاسی و اجتماعی که گریبانگیر بسیاری از جوامع بشری بوده درگیریهای مذهبیای است که در میان گروههایی که به دین واحد منسوباند رخ میدهد. این واقعیت دربارهی مسلمانان نیز صدق میکند. با تورق صفحات تاریخ اسلام میتوان نمونههای تلخی را از درگیریهای مذهبی بین فرق مختلف اسلامی به یاد آورد و بر نتایج رقتبار آنها افسوس خورد. از درگیریهای شیعیان و سنیان بغداد در عهد عباسی گرفته تا درگیریهای وهابیان با عموم مسلمانان اعم از شیعه و سنی، همگی مصادیقی اسفبار برای درگیریهای مذهبی در جهان اسلام محسوب میشوند.
صرفنظر از اینکه در این درگیریها کدام فرقه مهاجم بوده و کدام مدافع، در نهایت هر دو فریق متحمل خسارات جانی و مالی فراوان شدهاند.[۱] شایسته بلکه بایسته است که خردمندان جامعه این درد مزمن در پیکره اسلام را طبیبانه درمان کنند. بدین منظور ابتدا باید با نگاهی تاریخی به توصیف جامعی از درگیریهای فرقهای دست یافت و سپس با رویکردی جامعهشناختی و سیاسی به تبیین آنها پرداخت. راهکارهایی که بدون این تمهیدات نظری برای حل معضل فوق عرضه میشوند، نه فقط درد را درمان نمیکنند بلکه بر وسعت و عمق جراحتها میافزایند.
یکی از این راهکارهای آسیبزا عبارت است از اینکه عناصر دینی و مذهبی مناقشهبرانگیز و اختلافزا را از فرهنگ خودی بزداییم و عناصری از فرهنگ بیگانه را بدان بیفزاییم، تا فرهنگ میانهای شکل بگیرد که مستعد پاشیدن بذرهای تفرقه نباشد. مثلاً میتوانیم شیعیان را ترغیب کنیم که برای پرهیز از درگیری با وهابیان از زیارت امامان معصوم(علیه السلام) دست بردارند و عزاداری برای امام حسین(علیه السلام) را ترک گویند؛ درست مثل آنکه برای جلوگیری از درگیری میان مسلمانان و هندوها به مسلمانان توصیه کنیم که برخی از خدایان هندوان را تقدیس کنند!
این قبیل راههای دفع و رفع درگیریهای دینی و مذهبی را میتوان «استحالهگرایی» نام نهاد؛ یعنی مستحیلکردن یک فرهنگ در فرهنگ دیگر یا ذوب کردن دو فرهنگ در یکدیگر.
به رغم آنکه غریب مینماید، واقعیت آن است که تنی چند از شیعیان قلم به دست به بهانهی تقریب و مبارزه با تفرقه در مسیر استحالهگرایی گام نهادهاند.[۲] این گروه بدون اینکه دو مرحله توصیف و تبیین درگیریهای فرقهای را پشت سر بگذارند، عمدتاً با عزیمت از پایگاه مصلحت، انگشت اتهام خود را در میان عوامل زمینهساز درگیری، به سوی اختلافات فرهنگی (عمدتاً کلامی) نشانه گرفتهاند و تلاش دارند که آنها را کمّاً و کیفاً کوچک جلوه دهند یا با دخل و تصرف در آنها، عناصر ــ از نظر خودشان ــ اختلافزا را بزدایند.
لکن ایشان این نکته مهم را مغفول گذاردهاند که به گواهی تاریخ صرف وجود اختلاف مذهبی و دینی موجب شعلهور شدن درگیری نمیشود. مسیر منتهی به درگیری زنجیرهای تشکیلیافته از حلقات متعدد فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و گاه اقتصادی است که در صورت به هم پیوستن همهی آنها نزاع در میگیرد. تلاش برای شکستن یک حلقه و اهمال حلقههای دیگر، آن هم بدون ارزیابی نقش هر کدام و بدون اهم و مهم کردن بین آنها، مانند این است که پیش از تشخیص بیماری و دیدن راههای گونهگون درمان، نسخه بپیچیم.
