|
شیخ رجبعلی خیاط
|
|
۱:۱۷, ۱۹/دی/۸۹
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
توصیههای جناب شیخ رجب علی خیاط برای ارتباط و دیدار با امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
جناب شیخ برای رسیدن به توفیق دیدار با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر سه امر تأکید میورزید: 1ـ اختصاص قلب به خدا توصیۀ همیشگی شیخ این بود: «کوشش کن که قلب تو فقط برای خدا باشد. وقتی قلب تو برای خدا شد، خدا در آنجا است. وقتی خدا در قلب تو باشد، همه چیز در آنجا حاضر و ظاهر خواهد شد. و چون خدا در آنجا است، ارواح تمام انبیاء و اولیا آنجاست (امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آنجا است) اراده کنی مکه و مدینه و ... همه نزد تو هستند ... پس کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد!» 2ـ دعا برای تعجیل فرج و کار برای امام زمان جناب شیخ میفرمود: «اغلب مردم اظهار میکنند که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را از خویش تن نیز بیشتر دوست دارند، حال آنکه باید برای او کار کنیم؛ نه برای خود. همه دعا کنید که خداوند موانع ظهور آن حضرت را برطرف کند و دل شما را با آن وجود مبارک یکی کند!» جناب شیخ خود همیشه متوجه آن حضرت بود و ذکر صلوات را هیچگاه بدون «و عجل فرجهم» نمیگفت و جلسات ایشان بدون یاد و تجلیل از وجود مقدس امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و دعا برای تعجیل فرج آن حضرت برگزار نمیشد. 3ـ انس با قرآن و قرائت آیۀ 80 سورۀ اسراء شبی 100 مرتبه تا چهل شب جناب شیخ بر تلاوت قرآن، به ویژه تلاوت سورۀ صافات در صبحگاهان و تلاوت سورۀ حشر در شبانگاهان، تأکید میورزید و تلاوت این دو سورۀ را در صبح و شام برای دست یافتن به صفای مفید میدانست. آن بزرگوار، برای تشرف به محضر حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و قرائت کریمه «رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق واجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا» را تا 40 شب، شبی 100 مرتبه، توصیه میفرمود. یکی از شاگردان شیخ به نزد شیخ میآمد و عرض مینماید: «این دستورالعمل را انجام دادم، ولی موفق نشدم!» جناب شیخ توجهی میکند و میفرماید: «هنگامی که در مسجد نماز میخواندید، سیدی به شما فرمود: «انگشتر به دست چپ کردن کراهت دارد و شما گفتید: «کل مکروه جائز» هم ایشان امام زمان بودند» دو نفر مغازهدار عهده دار زندگی خانواده سیدی میشوند. یکی از آن دو، برای تشرف به محضر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ذکر سفارش شده شیخ را شروع میکند. پیش از شب چهلم، یکی از فرزندان سید نزد او میآید و یک قالب صابون میخواهد. مغازه دار میگوید: «مادرت هم فقط ما را شناخته است فلانی هم هست. میتوانید از او بگیرید» این شخص میگوید: «شب که خوابیدم، ناگهان متوجه شدم از بیرون حیاط مرا صدا میزنند... در منزل را گشودم، دیدم سیدی روی خود را پوشانده است و میگوید: «ما خود میتوانیم بچههایمان را اداره کنیم، ولی میخواهیم شما به جایی برسید!» شوق وصال در آخرین لحظه
و اما بشنوید آخرین لحظات عمر پر برکت جناب شیخ را از زبان فرزند گرامیاش: «... وضو گرفت و وارد اتاق شد و رو به قلبه نشست. به ناگاه از جا برخاست و با لبی خندان گفت: «آقا جان! خوش آمدید!» دست داد و دراز کشید و در حالی که آخرین خنده بر لب داشت، جان به جان تسلیم کرد.»
