کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رقـــــــــــیـــــــّـــــــــــه (سلام الله علیها)
۸:۵۳, ۷/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۹۲ ۹:۵۸ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله
.
چند روز دیگر (پنجم صفر مطابق با 9 دی 90) شهادت حضرت رقیه (سلام الله علیها) می باشد و بنده کمترین بر آن شدم تاپیکی را برای ایشان بنا کنم.
.
باشد که گره از کار بسته ی من هم با دو دست سه ساله بگشایند.
.
.
=====================================================
.
مادر حضرت رقيه (عليه السلام) ، مطابق بعضى از نقلها، (ام اسحاق ) نام داشت كه قبلا همسر امام حسن عليه السلام بود، و آن حضرت در وصيت خود به برادرش امام حسين عليه السلام سفارش كرد كه با ام اسحاق ازدواج و فضايل بسيارى را براى آن بانو بر شمرد.
.

و به نقلى ، مادر رقيه عليه السلام (ام جعفر قضاعيه ) بوده است ولى دليل مستندى در اين باره ، در دسترس نيست .
شيخ مفيد در كتاب ارشاد ام اسحاق بنت طلحه را مادر فاطمه بنت الحسين عليه السلام معرفى مى كند.

.
سن مبارك حضرت رقيه عليه السلام هنگام شهادت ، طبق پاره اى از روايتها سه سال ، و مطابق پاره اى ديگر چهار سال بود. برخى نيز پنج سال و هفت سال نقل كرده اند.
.

.
وداع با بابا
.
وداع امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با اهل بيت عليه السلام صحنه اى بسيار جانسوز بود، ولى آخرين صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ايشان با دخترى سه ساله بود كه ذيلا مى خوانيد::
.
هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گويد:

من پيشاپيش صف ايستاده بودم . ديدم امام حسين عليه السلام ، پس از وداع با اهل بيت خود، به سوى ميدان مى آيد در اين هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خيمه بيرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسين عليه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانيد. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:
يا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام

.
شنيدن اين سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسين عليه السلام نمك پاشيده باشند. سخن او آنچنان امام حسين عليه السلام را منقلب ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
الله يسقيك فانه وكيلى .

دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سيراب مى كند، زيرا او وكيل و پناهگاه من است .
.

هلال مى گويد: پرسيدم (اين دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسين عليه السلام داشت ؟)
به من پاسخ دادند: او رقيه عليه السلام دختر سه ساله امام حسين عليه السلام است .

.
الوقايع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192
.
.
یاد تشنه کامی بابا
.
روایت شده است که صالح بن عبدالله مى گويد:
موقعى كه خيمه ها را آتش زدند و اهل بيت عليه السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسيمه مى گريست و به اطراف مى دويد و اشك مى ريخت .
مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همين كه صداى سم اسب مرا شنيد اضطرابش بيشتر شد.
گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ايستاد. از اسب پياده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم .
يكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهايم از شدت عطش ‍ كبود شده ، يك جرعه آب به من بده . از شنيدن اين كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشيد و آهسته رو به راه نهاد.
پرسيدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است .
گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشيد گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابايم حسين عليه السلام تشنه بود، آيا آبش دادند يا نه !
گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الما) مى فرمود: يك شربت آب به من بدهيد، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر اين سخن را از من شنيد، آب را نياشاميد، بعضى از بزرگان مى گويند اسم او حضرت رقيه خاتون عليه السلام بوده است .

.
حضرت رقيه عليه السلام شيخ على فلسفى ص 13
.
ادامه دارد ان شاء الله...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، hesam110 ، MohammadSadra ، Mohammad Trust ، سید ابراهیم ، meshkat ، حسن عزتي ، rastin ، only_y2d ، sadegh-a ، محیصا ، boghz ، paradise ، یاران مهدی ، ترنم ، yamin ، فاطمه خانم ، حسن.س. ، Admirer ، خادمة الزهرا ، أین المنتظر ، Seyed Mohsen ، Islam ، حقیر ، aboutorab ، mohamad ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، ساقی ، عبدالرحمن ، یاســین ، Night_World ، Tolou ، ZaHrA110M ، sagheb ، mahdy30na ، مرغ باغ ملکوت ، Night moans ، سدرة المنتهی ، neyestan23 ، سیمرغ ، help me ، حضرت عشق ، صبح صادق ، السا ، منادی حق ، آفتاب ، Anti gods ، سرباز منتظر ، nafas

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۸:۳۷, ۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله
.
.
عرض تسلیت به مناسبت شهادت این نازدانه امام حسین (علیه السلام).
.
.
[تصویر: roghaye.jpg]
.
.
.
.
مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد:
.
عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود:

.
جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
.
.
شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود: به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.

دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد.
شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد.
شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد.
شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: (چرا والى را خبردار نكردى ؟!).
.
صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد
همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند.
.
بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد.

بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است .
.
سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همين قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنياد تعمير كردند. اوقات نماز كه مى شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظيفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سيّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سيّد مصطفى .

.
در پايان ، والى تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است .
.

آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنة هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است.
.
منتخب التواريخ/باب 6/صفحه 388

امضای میلاد.م
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آوینار ، Agha sayyed ، ترنم ، yamin ، خادمة الزهرا ، سید ابراهیم ، Seyed Mohsen ، hesam110 ، aboutorab ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، مرغ باغ ملکوت ، help me ، السا ، Anti gods
۱۱:۳۴, ۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات
سلام علیکم
شرح ماوقع خرابه شام بصورت شعر:
یکی نو غنچه ای از باغ زهرا (سلام الله علیها)
بِجَست از خواب نوشین بلبل آسا
به افغان از مژه خونـاب می ریخت
نه خونابه که خونِ ناب می ریخت
بگفت ای عمـه بـابـایـم کـجا رفت
بُـدانیـدم در بَــرَم دیــگر کـجا رفت
مـرا بگـرفـته بود این دم در آغوش
همی مالیددستش برسر و گوش
بــناگــه گــشت غــایب از بَــر من
ببــین ســوز دل و چــشم تـر من
حــجازی بانـــوانِ دلـــشکــسـته
بِــگرداگــرد آن کــودک نشــسته
خـرابه جــایشـان بـا آن ستمــها
بهــانه طفلــشان سـر بـار غمـها
زآه و نالـــه و از بــانــگ و افـــغان
یــزید از خواب بر پـا شد هراسان
بگـفتا کین فـغان و ناله از کیست
خروش و گـریه و فـریاد از چیست
بِگـفتش از نـدیـمان کـی ستمـگر
بــود ایــن نــالــه از آل پــیــمــبـر
یکـی کــودک ز شــاه سـر بـریده
در این ساعت پـدر در خواب دیده
کـنون خـواهد پـدر از عـمه خویش
وزین خواهش جگـرها را کُند ریش
چون این بـشنید آن مـردود یـزدان
بگــفــتا چــاره کــار است آســان
سر بابــش بــَرید ایــندم بسویش
چــو بـیــند سر بــر آیــد آرزویــش
همان طشت وهمان سرقوم گمراه
بـــیـــاوردنـــد نـــزد لـــشـــگــر آه
یکی سر پوش بود بر روی آن سر
نــقــاب آسـا بــر رویِ مِـهــر انــور
بـه پیـش روی کـودک ســر نهادند
زِ نـــو بــر دل غـــم دیـــگــر نهادند
بـــنـــامــوس خـــدا آن کــودک زار
بِگـفت ای عـمه دل ریـش افـکــار
چه باشد زیـرِ این مَـندیل مَـستور
کـه جُـز بـابـا نـدارم هیـچ منـظـور
بِـگـفـتش دخــتــرِ سُـلــطــان والا
که آنکس راکه خواهی هست اینجا
چواین بشنیدخودبرداشت سرپوش
چه جان بگرفت آن سر را در آغوش
بـگــفت ای سرور و سالار اسـلام
ز قتلت مرمرا روز است چون شام
پـدر بـعد از تـو مـحـنتـها کـشیـدم
همی گـفتندمـان در کـوفـه و شام
کـه ایـنان خـارجـند از دیـن اسـلام
مــرا بــعــد از تــو ای شـاه یـگـانـه
پــرســتــاری نَــبُـــد جـــز تـازیـانـه
ز کـعـب نـیـزه و از ضـرب سـیـلـی
تنم چون آسمان گشته ست نیلی
بـدان سر جـمله آن جـور و ستمها
بــیــابــان گــردی و درد و اَلـَـمــها
بیان کرد و بگفت ای شاه محشر
تو بر گـو کـی بـریـدت سر ز پیـکر
مـرا در خـردسالـی در بـه در کرد
اسیـر و دستـگـیر و بـی پـدر کرد
همی گفت وسرشاهش درآغوش
بـنـاگـه گـشت از گـفـتـار خاموش
پرید از این جـهان و در جـنان شد
در آغـوش بـتـولـش آشـیــان شد
خـدیــو بـانـوان دریـافـت آن حـال
که پریده است آن مرغ بی پروبال
ببالینش نشست آن غـم رسیده
بـــِــگــِــرد او زنـــــان داغ دیــــده
فـغـان بـرداشـتـنـدی از دل تـنگ
به آه و ناله گـشتندی هم آهنگ
ازیـن غـم شـد بـه آل الله اطـهار
دوبــاره کــربــلا از نــو نــمــودار


صلی الله علیکَ یا اباعبدالله
صلی الله علیکِ یا بنت
الحسین


الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ
موفق باشید و خدایی.

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، ترنم ، yamin ، خادمة الزهرا ، hesam110 ، aboutorab ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، السا
۲۲:۳۵, ۱۰/دی/۹۰
شماره ارسال: #13
آواتار
بسم الله
.
.
.

حجت الاسلام و المسلمين حامى و مروج مكتب اهل بيت عليه السلام آقاى حاج شيخ محمود شريعت زاده خراسانى ، طى نامه اى در تاريخ دوم جمادى الثانيه 1418 هجرى قمرى دو كرامت به دفتر انتشارت مكتب الحسين عليه السلام ارسال نموده و مرقوم داشته اند:
.
.
بگو نامش را حسين بگذارد
.
.
1. روزى وارد حرم حضرت رقيه عليه السلام شدم ، ديدم جمعى مقابل ضريح مقدس مشغول زيارت خواندن و عزادارى مى باشند و مداحى با اخلاص به نام حاج نيكويى مشغول روضه خوانى است از او شنيدم كه مى گفت :

.
خانه هاى اطراف حرم را براى توسعه حرم مطهر خريدارى مى نمودند. يكى از مالكين كه يهودى يا نصرانى بود، بهيچوجه حاضر نبود خانه خود را براى توسعه حرم بفروشد. خريداران حاضر شدند كه حتى به دو برابر و نيم قيمت خانه را از او بخرند، ولى وى نفروخت .

بعد از مدتى زن صاحب خانه حامله شده و نزديك وضع حمل وى مى شود. او را نزد پزشك معالج مى بردند، بعد از معاينه مى گويد: بچه و مادر، هر دو در معرض خطر مى باشند و خانم بايد زير نظر ما باشد. قبول كردند، تا درد زايمان شروع شد.
صاحب خانه مى گويد: همسرم را به بيمارستان بردم و خودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقيه عليه السلام و به ايشان متوسل شدم و گفتم اگر همسر و فرزندم را نجات دادى و شفاى آنان را از خدا خواستى و گرفتى خانه ام را به تو تقديم مى كنم .
.
مدتى مشغول توسل بودم ، بعد به بيمارستان رفتم و ديدم همسرم روى تخت نشسته و بچه در بغلش سالم است .

همسرم گفت : كجا رفتى ؟ گفتم رفتم جايى كارى داشتم . گفت : نه رفتى متوسل به دختر امام حسين عليه السلام شدى . گفتم از كجا مى دانى ؟ زن جواب داد: من ، در همان حال زايمان كه از شدت درد گاهى بيهوش مى شدم ، ديدم دختر بچه اى وارد اطاق بيمارستان شد و به من گفت : ناراحت مباش ، ما سلامتى تو و بچه ات را از خدا خواستيم ، فرزند شما هم پسر است ، سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسمش را حسين بگذارد. گفتم : شما كى هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين عليه السلام هستم .
بعد از روضه خوانى از مداح مذكور (حاجى نيكويى ) سوال كرم اين داستان را از كه نقل مى كنى ؟ در جواب گفت : از خادم حرم حضرت رقيه عليه السلام نقل ميكنم ، كه خود از اهل تسنن مى باشد و افتخار خدمتگزارى در حرم نازدانه امام حسين عليه السلام را دارد و پدرش هم از خادمين حرم حضرت رقيه عليه السلام بوده است .
.
.
.
.
.