هدف این مقاله عبارت است از (نخست) پرده برداشتن از چهره فرهنگی استحالهگرایی که گاه در ذیل عناوین دیگری همچون تقریب مذاهب و وحدت اسلامی پناه میگیرد و در زیر چتر حمایتی این مفاهیم، از گزند نقد مصون میماند؛ و (دوم) برشمردن برخی از نتایج خطیر سیاسی ـ اجتماعی آن برای شیعه و تشیع. آنچه نکات نهگانه ذیل را به هم پیوند میدهد، وحدت موضوعی به معنای مضیق کلمه نیست، بلکه وحدت هدف است؛ یعنی رصد کردن مظاهر استحالهگرایی در عرصه علم و فرهنگ، و پیشبینی نتایج آنها. و اما نقد مبانی و ادله ایشان مبحثی متفاوت است که در این مختصر میسر نیست، گو اینکه چاشنی نقد در جایجای مقاله به چشم میخورد.
۱. تعارض استحالهگرایی با تقریب مذاهب
حسن تقریب به معنای زندگانی مسالمتآمیز فرق اسلامی در کنار یکدیگر بر هیچ عاقلی پوشیده نیست؛ چون، صرفنظر از الزامات فقهی و اخلاقی که جای خود دارند، آتش ناامنی تیغ دولبهای است که لبه دیگرش افروزندهاش را میسوزاند. همچنین لزوم همگرایی دولتهای اسلامی، اعم از شیعه و سنی، در جهت دفاع از ارزشها و آرمانهای مشترک اسلامی انکارشدنی نیست. چون آرمانهای اسلامی به همه ملل مسلمان تعلق دارند و بار دفاع از آنها باید بر دوش همه ملل اسلامی سرشکن شود.
تعریف استحالهگرایان از تقریب و وحدت اسلامی، با تعریف عالمان بصیر امامیه تفاوت و حتی تعارض دارد.
تأکید عالمان بصیر بر صیانت از آموزههای مذهب، و تلاش استحالهگرایان برای ترقیق و تضعیف این آموزهها فرق فارقی است بین ایشان. آن دسته از
عالمان امامی، که خود از منادیان تقریب بودند، هر گونه عدول از باورهای اصلی و فرعی را باطل اعلام کردهاند.
شهید مطهری در کتاب امامت میگوید: «مفهوم اتحاد اسلامی... این نیست که فرقههای اسلامی به خاطر اتحاد اسلامی از اصول اعتقادی یا غیراعتقادی خود صرفنظر کنند... چگونه ممکن است از پیروان یک مذهب تقاضا کرد به خاطر مصلحت حفظ وحدت اسلام و مسلمین از فلان اصل اعتقادی یا عملی خود که به هر حال آن را جزء متن اسلام میدانند صرفنظر کنند؟... ما خود شیعه هستیم... کوچکترین چیز حتی یک مستحب یا مکروه کوچک را قابل مصالحه نمیدانیم» (مطهری، ۱۳۷۶: ۱۷).
مقام معظم رهبری، آیتالله خامنهای، در این باره میگوید: «در اینجا به شیعه تأکید میکنیم که بر اندیشه و فکر غدیر، تکیه کند. این، یک فکر مترقّی است. اگر ما میگوییم "اتّحاد اسلامی" و پایش هم میایستیم (ما با همه قدرت، پای موضوع وحدت اسلامی، در مقابل دشمنان وحدت ایستادهایم) نباید تصوّر شود که این مفهوم مهم، مترقّی، اصلی و نجاتبخش اسلامی، یعنی مفهوم ولایت و غدیر را فراموش خواهیم کرد» (دیدار با کارگزاران، به مناسبت «عید غدیر خم»؛ ۱۳۷۴/۰۲/۲۸).