منبع:ماهنامه فرهنگی شمیم انتظار
|
|||
|
|
۱۲:۴۳, ۱۳/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/دی/۹۰ ۱۲:۴۳ توسط hamed110.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
![]() شیخ رجبعلی خیاط: کسی در دنیا مرا نشناخت ولی در دو وقت شناخته خواهم شد،یکی موقعی که امام زمان-عجل الله تعالی فرجه-تشریف بیاورند و یکی هم روز قیامت. [b]دانلود: مستند زندگی شیخ رجبعلی خیاط
|
|||
|
|
۱۳:۴۰, ۱۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم [B]شیخ رجبعلی خیاط ؛ خالص برای خدا میفرمود: شب كه به خانه میروی و همسرت را میخواهی ببوسی، برای خدا ببوس! می گفت: در تمام زوايای زندگی انسان بايد خدا باشد. مقامات و مكاشفات كسانی كه در مكتب شيخ پرورش میيافتند در اثر عمل به اين دستورالعمل بود. عصر ایران ؛صادق وفایی - در ادامه انتشار آموزه های اخلاقی و عرفانی در سایت عصر ایران، این بار سراغ شیخ بزرگوار رجبعلی خیاط رفته ایم. رجبعلی نکوگویان مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در تهران دیده به جهان گشود. پدر رجبعلی کارگر ساده ای بود. هنگامی که رجبعلی 12 سال داشت از دنیا رفت و وی را تنها گذاشت. شیخ برای گذران عمر خیاطی می کرد و در خانه خشتی و ساده ای که از پدرش به ارث برده بود در خیابان مولوی کوچه سیاهها (شهید منتظری) زندگی می کرد. وی تا پایان عمر در همین خانه زیست. پس از واقعه مهمی که در جوانی شیخ پیش آمد، کراماتی به وی عنایت شد، پرده ها از جلوی چشمانش افتاد و حالات کشف و شهود معنوی برای وی ممکن شد. جناب شیخ در دیداری که با حضرت آیت الله سید محمدهادی میلانی داشت، تحول معنوی خود را چنین بازگو نمود: "در ایام جوانی (حدود 23 سالگی) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانهای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی! خدا میتواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم: خدایا! من این گناه را برای تو ترک میکنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن." رجبعلی نکوگویان برای رضای خدا معصیت را ترک می کند و این کف نفس و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او میگردد. شیخ در این باره می گوید: من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. *** شیخ تعریف می کند: نفس، اعجوبه است، شبی دیدم حجاب (حجاب نفس و تاریکی باطنی) دارم و طبق معمول نمیتوانم حضور پیدا کنم، ریشه یابی کردم. با تقاضای عاجزانه متوجه شدم که عصر روز گذشته که یکی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشایند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ... . *** یکی از فرزندان شیخ میگوید: ابتدا پدرم در یک کاروانسرا حجرهای داشت و در آن خیاطی میکرد. روزی مالک حجره آمد و گفت: راضی نیستم اینجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون این که حقی از او طلب کند، فردای آن روز چرخ و میز خیاطی را به خانه آورد و حجره را تخلیه کرد و تحویل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی که نزدیک در خانه بود برای کارگاه خیاطی استفاده میکرد. *** یکی از دوستان شیخ میگوید: فراموش نمیکنم که روزی در ایام تابستان در بازار جناب شیخ را دیدم، در حالی که از ضعف رنگش مایل به زردی