همان دختر را در خواب ديدم
.
.
حجت الاسلام خادم اهل البيت عليه السلام جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دام عزه العالى:
.
2.
اين جانب روزى مشغول خواندن مصيب حضرت رقيه عليه السلام بودم كه در اثناى آن صداى غش كردن خانمى همراه با فرياد و گريه شديد اطرافيان به گوش رسيد. خانم مذكور بعد از مجلس به هوش آمد.

وى را نزد من آوردند و او به من گفت : خانمى هستم داراى 3 فرزند مبتلا به مرض قلب شدم و همه دكترها جوابم كردند، به طورى كه نااميد شدم .
به شوهرم گفتم : مرا به حرم حضرت رقيه عليه السلام ببر. امروز روز سوم است كه ما اينجا هستيم ديشب خواب ديدم دختر بچه اى برگ سبزى را به من داد و گفت : اين را بخور، خوب خواهى شد. گفتم : شما كى هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين عليه السلام هستم .
از خواب بيدار شدم ، آمدم به حرم درحينى كه شما مشغول خواندن روضه بوديد، همان دختر را در بيدارى ديدم كه همان برگ سبز را به من داد و همه اطرافيان اين صحنه را ديدند. در نتيجه من نتوانستم تحمل كنم و بى اختيار بيهوش شدم ، و بحمدالله الان حالم خيلى خوب است .

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، خادمة الزهرا ، Seyed Mohsen ، yamin ، hesam110 ، حقیر ، aboutorab ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، مرغ باغ ملکوت ، help me ، السا ، Anti gods
۱۴:۵۲, ۱۱/دی/۹۰
شماره ارسال: #14
آواتار
در ادامه قضیه سید ابراهیم دمشقی که فرمودید اضافه کنم بعد از آن قضیه در مجالس با صدای بلند میگریستند و بیان میکردند که به خدا تمام مصایبی که میگویند حقیقت داشته اینکه بدن حضرت آسیب دیده و لطمه خورده است حقیقت داشته.

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، Seyed Mohsen ، Agha sayyed ، yamin ، hesam110 ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، السا ، Anti gods
۱۴:۱۸, ۱۵/دی/۹۰
شماره ارسال: #15
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
امام حسین(علیه السلام) چندین بار برای وداع با اهل بیت به خیمه ها بر می گردن...
اما در آخرین وداع این نازدانه خواب بوده...
وقتی از خوای می پره...
که خیمه ها رو...
یا الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، yamin ، میلاد.م ، hesam110 ، aboutorab ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، یاســین ، ZaHrA110M ، sagheb ، السا ، Anti gods
۷:۳۸, ۲۸/آذر/۹۱
شماره ارسال: #16
آواتار
بسم الله
.
.
ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت:
چقدر بوي غذا بينِ شام پيچيده
كمي مواظب من باش بينِ نا مَحرم
چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده
**
براي شانه ي سُرخش لباس سنگين است
عجيب زخمِ تنش بينِ روز مي سوزد
براي بردنِ يك گوشواره دعوا شد
هنوز لاله ي گوشش هنوز مي سوزد
**
چقدر مردمِ اين شهر اهلِ خيراتند
گرفته است سرش را كه بيشتر نزنند
حواسِ عمه شده جمع زير پا نرود
ميان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند
**
محله هاي يهودي ز خارها پُر بود
كه زخمِ آبله در زيرِ پاي او مي سوخت
تمامِ روز ز سر شعله را جدا مي كرد
تمامِ شب نوكِ انگشت هاي او مي سوخت
**
كشيد دست خودش را به زخمِ گوشش گفت
به دخترانِ سنان گوشواره مي آيد
ميانِ بازي خود كودكان هُلَم دادند
عمو كجاست؟ خدايا دوباره مي آيد؟
**
ستاره هاي شبم را شمرده ام امّا
هزار و نهصد و پنجاه تا نشد عمّه
كسي كه پيش خود انگشترِ پدر را داشت
بدونِ مويِ سر از من جدا نشد عمه
**
ميانِ خواب شب از پشتِ ناقه اش افتاد
به گونه اش دو سه تا جاي سنگ افتاده
گمان كنم اثر موي سر كشيدن هاست
اگر به صورت او ردِّ چنگ افتاده
.
.
حسن لطفي
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، Agha sayyed ، meshkat ، hesam110 ، مفقود الاثر ، بیداری اندیشه ، fatemeh ، MohammadMeraj ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، sagheb ، السا
۱۲:۳۵, ۲۸/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/آذر/۹۱ ۱۲:۴۶ توسط Agha sayyed.)
شماره ارسال: #17
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیکَ یا قتیل العـَ بـَ رات

تا ببیند دوباره بابا را
هی خودش را به هر دری میزد
دزدکی سمت نیزه ای می رفت
به سرِ روی نی سری میزد
****
نیزه داران تمام خوابیدند
در دل شب به روی نی خورشید
قامت نیزه پیش او خم شد
آخر او رویِ ماه را بوسید
****
با سرش حرف میزند آرام
از نگاهش ستاره می بارد
با لبش بذر بوسه ها را بر
لب و ابروی پاره می کارد
****
ماهِ بر نیزه رفته ی امشب
بوی دود و تنور را داری
زیر بارانِ سنگ شهرِ شام
زخمی از یک عبور را داری
****
چه قَدَر گفتمت نخوان قرآن
قلب من تیر میکشد از درد
بعد تو غصه هات پیرم کرد
میکنم التماس که "برگرد"
****
بعد تو قسمت من و طفلان
آتش و سنگ و دود شد برگرد
شام و کوفه نبوده ای بابا ...
عمه دیگر کبود شد برگرد
****
بعد تو رفته اند از دستم
صورت و چشم و گوش و پاهایم
با همین پای آبله بسته
پا به پای تو راه می آیم
****
دیده ام من عروسک خود را
توی دستان دختری شامی
خنده میزد به بی کسیِ من و
پیشم انداخت پاره ی نانی
****
لاله هایی که بر تنم دارم
خبر از تازیانه ها دارد
کوفه شهریست سنگ های زیاد
به سرِ بامِ خانه ها دارد
****
نیزه دارت رسید و دیدم که
با سرت رقص می کند در شام
خارجی هم خطابمان کردند
سنگمان میزدند با دشنام ..
****
سنگ ها سمت نیزه ی عباس
با چه حجمی روانه می کردند
زخم ِ چشم و شکاف ِ ابرو را
عده ای هم نشانه می کردند
****
آن زمان که سر عمو افتاد
دست و پایم عجیب میلرزید
من سپر بر سرِ عمو شدم و
این همه زخم سنگ می ارزید
****
آه بابای بی تنم امشب
توی گیسوَت می برم دستی
خاک و خون را گرفتم از چشمت
توکه دل تنگ مادرت هستی
****
من که زهرا تر از همه بودم
پیش من چشم خاکی ات وا کن
چه قَدَر من به مادرت رفتم
چشم تار مرا مداوا کن
****
من دلم تنگ شد تو میفهمی
گریه های یتیم را بابا
میشود تا ببینم از لب تو
خنده های قدیم را بابا ؟

شعر از وحید مصلحی .

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، aboutorab ، hesam110 ، مفقود الاثر ، faateme-313 ، میلاد.م ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، فاطمه خانم ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، السا
۱۳:۲۲, ۲۸/آذر/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
السلام علیک یا بنت الحسین عليه السلام
دختر زار توام کز زندگی سیرم پدر
عمر من آنقدر نیست اما دگر پیرم پدر
آمدی آری بیا خود را نمایان کن ببین
از زبان زخمِ زبانهاشان چه دلگیرم پدر
نیشتر می زد به قلبم دختری با طعنه گفت



:
دخترک بابا ندارد ! لیک من شیرم پدر
انقلابی می کنم با گریه در شام بلا
از تمام شامیان حق تو می گیرم پدر
وقت میدان رفتنت بابا مرا یادت نبود ؟
تو نگفتی میروی من بی تو می میرم پدر ؟
راستی فهمیده ای از قافله جامانده ام ؟
راستی فهمیده ای دیگر زمین گیرم پدر ؟
شاعر: عليرضا عنصري
برگرفته از وبلاگ حدیث اشک
آجرك الله يا بقيه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، Agha sayyed ، مفقود الاثر ، faateme-313 ، میلاد.م ، بیداری اندیشه ، MohammadMeraj ، فاطمه خانم ، عبدالرحمن ، السا
۱:۰۲, ۱۶/دی/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
سلام

