|
سلام میکنیم به 175 شهید غواص
|
|
۸:۰۷, ۲۶/خرداد/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/خرداد/۹۴ ۱۲:۱۸ توسط نرگس مهدوی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() امروز ساعت 16 تهران میدان بهارستان بازگشتند ولی چرا حالا؟؟ آیا رهبر چشم یاری داشت؟ یا بار دیگر کشور نیازمند استقامت بود؟ |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۴:۵۹, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
عدد 1 یگانگی،الله
عدد 7 بهشت و نور خدا عدد 5 نشانهء پنج تن عدد بی نظیر آل کسا . این سه تا در کنار هم دارند عطر اروند و علقمه با یاس این سه تا در کنار هم یعنی صد و هفتاد و پنج تا غواص . صد و هفتاد و پنج بعد از این رمز مستی میان عشاق است صد و هفتاد و پنج هم دیگر عددی شهره بین آفاق است . . دست بسته؛غریبی حیدر یادمانی ز فاطمه دارد تازه فهمیده ایم اروند هم، حالتی مثل علقمه دارد . علقمه یا غریبی اروند؟! هر دو دارد نشانی از عباس عطر و بویی گرفته ایران با صد و هفتاد و پنج تا غواص....... |
|||
|
|
۱۵:۰۷, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
داغ شهدا از دلمان صبر و امان برد باید همه جا نام از این شیر دلان برد خوش نامی شان بود که گمنامی شان شد آوازه ی شان را به روی بام جهان برد تابوت شهیدان نفس باغ بهار است هر وقت توان از تنمان باد خزان برد هر کس که جدا از شهدا گشت یقین باخت هر کس به مسیر شهدا رفت بدان،برد این عشق حسین است که از کعبه ی سنگر تا خط مقدم همه را سینه زنان برد مدیون شهیدی شده ام که دم آخر نام علی و فاطمه را هر ضربان برد شد مادر او پیر و دم مرگ چنین گفت: صد حیف زمانه پسرم را چه جوان برد یاد شهدا در و گهر داشت که ما را غواص صفت در دل امواج روان برد دستی که شده بسته از آنها همه را گفت بایست که از حیدر کرار نشان برد صد لاله شکفته است از این خاک ولیکن گل کردنشان مدت سی سال زمان برد تقدیم به شهدای غواص شادی روح شهدا..صلوات... |
|||
|
|
۱۵:۰۷, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
خوش اومدین
نزدیک ماه مبارک میدونستین خیلیا مث من دلشون زنگ زده و سیاه شده میدونستین نیاز داریم در هوایی که شما توش هستین نفس بکشیم میدونستین....اره خب ... این از ویژگیهای خوبانه....میدونن کی باید بیان در برابر مادرت فقط سکوت باید کرد چه زیبا بود این جمله ای که خوندم: فهمیدن مادر سخته و فهمیدن مادر شهید سخت تر و فهمیدن مادر شهید گمنام .... |
|||
|
|
۱۵:۱۲, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
داستانک ویژه برای این شهدا :
من بیشتر از همه میتوانستم نفسم را نگه دارم. گاهی که با بچهها نفسمان را حبس میکردیم تا ببینیم کدام یکی ریههایش قویتر است آخرین نفری که نفسش را رها میکرد من بودم، برای همین شده بودم پای ثابت تمام عملیاتهایی که اختفا و سکوت لازمهیشان بود.. . «مرگ توی آب مثلِ شهادته، پس شهادت توی آب دیگه نور علی نوره» این را علی گفته بود. اصلا برای همین غواص شده بود. علی اهل دجله بود، بچهی شط . میگفت فاو و مجنون جزیره نیستند، آدمهاییاند که مسخ شدهاند، به شکل جزیره در آمدهاند. میگفت «کسی که توی آب جنوب بمیره میشه تکهای از مجنون». . حالا همهدراز کشیدهایم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشیم. قرار بود وقتی از آن پایین سرمان را بالا میگیریم نور خورشید را ببینیم که روی موجها میرقصد. قرار بود برای دختر محمد گوشماهی و سنگهای رنگی جمع کنیم.. . بوی خاک پیچید توی دماغم. دراز به دراز ما را خواباندهاند کنار هم. دستهایمان را بستهاند. نگاهم را میچرخانم سمت علی. شبیه ماهیای که از تُنگ بیرون افتاده مدام تقلّا میکند.. . دلم ریش میشود. نگاهم را از علی میدزدم و میچرخم سمت محمد. صورتش روی زمین است. روی چهرهی بیرمقش هنوز تهماندهایی از شوخی هست، میگوید «قسمت نشد توی آب شهید شیم...» . . صدای بولدوزر میپیچد توی سرم. حالا شروع کردهاند به ریختن خاک. نفسم را حبس میکنم. محمد فریاد میزند «دیوونه نفست رو حبس نکن، اینطوری بیشتر زجر میکشی...» . . دیگر صدایش را نمیشنوم. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان خوردنهایشان را زیر خاک حس میکنم. سینهام سنگینی میکند. لایههای خاک بیشتر میشوند. سنگینی خاک دارد دندههایم را خرد میکند.. . قرار بود در آب بمیریم، اما نه اینکه غرق شویم یا توی آب خفه شویم. علی میگفت «آب ما رو خفه نمیکنه، چیزی که ما رو میکشه خاکه، خاک» حالا هم داریم زیر خروارها خاک خفه میشویم.. . نمیدانم چشمانم بازند یا بسته، اما میسوزند. فکرم میرود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکهای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش.. . شاید آنها هم مثل من هنوز نفسشان را نگه داشتهاند... ماهیای که بیشتر از بقیه زنده بماند بیشتر زجر میکشد، اینطوری شاهد مرگ باقی ماهیهاست.... . . من اما ... هنوز نفسم را حبس کرده ام! . اللَّهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم ![]()
|
|||
|
|
۱۵:۲۴, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
این پوستر رو خیلی دوست دارم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|||
|
|
۱۵:۳۷, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده ![]() |
|||
|
|
۱۶:۲۰, ۲۶/خرداد/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/خرداد/۹۴ ۱۶:۲۱ توسط یاســین.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
![]() بدرقه شان میکنیم اینبار نه به سوی خط مقدم که به سوی اسمان.... باشد که سلاممان را به مولایمان حسین برسانند. |
|||
|
|
۱۶:۲۹, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
|
|||
|
|
۱۶:۳۳, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
این شعر رو حافظ برای شما گفته بود...
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده |
|||
|
|
۱۶:۳۷, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| روایت سردار باقرزاده از حقایق تفحص ۱۷۵ شهید غواص | مرتضی اقبالی | 0 | 1,405 |
۱۸/خرداد/۹۴ ۱۳:۲۶ آخرین ارسال: مرتضی اقبالی |
|
| شهید گمنام سلام | گل مرداب | 21 | 11,587 |
۲۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۵۹ آخرین ارسال: Farzaneh |
|





![[تصویر: %D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%B1%D8%A8_%D8%A7%D...%D8%A7.gif]](http://s2.picofile.com/file/7673373117/%D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%B1%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7.gif)





![[تصویر: 15216996762983510911.jpg]](http://upload7.ir/images/15216996762983510911.jpg)

![[تصویر: 295784_503.jpg]](http://www.fardanews.com/files/fa/news/1394/3/24/295784_503.jpg)
![[تصویر: photo_2015_06_16_12_34_49.jpg]](http://s6.picofile.com/file/8193984034/photo_2015_06_16_12_34_49.jpg)


![[تصویر: IMG_20150616_160809.jpg]](http://s3.picofile.com/file/8193991476/IMG_20150616_160809.jpg)