بود. قدری وسایل و ابزار خیاطی را خریداری و به سوی منزل میرفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت کنید، حال شما خوب نیست. فرمود: عیال و اولاد را چه کنم؟! در حدیث است که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: « إن الله تعالی یحب أن یری عبده تعباً فی طلب الحلال؛ خداوند دوست دارد که بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببیند. » و « ملعون ملعون من ضیع من یعول؛ ملعون است، معلون است کسی که هزینه خانواده خود را تأمین نکند.» *** از جناب شیخ نقل شدهاست : روزی از چهارراه «مولوی» و از مسیر خیابان «سیروس» به چهار راه «گلوبندک» رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم!( غرض شمایل برزخی افراد است.) *** از سخنان جناب شیخ این است: همه چیز خوب است، اما برای خدا! *** عاشق عارف، مرحوم کربلایی احمد از شاگردان مرحوم شیخ می گفت: بعد از فوت شیخ، ایشان را در خواب دیدم و از او سوال کردم در چه حالی ؟ گفت: فلانی من ضرر کردم ! با تعجب گفتم: تو ضرر کردی! چرا ؟ فرمود: زیرا خیلی از بلاهایی که بر من نازل میشد با توسل آنها را دفع میکردم، ای کاش حرفی نمی زدم چون الان می بینم برای آنهایی که در دنیا بلاها را تحمل میکنند در اینجا چه پاداشی می دهند! *** یکی از دوستان شیخ تعریف می کند: بعد از اولین ملاقات با جناب شیخ، قرار بر آن شد که به جلسه ایشان برویم. وقتی به خدمتشان رسیدیم، ایشان رو به قبله نشسته و مناجات می خواندند. جناب شیخ عادت داشت که در ضمن دعا خواندن و مناجات، جملاتی بگوید که تنها اهلش آنرا دریافت می کردند. من هم در همان جلسه، پشت سر ایشان نشستم و با وی هم نوا شدم. در میان دعا، شخصی وارد مجلس شد که در ظاهر، هیچ شباهتی با دیگر شاگردان شیخ نداشت. ریش هایش را تراشیده بود و با کلاه و لباس مخصوصی وارد مجلس شد. من هم در همان حال و هوای جوانی با خود گفتم که این شخص، با این سر و وضع، اینجا چه می خواهد؟ درست به محض آنکه این مطلب در ذهنم خطور کرد، شیخ مناجات را رها کرده و با صدای بلندی فرمودند: تو به ریشش چه کار داری؟ اگر ریشش را تراشیده، در ازای آن دو صفت خوب دیگر دارد، که ریش داری مثل تو، از آن بی بهره است. پس مال او به تو می چربد ... و دوباره مناجاتش را ادامه داد. *** شيخ به شاگردان خود مكرر تأكيد میكرد: همه كارها بايد برای خدا باشد، حتی خوردن و خوابيدن. هرگاه اين استكان چای را به قصد خدا بخوری، دل تو به نور الهی منور میشود، ولی اگر برای حظ نفس خوردی، همان میشود كه خواسته بودی. *** يكی از شاگردان شيخ توصيههای ايشان به اخلاص را چنين توصيف میكند: شيخ میگفت: اين جا (خانه خودش) كه میآييد برای خدا بياييد، اگر برای من بياييد ضرر میكنيد! حال عجيبی داشت، مردم را به خدا دعوت میكرد، نه به خود. *** جناب شیخ یکی از اتاقهای منزلش را به یک راننده تاکسی، به نام « مشهدی یدالله »،اجاره داد. مبلغ اجاره ماهی 20 تومان بود. تا این که همسر راننده وضع حمل کرد و دختری به دنیا آورد، که مرحوم شیخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی که در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، یک دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود: آقا یدالله! حالا خرجت زیاد شده. از این ماه به جای بیست تومان، هجده تومان بدهید. *** آيت الله فهری، توصيههای شيخ درباره اخلاص را چنين توصيف میكند: تكيه كلام ايشان « كار برای خدا بود ». آن قدر ضمن فرمايشات خود تكرار میكرد كه: « كار برای خدا بكنيد، كار برای خدا بكنيد » كه برای شاگردانش « كار برای خدا » حالت ملكه پيدا میكرد. مانند يك فيل بانی كه مرتب با چكش به سر فيل میكوبد، مرتب بر انديشه شاگردانش میكوبيد كه « كار برای خدا ». مثالهايی از خود و ديگران در اين زمينه میآورد تا حالت ملكه در مخاطب ايجاد شود. به همه و در همه حال تأكيد میكرد: كار برای خدا! میفرمود: شب كه به خانه میروی و همسرت را میخواهی ببوسی، برای خدا ببوس! می گفت: در تمام زوايای زندگی انسان بايد خدا باشد. مقامات و مكاشفات كسانی كه در مكتب شيخ پرورش میيافتند در اثر عمل به اين دستورالعمل بود. *** يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل میكند كه: در تشييع جنازه آيت الله بروجردی - رحمه الله عليه- جمعيت بسياری آمدند و تشييع باشكوهی شد، در عالم معنا از ايشان پرسيدم كه چطور از شما اين اندازه تجليل كردند؟ فرمود: تمام طلبهها را برای خدا درس میدادم. *** يكی از ارادتمندان جناب شيخ میگويد: شيخ از من پرسيد: شغل شما چيست؟ گفتم: نجار هستم. فرمود: اين چكش را كه به ميخ میزنی به ياد خدا میزنی يا به ياد پول؟! اگر به ياد پول بزنی، همان پول را به تو میدهند و اگر به ياد خدا بزنی هم پول به تو میدهند و هم به خدا میرسی. *** يكی از بركات كار برای خدا غلبه بر شيطان است. شيخ در اين باره، میفرمود: كسی كه برای خدا قيام كند نفس با هفتاد و پنج لشگر و شيطان با جنود خود، برای از بين بردنش قيام میكنند ولی « جند الله هم الغالبون ». عقل هم دارای هفتاد و پنج لشگر است و نخواهد گذاشت بنده مخلص، مغلوب شود: ﴿ إن عبادي ليس لك عليهم سلطان: بدان که بر بندگان (خالص) من دست نخواهی یافت. سوره حجر آیه 42 ﴾. اگر علاقه به غير خدا نداشته باشی، نفس و شيطان زورشان به تو نمیرسد، بلكه مغلوب تو میگردند. و می فرمود: در هر نفس كشيدن امتحانی است، ببين با انگيزه رحمانی آغاز می شود يا با انگيزه شيطانی آميخته میگردد! *** يكی از شاگردان شيخ كه نزديك به سی سال با ايشان بوده نقل میكرد كه شيخ به من میفرمود: روح شخصی از علمای اهل معنا - كه ساكن يكی از شهرهای بزرگ ايران بود - را در برزح ديدم كه تأسف میخورد و مرتب بر زانوی خود میزد و میگفت: وای بر من، آمدم، و عملی خالص برای خدا ندارم! از او پرسيدم كه چرا چنين مي كند؟ پاسخ داد: در ايام حيات، روزی با يكی از اهل معنا كه كاسب بود برخورد كردم، او مرا به برخی از خصوصيات باطنی خود متذكر ساخت، پس از جدا شدن از او تصميم به رياضت گرفتم، تا مانند آن شخص ديده برزخی پيدا كنم و به مكاشفات و مشاهدات غيبی دست يابم. مدت سی سال رياضت كشيدم تا موفق شدم، در اين هنگام مرگم فرا رسيد، اكنون به من میگويند: تا آن هنگام كه آن شخص اهل معنا تو را متذكر ساخت گرفتار هوای نفس بودی، و پس از آن تقريباً سی سال از عمر خود را صرف رسيدن به مكاشفات و رؤيت حالات برزخی كردی، اينك بگو: عملی كه خالص برای ما انجام دادهای كدام است؟! *** فرزند جناب شیخ نقل کرده است: یك روز كه یكی از برادرانم به رحمت خدا رفته بود، من دم در خانه ایستاده بودم، مردی آمد و گفت: چه خبر است؟ گفتم: برادرم ،پسر جناب شیخ از دنیا رفته. گفت: عجب! من میخواستم بروم سر مزار جناب شیخ، حالا نمیروم و میایستم برای تشییع جنازه، چون به جناب شیخ علاقه دارم. بعد گفت: من یك عمویی داشتم كه اینجا در این محل سلمانی داشت، وضع مالیاش خوب نبود و 34 تومان بدهی داشت. در ضمن مستأجر بود و صاحبخانه به خاطر بدهیاش او را جواب كرده بود و ضربالاجل گذاشته بود كه اگر تا چند روز دیگر اجاره خانه را ندهی، اثاثیهات را توی كوچه میگذارم! عمویم میگفت همان وقت صبح، شیخ رجبعلی آمد توی سلمانی من نشست و گفت: سر مرا اصلاح كن! سرش را كه اصلاح كردم، از جیبش پولی درآورد و گفت: این پول اصلاح سرم و باز مقدار دیگری پول درآورد و به من داد و گفت: این را هم بگیر و با آن گرفتاریهایت را حل كن. ... پدرم دلش میخواست هر كسی در هر لباسی كه هست، شغلی داشته باشد و از آن امرار معاش كند و شدیداً با بی شغلی و بیكاری مخالف بود و این را به همه میگفت. میدانید كه ما در جنوب تهران، در مولوی زندگی میكردیم و آنجا قبل از انقلاب، یك محیط خاصی بود. آدمهای ناباب هم زیاد داشت. اما پدرم، هیچ وقت از همان آدمهای ناباب با القاب و عناوین زشتی كه در آن وقت مرسوم بود، یاد نمیكرد. به آنها داش مشدی میگفت. یك روز پدرم با یكی از همین افراد كه مست هم بوده، در كوچه رو به رو میشود، میرود و یقه او را میگیرد و از او میپرسد: چرا مادرت را كتك زدی؟ مرد مست با اعتراض میگوید: برو ببینم، به تو چه مربوط است؟ پدرم میگوید: اگر دفعه دیگر او را بزنی من هم تو را میزنم! یعنی چه، خجالت نمیكشی؟ مادرت را میزنی؟ آن مرد مست میرود و با مادرش دعوا میكند كه چرا رفتهای و شكایت مرا به پیر مرد خیاط كردهای؟ مادرش میگوید: والله به پیر و پیغمبر من چیزی به كسی نگفتهام. فردایش باز هم همان مرد مست از آنجا رد میشود، پدرم كه منتظرش بوده به او میگوید: باز هم رفتی و با مادرت دعوا كردی؟ مرد مست میگوید: باز هم او آمد و به تو شكایت كرد؟ پدرم میگوید: خجالت بكش! چرا عرق می خوری؟ زشت است! مرد مست میگوید: بیكارم، قبلا جگر فروش بودم، سهمیهام را قطع كردهاند، محل كارم را هم گرفتهاند و حالا دیگر به من جگر نمیدهند. خدا گواه است كه این قسمتاش را خودم شاهد بودم. پدرم گفت: حالا چند تا جگر میخواهی؟ گفت: اگر شش یا هفت تا جگر به من بدهند زندگیام میچرخد. پدرم گفت: خیلی خب، من میگویم هشت تا جگر به تو بدهند برو سركارت. رفت و مشغول كار شد و عجیب این كه اوایلی كه پدرم از دنیا رفته بود ما سر مزار او كه میرفتیم، سماور داشتیم و همین مرد میآمد و در مقبره پدرم چایی دم میكرد و به همه چای میداد. ... یك روز جناب شیخ نماز اول وقت را عمداً به تأخیر انداخت. بعد از چند دقیقه آقایی وارد شد و جناب شیخ با ورود او گفت: حالا بلند شوید تا نماز بخوانیم.پرسیدند: جناب شیخ! چرا نماز را به تأخیر انداختید؟ گفت: از این تازه وارد بپرسید! آن شخص تازه وارد گفت: من هم سعی داشتم كه برای نماز اول وقت اینجا باشم، اما در راه كه میآمدم دیدم سگی پایش شكسته و ناراحت است. معطل شدم تا پای سگ را ببندم و به همین خاطر كمی دیر رسیدم. جناب شیخ به احترام این كار او، نماز را به تأخیر انداخته بود. باتشکر آیدین |
|||
|
|
۱۸:۳۷, ۲۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
با عرض سلام.
