|
روش علمی-تجربی: خوب یا بد؟
|
|
۱۳:۱۳, ۴/دی/۹۵
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام دوستان
در بررسی مسائل علمی، یک روش تجربی وجود داره که بهش میگن "روش علمی". روش علمی به این صورته که بر اساس مشاهدات فرضیات مطرح میشن، سپس آزمایشاتی برای بررسی فرضیات طرح میشه و در صورت عدم تایید فرضیات توسط نتایج آزمایش، بازنگری صورت میگیره. یکی از دوستان انتقادی رو به روش علمی وارد دونستند که جا داره در این تاپیک بهش بپردازیم: نقل قول:علم بايد تعريف شود، كي گفته اين متد رايج احمقانه كه امروز چيزي ميگويد خوب است و فردا مي گويد نه غلط بود عملي هست! كه در طب مدرن هم رايج است! اجازه بدید یک مثال خدمتتون عرض کنم: امروزه می دونیم که برخی نظریات گالیله که چند صد سال پیش بیان شده اند صحیح نبوده اند. نظری که امروزه پذیرفته شده ممکنه چند سال بعد رد بشه یا نیاز به تصحیح پیدا کنه. اما علوم قدیم اینطوری نبودند. نظریات ارسطو برای هزاران سال پذیرفته شده بودند. در طی هزازان سال، تمام جهان به عنوان ترکیبی از چهار عنصر آب، خاک، آتش و هوا در نظر گرفته میشد. برای صدها سال کیمیاگران فلزات را ترکیب گوگرد (گرو و خشک) و جیوه (سرد و مرطوب) می دانستند و معتقد بودند که با تغییر خواص خشکی و رطوبت و سردی و گرمی فلزات می توان آنها را به طلا تبدیل کرد. آیا دوام آوردن برخی نظریات قدیمی در طی صدها یا هزاران سال به معنی قدرت علوم قدیم است؟ و آیا تغییر نظریات جدید را می توان یک نقطه ضعف برای علوم جدید دانست؟ نه اتفاقاً برعکس. امروزه می دانیم که خیلی از نظریات قدیمی غلط بوده اند، اما نکته اینجاست که علوم قدیم نتوانسته بودند به نادرستی این نظریات پی ببرند. روش مورد استفاده در علوم قدیم به این صورته که اول مشاهده صورت میگیره، بعد با توجه به مشاهدات نظریاتی وضع میشن. هر جا مشاهده جدیدی صورت میگرفته هم به اون نظریات قدیم پیرایه ها و وصله هایی رو اضافه می کرده اند. مثلاً در قدیم، جاذبه زمین با اصلی به نام "اصل رجعت" توجیه میشد. اصل رجعت میگه که هر چیزی دوست داره به اصل خودش برگرده و چون همه چیزها از داخل زمین آمده اند، دوست دارند به زمین برگردند. ارسطو برای توجیه اینکه افزایش سرعت یک سنگ در سقوط آزاد، یک وصله به این نظریه اضافه می کنه: "اجرام پس از نزدیک شدن به زمین، شور و شوقی به دلیل نزدیکی به هدف پیدا می کنند که سبب افزایش سرعت آنها می شود". یا مثلاً می بینیم که ابن سینا دلیل به وجود آمدن سرطان را "تجمع خلط سودا یا صفرای سوخته" عنوان می کند و بنابراین با اضافه کردن مسئله اخلاط سوخته، وصله به نظریات پیشینیان می زند. در علم قدیم هم یک جور روش علمی پیاده سازی میشده، اما ناقص. مثلاً در کیمیاگری قدیم گفته میشه که طبع آهن سرد و طبع طلا گرم است. شاید به این دلیل بوده که اگر یک تکه آهن در دست بگیرید می توانید سرمای آنرا حس کنید (به دلیل رسانایی گرمایی). اما چرا جنین حسی رو در مورد طلا نداریم؟ چون همیشه با طلاهای کوچک سر و کار داریم. اگر اونقدر پولدار بودیم که یک شمش طلا رو در دست می گرفتیم، قاعدتاً باید سرمای اون رو هم حس می کردیم. علم قدیم بر نمی گرشته تا این رو آزمایش کنه و نتیجه این میشه که سالها کسی پی به نادرستی نظریات نمی برده. |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۷:۳۳, ۱۸/دی/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/دی/۹۵ ۲۲:۰۴ توسط عمار94.)
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
برای بررسی دین و علم باید روش درستی داشته باشیم ، وقتی فهمیدیم این روش درست هست میتونیم بهش روش علمی هم بگیم . یکی از اساتیدی که در این زمینه کار کردند دکتر گلشنی استاد دانشگاه شریف هستند با مطالعه ی مطالب ایشون و افراد درستی که در این زمینه کار کرده اند میتونه دید بهتری به ادم بده . برای نمونه من لینک یکی از مصاحبه هاشون رو پایین قرار میدم ، ضمنا ایشون بعضا در تی وی هم برنامه دارند و میتونید استفاده کنید .
http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/5...9%86%DB%8C
|
|||
|
|
۱۸:۱۹, ۱۸/دی/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/دی/۹۵ ۱۸:۲۰ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
جناب 313
یه تکلیف برات دارم: در مورد منابع تفسیر یه تحقیق کن و اینجا بیار. این کارو که انجام بدی، متوجه میشی علوم تجربی در صورت رسیدن به نتیجه تقریباً قطعی یکی از منابع تفسیر اند. مثلاً در همین حدیث، معنی ماهی و گاو رو باید با توجه به علم متوجه بشیم. یا مثلاً امروزه می دانیم منظور از "هدف قرار دادن شیاطین به وسیله شهاب" نمی تونه همان معنای ظاهریش باشه و بر این اساس تفاسیر دیگری بر این آیات آورده شده. امروزه می دونیم که منظور از حرکت خورشید در میان آسمان، نمی تونه حرکت به دور خورشید باشه پس باید این آیه را اشاره به حرکات دیگر خورشید (مثل حرکت در میان کهکشان) بدونیم. اما نمی تونیم این کار رو برعکس انجام بدیم. مثلاً ما نمی تونستیم از اشاره امام صادق (علیه السلام) به قرار گرفتن زمین بر پشت ماهی و شاخ گاو، به ساختار جهان پی ببریم. از طرف دیگر واضحه که نمی تونیم ادعای بیفایده بودن این علوم رو داشته باشیم. بنابراین انسان باید خودش تحقیق کنه و به این علوم دست پیدا کنه تا هم بتونه ازشون استفاده کنه و هم معنای وحی رو درست تر متوجه بشه. |
|||
|
۲۰:۳۶, ۱۸/دی/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/دی/۹۵ ۲۰:۵۰ توسط III I III.)
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
جناب سعدي
يه تكليف برات دارم يه بار ديگه مطالب من رو بخون تا بفهمي (البته شايد نخواهي بفهمي كه در آن صورت هر چه تلاش كنم نخواهي فهميد) كه اصلاً بحث سر چيز ديگري است. در مورد مبناي اين به اصطلاح علم مدرن بحث كردم! شما هي مياي ميگي اين فايده رو داره اون فايده رو داره يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَفِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا (219 - بقره) از تو در باره خمر و قمار مي پرسند. بگو: در آن دو، گناه بزرگ است و منفعت هايي (دارند) و گناهش بيش از منافع آن است». نقل قول:بحث كارامدي در جهت بسيار مهم هست خيلي سخت هست با كسي كه نخواهد بفهمد گفتگو كني و سعي كني به او چيزي را بفهماني (وَلَوْ اَنَّنـا نـَزَّلْنـا اِلَيـْهـِمُ الْمـَلائِكـَةَ وَكَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَحَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَىْءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا)(انعام ، 111) و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل كرده بوديم و مردگان با ايشان سخن مى گفتند و هرچيزى را دسته دسته نزد آنان گرد مى آوريم، باز هم ايمان نمى آوردند. http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374295 http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374317 http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374320 با توجه به مغتنم بودن وقتم شما درست ميگي جناب سعدي موفق باشيد و از اينكه شما و امثال شما دنيا رو از هر نظر با اين علوم به جاي بهتري تبديل كرديد بياندازه سپاس گذارم... (۱۸/دی/۹۵ ۱۸:۱۹)سعدی نوشته است: از طرف دیگر واضحه که نمی تونیم ادعای بیفایده بودن این علوم رو داشته باشیم. برايند اين علوم در زندگي ما چي شده؟ پاسخ: ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (41-روم) ظاهر شده است فساد در خشکی و دریا با آن چیزی مردم کسب کرده اند تا بچشند قسمتی از نتیجه ی اعمالشان را باشد که بازگردند (41) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «إنّی بعثت بین جاهلیّتین لاخراهما شر من اولهما؛ من بین دو جاهلیت مبعوث شدم که جاهلیت دوم بسیار سختتر و مصیبت بارتر از جاهلیت اول است.» (الامالی الشجری، ج ۲، ص ۲۷۷) نقل قولي هم از ويكيپديا: نقل قول:یک پژوهش میدانی در مورد استفاده از نمایشگرهای الکترونیکی نشان میدهد که از هر ده نفر، شش نفر احساس میکنند که روزانه وقتشان را بیش از حد در جلوی این دستگاهها میگذرانند. شما درست ميگي...