ایشان در جایی دیگر متذکر میشود که «بعضی کسان برای اینکه اتّحاد مسلمین را تحصیل نمایند، مذاهب را نفی میکنند. نفی مذاهب، مشکلی را حل نمیکند؛ اثبات مذاهب، مشکلات را حل میکند»[۳] (دیدار با میهمانان کنفرانس وحدت اسلامی؛ ۱۳۷۶/۰۵/۰۱).
روشن است که شیعیان (و اصحاب دیگر مذاهب اسلامی) با داشتن این تعریف از تقریب میتوانند آسوده خاطر از محفوظ بودن عقاید خود وارد عرصه گفتوگوی تقریبی شوند و صف واحد اسلامی را در برابر تهدیدات مشترک تشکیل دهند.
در اینجا است که استحالهگرایی وارد میدان میشود و با دعوت به عدول از آموزههای مذهب، که ذیلاً بدان اشاره میکنیم، نقش منفی خود را در جهت برهمزدن اتحاد اسلامی بازی میکند. استحالهگرایی، با این دعوت، معامله بین مذاهب را به «بردـباخت» و حتی «باختـباخت» تبدیل میکند که طی آن یک فریق یا همه فرقهها احساس میکنند باید تقریب را به بهای حراجکردن آموزههای مذهبی خود خریداری کنند. دوریگزینی شریعتمدارانِ امامی از این معاملهی پرزیان استبعادی ندارد.
۲. دعوت استحالهگرایانه به عدول از آموزههای مذهب
استحالهگرایان تصور میکنند که برای ایجاد تقریب و وحدت بین شیعه و سنی باید در عقاید طرفین دست ببرند و آنها را از نو به نحوی سر و صورت دهند که دل هر دو طرف را خشنود کنند. نویسندهی کتاب امامان شیعه و وحدت اسلامی آقای دکتر آقانوری میگوید: «وحدتی ماندگار است که بر پایه تقریب بین باورهای انواع مذاهب استوار باشد، تقریبی بین اصول و ارکان مذاهب و نه تقریب صوری و نمادین» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۸) به نظر وی: «وحدت اسلامی... یعنی رسیدن به نوعی یگانگی در منافع و اهداف و تقریب در باورهای دینی، از سوی کسانی که به رغم اجتهادات مختلف، مشترکات بسیاری دارند» (همان).
روشن است که قالب سنتی علوم حوزوی معطوف به دفاع از آموزههای اهلبیت است و نتایج استحالهگرایانه به بار نمیآورد. از اینرو،
یکی از نویسندگان که تحت تاثیر القائات استحالهگرایان قرار گرفته است، پیشنهاد میکند که موضوعات، اهداف، یا روششناسی علوم حوزوی - مانند فقه، علم کلام، علم رجال، و علم حدیث - تغییر یابند تا این علوم، نتایجی غیر از نتایج کنونی به بار آورند.
این نویسنده دربارهی علم کلام میگوید: «مذاهب عقاید خود را در آن [علم کلام] دمیدهاند و در آن به تثبیت پایههای خود بیش از رد شبهات مسیحیان و یهودیان و غیره پرداختهاند.... اولویتهای علم کلام امروز باید بار دیگر تبیین شود تا از این طریق برخی اختلافات مذهبی در سلسله مسائل کلامی به موضوعهای حاشیهای رانده شود... این موضوع موجب... زدودن اختلافات مذهبی میگردد» (حبالله، ۱۳۸۴: ۶۵، ۶۷، ۶۸).
او نظیر این پیشنهاد را دربارهی علم فقه نیز عرضه میدارد و میگوید: «اجتهاد در مذهب... جعفری به تنهایی اجتهاد صحیحی از نظر معنای واژه نیست... یک شیعه... باید در راستای بحث خود ادله امام شافعی، ابوحامد غزالی و شیخ ابنتیمیه حرانی [!] و غیره از علمای طرفهای دیگر را نیز برای دسترسی به یک نتیجهی فقهی گسترده بررسی نماید.» (همان: ۶۷) علم رجال و حدیث نیز، از نظر ایشان، باید از نو در جهت اهدافی که به گمان وی تقریبی است، سازماندهی شوند (همان: ۶۸).
