کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 16 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۰:۲۲, ۲۰/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #151
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


حکایت بصیر و کوردل


ايامى كه در انگلستان حضور داشتم، در لندن ساكن خانه‏اى بودم و همسايه‏اى داشتم كه يك پسر و چهار دختر داشت. روزى، به من گفتند خانم همسايه به جهت اين‏كه لباس خاصى به تن مى‏كنيد (لباس روحانيت) مى‏خواهد با شما ملاقات كند.
روز ملاقات، وقتى زمينه چند پرسش و پاسخ فراهم شد، با خود گفتم: شايد او در طى اين سخنان به اسلام علاقه پيدا كند. لذا، پس از احوال‏پرسى گفتم: شما چند بچه داريد؟ پرسيد: شما چند فرزند داريد؟ گفتم: چهار فرزند. گفت: خيلى رعايت مسائل خانوادگى را كرده‏ايد. پرسيدم: شما چطور؟ گفت: شش فرزند دارم. گفتم: از شوهر خود راضى هستيد؟ گفت: ما هنوز عقد نكرده‏ايم! از علتش پرسيدم. گفت: اگر روزى درك كردم كه ما مى‏توانيم با هم زندگى كنيم عقد مى‏كنيم!
كوردلان ديدگاه حقى ندارند كه بر اساس آن زندگى‏شان را نظام دهند. آن‏ها تنها شهوت و شكم خود را مى‏بينند و با اين ديدگاه با دنيا در ارتباطاند، در حالى كه خواسته انسان‏هاى بصير اين است:
«اللهم إنى أسألك الامن والايمان بك والتصديق بنبيك والعافيه من جميع البلاء و الشكر على العافيه والغنى عن شرار الناس».
نقل است كه پيامبر اين دعا را اول بار از جبرئيل شنيد.

پرسيد: اين دعا را از كجا آورده‏اى؟ گفت: اين دعا را ابوذر مى‏خواند و ملائكه از او ياد گرفته‏اند.


یا علی (علیه السلام) مدد است.

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mosafer ، خادمة الزهرا
۱۴:۵۱, ۲۱/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #152
آواتار
ابوجعفر خثعمی گفت:امام صادق(علیه السلام) کیسه ای زر به من داد و فرمود:این را به فلان مرد هاشمی(نامشان را فراموش کرده ام) بده و نگو چه کسی داده است.
آن کیسه را بردم و به آن مرد دادم.او گفت:خدا به کسی که این مال را برای من فرستاده است،جزای خیر دهد که همیشه برای من میفرستد و من با آن زندگی می کنم.اما جعفر صادق ع با آن که مال بسیار دارد،حتا یک درهم هم برای من نمیفرستد.
و لا یحسبنّ الذین یبخلون بما آتاهم الله من فضله هو خیرا لهم بل هو شرّ لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامه.
التماس دعا.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shafagh_mah ، Ramin_Ghn ، علی 110 ، در جستجوی سختی ، mosafer ، zarati313 ، MESSENGER ، خادمة الزهرا ، بیداری اندیشه
۲۰:۲۶, ۲۱/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #153
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


آرزوی بزرگ



همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.
وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم!
سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.





یا علی (علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۹:۱۲, ۲۲/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #154
آواتار
بسم الله

شبی ، مقدّس اردبیلی (رحمةالله علیه) برای نماز شب بیدار شد و دید به غسل نیاز دارد، لذا بر سر چاه رفت تا برای غسل آب بكشد وقتی سطل را بالا كشید دید درون سطل پر از طلا و جواهر است، آن‌ها را در چاه ریخت و گفت: خدایا مقدّس، از تو آب می‌خواهد تا به نماز شب برسد، نه طلا...

**مردان خدا این چنین هستند...**


یا حق.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mosafer ، hesam110 ، حسن عزتي ، MESSENGER ، خادمة الزهرا ، rastin
۱۰:۲۵, ۲۲/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #155
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان




آب بكش و وضو بساز
دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نومید بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى !دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیك تر شد و گفت : تاكنون به راه خطا مى رفتم . یك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اكرام كرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . كیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .


یا علی(علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، mosafer ، hadi.ah ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۱۲:۵۹, ۲۳/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/شهریور/۹۰ ۱۳:۰۰ توسط hajiali.m.)
شماره ارسال: #156
آواتار
ندایی آسمانی :بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است .
بنده : خدایا !خسته ام !نمی توانم .
- بنده ی من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
- خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم .
- بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان!
- خدایا !امروز خیلی خسته ام !آیا راه دیگری ندارد ؟
- بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یاالله.
- من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد !
- در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم...
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد !
ندای آسمانی : ملائکه ! ببینید من آنقدر ساده گرفتم اما او خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده است ،او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است ...
ملائکه : خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید.
خدا:ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست .
ملائکه : پروردگارا بازهم بیدارنمی شود.
ندای آسمانی: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.
ملائکه : خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی ؟
خدا: او جز من کسی را ندارد ....شاید توبه کرد.... بنده ی عزیزم ...تو،
هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، hesam110 ، حسن عزتي ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۲۰:۲۵, ۲۳/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #157
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان




پندی حکیمانه براتون هدیه میزارم انشالله که حواسمون بیشتر به کارهامون باشه،انشالله


روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگانرا دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها راتوسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:...
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان باعجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمینمی فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. باتعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیقجواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمیجواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواببفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایاشکر



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، mosafer ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۱۰:۴۶, ۲۴/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #158
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان


روزی ابوحنیفه د‌ر مد‌رسه مشغول تد‌ریس بود‌، بهلول هم د‌ر گوشه‌ای نشسته و به د‌رس او گوش می‌د‌اد‌. ابوحنیفه د‌ر بین د‌رس گفتن اظهار کرد‌ که امام جعفرصاد‌ق(علیه السلام) سه مطلب را اظهار می‌کند‌ که مورد‌ تصد‌یق من نیست. آن سه مطلب بد‌ین نحو است:
اول آنکه می‌گوید‌ که شیطان د‌ر آتش جهنم معذب خواهد‌ شد‌ و حال آنکه شیطان خود‌ش از آتش خلق شد‌ه و چگونه ممکن است آتش او را معذب کند‌ و جنس از جنس متأذی (اذیت) نمی‌شود‌. ‏
د‌وم آنکه می‌گوید‌ خد‌ا را نتوان د‌ید‌ و حال آنکه چیزی که موجود‌ است باید‌ د‌ید‌ه شود‌،‌ پس خد‌ا را با چشم می‌توان د‌ید‌. ‏
سوم می‌گوید‌: مکلف، فاعل فعل خود‌ است که خود‌ش اعمال را به جا می‌آورد‌ و حال آنکه تصور و شواهد‌ برخلاف این است، یعنی عملی که از بند‌ه سر می‌زند‌، از جانب خد‌است و به بند‌ه ربطی ند‌ارد‌.

چون ابوحنیفه این مطلب را گفت، بهلول کلوخی از زمین برد‌اشت و به طرف او پرتاب کرد‌. از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد‌، او را سخت ناراحت کرد‌ و سپس بهلول فرار کرد‌. شاگرد‌ان ابوحنیفه عقب او د‌وید‌ه، او را گرفتند‌ و چون با خلیفه قرابت د‌اشت، او را نزد‌ خلیفه برد‌ند‌ و جریان را به او گفتند‌.
بهلول جواب د‌اد‌: او را حاضر نمایند‌ تا جواب او را بد‌هم.
چون ابوحنیفه حاضر شد‌، بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسید‌ه؟
ابوحنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زد‌ه‌ای و پیشانی و سر من د‌رد‌ گرفت.
بهلول گفت: د‌رد‌ را می‌توانی به من نشان د‌هی؟
ابوحنیفه گفت: مگر می‌شود‌ د‌رد‌ را نشان د‌اد‌؟
بهلول جواب د‌اد‌: تو خود‌ می‌گفتی موجود‌ را که وجود‌ د‌ارد‌ باید‌ د‌ید‌ و بر امام جعفر صاد‌ق(علیه السلام) اعتراض می‌کرد‌ی و می‌گفتی چه معنی د‌ارد‌ که خد‌ای تعالی موجود‌ باشد‌، ولی او را نتوان د‌ید‌.
د‌یگر آنکه تو د‌ر اد‌عای خود‌، کاذب و د‌روغگویی که می‌گوئی کلوخ سر تو را د‌رد‌ آورد‌، زیرا کلوخ از جنس خاک است و تو هم از خاک آفرید‌ه شد‌ی، پس چگونه از جنس خود‌ متأذی (اذیت) می‌شوی؟
مطلب سوم، خود‌ گفتی که افعال بند‌گان از خد‌اوند‌ است، پس چگونه می‌‌توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورد‌ه‌ای و از من شکایت د‌اری و اد‌عای قصاص می‌نمائی؟
ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید‌، شرمند‌ه و خجل شد‌ه از مجلس بیرون آمد‌.

یا علی(علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mosafer ، Ramin_Ghn ، در جستجوی سختی ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۰:۳۶, ۲۵/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/شهریور/۹۰ ۰:۳۷ توسط hadi.ah.)
شماره ارسال: #159
آواتار
عارفي را پرسيدند: اگر پس از مرگ از تو پرسيدند چه آوردي چه پاسخي ميدهي ؟ گفت مي گويم گدايي كه به درگاه پادشاهي رود به وي نگويند چه آوردي ؟ گويند چه مي خواهي ؟؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، در جستجوی سختی ، hesam110 ، حسن عزتي ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
۱۲:۳۹, ۲۵/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/شهریور/۹۰ ۱۲:۴۰ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #160
آواتار
بنام ستار معاصی عاصیان
حکایت زیر چند وجهیه،یه تیره و چند نشون...دقت کنید!!!

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
[highlight=#008080]
[/highlight]
پوستر اول ...
مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

یادمان باشد قبل از انجام کارها راجع به جوانب آن مطالعه و تحقیق داشته باشیم

یا علی (علیه السلام) مدد است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، MESSENGER ، خادمة الزهرا
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,477 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا