|
مشهور آسمان (خاطراتی از استاد علی صفایی حائری)
|
|
۰:۳۲, ۲۳/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/آبان/۹۱ ۰:۵۹ توسط paradise.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز آنچه پیش رو دارید، روایتی کوتاه از بخش های زندگی یک عالم ربانی است که بر اساس رهنمودها و راهبردهای برگرفته از مکتب، به ایفای مسئولیت خویش پرداخت و برای جوانان این مرز و بوم، چه در حوزه و دانشگاه و چه در کوچه و خیابان دل سوزاند و کوشید. این نوشته ها حدیثی کوتاه از روش، منش و سلوک اوست. کسی که با پیروی از هدایت مولای خویش، امیر مومنان علی علیه السلام این بار سنگین را پذیرفت و لحظه ای از پا ننشست تا از زندان تن هجرت نمود. ![]() استاد علی صفایی حائری 1. آشنایی بیشتر با عین.صاد 2. این موضوع را هم مطالعه بفرمایید: "نامه های بلوغ" اثری ارزشمند از استاد علی صفایی حائری 3. عنوان و محتویات و مطالب این موضوع برگرفته از کتابی ست با همین نام، به قلم عزیز حیدری 4. ان شاء الله اینجا به مرور به روز خواهد شد ... . . . . . . رمز موفقیت: یکی از دوستان پرسیده بود: راز موفقیت های خود را در چه چیزهایی میدانید؟ فرمود: اول: کمک و خدمت به پدر و مادر. و جدا در دورانی که مادر پیر خود را نگه می داشت و یا در مراسم ختم پدرشان شاهد این امر بودیم. طوری اهتمام می کرد و عهده دار بود که خیال می کردی همه مسئولیت ها با اوست. دوم: برای علم خود فضیلتی قائل نشدم. راستی با هر کس چه با سواد، و چه بی سواد، چنان صحبت می کرد که مخاطب خیال می کرد او را مشرف به موضوع می داند و خودش فقط راهنماست و نه بیش. سوم: با خود عهد کرده ام که مراجعین (و به ویژه نوجوانان) را تحمل کنم. و چه خوب در هدایت و معرفت دستگیری می کرد. او در تغذیه دل و روح کار می کرد و بعد در عمل ارشاد می نمود. اگر به ازدواج رهنمود می داد، تا گرفتن وام و واسطگی ازدواج و سپس بعد از آن برای حل اختلافات و تربیت بچه ها کار را ادامه می داد. او به راستی یادآور این حدیث پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود که: خداوند رحمت کند کسی را که وقتی کاری انجام داد، محکم کاری کند. قصارها: فرزند یکی از دوستان از ایشان پرسید: چه غذایی را دوست ندارید؟ فرمود: غذایی که در آن ذلت باشد. وقتی کسی او را با وسیله به جایی می رساند، تشکرهای معمول و جاری را نمی گفت و چنین دعا می کرد: « راه دور ما را نزدیک کردی، خدا راه های دورت را نزدیک کند. » و گاهی می فرمود: « ما را به مقصد رساندی، خدا به مقاصدت برساند. » طلبگی و کار یدی: چنان که مرسوم است برخی اشکال می گیرند که چرا طلبه ها کار یدی نمی کنند و حال آنکه علی علیه السلام کار می کرد؛ یادم نیست که کسی همین مطلب را به صورت پرسش مطرح کرد یا خود ایشان فرمود: علی علیه السلام روی زمین کار می کرد، به این خاطر بود که او را از کار کردن روی استعدادها محروم کرده بودند وگرنه هرگز آدم ها را رها نمی کرد. یکی از برادران طلبه که گویا دل آزردگی زیادی از برخورد برخی بی انصاف ها داشت پرسید: راستی به نظر شما مفت خور کیست؟ فرمود: مفت خور کسی است که مشغول انجام تکلیف نباشد. اگر پزشکی بتواند پزشک تربیت کند، ولی تعلیم را رها کرده و مطب باز کند که خود را تامین مالی کند، بر مسند وظیفه ننشسته است. |
|||
|
| آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۵۰, ۲۶/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم همت بلند: از آنجا که همیشه برای آدم های گرفتار گره گشا بود، روزی به صد هزار تومان پول نیاز پیدا کرد. یکی از دوستان که با ماشین او را به تهران رسانده بود، تعریف نمود به منزلی که امید حل شدن بود، رفتیم. هنگامی که در اتاق نشستیم یکی از آنها که امکان مالی داشت، آمد کنار شیخ نشست. شیخ بلند شد و در ضلع دیگر اتاق نشست. آن مرد هم برخاست و دوباره کنار استاد نشست. شیخ دوباره بلند شد و جای دیگری نشست و آن فرد هم به دنبال شیخ رفت. شیخ برای مرتبه سوم می خواست برخیزد که آن مرد گفت: مگر پول نمی خواهی؟ بفرما این یک میلیون. شیخ با تندی بر سرش فریاد زد نمی خواهم، بردار و برو! و توبیخ های دیگری کرد و خلاصه بدون پول برگشتیم. در راه به ایشان گفتم: چرا پول را نگرفتید؟ فرمود: خبر نداری او می خواست با این کار خطاهایی که خودش و خودم می دانیم، بپوشاند و من را به مسامحه وادارد درحالی که باید تربیت می شد. دقت در حالات و عبرت توحیدی: خود استاد می فرمود: گاه پیش می آمد که برای برداشتن چیزی به اتاق می رفتم و در اتاق یادم می رفت چه می خواسته ام و وقتی بیرون می آمدم، یادم می آمد ولی وقتی دوباره به اتاق باز می گشتم دوباره یادم می رفت و این چند بار تکرار می شد. آن وقت می فهمیدم چقدر عاجزیم و دچار فقر هستیم که اگر او مددی نکند و عنایتی مداوم نداشته باشد، در کوچک ترین کارهای مان در می مانیم. |
|||
|
|
۱:۲۲, ۱/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم نازک بینی ها در مفاهیم :
در یکی از آن روزها که با برخی طلبه ها به اطراف شهر برای ورزش یا تغییر وضعیت (به قصد نشاط) بیرون رفته بودند، بحث از برکت شد. استاد پرسید: می دانید برکت چیست؟ بعد خودش توضیح داد: اگر دقت کرده باشید می بینید گوسفند سالی یک بچه می زاید و حال آن که سگ سالی ده الی دوازده توله می زاید. اما از گوسفندان هر روز می کشند و باز هم هست، و اما سگ حضوری ندارد. این برکت است. ذکر به جا : در مسافرت هایی که به مشهد می کردند، خاطرات خیلی زیبایی هست. روزی با برخی دوستان که وضعیت مالی و رفاهی خوبی داشتند، همراه شدند و به مسافرخانه ای رفتند و اتاقی گرفتند. آن فرد پولدار با وسواس خاصی به اتاق پرداخته و به نظم و ترتیب و جابجایی اسباب ها و خلاصه به ترکیب اتاق مشغول شده بود. استاد او را مخاطب قرار داده و گفت: آقای ... زیاد به خودت زحمت نده. به اندازه ای که در این مکان هستی به آن بپرداز. ما دو روز بیشتر اینجا نیستیم. این همان حکایت دنیاست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: مردم در دنیا مهمان هستند و آنچه در دست دارند عاریه است؛ و مهمان کوچ می کند « الصدیق یرتحل » و عاریه رد کردنی است « و العاریة مردودة » |
|||
|
|
۱۳:۰۰, ۷/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم تشخیص ظریف وظیفه : از آنجا که در برخوردهایش مانع نمی گذاشت، همه جور افراد به نزدش می آمدند. متاسفانه روزی یک روحانی در حضور استاد حرفهایی علیه نظام زد. شیخ بدون فوت وقت به او گفت: این ها که تو می گویی آیا بدتر از فلانی و فلانی هستند؟ اما سیره ی امیر مومنان علیه السلام نشان داد باید کمک کرد و بار برداشت، و در یک تقسیم زیبا فرمود: با افرادی که برخورد می کنیم از سه حال خارج نیستند: الف) اگر خوب هستند، باید جهت داده شوند. ب) اگر بی تفاوت اند، باید شخصیت داده شوند و بیدار شوند که بی تفاوتی چاره ی کار نیست زیرا اگر سیل آمد، شاه و گدا نمی شناسد و همه را می برد. دشمن اگر قدرت یابد به هیچ کس رحم نخواهد کرد. ج) شکل سوم فاسدها هستند که باید شناسایی، محاصره و کنترل شوند و از تولید و تکثیرشان مانع شویم. گدا بر سر راه : روزی در حرم امام رضا علیه السلام بالای سر جایی پیدا کرد و نشست. زائری رد شد و غُر زد که سر راه نشسته ای؟! استاد بی درنگ پاسخ داد: مگر گدا غیر از سر راه می نشیند؟ |
|||
|
|
۹:۲۱, ۱۴/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از زاویه ای برتر :
یکی از بستگان دور استاد تعریف می کرد: ما در تهران زندگی می کردیم. روزی شیخ در همان سنین جوانی به محل کار من آمد. من او را ملبس به لباس طلبگی ندیده بودم. با شگفتی گفتم تو هم به این لباس وارد شدی؟ او پرسید: مگر چه عیبی دارد؟ گفتم: مگر نمی بینی کسی به این لباس خوش بین نیست و اعتباری ندارد! او گفت: چند نفر روحانی داریم؟ گفتم: مثلا ده هزار تا . پرسید: چند تای آنها خوبند؟ گفتم: صد تا ! پاسخ داد: می خواهم صد و یکمی باشم ... پاسخ هایی از جنس دیگر : روزی طلبه ای پرسید: استاد چه کنیم تا دنیا ما را نگیرد و مزاحم راه نگردد؟ فرمود: باید از دنیا بزرگتر شوی آن وقت راحت می شوی چنانکه وقتی کوچک و کودک بودی، دنیایت توپ و عروسک بود و اسیرش بودی ولی حالا که بزرگتر شده ای دیگر در آن دنیا نمی گنجی و به بچه های کنونی می خندی و از اسارت شان در شگفتی ... در پاسخ کسانی که می پرسیدند در سلوک باید استاد گرفت، می گفت: این حقیقت که مرشد می خواهیم و داعی می خواهیم، احتیاج به استدلال های ده گانه ی ابوعلی سینا ندارد ولی این ما نیستیم که مرشد را انتخاب می کنیم. این اوست که ما را صدا می زند و ما اجابت نمی کنیم و لبیک نمی گوییم. کسی که باور کرده است که خدا در انتظار ماست و ما لبیک می گوییم، ترس از تنهایی و بی مرشد و بی مربی ماندن را در خود نمی بیند که در دعای افتتاح می خوانی : « انک تدعونی فاولی عنک » تو دعوت کرده ای و من به تو پشت کرده ام ... |
|||
|
|
۱۱:۱۴, ۱۷/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم نصیحتی مشفقانه : روزی از او خواستم رهنمودی آموزشی بدهد. فرمود: قبل از خواب سه حدیث و سه مساله بخوان و بخواب. توصیه را جدّی نگرفته و یک هفته گذشت. با خود گفتم اگر خوانده بودم 21 حدیث و 21 مساله شده بود. سرانجام شروع نمودم و از برکت آن هدایت، در یک سال دوره ی اصول کافی و رساله با تامل خوانده شد و سرمایه ای شد نورانی ... فقط نگه داری ِ خداست : روزی در نزد ایشان ذکری از فردی آمد که به دو زن تجاوز نموده و سپس آنها را کشته است. اطرافیان خیلی تقبیح نموده و با شگفتی برخورد نمودند. استاد بدون فوت وقت فرمود: خیلی متعجب نباشید. ما نیز فاصله ای با این چیزها و بدتر از آن نداریم. خدا نکند که ما را به خودمان واگذارند که بدتر از اینها هم دور از انتظار نیست. امام صادق علیه السلام قصه ای را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که شبی ایشان در خانه ی ام سلمه بود. او در اثنای شب بیدار شد و پیامبر را در بستر نیافت. به جستجوی پیامبر پرداخت. آن حضرت را در گوشه ای از منزل یافت که ایستاده و دست به آسمان برداشته و گریه کنان می گوید: خدایا خوبی هایی که به من داده ای از من نگیر و مرا به اندازه ی چشم بر هم زدنی به خودم واگذار نکن. خدایا مرا به سرزنش دشمنان و آدم حسود مبتلا نگردان. خدایا هیچگاه مرا به آن بدی که نجات دادی برمگردان. ام سلمه با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و برگشت. رسول خدا با شنیدن گریه ی او پرسید: ای ام سلمه چرا گریه می کنی؟ گفت: پدر و مادرم به فدایت باد. شما با این مقامی که در طهارت دارید چنین دعا می کنید که خدا شما را به خود وا مگذارد و ...! پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد: ای ام سلمه به چه چیز خاطر جمع باشم و حال آنکه یونس بن متی را فقط به اندازه چشم بر هم زدنی به نفس خویش واگذاشت تا چنان شد که شد.
پایان
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم |
|||
|
|
۱۳:۰۹, ۲/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم نزديك عصر تو خانه حاج شيخ نشسته بودم كه يكى از دوستان با حالت پريشان از در وارد شد و گفت: سيد جون يه مبلغى دارى به من قرض بدى؟
من كه جيبهايم از خودم بيچاره تر بود با حالت شرمندگى از او عذرخواهى كردم و گفتم نه، ندارم. دوستم كه انگار خيلى مستأصل بود با عجله رفت تا جاى ديگرى دنبال پول بگردد. حاج آقا كه بين اتاقها در رفت و آمد بود، متوجه جريان ما هم بود. در اين ميان همين طور كه نشسته بودم چند نفر ديگر از رفقا هم آمدند و جمع ما جمعتر شد. در همين حال و هوا بود كه حاج شيخ به من اشاره كرد و گفت: سيد امشب نمىخواى سفرهاى برپاكنى و سورى به رفقا بدى؟ من كه انگار منتظر چنين درخواستى از حاج شيخ بودم، گفتم: چرا كه نه، و با اشتياق مهيا شده به بازار رفتم. در گذرخان با مغازه دارى رفيق شده بودم كه مواقع بىپولى مىرفتم و از او ماهى مىگرفتم. وقتى به در مغازه رسيدم، گفتم : حاجى! مقدارى پول و يه ده، پونزده كيلو از اون ماهىهاى خوبت برام بكش كه امشب مهمون دارم. او هم كشيد، پاك كرد و با مبلغى پول به من داد و من طبق معمول خداحافظى كردم و گفتم انشاء ا... خدمت مىرسم. ماهىها را به خانه آوردم و يك خوراك درست و حسابى تدارك ديدم و منتظر ماندم تا دوستان براى شام بيايند. آن شب با حضور دوستان و اشاره حاج آقا به يكى از دوستان، روايت و روضهاى خوانده شد و با انداختن سفره، دوستان مشغول شدند. من كه از غذا خوردن رفقا لذت مىبردم با خودم فكر مىكردم واقعآ اين اطعامها نعمتيه كه خدا عنايت كرده ... آخر شب و بعد از شام، رفقا يكى يكى خداحافظى كردند و رفتند ولى عجيب اينجا بود كه حاج شيخ براى رفتن مهيا نمىشد و صبر كرد تا همه رفتند. موقعى كه تنها شديم به من اشاره كرد كه بنشينم. بعد كمى اخمها را در هم كشيد و گفت: چرا امروز به دوستى كه از تو پول مىخواست، پول ندادى؟ عرض كردم: آخه حاج آقا! خودتون كه ديديد هيچ پول نداشتم. ـ پس اين خوراك و سفره امشب رو از كجا آوردى؟ ـ توى بازار با يكى حساب دارم، قرض گرفتم. ـ اگه مىتونستى قرض بگيرى چرا براى او قرض نگرفتى؟ چرا براى دوستت، براى برادر مؤمنت، روى اعتبار و آبروى خودت حساب نمىكنى و خرجش نمىكنى؟ تو اگه اين اعتبار و آبرو رو اينجا و تو جايگاه خودش خرج نكنى كجا مىخواى خرج كنى؟ مىخواى بگذارى تا بمونه بگنده و تو رو همراه خودش به گند بكشه ... ما خيال مىكنيم همين كه چيزى نداشتيم تكليفى نداريم در حالى كه انفاق نه با ثروت، كه با توانايى ما بستگى دارد؛ جايى كه برادر من توان قرض ندارد و اعتبار ندارد من كه توانايى دارم و اعتبارش را دارم به قرض كردن سزاورترم ...
خوب چه اشكالى دارد، مگر آبرو را براى چه مىخواهم؟ آبرويى كه كارى را از پيش نبرد و گرهى را نگشايد نبودنش بهتر... فقر و انفاق، ص: 84 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ♦♦♦ استاد علی صفایی (عین صاد) چشمه ی جاری ... | SAViOR | 56 | 22,118 |
۳۰/آبان/۹۴ ۱۴:۰۹ آخرین ارسال: rezamohammadi |
|
| وصف خاطراتی از علامه حسن زاده ی آملی | Admirer | 8 | 4,586 |
۱۹/اسفند/۹۲ ۱۴:۵۷ آخرین ارسال: Ramin_Ghn |
|
| خاطراتی از شهید دکتر چمران | یاوران مهدی | 1 | 1,514 |
۱۱/تیر/۹۲ ۱۶:۲۶ آخرین ارسال: یاوران مهدی |
|
| جاری حکمت (مثلها از معارف دین در کلام آیت الله حائری شیرازی) | بیداری اندیشه | 23 | 13,721 |
۸/خرداد/۹۲ ۹:۴۶ آخرین ارسال: بیداری اندیشه |
|





![[تصویر: Ostad.jpg]](http://s3.picofile.com/file/7526909030/Ostad.jpg)