|
|||
|
|
۲۱:۳۲, ۱۸/دی/۹۵
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
313 گرامی
علوم تجربی یک مسئله جدید نیست که در قرون اخیر مطرح شده باشه. خیلی از علوم تجربی مثل ستاره شناسی، کیمیاگری، طب و ... در زمان ائمه (علیه السلام) رواج داشته اند. آیا حدیثی داریم که ایشان مردم را از پیگیری علوم تجربی منع فرموده باشند؟ |
|||
|
۰:۰۷, ۱۹/دی/۹۵
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
(۱۸/دی/۹۵ ۲۰:۳۶)III I III نوشته است: اصلاً بحث سر چيز ديگري است. در مورد مبناي اين به اصطلاح علم مدرن بحث كردم!اونجوری که من از حرف هات متوجه شده باشم (می تونم جمع نبندم؟ من یه نفرم شما هم یه نفری) مبنای علم مدرن رو براساس آزمایش و خطا در نظر گرفتی خوب من می تونم بگم حرفت درسته. منتها لطفا توروخداعلم چیه؟ اگر منشا علم مدرن رو از غرب فرض کنیم(برهان خلف بگیر) تعریف علم می شه آزمایش و خطا ![]() علم یعنی آزمایش و خطا و هر چیزی که جزو عبارت «آزمایش و خطا» نباشه می ره سمت حوزه های زیر: ۱- ایدئولوژی: قبول داری ۲+۲ می شه ۴؟ من می گم می شه ۵ نمی تونی بگی حرفم غلطه. من دستم ۴ تا انگشت داره و اگه یکیشو از دست بدم می شه ۵ تا. بحث ایدئولوژی سر قرارداد هاس(یه مثال خیلی خوب از رونالد فیشر که ریاضیات رو از علوم جدا کرد). کاملا انتزاعی هستن ۲- تئوری: ترکیب ایدئولوژی و علم محسوب می شن نمی دونم الان مشکلی که توی این تاپیکه با کدوم دسته اس. پ.ن: منشا علم از غرب نیست. اگر الان غرب یکه تاز علم محسوب می شه دلیل نمی شه منشا اش از غرب باشه. |
|||
|
|
۱۰:۰۵, ۱۹/دی/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۵ ۱۰:۱۸ توسط III I III.)
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
(۱۸/دی/۹۵ ۲۱:۳۲)سعدی نوشته است: 313 گرامی يعني شما واقعاً تصورت اينكه من نميدونم علوم تجربي جديد نيست؟ رنسانس يك چيزي در مباني ايجاد شده كه با توليدات به اصطلاح علمي كل تاريخ بشر تفاوت ايجاد شده! اونم به خاطر مبنا! تا قبل از رنسانس مبناي توليدات علمي بشر تعامل با محيط بوده؛ به عنوان نمونه چينيها قرنها پيش باروت رو كشف كردن اما به سمت ساخت بمب نرفتن! چرا؟ چون مبناشون تعامل با محيط بوده! اما بشر در رنسانس بر مبناي لذت جويي و سودجويي حداكثري حاضر شده دخل و تصرف كنه در عالم اصلاً عبارت نظم نوين جهاني يعني چي؟ يعني در عالم يه نظمي هست ما يه نظم جديد مي خوايم به وجود بياريم! خوب نظم اصيل و حقيقي يك چيز بيشتر نيست! و اين به اصطلاح نظم نوين به شدت داره نظم طبيعي رو نابود مي كنه! بعدشم بسط تمدني بر مبناي نفس اماره توليداتش چي ميشه؟ (۱۹/دی/۹۵ ۰:۰۷)Bidel.s نوشته است: اونجوری که من از حرف هات متوجه شده باشم (می تونم جمع نبندم؟ من یه نفرم شما هم یه نفری) شما هم پيش از ورود به بحث يه دور مباحث بنده رو بخون بعد بيا بيانات عرضه بدار برادر من جواب اينها رو نوشتم حداقل اين سه لينك رو كامل بخون: http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374295 http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374317 http://forum.bidari-andishe.ir/thread-42...#pid374320 در اين تالار حقيقتاً كسي به اندازه جناب سعدي گرامي وقت من رو تلف نكرد حداقل در اين تاپيك به قدر كفايت مطالب ارائه شده هر چند مانند دوستان يك دفه ممكن كسي بياد و با پيش فرض هاي مرسوم مطالبي را ارائه بده اما براي ساير كساني كه بحث رو دنبال ميكنند پيشنهاد مي كنم سه لينك بالا رو مطالعه بفرمايند با اينكه مسلم جناب سعدي دوباره مياد يه به اصطلاح توجيه ديگه مطرح مي كنه اما بنده به قدر كافي به اين به اصطلاح توجيهات پاسخ دادم كه نشان دهم سخنان ايشان بي جواب نيست اما چون وقتم را بيش از اين در بحث با ايشان در اين تاپيك نمي خواهم تلف كنم پاسخ ديگري به توجيه بعدي ايشان نخواهم داد موفق باشيد (۱۹/دی/۹۵ ۰:۰۷)Bidel.s نوشته است: خوب من می تونم بگم حرفت درسته. منتها لطفا عزيز دل برادر جهانبيني شما به شدّت روي برداشت شما از آزمايش و خطا تأثير داره در مباحث قبلي مفصل به اين مطلب پرداخته شده مسئله برداشت از حقيقت هست كه از يك رخداد واحد نتايج متعدد و گاهاً متضاد گرفته ميشه جهان بيني كاملاً مادي ميشه فيزيك كلاسيك و رياضي جبري جهان بيني كه به ميدان ماده و انرژي معتقد هست ميشه فيزيك كوانتوم و فيزيك نسبيت و رياضيات ديفرانسيل جهان بيني باز عوض بشه تحليلي شما از چيستيها (فيزيك) و چگونگيها (رياضي) تغيير ميكنه منتها بحث از اين هم عمقيتره، بحث سر جهت داري بسط اين به اصطلاح علم و كارامدي در جهت بودن آن اينجا مطرح است كه برايند تأثيرات اين رو در عالم مي كنه چيزي كه الان داريم ميبينيم. جهت داري يعني چي؟ يعني علم بر خلاف اين مثال سادهانگارانه مثل چاقو نيست كه هم بشه باهاش انسان را نجات داد (چاقوي جراحي) و هم انسان را كشت (چاقوي كماندويي) بلكه نيتي كه پشتش هست در كارامدي در جهتش و در نتيجه جهت دهي به جريان ولايت كفر و ولايت حق در عالم تأثير گذار است اگر مطالب لينكها رو بخوانيد مفصل توضيح داده شده برادر |
|||
|
|
۱۴:۱۴, ۱۹/دی/۹۵
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
سلام جناب 313
پس شما انتقادتون به خود علوم نیست، بلکه به شیوه استفاده از اونهاست. این مشکل در قدیم هم بوده. چینی ها هم از باروت در جنگ استفاده می کردند. مغولها هم در جنگ با ایران از باروت استفاده کردند و اصلاً دلیل قدرتمند شدنشون باروت بود. دو تا مسئله رو باید توجه کنیم: 1- این موضوع نباید باعث بشه ما با کاربردهای صلح آمیز و صحیح علوم هم مخالف باشیم. 2- در مواردی مثل جنگ افزارها هم کشور باید علوم مربوطه رو فرا بگیره. اگر این امکان برای ما وجود داشت که جلوی تحقیقات نظامی کشورهای دیگر رو بگیریم خیلی خوب بود. اما حالا کشور باید این علوم رو هم فرا بگیره. پس حتی وجود چنین کاربردهایی از علوم هم نباید باعث نهی از یادگیری علم بشه. توسعه جنگ افزارها اگر از یک حدی بیشتر بشه باعث صلح میشه، چون اینقدر هزینه جنگ بالا میره که هیچ دو کشور قدرتمندی حاضر نمیشن وارد جنگ بشن. کشورهای اروپایی یه زمانی جنگهای بزرگی با هم داشتند اما حالا اتحادیه اروپا رو تشکیل دادند. چرا؟ چون تسلیحات نظامیشون ضامن صلحه. آمریکا و روسیه هم می خوان با هم صلح کنند. ایران هم اگر در شرایط صلحه به خاطر وجود تسلیحات نظامیشه. |
|||
|
۱۸:۵۰, ۱۹/دی/۹۵
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
نقل قول:خوب الان اون کاتالوگی که داری ازش حرف می زنی کجاست؟ علم و فناوری هسته ای رو می شه از توش درآورد؟ نقل قول:خوب اون چیزی که دارید ازش حرف می زنید نتیجه علمی نیست که این پایین بهش اشاره می کنید: نقل قول:چون دانشمندان فعلی (ترجیحا غربی) جهان بینی صحیحی ندارند باعث شده علمی که بدست آوردن(درست یا غلط) مسبب فساد بشه؟ تعریف شما از فساد چیه؟ نقل قول:الان جهان بینی که شما ازش حرف می زنید باید فساد رو از بین ببره؟ فجایای زیست محیطی مثلا. جایگزینی برای سوخت فسیلی داره؟ نقل قول:هرکسی بی نیازی جست با عقلش در چی؟ چرا یه چیزو به همه چی بست می دید؟ 100 هزارتومن توی جیبمه؟ چجوری تا آخر هفته خرجش کنم؟ از دین کمک بگیرم؟ یا جهان بینی شما؟ یا با چهارتا ضرب و تفریق و لیست کردن اقلام مورد نیازم؟ دوست عزیز. ادامه لینک هاتون رو نقل نمی کنم. شما کلا از پایه و بن تمام دسته بندی های منو نفی کردی. از نفی نکردی که شبهه من برطرف می شه. بگو با کدوم دسته مشکل داره جهان بینی ات. جدا متوجه نمی شم چی رو داری نفی می کنی |
|||
|
|
۱۷:۱۴, ۲۰/دی/۹۵
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۵ ۱۷:۲۳ توسط راوی110.)