مواجهه با این قبیل پیشنهادهای استحالهگرایانه در باب ایجاد تغییر در روششناسی علوم حوزوی این احتمال را تقویت میکند که هدف واقعی استحالهگرایان از برجستهکردن مباحث تطبیقی در عرصه علوم حوزوی، عبارت است از ــ به اصطلاح ــ تعدیل آموزههای شیعی در سایهی پررنگ کردن دیدگاههای مذاهب دیگر، هدفی که با هدف عالمانی همچون آیتالله بروجردی که از این طریق در پی تثبیت و ترویج مذهب بودند، در تقابل است.
۳. تضعیف آموزهی نص
هر کدام از کتب اعتقادی امامیه را که بگشاییم خواهیم دید که امامت منصوصه را یکی از عقاید امامیه محسوب داشته است. در مقابل،
اهل تسنن ادعا دارند که از پیامبر نصی دربارهی تعیین جانشین صادر نشده و تعیین امام و خلیفه بر عهده خود مسلمانان است. استحالهگرایان اصل نص را انکار نکردهاند تا رسماً در صف اهل تسنن قرار گیرند. اصولاً انکار نص با هدف ایشان، یعنی تقریب اعتقادی بین فریقین، سازگاری ندارد؛ چون این کار به معنای قرار گرفتن در قطب دیگر است، در حالی که تقریبِ فکری جز با اتخاذ موضعی بینابین محقق نمیشود.
ایشان به منظور نزدیکشدن به این موضع بینابین، ادعای مبهم بودن سخنان پیامبر در خصوص تعیین جانشین را پیش کشیدهاند: «حالا شاید شیعه تحمل نکند اگر بگوییم مسئله خلافت از همین قبیل بوده، یعنی نوعی ابهام در کار بوده. بنابراین به مسئلهای فرعی و اجتهادی تبدیل شده است». (واعظزاده، ۱۳۸۰: ۱۵)
و یا اینکه «پیامبراکرم... تلاش داشت تا امام علی(علیه السلام) و اهل بیت را مناسبترین الگوهای مورد اشاره قرآن [اولی الامر و اهل الذکر و صادقین] معرفی... کند» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۶۵).
مفهوم جمله ایشان این است که پیغمبر ولایت امر را مختص امیرالمؤمنین و اهلبیت نمیدانست و مصادیق مناسب دیگری نیز برای اولی الامر قائل بود، نهایت آنکه اهلبیت را الگوهای مناسبتری میدانست. وی در ادامه بر موضع خود پافشاری میکند و میگوید: «البته در هیچ یک از اشارات قرآنی، از مصادیق اولوالامر، اهل الذکر، و راسخان در علم و صاحبان علم کتاب سخنی به میان نیامده است و تأکیدهای پیامبر بر این مهم نیز به گونهای نبود که مراد وی از عترت و اهل بیت و نیز چرایی تمسک به آنان برای همگان روشن باشد» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۶۸).
میبینیم که نویسنده در این عبارت، ابتدا آیات قرآن را مبهم معرفی میکند و در ادامه این ابهام را به روایات نبوی نیز تعمیم میدهد و مدعی میشود آنگاه که آن حضرت از اهلبیت سخن میگفت و امر به تمسک به ایشان میکرد برای مسلمانان دقیقاً روشن نبود که از چه کسی سخن میگوید.
وی همین ابهام را در لفافه تعابیر دیگری به سخنان اهلبیت نیز نسبت میدهد: «بر پایه برخی از احادیث، آن بزرگان کلیه شئون پیامبر به استثنای نبوت و نزول وحی را از آن خود میدانستند و در حاکمیت سیاسی نیز بهعنوان «ساسة العباد»(«ساسة» جمع «سائس» به معنی «فرمانروای تدبیرگر» و به اصطلاح امروزی «سیاستمدار» است)
میتوانستند نقش داشته باشند؛
اما پیام عمومی و قدر مسلم سخنان و حتی سیره آنان را بایستی بر محور مرجعیت مذهبی و مفترض الطاعه بودن در اخذ تعالیم شرعی اخذ کرد» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۶۹). وی در این عبارت دو ادعا را مطرح کرده است: نخست آنکه اهلبیت خود را کسانی معرفی کردهاند که بهعنوان «ساسة العباد»
میتوانند در حاکمیت سیاسی نقش داشته باشند.
مفهوم آن این است که ایشان حاکمیت سیاسی را حق و وظیفه اختصاصی خود نمیدانستند. دوم
مفهوم اینکه «قدر مسلم سخنان و سیره اهلبیت، مرجعیت مذهبی و علمی ایشان است» این است که در خصوص مازاد بر این دو مورد، یعنی در مورد حاکمیت سیاسی، سخنان ایشان دارای ابهام است.[۴]
کسی که این قبیل مدعیات استحالهگرایان را با کتب اعتقادی امامیه مقایسه کند، بهسادگی شکاف عمیق بین این دو را رصد میکند؛ در حالی که امامیه اصراردارند که پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با نصّ صریح خود مصادیق عترت را معرفی و بر حقوق سیاسی ایشان تصریح کرده بود، استحالهگرایان ادعای مبهم بودن سخنان پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دربارهی عترت و مشکوک بودن حق حاکمیت ایشان را پیش میکشند. ببین تفاوت ره از کجا تا به کجا است.[۵]
۴. تقلیل امامت از اصل اعتقادی به امر فرعی
با مطالعه تاریخ کلام امامیه درمییابیم که
متکلمان امامی امامت منصوصه را از اصول اعتقادی دانستهاند، نه از فروع اعتقادی و نه از فروع فقهی. برخی از عالمان برجسته که تصریح کردهاند امامت به معنای مورد نظر امامیه از اصول اعتقادی است عبارتاند ازسید مرتضی در جمل العلم و العمل (۱۳۷۸: ۲۵-۲۶)، علامه حلی در انوار الملکوت فی شرح الیاقوت (بیتا: ۲۰۸)، ملا عبدالرزاق لاهیجی در سرمایه ایمان (۱۳۶۲: ۱۵۴-۱۵۵) و ملامحمدمهدی نراقی در انیس الموحدین (۱۳۶۹: ۱۳۷-۱۳۸).
لکن استحالهگرایان با نادیده گرفتن سنت کلامی امامیه، تلاش کردهاند که آموزه امامت را تا حد یک امر فرعی تنزل دهند. نتیجه این تنزل در درجه امامت آن است که اختلاف بین شیعه و سنی همانند اختلاف بین دو فقیه شود که دربارهی یک حکم شرعی فتواهای مختلفی صادر کردهاند.
آیتالله واعظزاده در مقام طرفداری از این دیدگاه میگوید: «حالا شاید شیعه تحمل نکند اگر بگوییم مسئله خلافت از همین قبیل بوده، یعنی نوعی ابهام در کار بوده. بنا بر این به مسئلهای فرعی و اجتهادی تبدیل شده است» (۱۵ :۱۳۸۰).
استحالهگرایان از فرعی بودن اصل امامت دو تقریر مختلف عرضه کردهاند: به موجب تقریر نخست، اختلافات کلامی را نظیر اختلافات فقهی بین دو فقیه قلمداد کرده و آن را امری اجتهادی دانستهاند که هر کس در آن اجتهاد خاص خود را دارد و ــ لابد به نظر ایشان ــ در اجتهادش معذور است و عذرش در پیشگاه الاهی مقبول. بر همین اساس، آقای دکتر آقانوری میگوید: «در وحدت مطلوب اسلامی بایستی پذیرفت که مسلمانان به رغم اجتهادهای کلامی و فقهی و سیاسی مختلف، امت واحده هستند... با پذیرفتن این اصل، هیچیک از اختلافات جزئی و نظرات متفاوت فقهی، کلامی، تاریخی... نمیتواند به واحد بودن این امت خدشهای وارد سازد» (۱۳۸۷: ۱۹). شاید بتوان با مقداری مسامحه این تقریر را به نحوی تفسیر کرد که با آنچه علمای امامیه دربارهی جایگاه امامت در منظومه عقاید شیعه بیان کردهاند سازگار شود.
