کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فردوسي كيست ؟
۲۳:۰۶, ۱۸/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام به عزيزان
چند وقت پيش ديدم تو يكي از بيت هاي فردوسي مطلبي نوشته بود كه متاسفانه قشنگ يادم نمياد اما منظورش اين بود كه (( ديو و زن باهم فرقي ندارن و بايد باهم بميرند )) واقعا شكه شدم Huh
خواهشا كسي مطلبي داشت عرض كنه . منهم يه تحقيقاتي ميكنم اگه پيدا كردم حتما ميزارم Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sahel ، Mohammad Trust ، nasimesaba

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۳:۰۲, ۲۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #21
آواتار
از نظر من نظر هرچقدر اشتباه باشه بايد بهش احترام گذاشت يعني اين كه نگيم : ( بابا اين چه نظر بي خود و ___ ...بود كه دادي )
اما عقيده اينجوري نيست . اگه طرف نخواد عقيده اي كه اشتباه است و بر ديگران تاثير ميزاره رو درست كنه بايد به زور درستش كرد Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲:۲۵, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #22
آواتار
با سلام
شاید کمی بدون مقدمه باشد اما بد نیست مطالب زیر را هم مطالعه کنید.
در ضمن مسئولیت مندرجات مطالب زیر به عهده استاد آرش آزاد می باشد.

گاف های حکیم فردوسی 1
گاف های حکیم فردوسی 2
گاف های حکیم فرودسی 3
گاف های حکیم فردوسی 4
گاف های حکیم فردوسی 5
گاف های حکیم فردوسی 6
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۳:۵۲, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #23
آواتار
(۲۱/بهمن/۹۰ ۲:۲۵)hosseingmn نوشته است:  با سلام
شاید کمی بدون مقدمه باشد اما بد نیست مطالب زیر را هم مطالعه کنید.
در ضمن مسئولیت مندرجات مطالب زیر به عهده استاد آرش آزاد می باشد.

گاف های حکیم فردوسی 1
گاف های حکیم فردوسی 2
گاف های حکیم فرودسی 3
گاف های حکیم فردوسی 4
گاف های حکیم فردوسی 5
گاف های حکیم فردوسی 6
سلام
کمی مطالعشون کردم ، اما نویسنده مستدل صحبت نکرده و هر جا سخن از فلان بیت شده بیت رو نیاورده ، بعد هم مشخص هست غرض ورزانه تحلیل می کنه.
در ضمن به کار بردن کلمه "گاف" از جانب شما هم کار ناشایستی هست.فردوس هر چی هست ، هر چقدر هم اشتباه داره (اگر اثبات بشه!) باز هم رهایی بخش زبان فارسی از دست خلفای سه گانه ، اموی ها و عباسی ها است و یک شیعه نترس و بی باکه.
یک استاد ادبیات می گفت ، در شاهنامه خیلی کم می تونید لغت غیر فارسی پیدا کنید (البته غیر از مقدمه که در ستایش اسلام هست) ، اون معدود لغت هم که هست اکثراً اسم هستند که چاره ای نداشته ، اما شما فارسی ترین زبان رو هم که بررسی کنید (دکتر کزازی) باز هم یک تعداد لغت عربی میان صحبت هاش هست.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۴:۰۵, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #24
آواتار
توهین بی سوادان به بزرگان تا چه حد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(این تاپیک مسخره زود باید پاک بشه)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 208 ، دل خسته
۱۵:۲۰, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #25
آواتار
برادر لطفا عصباني نشو . اگه مطلبي داري بنويس ( مثل دل خسته ) . اگه نداري لطفا توهين نكن Confused
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: دل خسته
۱۷:۴۵, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #26
آواتار
من نمیدونم اینجا چیه که حتی میان توش خورشید رو هم میبرن زیر سوال و میگن خورشید سیاهه !!!!!
خداییش بسه دیگه
چقدر توهین بدون علم به شخصیت های بزرگ ؟؟؟؟؟؟؟
عابروی همه رو بردیم
اینجا (سایت) شده مثل هزاران وبلاگ بیخود که فقط توش الکی و بدون فکر تایپ میکنن !!!!!
در ضمن حضرت فردوسی سنی بود
حالا این چه فرقی داره ؟؟؟؟؟؟ میگیم فردوسی دین نداشت !!!!!
به نظرتون فرق میکنه ؟؟؟؟؟؟
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۷:۵۶, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #27
آواتار
محمد جان ابروی کسی با نقد و برسی نمیره !
شما هم انگار هنوز متوجه نشدی بحث پیرامون یک موضوع توهین حساب نمیشه .

ضمن اینکه در همین مباحثاته که ارزش یک نفر بالا میره .


فردوسی من رو یاد دوران کودکیم می اندازد . با داستانهاش بزرگ شدم و خیلی هم بهش علاقه دارم Heart

در ضمن ایشون شیعه 2 اتیشه هم بوده مدارکش هم اشعارشه که علی اقا نوشتند.
حالا شما میگی سنی بوده مدرک رو کن الاخوی !

موفق باشی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، خادمة الزهرا ، ترنم وحیدی ، أین المنتظر ، دل خسته ، yashar1374
۳:۱۲, ۲۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #28
آواتار
ما فرهنگ نقد کردنو نداریم وحید جان
از همون اول میخوایم حرف خودمونو به کرسی بنشونیم
کلمه ی گاف از نظر شما نقده ؟
شما هم داری گاف میزنی (چه حسی بهتون دست داد ؟؟؟)
اونوقت توی یه تاپیک اینگونه راحت به حضرت فردوسی میگن گاف میده !!!!!!
خنده داره
یه سر به سلسله تاپیکهای زده شده توسط اقای شهاب عزیزتون بزنید که چطور به پهلوان زندگی من (حضرت کوروش) توهین میکنه
اگه میخوای بهتر این بی فرهنگیه خودمون بهتون ثابت بشه بهتره به تاپیکی که شجریان رو بردید زیر سوال هم سر بزنید
با اون حرفهای احمقانه ی بعضی دوستان
همجنس بازیه کمال الملک نقاش و هنر مند ایرانی هم از دهان کثیف عده ای نا مسلمان بی سواد در همین سایت بیرون اومد
بهتره بریم نقد کردنو یاد بگیریم نه توهین کردنو !!!!!
بهتره برای همه غیرت به خرج بدیم نه فقط خودمون
یکی به من بگه همجنس باز !!!!! اونوقت اگه گفتی چی میشه ؟؟؟؟ من میگم / سر سه سوت اخراج میشه !!!!!
حالا اگه تمام کاربران بیان و شجریان رو ببرن زیر سوال و هزارتا فحش هم به ایشون بدن ، میدونید چی میشه ؟؟؟؟
باز هم من میگم : ناظر ها و مدیران محترم با سکوتشون حمایت خودشونو به این کاربران عزیز اعلام می نمایند
بخندیم نخندیم گریه کنیم نکنیم به هر حال هرچه قدر هم که فکر کنیم باز بی فرهنگیم
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Gryffen
۱۹:۴۹, ۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #29
آواتار
پند واندرز حكيم ابوالقاسم فردوسي به جهانگيران

فردوسي هم مانند همه ي انديشمندان و دانشمندان بزرگ پيوسته دراين انديشه بود كه هم به تاج داران و فرمانروايان معاصر خود ، از تاريخ و حوادث گذشته درس عبرتي بدهد و از گذشت روزگار به آنان مسائل اخلاقي ، دادگستري و انسان ياري بياموزد و هم به زمام داران ، تاجوران و جهانگيران آينده از سرگذشت و سرانجام پيشينيان چيزهايي بياموزد تا آنها را به سوي عدالت اجتماعي و اقتصادي رهنمون باشد .

بي جهت نيست كه فردوسي در سراسر «شاهنامه»ي خود در جاهاي مناسب به صاحبان تاج و تخت ، بخت ، زر و زور توصيه مي نمايد كه از اين فرصت مناسب و طالع خوش عمر براي دادگستري و مردم نوازي وعدالت پروري استفاده نمايند تا بتوانند نام نيك از خود به يادگار بگذارند و گرنه تخت و تاج و زور و زر و فرمانروايي و قدرت روزگار مانند خود روزگار بسي ناپايدار و بي اعتبار است . و جهان و هرچه در اوهست جاوداني نيست سعادت و نكبت ، بدبختي و خوشبختي پنج روزي بيش دوام ندارد .

تنها چيزي كه جاوداني و هميشگي است نام نيك است . آن هم فقط وفقط در سايه ي نيكوكاري ، دادگستري ، بشردوستي ، خيرخواهي ، مردم داري و انصاف حاصل مي شود و بس .

فردوسي مي آموزد كه بايد بخشنده و كريم بود و ثروت و مكنت دنيا را نبايد در انحصار درآورد و يا زر و سيم و جواهرات را در خاك پنهان كرد . بايد با همگان همگام ، هم دوش و هم آهنگ گرديد . همه چيز را ويژه همگان نمود . انسان ها را در تنگناي مضيقه ، نياز و تنگدستي نگذاشت . يك تن تنها و يا گروه نمي تواند همه هستي و مكنت دنيا را صاحب شود . يك فرد ولّو هرقدر نيرومند و تندرست و دانشمند و صاحب فر باشد . به همه ي جهان بزرگ فرمانروايي نمي تواند بنمايد . زور و نيرو و پايداري و مقاومت نيز حدي دارد و در نهايت بايد نوبت را به ديگري واگذار نمود .

با اين تفصيل پس بهتر نيست كه صاحبان قدرت دمي به خود آيند و از خواب خرگوشي غفلت و نخوت بيدار شوند . خودشان را انساني بدانند كه روزي زاييده شده و روزي نيز خواهند مرد . دراين صورت جهانگيري ، اشغال خاك و اراضي برخلاف قوانين و ميثاقهاي حقوق بين المللي عمومي كه خودشان قبول كرده اند تجاوز به حدود ، حقوق و ثغور ملت ها چه معني و مفهومي دارد ؟ آيا شايسته تر نيست كه همه انسان ها باتوجه به قوانين داخلي ، بين المللي نبايد آزادي توأم با مسئوليت داشته باشند و آزاد زندگي نمايند و......؟ آيا بهتر نيست كه شيوه حكومت ملت ها برحسب موقعيت جغرافيايي ، و قواعد و منافع ملي اداره شود ؟

براي همين است كه فردوسي بزرگ و حماسه سراي بي بديل جهاني ، به اسكندر مي آموزد كه تاج و تخت هندوستان را به يك هندوستاني كه شايسته و سزاوار تاجداري و قادر به اداره ي امور كشورداري باشد ارزاني دارد ، از غنائم و تاراجي كه بدست آورده براي ديگران نيز سهمي قائل شود . تا هم گامان و هم رزمان از جان و دل فرمان بردار وي شوند و از بلند نظري او خشنود گردند و مهر او را در دل هايشان بپرورانند . اسكندر نيز چنين مي كند و تاج و تخت خود را به شورك نام آور داده و حكومت هند را بدو مي سپارد .

سرتخت شاهي بدو داد و گفت كه دينار هرگز مكن در نهفت

ببخش و بخور هرچه آيد فراز بدين تاج و تخت سپنجي مناز

فردوسي آرمان ها و خواست هاي خود را از زبان قهرمان حادثه و از زبان خود سركرده ها و فرمانروايان بيان مي كند و گويا اسكندر فردوسي به آن درجه از شعور و كمال رسيده است كه سپري شدن قدرت و سلطنت پنج روزه را درك نمايد و ديگران را به بي اعتباري جاه و جلال دنيا دعوت كند .

اين هاست كه فردوسي بزرگ نصيحت و پند به زورمندان را از زبان خود آنها موثر تر تشخيص مي دهد و خود صاحبان دیهیم را به اعتراف وادار مي سازد .

فردوسي گاهي اوقات براي روشن شدن اظهار مكنونات خود از زبان كوه ، دشت ، دريا ، جنگل ، مرغ و... منويات دروني خويش را بيان مي فرمايد و با اين عمل هم آموزش غيرمستقيم مي دهد و هم برشدت و تأثير گفتار خود مي افزايد .

او مي خواهد به زمام داران مستبد و صاحبان زور وزر به فهماند مسائلي را كه حتي كوه و دشت و مرغ يا درخت قادر به درك آن هستند . چرا بايد انساني كه اشرف مخلوقات است با آن همه تميز و شعور و دراكه ادراك ننمايد ؟ چرا بايد آدمي به اندازه حيوان ها و نبات ها و حتي پرندگان درك نداشته باشد ؟ حال ملاحظه كنيد فردوسي از زبان مرغ به اسكندر چه مي گويد :

بدو مرغ گفت اي دلاراي رنج چه جويي همي زين سراي سپنج

اگر سربرآري به چـرخ بلنـد همـان بـازگـردي از و مسـتمند...

و در جاي ديگر از زبان سروش غيب به اسكندر فرمايد :

كه اي بنده ي آز !چندين مكـوش كه روزي بگوش آيدت يك خروش

كه چندين مرنج از پي تاج و تخت به رفتـــن بــياراي و بربند رخت

ودرجاي ديگر از زبان درخت چنين بيان مي كند :

از آز فراوان بـرنجي همـي روان را چرا برشـكنجي همـــي

تراآز گرد جهان گشتن است كس آزردن و پادشه كشتن است

نماندت به گيتي فراوان درنگ مكن روز برخويشتن تارو تنــگ

درست است كه ريشه ي اين پندارها از اساطير و میراثهاي كهن و حتي از پاره يي باورهاي ديني ايران باستان سرچشمه مي گيرد . و باطبع و ذهن فردوسي به نظم درمي آيد ليكن درهرصورت فردوسي مي خواهد از همين اساطير و افسانه ها نيز به نفع بشريت ، دانش و به سود توده هاي وسيع و براي تنبيه و بيداري حكام خون آشام و دولتمردان مستبد .

خواب آلود بهره برداري نمايد و به آنها نكاتي بيدارگونه عرضه و آنها را بهوش آورد .

او وقتي كه لازم مي بيند سرنوشت شوم خون خواران بي خبر را به اسكندر يادآور مي شود ببينيد كه از سرنوشت شوم ضحاك سفاك چگونه بجا و زيبا به موقع استفاده مي كند و به اسكندر هشدار مي دهد .

كجا شد فريدون و ضحاك و جم فرازآمــــد از بادو شه ســـوي دم

نماني همي در سراي سپنــــج چه بازي به تخت و چه يازي به گنج

فردوسي براي عبرت اسكندر هاي تاريخ ، در برابر جنازه ي اسكندر مقدوني از زبان ارسطو فلسفه حيات را چنين بيان مي كند :

برآن تنگ صندوق بنهـاد دست چنين گفت كاي شاه يزدان پرست

كجا آن هـش و دانـش ورأي تو كه اين تنـگ تابوت شد جـاي تو...

زپايت كه افگند و جايت كه خست كجا آن همه حزم و رأي درســت

بگذار ستمكاران ، خودكامگان و خون آشامان و همه آن هايي كه سوداي جهانگيري و جهان كدخدايي و ستمكاري و مردم آزاري درسر مي پرورانند . بدانند كه سرانجام ستم و خونريزي ، ندامت به بار مي آورد . دير يا زود دست مردم يا حوادث روزگار آن ها را از تخت نخوت و غرور فرعوني اشان به زير مي كشد .

به تخته تابوت مي نشاند . هيچ كس را ولّوهرقدر نيرومند و غدار باشد از اين مرحله گريزي نيست .

فردوسي در مراسم خاك سپاري اسكندر يكايك نزديكان و مشاوران او را به سرمزار مي آورد . به تابوت او نزديك مي سازد هركدام از آنها در ضمن به درود ابدي با زبان حال و در يكي دوجمله ي كوتاه به اسكندر ، به آن قهرمان «شكست ناپذير» با زبان تسليت سرزنش می کنند . اينك چند بيت از اين گفتار ها را به طور نمونه مي آوريم :

حكيـمان رومـي شـدند انجمن يكي گفت كاي پيل روئينه تـــــن

به روز جواني بديـن مايه سـال چرا خـــــاك را برگزيدي نهــال

دگرگفت چندين نــهـادي توزر كنون زرچه دارد تنت را بــــبــر

دگرگفت كزدست تو كس نرست چرا سـودي اي شـاه با مـرگ دست

دگر گفت كآسودي از درد و رنج هم از جستن پادشاهي و گنـــــج

دگر گفت چون پيـش داورشوي همان بركه كـشتي همان بـــدروي

دگر گفت بيدستگاه آن بــــود كه ريزنـده ي خون شـاهان بـــود

دگر گفت چون بيندت اوسـتاد بيامـوزد آن چيركت نيـست بـــاد

دگر گفت پرسنده پرسـد كنون چه يادآمـــدت پاســــخ رهنمون

كه خـون بزرگان چـرا ريخـتي بـه سخــتي به گنج انـدرآويخـتي...

دگرگـفت كاندرسـراي سپـنج چرا داشـتي خويشـــتن را بـه رنج

كه بهـرتو ايـن آمـد از رنـج تو يكـي تنگ تابوت شـد گنـــج تو

به تصّور فردوسي اسكندر در مدت سلطنت كوتاه و عمر اندك 36 ساله خود 36 تن از پادشاهان جهان را به قتل رسانيده است . سرانجام خودش نيز از پس آنان روانه ديار عدم شده است :

چنين است رسم سـراي كهــن سكندرشد و ماندايدر ســــخن

چو او وسي و شش پادشا را بكشت نگرتا چه دارد زگيتي به مشـت

گويا اسكندر وصيت كرده بود دستش را از تابوت بيرون بگذارند تا همه ببينند كه او با خود چيزي نمي برد . فردوسي از زبان فيلسوف برهمن و ديگر فيلسوفان اسكندر را سرزنش مي كند حتي او را دوزخي مي نامد و مي گويد چرا براي چيزهاي بي ارزش و بي اعتبار آن همه جان كند و جهاني را به خاك و خون كشيد :

جهان جوي چندين بكوشد به چيز كه آن چيز كوشش نيرزد به هيچ

چنو بگذرد زاين سـراي سپنــج از او بازماند زر و تاج و گنــــج

و از زبان فيلسوف ديگر به او عتاب كرد و متهمش مي سازد :

روان ترا دوزخ است آرزوي مگـر زين سخن بازگردي بخوي
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۱:۱۱, ۲/اسفند/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/اسفند/۹۰ ۲۱:۱۶ توسط Patriot.)
شماره ارسال: #30
آواتار
با سلام

بدانید که بسیاری از ابیات را به دروغ به فردوسی نسبت داده اند

برخی میگویند فردوسی تا آخر عمر مسلمان نشد برخی میگویند اواخر عمرش مسلمان شد



چند تا شعر از فردوسی بزرگ رو براتون میگذارم تا بخونید

سخن فردوسی پاکزاد در حمله تازیان

چو بخت عرب بر عجم چیره شد
***


همی بخت ساسانیان تیره شد


[/b]
پر آمد ز شاهان جهان را قفیز [پیمانه]
***
نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز

[b]


[/b]همان زشت شد خوب، شد خوب زشت
***


شده راه دوزخ پدید از بهشت
[b]
[/b]دگرگونه شد چرخ گردون بچهر
***

ز آزادگان پاک ببرید مهر
[b]
[/b]به ایرانیان زار و گریان شدم
***

ز ساسانیان نیز بریان شدم
[b]
[/b]دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
***


دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت
[b]
[/b]کزین پس شکست آید از تازیان
***

ستاره نگردد مگر بر زیان
[b]
[/b]چو با تخت، منبر برابر شود
***
همه نام بوبکر و عمّر شود
[b]
[/b]تبه گردد این رنجهای دراز
***


نشیبی دراز است پیشش فراز
[b]
[/b]
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
***
ز اختر همه تازیان راست بهر

[b]


[/b]ز پیمان بگردند وز راستی

***


گرامی شود کژّی و کاستی
[b]
[/b]رباید همی این از آن، آن ازین
***
ز نفرین ندانند بازآفرین
[b]
[/b]نهانی بتر زآشکارا شود
***


دل مردمان سنگ خارا شود
[b]
[/b]شود بنده بی هنر شهریار

***


نژاد و بزرگی نیاید به کار
[b]
[/b]به گیتی نماند کسی را وفا
***


روان و زبانها شود پر جفا
[b]
[/b]
از ایران و از ترک و از تازیان
***
نژادی پدید آید اندر میان

[b]


[/b]نه دهقان، همه ترک و تازی بود
***

سخنها به کردار بازی بود
[b]
[/b]نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام
***


به کوشش ز هرگونه سازند دام
[b]
[/b]بریزند خون از پی خواسته

***
شود روزگار بد آراسته
[b]
[/b]زیان کسان از پی سود خویش
***
بجویند و دین اندر آرند پیش
[b]
[/b]ز پیشی و بیشی ندارند هوش

***

خورش نان کشکین و پشمینه پوش
[b]
[/b]چو بسیار از این داستان بگذرد
***

کسی سوی آزادگان ننگرد
[b]
[/b]
یکی نامه ای بر حریر سفید
***



نوشتند پر بیم و چندی امید

[b]


[/b]
به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه
***

جهان پهلوان رستم کینه خواه

[b]


[/b]
سوی سعد وقاص جوینده جنگ
***


پر از رأی و پر دانش و پر درنگ

[b]


[/b]
به من بازگوی آنکه شاه توکیست
***


چه مردی و آیین و راه تو چیست

[b]


[/b]
به نزد که جویی همی دستگاه
***

برهنه سپهبد برهنه سپاه

[b]


[/b]
به نانی تو سیری و هم گرسنه
***

نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه

[b]


[/b]ز شیر شتر خوردن و سوسمار
***
عرب را به جایی رسیده ست کار
[b]
[/b]که تاج کیان را کند آرزو
***


تفو باد بر چرخ گردان، تفو!
[b]
[/b]
شما را به دیده درون شرم نیست
***


ز راه خرد مهر و آزرم نیست

[b]


[/b]
بدین چهر و این مهر و این راه و خوی
***


همی تخت و تاج آیدت آرزوی

[b]


[/b]
جهان گر به اندازه جویی همی
***


سخن بر گزافه نگویی همی

[b]


[/b]


[b]

فردوسی بزرگ
[/b]



در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوريم






[/B]

[b]روزی از محمد حسنین هیکل روزنامه نگار و نویسنده مشهور مصری پرسیدند: شما مصریان با آن پیشینه درخشان تاریخی و فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؟! او در پاسخ گفت: "ما عرب زبان شدیم چون فردوسی نداشتیم."





[/i]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ztb
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

پرش در بین بخشها:


بالا