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
در مورد اين بحث صحبتهاي آقاي ميرباقري شايد جاب باشه:
جلسه اول مناظره جهت داري علوم از منظر معرفت شناسي: لينك فايل متن اصلي همراه با فايل صوتي مناظره: http://mirbaqeri.ir/%D8%AD%D9%88%D8%B2%D...D9%8A.html متن زیر جلسه اول مناظره جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می باشد که در باب «جهت داری علوم» با اساتید محترم حجت الاسلام والمسلمين حسن معلمي و حجت الاسلام والمسلمين رضا حاجي ابراهيم به تاریخ 15 اردیبهشت ماه 84 برگزار شده است. این گفتگو که در دفتر جنبش افزاري در دفتر تبليغات اسلامي قم برگزار شده است، شامل دو جلسه بوده است که صاحب نظریه – جناب میرباقری – اندیشه خود را در این باب مطرح کرده و سپس مورد نقد و بررسی قرار گرفته و ایشان نیز در صدد پاسخ گویی به سوالات، مباحثی را مطرح می کنند. برای مشاهده ادامه مباحث در جلسه دوم از لینک بالا استفاده کنید. مقدمه سبحاني: نشست حاضر به ارائه ديدگاهي در باب «جهتداري علوم» اختصاص دارد كه بنوبه خود يكي از بحثهاي جدي در طول 25 سال گذشته است. از زماني كه انقلاب اسلامي پيروز شد و نظام جمهوري اسلامي ايران استقرار يافت، نخستين پرسشي كه در برابر حوزههاي علميه و تا حدودي دانشگاه قرار گرفت اين بود كه نظام نوپاي جمهوري اسلامي با كدام سرمايه علمي و كارشناسي بايد اداره بشود؟ آيا ميتوان با تكيه بر دستاوردهاي علم و فلسفه مدرن و با استفاده از كارشناسيهاي رايج در محافل علمي دنيا براي استقرار و پيگيري اهداف انقلاب تلاش كرد يا اينكه ما نيازمند طرح جديد و ديدگاه تازهاي در حوزه دانش و معرفت هستيم؟ آيا ميتوان بدون دستيابي به يك نظام معرفتي، حوزه متفاوتي از دانش بشري را براي استقرار نظام نوپاي اسلامي انتظار داشت؟ در اين باب ديدگاههاي مختلفي وجود دارد. در پژوهشي كه اخيراً توسط دفتر جنبش نرمافزاري و توسعه علوم اسلامي (در معاونت پژوهشي دفتر تبليغات اسلامي) با هدف جريانشناسي در اين موضوع صورت گرفت ميتوان دريافت كه ما به سه جريان عمده ذيل در بين انديشمندان و صاحب نظران در باب «جهت داري علوم» روبرو هستيم: 1- ديدگاه روشنفكري ديني و سكولار در كشور است كه «دانش» را به صورت مطلق، مستقل از «دين» تعريف ميكند و معتقد است تنها بر مبناي واحد جهاني، دانش توليد ميشود. از اين جهت ما بايد بهرهمند از دستاوردهاي علم مدرن بشر باشيم. لذا نياز به تكاپوي تازهاي نيست و آنچه كه بايد در اينجا اتفاق افتد در لايه روشن آن است كه بايد بين دين و دانش، پيوند حاصل گردد. 2- ديدگاهي است كه علم را جهتداري ميداند اما بين «علوم طبيعي و علوم انساني»، قائل به تفكيك و معتقد است در علوم طبيعي و رياضي، علم داراي يك منطق يكسان است و نسبتي با دين پيدا نميكند. اما در علوم انساني اين نسبت وجود دارد. لذا اين علوم، قابل تقسيم به «دانش اسلامي و غير اسلامي» است. 3- ديدگاهي است كه در مقابل ديدگاه اول، كليه دانشها را اعم از طبيعي و غير طبيعي داراي جهت «ديني» ميداند. البته بين هر سه گروه فوق نيز طيفهائي از ديگر ديدگاهها وجود دارد كه نشان دهنده عدم وجود تقريري واحد از اين موضوع است. اما آنچه كه در اين جلسه مطرح ميشود دفاع از يكي از اين ديدگاههاست كه اعتقاد بر اين دارد كه تمام دانشهاي بشري از اساس «جهت دار» بوده و با دين، نسبت پيدا ميكنند. بنابراين تلاشي ملّي بايد در راستاي اسلامي سازي همه علوم - اعم از طبيعي و انساني - باشد. حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي ميرباقري از شخصيتهايي هستند كه از اين ديدگاه دفاع ميكنند. لذا از ايشان دعوت كرديم تا نظريه خود را مطرح كنند. در عين حال از اساتيد معظم ديگري هم دعوت به عمل آمد كه به نقد اين ديدگاه بپردازند. استاد ارجمند حجت الاسلام والمسلمين حسن معلمي و استاد ارجمند حجت الاسلام والمسلمين دكتر حاجي ابراهيم از عزيزاني هستند كه به نقد نظريه خواهند پرداخت. همچنين از اساتيد حاضر در جلسه هم در وقتي كه اختصاص به اين كار داده ميشود بهرهمند خواهيم شد. من فقط نكتهاي را اشاره كنم كه فلسفه وجودي اين كرسي و نشستهايي از اين دست، ايجاد فضاي گفتگو و نقد علمي در حوزه دين است. لذا ارائه يك ديدگاه الزاماً به معني پذيرش آن تلقي نميشود. احياناً اگر نقدي هم نسبت به ديدگاهي صورت ميگيرد به معناي بي توجهي به نكات مثبت و دستاورد علمي آن نيست. همانطور كه مقام معظم رهبري فرمودند ما بايد به عنوان يك ضرورت علمي، فضاي نقد و گفتگو را در حوزههاي علميه گسترش داده و اين فضا را ترويج كنيم. آنچه در نظر است محصول و برآيند اين نشستهاست تا جامعه علمي ما با انديشههاي نو آشنا شوند؛ نقدهاي آن را ببينند و زمينه ذهني لازم در اين خصوص فراهم گردد و از اين تضارب آراء، باز هم افكار تازهاي پديد آيد. متاسفانه گاهي برداشتهاي نادرست و اطلاعات ناقصي از اين كرسيها منتقل ميشود، كه خلاف آن مقصود و روح حاكم بر اين قبيل نشستهاست. ما به هيچ وجه از يك ديدگاه، تقدير نميكنيم، چون وظيفه ما اين نيست. همچنين اگر عزيز و صاحب نظري مورد نقادي قرار ميگيرد، هيچگونه قصد تخريب شخصيت يا يك فكر در ميان نيست. خوشبختانه در دو كرسي اخير و جلساتي كه در آينده استمرار خواهد يافت، فكر ميكنم موفق شدهايم اين فضاي مثبت را تا اندازهاي ايجاد كنيم. انشاء ا... به كمكي جمعيِ شما عزيزان، اين حركت استمرار پيدا كند. در اينجا از استاد ارجمند جناب آقاي ميرباقري تقاضا دارم به تبيين نظريه خود بپردازند.
شمولّيت مفهوم«علم»، بر «علم تجربي، انساني، پايه و منطق و فلسفه» ميرباقري: موضوع بحث، «جهتداري علم» است. در ابتدا واژههايي را كه در اين عنوان بكار رفته است به طور مختصر توضيح ميدهم. مقصود از "علم" در اين ديدگاه به لحاظ رويكرد معرفتشناسانه مفهوم عام، از علم است و نه ساينس.(1) عليالاصول، آن قسمتي از بحث كه مفيد و منتج در فضاي امروزي ملت ماست بحث در باب "علوم كاربردي" است كه بعد از رنسانس توليد شد و فرهنگ تخصصي زيست بشر امروز را تشكيل داد. ما در اين نظريه معتقد هستيم كه اين علوم اعم از تجربي، انساني و پايه و همچنين منطقها و فلسفهها - همه جهتدار هستند. مراد از «جهتداري» و سه رويكرد مطرح در اين خصوص اما اينكه «مراد از جهتداري چيست؟» ميتوان گفت اين مفهوم، با رويكردهاي مختلف، معاني متفاوتي به خود ميگيرد. رويكرد اول: تحليل از منظر « كارآمدي»: گاه با رويكرد «كارآمدي» به بحث جهتداري علم ميپردازيم. از اين منظر، علومي كه توليد ميشوند كاربردشان در جهت دستيابي به ايدهها و آرمانهاي خاصّي است و چنين نيست كه كارآمدي آنها مطلق يا داراي دو بُعد يا دو گرايش باشد. البته روشن است منظور ما در اين ميان، تك گزارهها نيست. عمدتاً وقتي در اين باب قضاوت ميكنيم نسبت به جامعيّت و كليّت علم قضاوت ميشود. زيرا ممكن است اگر نگاه را به تك گزارهها معطوف كنيم قضاوت در باب آنها يكسان نباشد. مثلاً اگر مجموعه علمي اي كه بعد از رنسانس، توليد شده است به عنوان فرهنگِ تخصصيِ زيستِ بشر امروز، شناخته و بصورت يكجا بر آن نگاه شود، راحتتر مي توان در اين خصوص قضاوت كرد. لذا ما معتقديم بر پيدايش اين علوم، انگيزه و نيازهاي خاصي حاكم بوده است و كارآمدي اين علوم، همه در جهت رفع همان نيازهاي خاص قرار گرفته است. لاجرم در فرآيند نياز و ارضاء، نيازهاي خاصّي مطرح است كه به وسيله اين علوم ارضاء ميشود و اينگونه نيست كه اين علوم بتواند نيازهاي جامعههاي ايماني را هم برآورده كند. اين لايه از بحث فعلاً منظور نظر ما نيست. هر چند كه ميتوان بر اساس اين رويكرد نيز اثبات كرد كه علوم موجود در جهت كارآمدي خاصّي است. به بيان بهتر، گرفتن طيفي از اهداف در مقابل آنها، كارآمدي متناسب با چنين اهدافي را رقم زده است.