لکن تقریر دوم بسیار خطیرتر از قبلی است و ظاهر آن جز عدول از عقاید شیعه را نمیرساند. به موجب این تقریر، نه فقط متکلمان شیعه، بلکه اصولاً خود امامان نیز مجتهدان یا فقهایی بودهاند که دیدگاههای شخصی و اجتهادی خود را بیان داشتهاند. به تعبیر دیگر، هم امامان و هم کسانی که در مقابل ایشان مدعی علم یا صاحب سلطه سیاسی بودند بر اساس اجتهادهای شخصی اختلافنظر داشتهاند. این سخن استحالهگرایانه، دقیقاً دیدگاه اهل تسنن است که گاه با رنگ و لعابی از تقدیس ائمه عرضه میگردد.
شاید تعابیر استحالهگرایان در این معنا (ادعای مجتهد بودن امامان معصوم) صریح نباشد، لکن سخن ایشان دستکم تلویحاً چنین معنایی را القا میکند؛ مانند این عبارت که «پیدایش مذاهب به طور حتم بر اساس اجتهاد بوده است... نسبت به دورانی که مذاهب شکل گرفت یعنی نیمه اول قرن دوم، هر کس اهل مطالعه و تحقیق باشد، میداند که پیشوایان مذاهب هر کدام از روی عقیده و مسلکی که داشتند، اجتهاد کرده و رأی خودشان را ابراز میداشتند و دیگران هم از آنان پیروی میکردند...» (واعظزاده، ۱۳۶۴: ۱۷۸-۱۷۹).
ایشان حکم خود را مبنی بر مجتهد بودن پیشوایان مذاهب به صورت کلی بیان کردهاند، به نحوی که بر رئیس مذهب جعفری، امام صادق (علیه السلام)، نیز صدق میکند. در نتیجه آن حضرت در سلک ابوحنیفه و امثال او قرار میگیرد و کسی معرفی میشود که «عقیده و مسلکی داشته، اجتهاد کرده و رأی خودش را ابراز کرده است».
نویسنده کتاب امامان شیعه و وحدت اسلامی نیز در عبارات خود تلویحاً و حتی تصریحاً امامان را تا سطح مجتهدان تنزل میدهد. وی برای اینکه در ذهن خوانندگان، تصویر «امامان بهعنوان مجتهدان» نقش ببندد، تعابیری را در مورد امامان به کار میبرد که معمولاً در مورد فقها و مجتهدان به کار میرود. برخی از عبارات وی در این خصوص به قرار ذیل است:
- «آن بزرگان نه تنها به خاطر این مصلحت برتر، از ملاحظات شخصی و دیدگاههای مذهبی چشمپوشی کردند و حتی از همکاری با رقبای سرسخت سیاسی ابایی نداشتند» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۵).
- طبق نقل آقای آقانوری، امیرالمؤمنین گفت: «من فقط به کتاب خدا و سنت رسول خدا (طبق اجتهاد خودم)[۶] عمل میکنم» (همان: ۱۵۵).
- «چندان بیپایه نیست اگر ادعا شود که آنان حتی از فدا کردن برخی از گرایشهای فقهی و کلامی که مصدرش قرآن و سنت است اما باب اجتهاد در آن باز میباشد، در قبال همزیستی اجتماعی و احساس اخوت اسلامی در جامعه ابایی نداشتند» (همان:۲۱۱).