بنده همیشه دوست داشتم بدونم شیخ رجبعلی خیاط کی بوده؟چطور زندگی می کرده؟چه جوری رفتار و عمل میکرده؟چون شنیده بودم ایشون با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رابطه داشتن. تا اینکه به پیشنهاد دوستی که حق استادی بر گردن بنده دارن کتاب کیمیای محبت رو خوندم. خیلی برام عجیب بود که بعد از سالها گمشده ی خودم رو پیدا کردم.خیلی خوشحال بودم.پس شروع کردم به خوندن دقیق این کتاب ارزشمند و بعضی از نکاتش رو یادداشت کردم.2 بار کتاب رو خوندم.بعد از خوندن کتاب خیلی ناراحت شدم.چون متوجه شدم زندگی کردن من زندگی کردن نیست و تا الان واقعاً اصلاً از این نعمت زندگی استفاده نکردم.لذت واقعی از این دنیا و زندگی رو اشخاصی مانند شیخ بردند. راستش از اینکه تا الان اینطور زندگی کردم از خدای خودم شرمنده شدم.اونم چه شرمنده شدنی.مثلاً من رو اشرف مخلوقات آفرید ولی من چه جور عمل کردم.واقعاً خیلی خجالت کشیدم. یه سری سوال دارم از این کتاب که امیدوارم به جوابشون برسم و راه درست رو پیدا کنم: 1.در جایی از کتاب آمده بود که: شیخ به پشتی تکیه نمی کرد,همیشه کمی دور از پشتی می نشست. حالا سوال اینجاست که چرا شیخ اینکار رو میکرد؟چرا به پشتی تکیه نمی داد؟خود را در محضر خدا میدید؟درست.ولی مگر اشکالی دارد انسان در محضر خدای خود احساس راحتی کند؟؟مگر او خدای ما نیست؟یعنی شیخ برای اینکه خدا در نظرش عظمت داشته باشد اینگونه رفتار میکرد؟یعنی میخواست ادب رعایت کند؟چرا؟مگر این ادب رعایت کردن چقدر مهم است؟مگر چه فایده ای دارد که شیخ اینگونه رفتار میکرد؟ 2.در جایی از کتاب آمده بود که: عشق عارضی است و محبت ذاتی. معنی عارضی بودن عشق قبول ولی معنی ذاتی بودن محبت کمی گنگ است!یعنی انسان ابتدا عاشق میشود و در اثر شناخت محبت پیدا میکند یا خیر از همان ابتدا محبت پیدا میکند؟آیا این محبت درجاتی دارد؟اگر آری,چند درجه؟کیفیت این درجات چگونه است؟ 3.در جایی از کتاب آمده بود: اگر کسی او را به مهمانی دعوت میکرد با توجه,قبول یا رد میکرد,ولی با این حال بیشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمیکرد. حال سوال اینجاست که اهل ورع و تقوای عظیم الهی مگر از هر لقمه ای استفاده میکنند؟آیا "با توجه "که در اینجا آورده دلالت بر این موضوع دارد؟ 4.بعد در مورد حدیثی که در مورد قرب نوافل یا همان نافله هایی که بعد از نماز بجا می آورند,خوب اگر ما همه ی نوافل را به جا بیاوریم ,البته خودم را عرض میکنم,خیلی خسته میشویم و ممکن است کمی از عبادت زده شویم,باید چکار کنیم که این حالت در ما ایجاد نشود؟از طرف دیگر شاید برای خود من این نوافل وقت گیر باشند و توانایی انجامشان را نداشته باشم,باید چه کنم؟حدیثی که آورده بود واقعاً وسوسه کننده بود. |
|||
|
|
۱۹:۰۴, ۲۲/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