رويكرد دوم تحليل از منظر «منطق و متدولوژي»: رويكرد دوم نسبت به بحث جهتداري، به «منطق و متدولوژي علم» باز ميگردد. در اين نگاه، علم، پيشينه و پيش فرضهائي را با خود همراه دارد. طبعاً بايد ديد كه اين منظومه، چه غاياتي را دنبال ميكند. البته بخشي از معرفت شناسي، امروزه به بحث متدولوژي هم ميپردازد. در فرهنگ رايج نيز منطقِ عقل نظري كه همان منطق ارسطويي است بعنوان بخشي از معرفت شناسي محسوب ميشود. لذا اين منطق، در باب ساخت معرفت و اينكه چگونه ميتوان از معلومات به طرف مجهولات حركت كرد بحث ميكند. در عين حال اين زاويه نيز مورد نظر من در اين نظريه نيست؛ هر چند كه از اين زاويه هم ميتوان به طور جدي بحث را پيگيري كرد بصورتي كه علوم مغرب زمين حتماً در يك نگاه جامع، علمي متكي بر گرايشها و بينشهايي است كه در غرب، نسبت به انسان و جهان وجود دارد. البته همين گرايشها و بيشنها، امروزه جزئي از بافت و پيكره نيروي انساني محسوب ميشوند به گونهاي كه اصولاً نميتوان علم غربي را جز به شناخت همان گرايش ها و بينش ها، مورد مطالعه قرار داد. طبعاً سخن گفتن از علم غربي و مدرن، و قضاوت در باب جهتداري آن، بدون اينكه ما به خوبي فلسفههاي مغرب زمين را مخصوصاً فلسفههايي كه بعد از دكارت آغاز شد و بشدت علوم را تحت تأثير و پوشش خود قرار داده بشناسيم ممكن نيست. يعني شناخت علم غرب بدون شناخت اين فلسفه، چندان ميسور نيست.
بنابراين اگر بخواهيم با حفظ اين رويكرد، اركان و عوامل تأثيرگذار بر پيدايش اين علوم را مطالعه كنيم، حتماً بايد به بينشهايي كه در آن فضا حاكم بوده است بپردازيم. قاعدتاً به همين دليل است كه بايد فضاي حاكم بر علوم را باز شناساند؛ گرچه تمدن اسلامي، در دورهاي پرچمدار علم و دانش بشمار ميرفت و در دوران رنسانس نيز توانست به شدت، بر فضاي فكري آن زمان تأثيرگذار باشد تا جائي كه برخي استقرائاً به اين نتيجه رسيدهاند كه مثلاً آثار انديشه ابنسينا بر اشخاص معيّني از متكلمين و فلاسفه غرب به چه ميزان بوده است ولي در عين حال اين تحول در دنياي اسلام اتفاق نيفتاد؛ اين امر به خاطر همان فضاي بينشي خاصي است كه بر روند پيدايش اين علوم حاكم بود. در هر حال اين لايه دوم از بحث است كه فعلاً مورد نظر من نيست. هر چند كه از اين منظر هم ميتوان اثبات كرد كه منطق و متدولوژي علم، مبتني بر پيش فرضها و همچنين غاياتي است؛ البته آن پيش فرضها نيز بنوبه خود از بينش فلسفي جامعه، و غايات مزبور نيز از گرايشهاي اجتماعي اخذ ميشد. در يك كلام، علم مدرن، تابعي از اخلاق اجتماعي و انديشههاي پايه و فلسفي است كه البته اين، بحث مستقلي را طلب ميكند و شايد به برخي از زواياي آن در اين جلسه اشاره كنم.
رويكرد سوم تحليل از منظر «معرفت شناسي»: رويكرد ديگر آن است كه از موضع «تحليل فهم»، به بحث جهتداري علوم پرداخته شود. هر چند با دو رويكرد قبل هم، اگر بحث را عميق پيگيري كنيم ميتوان به جهتداري همه ساحتهاي علم رسيد. البته مراد از تحليل فهم، تحليل بودگرايانه و سوال از چيستي فهم نيست بلكه تحليل از «چگونگي و شدن فهم» مراد است. تمامي آنچه گذشت تبيين محل نزاع، به شيوه فلسفي بود. امكان تبيين جهتداري از منظر «كلامي» اگر بخواهيم از منظر كلامي نيز همين نزاع را تعريف كنيم تقرير اين است كه دو ملكوت نوراني و ظلماتي - يا به تعبير عقل و جهل در عالم وجود دارد. جنگ بين عقل و جهل، يك جنگ فراگير است. ما وقتي به ساحت معرفت راه پيدا ميكنيم در واقع، در وادي عقل وارد شدهايم. به تعبير ديگر ما وقتي به انديشهورزي ميپردازيم، ارتباطي با ملكوت عالم برقرار ميكنيم. حال يا اين ملكوت، سفلي و يا علوي است و بر همين منظر، يا نوراني ميشويم يا ظلماني. بنابراين بسط نور در ساحت انديشه منوط به اين است كه ما در ارتباط با باطن عالم، صحيح عمل كرده و رابطه و تولي حقي را با ملكوت عالم – و پيش از او با ربوبيّت حضرت حق برقرار كرده باشيم و الّا اگر ما در جهتگيري نسبت به ربوبيت الهي و نسبتي كه با ملكوت پيدا ميكنيم، جهتگيري صوابي نداشته باشيم. عملاً در اشراف ملكوت ظلماني قرار ميگيريم. در اين حال فهم ما نيز ظلماني ميشود كه ما از آن تعبير به جهل ميكنيم. بنابراين در فرآيند رسيدن به دانش، يا به جهل ميرسيم يا به علم، يا به نور يا ظلمت. اينكه در روايت از «العلم نور» سخن ميگويد در واقع به اين نكته اشاره دارد كه علم، شعاعي از آن عقل كلي، عقل مطلق و نور نبي اكرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. البته زماني اين نور، در فهم انسان حضور پيدا ميكند كه تولي و ارتباط صوابي با ايشان وجود داشته باشد. همچنين است اين تعبير كه «مثل الفريقين كالاعمي والاصمّ و البصير و السميع».
جهتداري از منظر «معرفت شناسي»، موضوع اصلي بحث فعلاً ما با اين ساحت كلامي نيز كاري نداريم. بلكه بيشتر ميخواهيم از منظر عقلي (كه همان رويكرد سوم فلسفي) بود به تحليل جهتداري علم بپردازيم. از اينرو من بحث را از تعريف رايج نسبت به فهم، معرفت، علم و آگاهي در فلسفه مسلمين (يا به تعبيري فلسفه اسلامي) و نقد اين تعريف، آغاز ميكنم.
مقدمات بحث / عدم وجود ملازمت بين «انكار تطابق» با « انكار فهم» / «نسبّيت» حضور « اراده» در « فهم»هاي گوناگون اما بيان دو مقدمه را پيش از آغاز بحث ضروري ميدانم: 1 اگر كسي در بحث تحليل فهم، رئاليسم خام را نقد كرد و «تطابق« را به مفهوم مطلق، انكار نمود اين الزاماً بمعناي انكار فهم از خارج نيست. بله در نهايت ميتوان گفت تحليل وي از فهم، متفاوت است. برداشت شخصيِ حقير از نگاه مرحوم علامه طباطبائي (زاد الله في علو درجاته) در بحث «عاقل و معقول» نهايه الحكمه اين است كه ايشان در واقع فهم حصولي را به يك معنا انكار ميكنند. اما همان گونه كه اشاره شد اين به معناي انكار فهم نيست بلكه تحليلشان از فهم حصولي، به گونهاي است كه فهم حصولي را به فهم حضوري بازگشت ميدهند. در واقع صورت انگاري علم حصولي را نسبت به خارج يك اضطرار عقلي ميدانند. بنابراين بحث بر سر تحليل فهم است. 2- براساس معرفت شناسي مورد نظر ما، «نسبت فهمها» با جهتداري يكسان نيست. لذا تأثير جهت اراده در يك سلسله از فهمها كمتر و در حوزههاي ديگر از فهم، تأثير اراده، بيشتر و گاه محوري ميشود. به عبارت ديگر ارادهها در يك سلسله از فهمها تأثير كمتري دارد. طبعاً وقتي ما مجموعه سازي يا فرضيه پردازي را آغاز ميكنيم و حدود اوليه يك علم را بر هم زده آنها را با هدف وحدت رويه، پردازش ميكنيم، اينجا اراده ما مهيمن ميشود فلذا به نحو بيشتري وارد شده و دخالت ميكند. در اينجا ميتوان گفت تأثير اراده ما نسبت به جهتداري علم بيشتر است.(2) طرح مباحث معرفت شناسي در منطق و فلسفه با بيان اين دو مقدمه، اكنون اين نكته را متذكر ميشوم كه بحثهاي معرفت شناسي، هم در منطق و هم در فلسفه مطرح شده است. البته در فلسفه معمولاً در دو موضع، با عنوان «ساحتهاي وجود» (با بحث وجود ذهني و عيني) و بحث «عاقل و معقول» اين مطلب بررسي ميگردد. در بحث وجود ذهني كه بيشترين اهتمام به مسئله تقسيم وجود از منظر فلسفي صورت ميگيرد از يك منظر، حل مشكلِ رابطه ذهن و خارج دنبال ميشود. اين پرسش مطرح است كه آيا ما ادراكي از خارج داريم يا خير؟ نگاه معروف كه نگاه يوناني نيز هست (و برخي آنرا جهان شمول ميدانند ولي خواستگاه آن فلسفه يوناني است) معتقد است ذهن انسان، واجد صوري از خارج ميشود و خارج را بوسيله اين صور كه مطابق با واقع هستند درك ميكند. پس ميتوان گفت، ذهن به لحاظ اين صور، واقع نماست. اين مطالب، بخشي از بحث معرفت شناسي است.
بيان دو پرسش جدي از مبناي «كشف و تطابق» اما در اين ساحت دو سؤال جدّي، قابل طرح است: 1- چگونه كاشفيت صور، از وراء خود اثبات ميشود در حالي كه مقصود از خارج هم همين ماوراء صورت است؛ خواه ماوراء آن، ذهن يا حوزه نفس الامري باشد؟ پس چگونه اين كاشفيت تحليل ميشود؟ 2- سؤال بسياري جديتري اين است كه در صورت فرض صورت و واقعنما بودن آن بايد ديد اين امر چه ربطي با «عالم شدن انسان نسبت به خارج» دارد؟ لزوم پاسخگوئي به « امكان ارتباط تطابقي با خارج» و « چگونگي علم به صورت» اينجاست كه اگر ارتباط با اين صورت برقرار شود به ناچار رابطه ما با اين صورت نميتواند از طريق صورت دوم انجام شود بلكه بايد ارتباط فقط از طريق ارتباط حضوري باشد. اينجاست كه پايه اساسي علم «حصولي»، عملاً به علم «حضوري» باز ميگردد. در واقع وقتي ما علم به خارج پيدا ميكنيم سرآغاز آن يك علم حضوري است به گونهاي كه حقيقتي براي ما حاضر ميشود و ما با آن حقيقت به وحدت و اتحاد ميرسيم و بر اساس اين حضور، به بيرون، اشراف پيدا ميكنيم. اين بخاطر خاصيّت خارج نمايي و ويژگي انعكاس آن صورت نسبت به بيرون است. بنابراين هر دو لايه از علم را بايد بررسي كنيم به اينكه اولاً معرفت حصولي به معني ارتباط اين صورت با خارج و بصورت ارتباط «تطابقي يا كشفي» آيا اساساً قابل دفاع است يا خير؟ ثانياً بايست از اصل «وقوف به آن صورت» يا اصل وقوف انسان سؤال كرد. چرا كه فلاسفه بنابر اصطلاح رايج، «علم» را در آنجا به «حضور» آنهم حضور مجرد نزد مجرد تعريف ميكنند. به نظر ما هر دو وجه، قابل نقد و نقض است. لذا نه «كشف به نحو مطلق و تطابقي» و به تعبير امروزيها رئاليسم خام - قابل دفاع است و نه تعريف علم به «حضور مجرد عند المجرد» قابل تحليل مي باشد؛ گرچه به طور نسبي هر دوي اينها را قبول داريم.
قابل دفاع نبودن «تطابق و كاشفيت علم» اما نظري كه ما نسبت به مقوله «كشف» داريم يك نقد فراگير است و قطعاً مشكل آن با راه حلي كه سرآغاز تفسيرش از انديشههاي علامه طباطبائي (رحمة الله علیه) است حل نخواهد شد؛ راه حلي كه ميخواست درك تطابق صورت را با موضوع، به علم حضوري بازگشت دهد. بدين نحو كه ما در حضوريات خود، تطابق را درك ميكنيم. حال آنكه سؤال ما در اصل «تطابق» است كه اصولاً تطابق بين «دو» به چه معناست؟ اگر بنا باشد صورت و ما به ازاء خودش، به برابري محض برسند كه ديگر صورت و خارجي نيست. و اگر دوئيت است اين تطابق دوئيت به چه معناست؟! البته فرقي نميكند كه يك طرف آن، علم حضوري انسان باشد؛ مثلاً وقتي در انسان، احساس از گرسنگي، ترس و رنج پيدا ميشود ذهنش به مفهوم سازي ميپردازد. اما سؤال اين است كه اين مفهوم با اين واقعيت چه نسبتي دارد؟ آيا اينها يك چيزند يا دو چيز؟ اگر دو چيزند تطابق يعني چه؟ بنابراين اين سؤال، عام است و نميتوان با ارجاع آن به اينكه من دو طرف را درك ميكنم الزاماً نسبت بين اين دو را هم تبيين نمود.(3) اينجاست كه بايد همان بحثهائي كه در وجود ذهني مطرح شده است طرح كنيم. صرف اينكه گفته شود من از علم حضوري خود صورتبرداري ميكنم و هر دو نزد من حضور دارند و لذا تطابق را در مييابم مشكل را حل نميكند. چون بلافاصله سؤال ميشود «تطابق چيست كه تو آنرا در مييابي؟ آيا نسبت بين اين صورت با واقع و خارج، نسبت تناسب است يا تشابه يا رابطه علّت و معلولي؟» اگر ميگوييد رابطه تطابق است، تطابق به چه معناست؟ آنهايي كه تشابه و تناسب را انكار و ادعاي تطابق ميكنند به يك شبهه جدي گرفتار شدهاند و من راه حلي براي آن پيدا نكردهام. اگر كسي به اين راه حلّ رسيده است آنرا ارائه دهد كه اگر وجود اين دو، دوتاست و ماهيتاً هم دو چيزند آيا باز ميتوان از تطابق سخن گفت؟!
ناكارآمدي «تطابق» در تبيين «رابطه مفهوم و مصداق» نهايت راه حلي كه مرحوم صدرالمتألهين (رحمة الله علیه) مطرح كرده است به حمل اوّلي و شايع است كه البته اين نيز مشكلي را حل نميكند. در واقع اينجا يك توتولوژي درست ميشود كه عملاً قضيه به خودش باز ميگردد. چون در اين راه حل گفته ميشود نسبت اين صورت ذهني با خارج خود، بصورت تطابقي است. مثلاً نسبت به انعكاس صورتي كه من از مفهوم «آب» دارم ميبينم كه آب در خارج، اين است. پس آن، يك وجود و اين، يك وجود ديگر است. ماهيّتِ به حمل شايع آنها هم دوتاست ولي ماهيّتِ به حمل اوّلي آنها يكي است. يعني آب يك مفهوم است، و اين مفهوم هم وجوداً غير وجود خارج است زيرا وجود آن در ذهن من است. از ديگر سو به لحاظ ماهيّت، مثلاً اين كيف نفساني است و آن جوهر است ولي همچنان كه ميفرمايند مفهوم آن ماهيّت است! اين كه چيزي جز تكرار ادعا نيست. سوال اين بود كه «رابطه مفهوم و مصداق چيست؟» ميگويند اين مفهوم آن است. حال آنكه بحث اين بود كه «در وجود ذهني، وجود با ما به ازاء خود چه رابطهاي دارد؟» ما قبول داريم كه خارج را ميفهميم و از طريق اين صورت هم فهم حاصل ميشود. اما وقتي از ايشان درخواست ميشود فهم را تحليل كنند از «تطابق» سخن ميگويند و وقتي از چيستي تطابق سؤال ميشود ميگويند يعني اين مفهوم آن است! اين تكرار ادعاست و نميتواند يك راه حلّ محسوب شود. ناكارآمدي «بداهت» بعنوان راه حلّ ديگر اما راه حلّ ديگري كه مطرح كردهاند «بداهت» است كه اين نيز پذيرفتني نيست. چون كسي ممكن است از اين طرف ادعا كند كه «تطابق بين دو چيز خلاف هم امري بديهي است. لذا دو چيز مخالف چگونه ميتوانند با يكديگر مطابق باشند؟» بنابراين رئاليسم خام كه يك تطابق مطلق را بين دو چيز برقرار ميكند به نظر ما دليلي براي دفاع ندارد مگر اينكه طرف مقابل را به ايده آليسم متهم كند. پس اين مطلب براي ما قابل درك نيست كه اصولاً چگونه ايشان علم حصولي را تحليل ميكنند. گرچه من تقسيم علم به «حصولي و حضوري» را يك تقسيم برآمده از يك پيش فرض ميدانم لذا سعي ميكنم با همين تقسيم جلو بروم.
ناكارآمدي ديدگاه كشف در تعريف كردن «پايگاه حضور» به «تجرد» اشكال دوم اين است كه اگر من فرض كردم اين صورت، انعكاس دهنده خارج است اين سؤال مطرح ميشود كه چرا اين صورت را بفهمم و فهم من از اين صورت چگونه واقع ميشود؟ آنها اين را به حضور تعبير ميكنند به صورتي كه تا حضور نباشد فهم واقع نميشود. ما هم به يك معنا قبول داريم كه حضورلازم است و بدون حضور و با غيبت، فهمي حاصل نميشود. اما نكته مهم اين است كه پايگاه حضور چيست؟ ديدگاه رايج، پايگاه حضور را به «تجرد» بر ميگرداند. «نفي اتصال و انفصال مطلق»، در تعريف از «وجود مادي» ما سؤال ميكنيم اولاًِ مقصودتان از «تجرد» كه ميگوييد حضور در موجود مجرد معنا دارد و در غير مجرد و مادي معنا ندارد چيست؟ ثانياً چرا در وجود مادي، حضور معنا ندارد؟ ميگويند چون وجود مادي، گسترده و پخش است و اجزائش از خودش غائبند. من از شما سؤال ميكنم آيا بين اجزاء ماده، انفصال مطلق است و اتمهاي آن از يكديگر بريدهاند يا قابل اتصال است و ميتوان ارتباط و وحدت را در آنجا مشاهده كرد؟ در فيزيك امروز ديگر كسي نميپذيرد كه در عالم ماده، انفصال است. اگر بر يك نقطه از يك جسم، انرژي وارد كنيد به نقطه ديگر منتقل ميشود و اين نشان ميدهد كه وحدت اتصالي بين اجزاء ماده برقرار است. البته اين را قديميها هم ميگفتند. اگر شما بخصوص لايههاي باطني ماده را، ميدانهاي «تشعشع و تموج و جاذبه» بدانيد روشن ميشود كه اينها بهم متقوّمند. بنابراين نه ماده، مركبي است كه پخش است و اتصال و وحدت در آن نيست و نه مجرائي كه ايشان براي ادراك اثبات ميكنند داراي بساطت مطلق است.
وجود «تغاير و تركيب»، نافي «بساطت مجرّد» همچنين آيا ميتوان پذيرفت كه بساطت مطلق دارد؟ منظور از اينكه نفس، واحدِ بسيط است و داراي اوصاف مختلف نيست چيست؟ آيا اوصاف آن، برابر محضند و همانطور كه درباره حضرت حق گفته ميشود احدي الذات است ما نيز در اين نگاه، احدي الذاتيم يا اينكه احديت، مخصوص حضرت حق است و هيچ ممكني چنين نيست؟ طبعاً وقتي گفته شود ممكن، احدي الذات نيست آنگاه تركيب ذات و وصف در آن پيدا ميشود. در اين حال بلافاصله سؤال ميشود كه اين غيبت و حضور به چه معناست كه آنجا حضور اما اينجا غيبت است؟! علاوه بر اينكه بحث پردامنه ديگري مطرح است كه اصولاً بحث مجرد و مادي از كجا آمده است؟ ايا اين امواجي كه الان در هوا هستند امواج صوتي، تصويري، الكتريكي و امثال آن امواج مجردند يا مادي؟ به نظر من بسياري از اين تقسيمها بر پيش فرضهاي طبيعيات قديم متكي است. بنابراين اينكه ما قائل به تجردي بسيط باشيم كه تركيبي در آن راه ندارد امري بيمعناست؛ چون اگر تركيب در آن راه دارد پس تغاير نيز در ذاتش راه پيدا ميكند همانگونه كه در ماده، تغاير وجود دارد در مجردات نيز چنين است.
كارآمدي اصالت«فاعليّت» و ناكارآمدي اصالت «عليّت» در«تفسير علم» لذا اگر تغاير موجب غيبت ميشود در مجردات هم موجب غيبت خواهد بود و اگر اتصال، موجب وقوف و آگاهي ميشود ارتباط و اتصال در وجود مادي هم موجب وقوف و آگاهي خواهد شد. من اين تعريف از معرفت را در حد «اصالت ربط» ميدانم كه اشياء را عين «ارتباط» به هم ميبيند. اگر عالم مجردات، عالم ربط است عالم ماديات هم عالم ربط است. اين نقد جدي بر نظريه كشف است كه بيان شد. البته تكرار ميكنم ما حضور را قبول داريم و نميگوئيم حضور لازم نيست اما حتماً آنرا با تفسير ديگري بكار ميبريم بصورتي كه نه حضور را به تجرد باز ميگردانيم و نه تجرد را براي حضور كافي ميدانيم بلكه به نظر ميآيد اگر «فاعليّت» وارد «علم» نشود علم، تفسيرپذير نخواهد بود. اصولاً در «عليّت محض»، معرفت تفسير شدني نيست. به عنوان مثال چرا به يك نرمافزار رايانهاي، اطلاق علم نميشود؟ يك رايانه هوشمند، عالم دانسته نميشود در صورتي كه عكسالعملهاي آن، از انسان دقيقتر است؟ مگر ما چه كار ميكنيم كه او نميكند؟ مگر كسي كه پشت دستگاه مينشيند، هواپيما را كنترل و موضعگيري ميكند چه ميكند كه يك ابزار رايانهاي، آن كار را انجام نميدهد؟ اگر مقصود، نشان دادن عكسالعمل است آن ابزار هم توانايي آن را دارد. بنابراين به نظر ما از نقطهاي، علم آغاز ميشود كه فاعليّت و اشراف محقق شود و حاكميت بر رابطه باشد نه تحت رابطه بودن. چون حضور، همراه با حاكميت و اشراف است حال آنكه جريان عليّت محض، جايي براي تحرك نميگذارد و اساساً در اثرگذاريها، محيط درون و بيرون را حاكم ميكند. به نظر ما اين به معني نفي علم است. لزوم تعبيه «اختيار» در تعريف علم و نقش آن در جهتداري «اختيار» بايد بعنوان يك حدّ اوليه، وارد فضاي علم شود. طبعاً اختيار نيز بدون «جهت» نيست و همين جهت است كه كيف فهم را عوض ميكند همانطور كه نسبيّت در «عليّت»، كيفيت فهم را عوض ميكند. مثلاً وقتي من در محيطي قرار ميگيرم چيزي را حس ميكنم كه در محيط ديگر آنرا حس نميكنم. نسبيّت عليّت و تعيّن علت، ادراك را عوض ميكند. از اينرو اگر از دو زاويه به يك جسم نگاه كنيم ميتوانيم به دو گونه، آن جسم را ببينيم. اين بخاطر آن است كه نسبيّت به دو گونه است و البته اين از منظر عليّت، قابل تفسير است. حال اگر فاعليت خود انسان هم در فهم دخالت داده شود كيف و حركت اراده انسان در نوع فهم او دخيل ميشود. همانگونه كه تناسب عليّت، به «نسبيّت فهم» منتهي ميشود تناسب فاعليّت هم اين چنين است.
فرآيند تأثيرگذاري «فاعليّت» در فهم فردي و اجتماعي بر همين اساس چون فاعليّت، داراي جهت است لذا دو جهت پيدا ميشود كه اين دو در يك فرآيند، بر فهم اثر ميگذارند. از منظر مختار، اراده ابتدائاً در «حالات» و بعد از آن در «سنجش» انسان بسط مييابد. مثل اينكه براي يك جسم - مانند طلا - در بدو امر، يك وزن مخصوص تعريف ميشود و سپس با همين وزن در موضعي خاص قرار ميگيرد؛ به اين معنا كه بر اساس نسبت ايجاد شده براي آن، نوع رابطههايش مشخص ميشود و اين رابطهها نيز نوع كارآمدي شيء را تعريف ميكند. مثلاً اگر شمش طلا تبديل به فلان شي شود بگونهاي كارآمدي پيدا ميكند كه متفاوت با صورتي است كه تبديل به زيورآلات شود. انسان نيز چنين است؛ ابتدا نسبتي پيدا ميكند و در اين نسبت معلوم ميشود كه بايد در كجا قرار گيرد و با كدام فاعلها تعامل داشته باشد. مثلاً كسي كه به منصب اجتماعي مهمي چون رياست جمهوري يك كشور ميرسد با ديگر ارادهها، نسبتي پيدا ميكند كه ديگر افراد در مناصب پائينتر نميتوانند آن رابطهها را برقرار كنند. از اينرو مادامي كه نسبيت انسان در نظام فاعليت تعريف نشود نوع تعاملش نيز تعريف نخواهد شد. نسبيت انسان در نظام فاعليت، در مرتبه حالاتش، در حساسيتها ودر بسط اراده او در ملكات روحي و رذايل اخلاقياش، پيدا ميشود. انساني كه داراي حسد، بخل و كبر است در دستگاه جهل قرار گرفته و لذا وقتي وارد فضاي سنجش ميشود در تعامل با فاعلهاي نوراني، تعامل كمتري ميتواند برقرار كند. بنابر اين مبنا، حوزه اول را ميتوان «گرايش» و حوزه دوم را «بينش» ناميد. و البته همين گرايشهاست كه بينشها را ميسازد و متعاقب آنها «دانش» توليد ميشود. البته از اين سير كلي در جامعه شناسي هم استفاده ميكنيم به اين معني كه «نسبيّت جامعه، نسبيت فهم آن را شكل ميدهد.» تعريف «فهم» به «حضور فاعل در نسبيّت»، بنابر مبناي مختار اما اينكه بنابر ديدگاه ما، تعريف از «فهم» و چگونگي آن چيست بحث دقيقي است كه اشارهوار از آن ميگذرم. ما فهم را حضور در نسبيّت ميدانيم؛ آن هم نسبيّتي كه بين «تولي ما با ولايت» برقرار ميشود. البته اين حضور، بين تولي و ولايت، يك حضور فاعلي است. اما در ادامه غير از بحث از كاشفيت و تطابق بايد از تفاهم و پايگاه آن نيز بحث شود. آيا بنابر ديدگاه ما «نسبيّت مطلق» پيش ميآيد؟ ما معتقديم كه نسبيت مطلق بوجود نميآيد. چون اراده واحد ربوبي بر جهت جريان آن حاكم است همچنين معتقديم كه تفاهم نيز بخاطر حاكميت همين اراده واحد ربوبي، واقع ميشود.
جمع بندي اوليه بحث سبحاني: تشكر ميكنيم از حضرت آقاي ميرباقري كه اصول و اركان نظريه خود را مطرح كردند. من فقط جمعبندي خود را عرض ميكنم تا نقدها متوجه همان محورهاي اصلي شود. ايشان فرمودند وقتي ما از جهتداري علم بحث ميكنيم منظورمان «مطلق معرفت» است. گرچه به علم در مفهوم مجموعه گزارههاي ناظر به واقع كه جنبه كاربردي نيز دارد اشاره خاص ميكنيم. پس مدعا عام است به صورتي كه كليه معارف بشري «جهت» دارند. همچنين فرمودند سه سطح جهتداري را ميتوانيم ثابت كنيم: 1 به لحاظ كارآمدي و اثر بخشي علم ؛ 2 به لحاظ منطق توليد علم ؛ 3 و بالاخره رويكرد آخر كه ديدگاه خود ايشان بود نقد فلسفي اي بود كه از طريق تحليل فرآيند فهم، به جهتداري علم رسيدند و البته عمده استدلال ايشان نيز بر نقد ديدگاه رايج در معرفت شناسي علم متمركز بود. بنابر فرمايش ايشان كساني كه علم را مطلقاً جهتدار نميدانند بخاطر آن است كه قائل به نظريه «تطابق» در علم هستند و «كاشفيت» را در علم معيار صدق و كذب ميدانند و بر اساس «نظام عليّت»، علم را تعريف ميكنند. از نظر جناب آقاي ميرباقري، كاشفيت هم جهتداري را ثابت نميكند. من اين نكات را برجسته كردم تا هيات محترم نقد بر اين عناصر تأكيد كنند. پس، از نظر اين ديدگاه، فقدان «جهت داري مطلق علم»، تابع يك نظريه معرفت شناسي است كه بحث كشف و تطابق را معيار صدق و كذب و درستي و نادرستي قرار ميدهد كه فرمودند اين نظريه دو پايه اصلي دارد: 1- «كشف» است كه رابطه بين «صورت» و علم حصولي و «خارج» را ادعا ميكند و ميگويد صورتها برابري با خارج ندارند. 2- پايه دوم اين نظريه اين است كه «تطابق» را رابط بين نفس و صورت ميداند كه كل بحث، به تجرد و اتحاد بين نفس عاقل و معقول باز ميگردد و از اين جهت هم رابطه بين نفس و صورت را حل ميكند. ايشان فرمودند ما در هر دو جهت اشكال داريم و البته اشكالشان را به «كشف» و «حضور» مطرح كردند و در مقابل فرمودند، ما كشف را در علم، معيار نميدانيم. چون در نظريه كشف، «فاعليّت» حذف ميشود و اساس بر «عليّت» است؛ حال آنكه فاعليّت بايد حضور داشته باشد و بدون فاعليّت هم علم و اشراف حاصل نميشود. البته وقتي فاعليّت ميآيد كيف فهم نيز تغيير ميكند. پس عمده استدلال در يك نظريه معرفت شناسي خلاصه ميشود كه اثبات و نفي اين، به اثبات و نفي نظريهشان منجر ميشود. يعني اگر منتقدان محترم، نظريه كشف را ثابت كنند و ديدگاه مقابل را كه تأثير فاعليّت ادراك است نقض نمايند اين نظريه از اساس، فرو خواهد ريخت. ميرباقري: البته از منظر معرفت شناسي، نقض خواهد شد ولي كماكان جهتداري در مفهوم عامش باقي ميماند. سبحاني: بله ما دليل را ميگوئيم والاّ يك ادعا يا يك مدعي ميتواند دهها دليل داشته باشد. در اين نظريه، مدعا با دليلش همراه است و اهمّ اين استدلال نيز به ردّ كاشفيت و تطابق باز ميگردد. طبعاً اگر اين نقد بشود بايد به دنبال دليل ديگري گشت. اينك استفاده ميكنيم از اساتيدي كه در هيأت نقد و بررسي حضوري دارند.
نقد معلّمي: ابتدائاً تشكر ميكنم از دست اندركاران اين جلسه كه فضائي ايجاد ميكنند تا كساني كه به هر صورت زحمت كشيده و نظريهاي را پديد آوردهاند بتوانند به ابراز نظر بپردازند. قطعاً اينگونه نيست كه يك نظريه صددرصد باطل يا صدردصد درست باشد. لذا جهات مثبت يا جهات نقد ميتواند در يك نظريه وجود داشته باشد. اين كارها زمينه تعامل بيشتري را ايجاد ميكند و انسان ميتواند از نكات مثبت طرف مقابل بهرهبرداري داشته باشد و مخاطب اين بحث را مورد بررسي قرار دهد. بنابراين ايجاد چنين فضايي بسيار خوب است، به شرطي كه اعتقادات اصيل و ضروري دين، مورد تاخت و تاز قرار نگيرد كه الحمدا... در اين جلسه و بعضي از جلسات ديگر كه من شنيدهام چنين اتفاقي نيافتاده است و اصلاً بنا هم اين نيست كه چنين باشد. بلكه بنابر اين است كه ما پايههاي اعتقادي را تقويت كنيم. همچنين تشكر ميكنم از آقاي ميرباقري كه قبلاً خلاصه نظريه خود و چند جزوه ديگر را به من دادند تا مطالعه كنم. همچنين تشكر ميكنم از جناب آقاي سبحاني و دست اندركاران و حضار محترم كه تحمل ميكنيد؛ گرچه هر يك از شما يك ناقد بلكه يك نظريه پرداز هستيد. مطالب زياد است بنده فقط ده صفحه مطلب نوشتهام هر چند فرصت خيلي كم است. لذا اينكه ما بيائيم تك تك دعاوي نظريه را بشكافيم و بعد به نحو مفصل وارد هر كدام شويم امكان ندارد والاّ ميتوان در وقت مقتضي به اين كار پرداخت. در اين نوشتار، استدلال هائي هم بر نفي كاشفيت آوردهاند كه اگر در بحث، ضرورتي بود بيان ميكنم. به نظر من استدلال هاي نظريه تمام نيست ولي ابتدائاً بايد اشكالات محوري را مطرح كنيم. نظريه بنابر رويكرد «معرفت شناسي» ادعا دارد كه علوم، جهت گيري الهي و الحادي دارند. يعني اگر كسي موحّد باشد به يك گونه و اگر ملحد باشد به گونهاي ديگر ميفهمد. اصلاً احساس، تعلّق و تخيّل افراد فرق ميكند. اين امر از نظر ايشان حتي در رياضيّات و فيزيك وجود دارد و در علوم انساني بصورت قويتر است.
پذيرش اصل جهتداري اما به صورت «محدود» توسط اكثر انديشمندان / پذيرش «نسبيّت»، از لوازم قهري پذيرش نظريه بنده مقدمتاً دو نكته را عرض كنم: اول اينكه خيلي از كساني كه در مقابل اين نظريه قرار دارند اصل «جهتداري» را ميپذيرند و بنده نيز از جمله ايشان هستم؛ منتهي اين پذيرش، تنها در علوم انساني آنهم با معناي خاص خود ميباشد. مثلاً ما فلسفه اسلامي، جامعه شناسي اسلامي و روان شناسي اسلامي داريم و اين علوم، مطلق نيست. بله رياضيّات ممكن است مطلق باشد. بنابراين ما جهتداري را در علوم انساني (اما نه با مبنائي كه اين نظريه عرضه كرده است) بلكه با مبنائي ديگر ميپذيريم. دوم اينكه دغدغه امثال آقاي ميرباقري مسلماً دغدغه ديني است و ميخواهند همگي كارها جهتگيري ديني و الهي پيدا كند. اين دغدغه بسيار ارزشمندي است كه بايد علوم را به ساحت دين عرضه كرد تا نظر دين در اين خصوص روشن شود بلكه بالاتر از آن حتي دخالت دين در آنها - تا آنجايي كه منطقاً ايجاب ميكند - مورد بررسي قرار گيرد. اما اينكه با چه مباني و اصولي بايست اين كار صورت پذيرفت، همگي جاي بحث دارد. خلاصه نظر ايشان اين است كه بايد «كاشفيّت» را كنار بگذاريم چون اگر چنين باشد و بگوييم علم ما كاشف و مطابق با واقع است و صدق و كذب را بپذيريم عملاً جهتداري از بين ميرود. چون «صدق و كذب»، اسلامي و غير اسلامي ندارد. وقتي گفتيم معرفت حقيقي يك گزاره، مطابق با واقع است اين جا ديگر نياز به صورت الهي و الحادي آن نداريم و براي اينكه بياييم آنرا الهي كنيم بايد الزاماً كاشفيّت را كنار بگذاريم و تأثير ارادههاي فاعل را بپذيريم. البته ايشان در جزوات خود، «نسبيّت» را به يك معنا - اما نه بصورت مطلق - پذيرفتهاند. اما روشن است كه عدم پذيرش يك مطلب با اينكه لازمه آن چه چيز ميتواند باشد متفاوت است. چه بسا يك نظريه پرداز نميخواهد آن اتفاق بيافتد ولي منطقاً دچار آن مشكل ميشود. ايشان در ادامه، از دخالت «اراده انسان» در پيدايش «علم» و چگونگي آن و سپس از منطق و ملاك آن نظريه كه «حقانيّت و حجيّت» است و نه صدق و كذب، سخن ميگويند و قائلند كه اين حقانيّت و حجيّت را با فهم تجربي هم ميتوان حاصل كرد. نتيجه سخن اين ميشود كه وقتي شما اراده انسان و فاعليّت فاعل را در فهم دخالت داديد و كاشفيّت را نيز كنار گذاشتيد يك انسان موحّد به لحاظ ديدگاه توحيدي و تأثيرپذيرياش از نظام ولايي اصلاً اين صندلي و اين ميز را يك گونه و يك ملحد، به گونهاي ديگر ميفهمد؛ او رياضيّات را يك جور و آن ديگري به گونهاي ديگر ميفهمد. چون احساس و تخيّل و تعقّل آنها از دو سنخ است و اينها نيز در فهم افراد تأثير دارند. البته تأثير احساس، كم است ولي در تخيّل، بيشتر و در تعقّل خيلي بيشتر است.
لزوم بازگشت بنا به«مبناي حق» و ضرورت ارائه تعريف روشن از«معيار صحت» اما بنده به سؤالهاي محوري در اين باره ميپردازم و قبل از آن تأكيد ميكنم كه: اولاً اگر يك نظريه بخواهد نظريه حقّي باشد بايد بر مباني و اصول حقّي نيز تكيه كند. والاّ صرف هماهنگي بين بنا و مبنا كافي نيست. چون ما يك افسانه هماهنگ هم ميتوانيم داشته باشيم. مثلاً «هيئت بطليموس» نيز ميتواند هماهنگ و در عين حال باطل باشد. ثانياً بايد بتوان ملاك روشني از «صدق و كذب» يا «حق و باطل» ارائه داد و دقيقاً مشخص كرد كه «ملاك» مورد نظر ما آيا وضوح و بداهت است يا علم حضوري و حصولي. اگر قرار باشد صرفاً ملاك مقابل را بگيريم و ملاك ارائه ندهيم شايد مشكل را حل نكند. ثالثاً واژههايي را كه استعمال ميكنيم واژههاي روشن و قابل فهم باشد و اگر ميخواهيم اصطلاحات را جعل كنيم بايد در جايي مفهوم آنها را مشخص كرد. به تعبير ديگر مباني ما، هم در تصورات و هم در تصديقات بايد از مبدأ شروع برخوردار باشد. والا اينكه چيزي را به چيز ديگري تعريف كنيم و آن را هم به چيز ديگر، آنگاه نه تصور اين دور و تسلسل معنا دارد و نه تصديقش. رابعاًً اشكالاتي كه يك نظريه بر نظريات ديگران وارد ميكند نبايد بر نظريات خودش وارد باشد بلكه بايد بسيار دقيق با نظريه مقابل برخورد كند. به نظر من اين اشكالات در اين نظريه موجود است كه در ادامه جلسه به تشريح آن ميپردازم.
برخي از لوازم باطلِ پذيرش اين نظريه / اول پذيرش «نسبيّت مطلق» بخاطر نفي تطابق و صدق و كذب حال اگر بنا باشد لوازم باطل اين نظريه شمرده شود مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: ايشان كاشفيّت يعني مطابقت و صدق و كذب را نفي مي كنند. اما بايد ديد چه معناي محصّل، دقيق و روشني براي حق و باطل ارائه مي دهند تا عملاً دچار نسبيت نشوند؟ به نظر بنده اصلاً اين امر امكان ندارد كه صدق و كذب و مطابقت را منكر و بعد مدعي شويم كه ما نسبيت گراي مطلق نشده ايم! اصولاً با نفي تطابق، حق و باطل در نظر ما بي رنگ مي شود و هر كسي مي تواند بگويد كه گرايش و اراده من در اين نظام، اين است. دوم پذيرش تناقض نظريات، در يك جامعه ولائي علاوه بر اين، در خود همين نظام ولايي هم نظريات مي توانند ضد و نقيض باشند همچنان كه اين امر اتفاق افتاده است. بر اساس اين نظريه، ايشان ولايي است. در مقابل، كساني هم كه ضد نظريه ايشان هستند ولايي هستند. پس در اين صورت اراده ها در يك جامعه، بصورت ضد و نقيض نتيجه مي دهند. عدم وجود ملازمه بين «نفي وجود ذهني» و «نفي مطابقت» همچنين ايشان «وجود ذهني» را نفي كردند كه بحث وجود ذهني الزاماً بحث نفس مطابقت نيست. دليلش هم اين است كه مثلاً بعضي از بزرگان بحث «وجود ذهني» را كامل نمي دانند. بنده هم اخيراً دو كتاب در زمينه معرفت شناسي چاپ كرده ام كه به بحث وجود ذهني مي پردازد. در آنجا متذكر شده ام كه ادلّه وجود ذهني اصلاً مطابقت را اثبات نمي كند. ولي از آن طرف، مطابقت در بحث وجود ذهني فقط در دايره مفاهيم ماهوي است و نه مطلق مفاهيم و البته انكارش هم انكار مطابقت به معناي عام نيست. همان طور كه آقاي مصباح، ادله مطابقت را كافي نمي دانند و بحث را از بديهيّات و بحث ديگري شروع مي كنند. اصلاً ابن سينا و فارابي هم در باب مطابقت، بحث وجود ذهني ندارند. بنابراين اگر فكر كنيم كه مي توان به ادله بحث مطابقت اشكال كرد تا از اين طريق، اساس مطابقت را از بين ببريم اين، ناشي از عدم احاطه كامل به مباحث مطابقت در معرفت شناسي است. بايد بدانيم كه اثبات مطابقت، در بحث وجود ذهني و حمل اولي خلاصه نمي شود.
غفلت نظريه پرداز، از مشكل «مطابقت با محكّي» در بحث وجود ذهني [align=JUSTIFY]از طرف ديگر اصولاً مشكل ديگر در بحث وجود ذهني، نه بحث مطابقت با خارج بلكه مطابق با محكي بالذات است. و اتفاقاً فلاسفه ما به احسن وجه اين موضع را تبيين كرده اند. در اين باره مرحوم علامه(رحمة الله علیه) بحث هاي مهمي را ارائه كرده اند. ترديدي نيست كه دريافت حضوري صورت ذهني من با احساس دروني من مطا
|
|||
|
|
۱۷:۳۳, ۲۰/دی/۹۵
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
ممنون از جناب راوي
البته بعيد است كه دوستان اين متن رو بخونن اما اگر بخواهند مطلب رو مبنايي متوجه بشن متن بسيار مفيدي هست (۱۹/دی/۹۵ ۱۸:۵۰)Bidel.s نوشته است: دوست عزیز. دسته بنديهات رو بايد بريزي دور دوست من تا بفهمي من اصلاً چي ميگم با پيشفرضهاي مرسوم اصلاً متوجه نمي شي عوامانه ترين برداشت از مفهوم علم هميني هست كه به خورد ما دادن از تحصيلات ابتدايي كشف از حقيقت است و مانند چاقو هست هم ميتوان از آن در جهت بهبود وضعيت بشر استفاده كرد و هم بدتر كردنش همين چيزي كه جناب سعدي گفته: (۱۹/دی/۹۵ ۱۴:۱۴)سعدی نوشته است: پس شما انتقادتون به خود علوم نیست، بلکه به شیوه استفاده از اونهاست. اين نظر شماست كه من خواستم نفيش كنم خيلي لطيفه و ظنز هستي شما در بحث واقعاً من نظرم رو در مورد علم مدرن با ذكر دلايل خيلي واضح گفتم: (۵/دی/۹۵ ۱۰:۳۴)III I III نوشته است: سادهلوحانه ترين برخورد با علم مدرن اينه كه ميگن آقا علم صرفاً ابزار هست! شما هم ميتوني باهاش آدم نجات بدي هم آدم بكشي! منتها همونطور كه گفتم كسي كه نخواهد بفهمد را شما نميتواني بفهماني اين لينك مناظرهاي كه جناب راوي 110 گذاشتهاند خيلي خوب و مبنايي و به قول جناب سعدي عقلاني بحث كرده دوستان ميتونن استفاده كنن |
|||
|
|
|
|
|
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| آزمایشات تجربی برای اثبات ناتوانی خدایان دروغین | سعدی | 19 | 6,564 |
۱۹/مرداد/۹۵ ۲۲:۴۱ آخرین ارسال: سعدی |
|
| دلایل علمی که نشان از حقانیت علمی احکام اسلامی دارد | أین المنتظر | 19 | 15,090 |
۷/مرداد/۹۲ ۱۴:۵۶ آخرین ارسال: s@m@neh |
|