- «دیگر امامان شیعه نیز اگرچه تلاش وافری برای تبیین برداشتهای خویش از مکتب اسلام داشتند و از همه بیشتر به حقایق دینی اهتمام میورزیدند، اما دیگران را صرفاً به خاطر برداشتهای متفاوتشان از کتاب و سنت مورد توبیخ وسرزنش قرار نمیدادند» (همان: ۲۷۴).
برای اینکه حس کنیم در عبارات فوق شأن امامان معصوم تا چه حد تنزل یافته، کافی است که به جای تعبیر «امامان شیعه» کلمه «پیامبر اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)» را قرار دهیم و مثلاً بگوییم: «پیامبر اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اگرچه تلاش وافری برای تبیین برداشتهای خویش از مکتب اسلام داشت...»؛ یا «پیامبر اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) حتی از فدا کردن برخی از گرایشهای فقهی و کلامی... ابایی نداشت».
بطلان اطلاق این تعابیر بر پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نیاز به بیان ندارد. از منظر امامشناسی امامیه، اطلاق این تعابیر بر امامان معصوم نیز به همان اندازه باطل است. عقیده امامیه به عصمت و حجیت قول معصوم بدین معنا است که سخن امام معصوم نیز همانند سخن پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از اعتباری مطلق برخوردار است. لذا همانطور که تعابیری از قبیل «اجتهاد» و «برداشت» و «گرایش» و غیره در مورد پیامبر ناروا است، در مورد امام نیز ناروا است.
شیوهی دیگری که این نویسنده برای جا انداختن مفهوم مجتهدبودن امامان معصوم به کار میبرد این است که، امامان را نسبت به قرآن و سنت در موضعی قرار میدهند که یک فقیه قرار دارد؛ مثلاً در خصوص نسبت امامان با سنت مدعی میشود که: «آنان [امامان] نه تنها به سنت قطعی پیامبر به دیده تقدیس مینگریستند و درستی و نادرستی سیره و سخنان خود را نیز با محک آن میسنجیدند، بلکه مخالفت و عدول از آن را نیز، همسان کفر یا شرک تلقی میکردند» (آقانوری، ۱۳۸۷: ۱۵۴).
صرف نظر از اینکه برخی از احتمالات در مفاد این عبارت با آموزههایی از قبیل علم و عصمت سازگار نیست، اصل مدعا یعنی اینکه «امامان درستی و نادرستی سخن خود را با محک سنت میسنجیدند» با مضمون روایاتی که این ادعا از آنها برداشت شده منطبق نیست. روایاتی که ایشان بدانها استناد کرده در «باب الاخذ بالکتاب و السنه» در کتاب الکافی آمده است.
مضمون مشترک این روایات این است که باید احادیث منقول را بر قرآن و سنت عرضه کرد؛ مثلاً متن یکی از آنها که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده چنین است: «حدیثی که موافق قرآن نباشد باطلی است آراسته» (کلینی، ۱۳۶۵: ۱/ ۶۹). روشن است که این قبیل روایات مطابقت با کتاب و سنت را شرط صحت احادیث منقول دانستهاند و نه شرط صحت سخن و سیره امامان. شاهد این مدعا آن است که برخی از روایات این باب در اصول کافی از خود پیامبر اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل شدهاند (همان) و آن حضرت شرط پذیرش روایات منقول از خودش، و نه سخنان خودش، را موافقت با قرآن اعلام فرموده است.
بیتردید سخن و سیره امامان چه بفهمیم و چه نفهمیم، همانطور که خودشان فرمودهاند، همواره مطابق قرآن و سنت پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. لکن نسبت ایشان بهعنوان «عِدل قرآن و وارث سنت» به «قرآن و سنت» غیر از نسبت «فقها و مجتهدان» به «قرآن و سنت» است. ایشان ترجمان قرآن و معیار تشخیص تفسیر صحیح قرآن از تفسیر باطلاند، و نیز محک تمییز سنت از بدعتاند؛ در حالی که تفسیر صحیح قرآن و سنت قطعی، معیار سنجش صحت و سقم اقوال فقها و مجتهدان است.
---------------
پایان بخش اول
پینوشت بخش اول:
[۱]. درگیری بین شیعه و سنی یگانه درگیری فرقهای در میان مسلمانان نبوده است. درگیری بین فرق تسنن، بهویژه بین گروهی که امروزه سلفی نام دارد و دیگر فرق سنی، تاریخ مطولی دارد که شاید طولانیتر از درگیری بین شیعه و سنی باشد.
[۲].
تاریخ مواجهات فرهنگی نشان میدهد که هرگاه در جامعهای دو قطب مخالف فکری در برابر همدیگر قرار میگیرند، یک قطب فکری التقاطی نیز شکل میگیرد که عناصری را از هر دو قطب مخالف اخذ و تلفیق میکند. در تاریخ مواجههی فرهنگی بین تشیع و تسنن، معتزلیان متشیع و سنیان دوازدهامامی چنین نقشی را ایفا کردهاند. استحالهگرایان شیعی دستکم دستاندرکار فراهم آوردن تمهیدات نظری برای تشکیل این قطب تلفیقی هستند، اگر عجولانه نگوییم که خود عینش هستند.
[۳]. استناد به سخن رهبران سیاسی، برای این نیست که بحث علمی دربارهی نتایج استحالهگرایی به بحثی سیاسی بدل شود، بلکه برای این است که نشان دهیم دیدگاه استحالهگرایان با مواضع رسمی رهبران سیاسی شیعه مغایرت دارد.
[۴]. ممکن است تصور شود که نگارنده از طریق مفهومگیری، مضامینی را بر جملات نویسنده بار کرده که مقصود وی نبودهاند. نگارنده آرزو میکند که این اشکال وارد باشد؛ اما نویسندهی اولیهی جملات میتواند با ایجاد تغییراتی اندک در عبارات فوق و نظایر آنها، راه را بر اینگونه مفهومگیریها ببندد؛ مانند تغییر جملهی اول به: «پیامبراکرم... امام علی(علیه السلام) و اهلبیت(علیه السلام) را تنها الگوهای مورد اشاره قرآن [اولی الامر و اهل الذکر و صادقین] معرفی... کرد»، و نه «مناسبترین الگوهای...».
[۵].
ممکن است استحالهگرایان بگویند: «ما با بحث علمی به این نتیجه رسیدهایم که امامت از اصول اعتقادی نیست، خلافت شیخین مشروع بود، و ... پس آیا حق نداریم دیدگاههای خود را بیان کنیم؟». پاسخ آن است که این بحث، بحث کلامی است و جایگاه و شیوهی خاص خود را دارد و نمیتوان در مقام بحث سیاسی دربارهی وحدت اسلامی، موضوعات کلامی را حل و فصل کرد. اگر استحالهگرایان پژوهش کلامی انجام دهند و پس از انجام پژوهش کلامی، همانند اهل تسنن به این نتیجه برسند که امامت یک مسئلهی فرعی است، میتوانند دیدگاه خود را به صورت واضح و متمایز بیان نمایند و در این صورت بر شیعیان است که با تحسین صداقت اخلاقی ایشان، از منظر شیعی دعاوی ایشان را به صورت مستدل رد کنند، اما استحالهگرایان چنین نمیکنند. در هر صورت، استحالهگرایان هیچگاه نمایندهی تشیع محسوب نمیشوند، و این نمایندگی از آنِ بدنهی متکلمان و فقهای عظام حوزههای علمیه است.
[۶]. این نویسنده برای اینکه مضمون گزارش تاریخی با ایده «مجتهد بودن» امامان مطابقت کند این گزارش را که در کتب اهل تسنن آمده مطابق میل خود ترجمه کردهاند. تا آنجا که نگارنده مطالعه کرده، از امیرالمؤمنین عبارتی نقل نشده که عبارت فوق ترجمهی آن تلقی شود.
---------------
بقیه اش بعدا إن شاء الله .