|
شعر و شهادت
|
|
۸:۳۰, ۲۱/اردیبهشت/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/آبان/۹۱ ۱۰:۰۷ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها
همان قبیله که بودند غرق پاکی ها به عشق زنده شدن((عند ربهم))بودند شدست حاصل آنها زسینه چاکی ها دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست نه بی مزار شدن ها،نه بی پلاکی ها به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند: زمین چقدر حقیر است ؛آی خاکی ها! |
|||
|
| آغاز صفحه 10 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۴:۰۲, ۲/آبان/۹۱
شماره ارسال: #91
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
![]() پدر همه را به يك چشم میديد پا توی يك كفش میكرد و عوض خُرخُر، خِس خِس میكرد جنگ كه تمام شد از پدر چيزی حدود 30 درصد مانده بود حالا كه ديپلم رياضی گرفتهام، میفهمم ما صد درصد به پدر مديونيم نه 70 درصد. اکبر اکسیر |
|||
|
|
۱۱:۰۱, ۲۴/آبان/۹۱
شماره ارسال: #92
|
|||
|
|||
|
دید در معرض تهدید دل و دینش را رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را رفت وحتی کسی از جبهه نیاورد به شهر چفیه و قمقمه اش ... کوله و پوتینش را
|
|||
|
|
۲۱:۲۵, ۸/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۱ ۲۱:۳۷ توسط hajiali.m.)
شماره ارسال: #93
|
|||
|
|||
|
گل اشکم شبی باز می شد ای کاش
شهادت قسمت ما می شد ای کاش................ |
|||
|
|
۲۲:۰۶, ۸/آذر/۹۱
شماره ارسال: #94
|
|||
|
|||
|
چشم ھا پرسش بي پاسخ حیراني ھا
دست ھا تشنه تقسیم فراواني ھا... عمري به جز بیھوده بودن سر نكرديم تقويم ھا گفتند و ما باور نكرديم دل در تب لبیك تاول زد ولي ما لبیك گفتن را لبي ھم تر نكرديم... شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنید مگر مساحت رنج مرا حساب كنید... دلم قلمرو جغرافیاي ويراني است ھواي ناحیه ما ھمیشه باراني است قیصر امین پور |
|||
|
|
۱۷:۳۸, ۱۱/آذر/۹۱
شماره ارسال: #95
|
|||
|
|||
|
عمري گذشت و يوسف ما پيرهن نداشت آري كه پيرهن نه و حتي كفن نداشت عمري گذشت و خنده به لب هاي مادرم خشكيده بود و ميل به دريا شدن نداشت عمري هميشه قصه نقاشي سعيد! مردي كه دست در بدن و سر به تن نداشت... *** حالا رسيد بعد هزاران هزار روز
يك مشت استخوان كه نشان از بدن نداشت مادر كه گفت: شكل تو دارد پدر، ولي وقتي كه ديدمش، پدرم شكل من نداشت فهميدم از نبودن اندوه جمجمه! بابا هواي سر به بدن داشتن نداشت با اين چنين رسيدن و آن هم بدون سر حرفي براي مادرم از خويشتن نداشت *** آن شب چقدر مادرم از غصه گريه كرد بي چاره بود، چاره به جز سوختن نداشت |
|||
|
|
۹:۱۶, ۲۶/بهمن/۹۱
شماره ارسال: #96
|
|||
|
|||
|
سلام راوي مجنون سلام راوي خون............................... نگاه كن كه نگاهت غزل غزل مضمون
تو در مسير خدا در ميان خوف و رجا............................... نشسته روي لبانت تبسمي محزون نگاه كن كه نگاهت روايت فتح است............................ سپاه چشم تو كرده است فكه را مجنون به سمت عشق پريدي خدا نگهدارت............................تو مرتضايي و دستان مرتضي يارت |
|||
|
|
۰:۰۶, ۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #97
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
جماعت تو جاده .... تاریکی خیلی آشناست حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن که تو دانشگاهمون چادر ز سر کشیدن به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم! دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه به عینه گفتند رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دروغه و سرابه یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد یعنی با یک ماهواره، مسلمون بی خدا شد؟ چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون شاید برای اینه، که چشمامون رو بستیم یا تو شک خداوند، تو دو راهی نشستیم بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده نگفته های قبلی حالا شده یه عقده آرزوهای ما شد همش خیالات خام تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده همون که دیگه، برام تیر رهایی شده آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت کاشکی که قسمت بشه، اتل متل شهادت |
|||
|
۲:۰۴, ۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #98
|
|||
|
|||
|
آقا اجازه ؟
![]() آقا اجازه ! آب ، نان ، آباد ، بابا آقا اجازه ! غصه ، غم ، فریاد ، بابا آقا اجازه ! سین گمانم مثل سارا سارا یکی از هفت سین آزاد ، بابا آقا اجازه ! دست ، پا ، سر ، بی سر و پا دارا و خاک و خون او در باد ، بابا آقا اجازه ! درس ، دفتر ، مشق ، خودکار در امتحان خرداد ، بابا آقا اجازه ! کودک همسایه می گفت ما را کمیته بابت امداد ... بابا آقا اجازه ! درد ، دارو ، داد ، بیداد مادر کنار کوچه مان افتاد ، بابا آقا اجازه ! شین مثل شیمیایی یا زخم های سینه اش همزاد ، بابا آقا اجازه ! درس باران ، درس آن مرد پس کو نشان وعده ی میعاد بابا ؟! آقا اجازه ! خواستم رازی بگویم این بار ، بار آخری ، جان داد بابا با این همه آقا اجا .... بابا اجازه بابای من باش هر چه بادا باد بابا ... |
|||
|
|
۳:۰۸, ۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #99
|
|||
|
|||
|
بابای مفقودالاثر، بابای زخمی
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟ تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی! یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه ، یک ساک هم باشی قبول است ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش .
|
|||
|
|
۲۳:۳۰, ۳۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #100
|
|||
|
|||
|
"بسم الله الرحمن الرحیم"
دوباره کلمات توی ذهنم این پا و آن پا می کنند. نمی دانم این چه حس غریبی است که ناخودآگاه می آید و این طور تمام روحم را به حلاجی می گیرند. و من مثل مصطفی که موجی شد، و دو سال پیش به زور قرص های جورواجور زخم معده گرفت -وحالا که دائم خون بالا می آورد- سرسام می گیرم. آن وقت دیگر تنها کاغذ و قلم است که می تواند به دادم برسد و مرا از تلاشی روحم برهاند... دوباره به یاد تو افتادم و می خواهم برای خودم خنده هایت را نقاشی کنم؛ انگار همان روزهای دور، زیر آفتاب بی دریغ تابستان، در حاشیه ی شط «که می خواستم شکل یک فرشته را روی ریگ های خیس ساحل بکشم و هر بار موجی می آمد و خیالاتم را به هم می ریخت» حالا هم هر چه فکر می کنم چشم هایت را به خاطر نمی آورم صادق. چشم هایی که می خندید، چشم هایی که می گریست... روز آخر بود که علی را آوردند. نه که برادرم را. یک پایش گم شده بود. باید کاری می کردم. نخل ها کم شده بودند. نخل ها خم شده بودند. حاج حسین «خرازی» را هم آوردند، از کنار علقمه. مادرم ظرف آب را پشت سرم خالی کرده بود. این دفعه را با عصا برگشتم. در و دیوار کوچه های اطراف خانه مان پر بود از عکس های جوانکی 20،19 ساله که شباهت های زیادی به آن روزهای من داشت. باید همه ی آن ها را از دیوار خلاص می کردم و حجله ی سر کوچه را به مسجد برمی گرداندم. سه روز مرخصی ام چقدر کش آمده بود!؟... آسمان انگار که از ارتفاع خسته شده باشد، آمده بود پایین. ابرها بیرون سنگر قدم می زدند، کوه روبروی بچه ها «شاخ شمیران» می کشید. نفس های زندگی به شماره افتاده بود. سر، که می چرخاندی سایه ات شهید می شد. فقط خدا می دانست تا آن روز چند نفر را شهید شده بودم!!... هوا سرد بود اما نه چندان که برف ببارد و همه جا را بپوشاند، آنقدر که دست هایم کرخت شود و یاد هفت سال پیش بیفتم، یاد والفجر9، کوه های سلیمانیه. سه نفر بودیم. عباس که یک پایش را در عملیات قبلی جا گذاشته بود، محمد که چشمان آبی برادرش، نگهبان آسمانِ آبیِ امامزاده ی محلشان شده بود، و من، که نمیدانم چرا مرگ آنقدر از همآغوشی ام می گریخت. گلوله ها سینه آسمان را میدرید. ما تنها یک کیسه خواب داشتیم. عباس همان شب از ما سبقت گرفت و الان درست هفت سال است که دیگر کسی او را ندیده است. از همان سال هر شب مشتی خواب از گوشه ی چشمانم میریزد و بالش زیر سرم را سنگین تر می کند. آن هایی که آهن تنشان بالاست باید از میدان های مغناطیسی شهرها بگریزند، و ترکش های طلایی روحشان را برای روزهای مبادا نگه دارند، شاید دوباره صدای سمج اما زلال آمد و همه کسانی را که از پا افتاده اند هُل داد به سمت خدا. آن وقت این قلب ها را که به شک افتاده اند میزان خواهد کرد و همه را خواهد برد به همسایگی آبشار یقین، تا به آواز شهیدان که درآمد و شد نَفَس ها گم است گوش دهیم وته مانده ی روحمان را که دفعه ی پیش جا گذاشته ایم، برداریم. ثانیه ها به هروله می گذرند و من دستی به گذشته و چشمی به آینده نگران نخل هایی هستم که در باغ های مجاورِ ملکوت ایستاده اند و هنوز سَعف های «برگهای نخل» خسته شان را برای ما تکان می دهند. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










![[تصویر: %D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2.jpg]](http://apr59.persiangig.com/image/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2.jpg)


![[تصویر: 23656022539355980981.jpg]](http://upload7.ir/images/23656022539355980981.jpg)