نقل قول:.بعد در مورد حدیثی که در مورد قرب نوافل یا همان نافله هایی که بعد از نماز بجا می آورند,خوب اگر ما همه ی نوافل را به جا بیاوریم ,البته خودم را عرض میکنم,خیلی خسته میشویم و ممکن است کمی از عبادت زده شویم,باید چکار کنیم که این حالت در ما ایجاد نشود؟از طرف دیگر شاید برای خود من این نوافل وقت گیر باشند و توانایی انجامشان را نداشته باشم,باید چه کنم؟حدیثی که آورده بود واقعاً وسوسه کننده بود.در مورد مستحبات مولا علی (علیه السلام) میفرماید نفس مثل اسب سرکشی است که اگر برای رام کردنش زیاد بهش فشار بیارید شمار و زمین میزنه بزرگان میفرمایند باید تدریجی و ارام ارام نفس رو رام کرد یعنی از مستحبات کوچک شروع کرد و نفس را ارام ارام عادت داد همراه با دعا برای توفیق و ... هنگامی که نفس \ذیرش نداره مستحبات رو باید ترک کرد و یا کم کرد مولا میفرماید نفس را رو اوردنی است و روی گرداندنی زمان اقبال انقدری عبادت نکنید که خسته شوید و زمان روی برگرداندن هم نفس رو اذیت نکنید میتونید از نافله صبح و عشا شروع کنید هر وقت حال داشتید بخونید نداشتید هم یه تعقیبات کوتاه در پناه حق |
|||
|
|
۱۹:۰۴, ۱۳/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
(۲۲/اسفند/۹۰ ۱۸:۳۷)یا صاحب الزمان نوشته است: با عرض سلام. سلام. میشه لطفاً یکی این سوالاتی که بنده پرسیدم رو جواب بده؟من خیلی به جواباشون احتیاج دارم. |
|||
|
|
۱۱:۳۰, ۱۳/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۱ ۱۱:۳۴ توسط یا صاحب الزمان.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
(۲۲/اسفند/۹۰ ۱۸:۳۷)یا صاحب الزمان نوشته است: 1.در جایی از کتاب آمده بود که: توصیه ی ملا حسینقلی همدانی ـ رضوان اللّه تعالی علیه : (۱۳/تیر/۹۱ ۱۰:۵۴)یا صاحب الزمان نوشته است: توصیه ی امام خمینی (ره ) در کتاب شریف چهل حدیث : (۱۱/تیر/۹۱ ۷:۰۹)یا صاحب الزمان نوشته است: بدان که امور فطریه که هر انسان جِبلّةَّ و فطرةَّ بدان حکم می کند , احترام مُنعِم است و هر کس در کتاب ذات خود تأمّلی کند , می بیند که مسطور است که باید از کسی که به انسان نعمتی داد , احترام کند و معلوم است هر چه نعمت بزرگ تر باشد و منعم در آن انعام بی غرض تر باشد , احترامش در نظر فطرت لازم تر و بیش تر است . مثلاً فرق واضح است در احترام بین کسی که به شما یک اسب می دهد و آن منظور نظرش هست با کسی که یک شش دانگی بدهد و در این دادن منّتی هم نگذارد . مثلاً اگر دکتری شما را از کوری نجات داد , فطرتاً او را احترام می کنید و اگر از مرگ نجات داد بیشتر احترام می کنید . اکنون ملاحظه کن نعمت های ظاهره و باطنه که مالک الملوک جلّ شأنه به ما مرحمت کرده که اگر جنّ و انس بخواهد یکی از آن ها را به ما بدهند نمی توانند و ما از آن غفلت داریم .مثلاً این هوایی که ما شب و روز از آن استفاده می کنیم و حیات ما و همه ی موجودات محیط وابسته به وجود آن است که اگر یک ربع ساعت نباشد هیچ حیوانی زنده نمی ماند . چه نعمت بزرگی است ؟ که اگر جنّ و انس بخواهند شبیه آن را به ما بدهند , عاجزند و همین قدر متذکّر شو سایر نِعَم الهی را , از قبیل صحّت بدن و قوای ظاهره از قبیل چشم و گوش و ذوق و لمس و قوای باطنه از قبیل خیال و وهم و عقل و غیر آن که هر یک منافعی دارد که حدّ ندارد . تمام این ها را مالک الملوک به ما عنایت فرموده بدون این که از او بخواهیم و بدون این که به ما منّتی تحمیل فرماید و به این ها نیز اکتفا نفرموده است و انبیاء و پیغمبران فرستاده و کتبی فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنّم را به ما نموده و هر چه محتاج به او بودیم در دنیا و آخرت به ما عنایت فرموده است , بدون این که به اطاعت و عبادت ما احتیاجی داشته باشد , یا به حال او اطاعت و معصیت ما فرقی کند , فقط از برای نفع خود ما را امر و نهی فرموده . التماس دعا . |
|||
|
|
۱۴:۳۸, ۳/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/مرداد/۹۱ ۱۴:۵۹ توسط انتصـار.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
سلام
امروز سومين روز مهماني است. خيلي زود مي گذرد... . ۱۲ نكته اخلاقي از رجبعلي خياط را در ادامه بخوانيد: نكته۱: اگر ما به قدر ترسيدن از يك عقرب، از عِقاب خدا بترسيم، عالَم اصلاح مي شود. نكته۲: تو براي خدا باش، خدا و همه ملائكه اش براي تو خواهند بود. «مَن كانَ لله، كان الله لَه» نكته۳: سعي كنيد صفات خدايي در شما زنده شود؛ خداوند كريم است، شما هم كريم باشيد. رحيم است، رحيم باشيد. ستاّر است، ستار باشيد... نكته۴: دل جاي خداست، صاحب اين خانه خداست. آن را اجاره ندهيد. نكته۵: كار را فقط براي رضاي خدا انجام دهيد، نه براي ثواب يا ترس از جهنّم. نكته۶: اگر انسان علاقه اي به غير خدا نداشته باشد، نفس و شيطان زورشان به او نمي رسد. نكته۷: اگر كسي براي خدا كار كند، چشم دلش باز مي شود. نكته۸: اگر مواظب دلتان باشيد و غير خدا را در آن راه ندهيد، آنچه را ديگران نمي بينند شما مي بينيد. و آنچه ديگران نمي شنوند، شما مي شنويد. نكته۹: هركاري مي كنيد نگوييد: "من كردم"، بگوييد: «لطف خداست». همه را از خدا بدانيد. نكته۱۰:نفس امّاره را مهار كنيد و با آن مخالفت كنيد. نكته۱۱: به سادات احترام بگذاريد، و آنان را در هر مرتبه و منزلتي هستند گرامي بداريد. نكته۱۲: انسان هرقدر به دستورات پروردگار عمل كند، به همان اندازه به خدا نزديك مي شود. عصرامروز- |
|||
|
|
۱۷:۳۷, ۹/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ رجبعلی خیاط می فرمودند:طواف کعبه به ظاهر دور زدن خانه است ولی بدان مقصود از این چرخ زدن خدا را محور زندگی کردن و فانی شدن در اوست حالی پیدا کن که دور او بگردی و قربانی او بشوی. |
|||
|
|
۱۶:۱۳, ۱۱/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب شیخ به مسائل اخلاقی خیلی اهمیت میدادند که یکی از آنها آشتی دادن بین افراد بود. ایشان از افرادی که با یکدیگر قهر بودند دعوت میکرد و با بهره گیری از قرآن و حادیث و روایات آنان را باهم آشتی میداد یاعلی |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| شعر منتشر نشدهای از «شیخ رجبعلی خیاط» در وصف امام علی(علیه السلام) | فدايي ولايت | 1 | 1,680 |
۲۰/شهریور/۹۱ ۱۹:۳۹ آخرین ارسال: zarati313 |
|









![[تصویر: 0c7b22e29b988d054af028be92ff8f9f_M.jpg]](http://www.mouood.org/media/k2/items/cache/0c7b22e29b988d054af028be92ff8f9f_M.jpg)
![[تصویر: 134250_275.jpg]](http://www.asriran.com/files/fa/news/1389/2/16/134250_275.jpg)