زبان حضرت رقیه با امام حسین علیه السلام

سر عباس تا که بر نی رفت / خیمه اتش گرفت غوغا شد
تا که دیدند بی علمداریم / سر یک گوشواره دعوا شد
دختر. حرمله چه مغرور است
/ روی بام ها دست تکان میداد
او خبر داشت من یتیم شده ام
/ پدرش را هی به من نشان میداد

لبیک یاحسین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، میلاد.م ، عبدالرحمن ، ZaHrA110M ، السا
۲۲:۰۲, ۱۶/دی/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/دی/۹۱ ۲۲:۰۹ توسط reyhaneh.sh.)
شماره ارسال: #20
آواتار
من سفیر پسر فاطمه ناموس خدایم در دل شام چراغ دل مصباح هدایم گرچه بین اسرا ازپدر وعمه جدایم تا صف حشر پیام اور خون شهدایم غنچه ی کوچک ونورسته ای از کلبن عشقم زینب دیگری از کرببلا تا به دمشقم من زبان علی ومعجزه ی فاطمه دارم کنج ویرانه اما جای به قلب همه دارم با خدا گرم مناجات و به لب زمزمه دارم دخت شیرم نه ز روبه صفتان واهمه دارم شیر دخت پسر شیر خدا دختر شیرم مشمارید در این گوشه ی ویرانه حقیرم من سفیر پسر فاطمه ناموس خدایم در دل شام چراغ دل مصباح هدایم گرچه بین اسرا ازپدر وعمه جدایم تا صف حشر پیام اور خون شهدایم غنچه ی کوچک ونورسته ای از کلبن عشقم زینب دیگری از کرببلا تا به دمشقم حیف حیف است که تو غساله بشوید بدنت را یادر ارند دل شب ز بدن پیراهنت را یا که در گل بگذارند گل یاسمنت را دفن کردند نهانی شب تاریک تنت را تو ز سر تا به قدم اینه ی فاطمه هستی دل شب دفن شدی تا که ندانند که هستب من سفیر پسر فاطمه ناموس خدایم در دل شام چراغ دل مصباح هدایم گرچه بین اسرا ازپدر وعمه جدایم تا صف حشر پیام اور خون شهدایم غنچه ی کوچک ونورسته ای از کلبن عشقم زینب دیگری از کرببلا تا به دمشقم گاه گردید پدر شیفته ی گفت وشنودم گاه با گردش چشمم دل عباس ربودم گاه بامهر رخم ماه بنی فاطمه بودم گاه زینب زده گلبوسه به رخسار کبودم جامه ام پاره وخود دخت کریم ابن کریمم خوشتر از فرش سلیمان شود ای کهنه گلیمممن سفیر پسر فاطمه ناموس خدایم در دل شام چراغ دل مصباح هدایم گرچه بین اسرا ازپدر وعمه جدایم تا صف حشر پیام اور خون شهدایم غنچه ی کوچک ونورسته ای از کلبن عشقم زینب دیگری از کرببلا تا به دمشقم

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 60.atefeh ، faateme-313 ، محب الزهرا ، عبدالرحمن ، السا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  سالروز ازدواج حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و حضرت خدیجه(سلام الله علیها) عبدالرحیم 11 29,602 ۲۱/آذر/۹۵ ۱۶:۱۶
آخرین ارسال: mahdy30na
Star داستان هایی کوتاه از زندگی حضرت فاطمه سلام الله علیها آفتاب 11 7,734 ۱۷/اسفند/۹۴ ۲:۵۸
آخرین ارسال: آفتاب
  حضرت زینب سلام الله علیها قبیله منتظر 0 1,092 ۲۵/بهمن/۹۴ ۱۷:۳۴
آخرین ارسال: قبیله منتظر
  حضرت رقیه سلام الله علیها ghoran 1 1,644 ۱/آبان/۹۴ ۱۷:۳۵
آخرین ارسال: mahdy30na
  روایتی از شهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها)= Ramin_Ghn 29 15,432 ۲۲/اسفند/۹۳ ۱۷:۱۸
آخرین ارسال: Ramin_Ghn
  فضائل الزهرا(سلام الله عليها)! حضرت عشق 50 26,867 ۱۴/اسفند/۹۳ ۱۶:۰۲
آخرین ارسال: حضرت عشق
  فرهنگ القاب حضرت فاطمه(سلام الله علیها) Agha sayyed 2 2,173 ۷/اسفند/۹۳ ۸:۲۲
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا