کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی از حجاب و عفاف
۱۳:۵۸, ۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #1
آواتار
موسی و دختران شعیب (علیه السلام)

چون حضرت موسی(علیه السلام) مرد قبطی را به قتل رساند
فرعونیان نقشه کشیدند موسی را به قتل برسانند ؛ موسی (علیه السلام) از مصر خارج شد و هشت (یا سه) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختی های بسیار کشید و برای رفع خستگی زیر درختی که چاهی کنارش بود ، آرمید .
او مشاهده کرد که دو دختر برای آب کشیدن از چاه منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبتشان شود . به آن ها فرمود : من برای شما آب می کشم ؛ و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند .
پدر این دو دختر (حضرت شعیب (علیه السلام)) پرسید : چطور امروز زودتر آب آوردید و گوسفندان را آب دادید ؟ آنان قصه ی آن جوان را نقل کردند . شعیب فرمود : نزد آن مرد بروید و او را نزد من آورید تا پاداش کارش را به وی بدهم .
دختران ، نزد موسی (علیه السلام) آمدند و درخواست پدرشان را گفتند . موسی (علیه السلام) هم بی درنگ به خاطر خستگی و گرسنگی و غریب بودن ، قبول کرد . دختران به عنوان راهنما ، جلو راه می رفتند و موسی (علیه السلام) به دنبال آنان می رفت و نگاه می کرد از کجا می روند . چون هیکل و بدن آنان از پشت ، نمایان بود ، حیا و غیرت ، به او اجازه نمی داد به آنان نگاه کند ؛ پس فرمود : من جلو می روم و شما پشت سر من بیایید ؛ هرکجا دیدید اشتباه می روم ، راه را به من نشان دهید (یا سنگریزه ای جلوی پای من بیندازید تا راه را تشخیص بدهم) ؛ زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمی کنیم .
وقتی نزد حضرت شعیب (علیه السلام) آمدند و جریان را گفتند ، شعیب نیز به خاطر پاداش کار ، نیروی جسمانی ، حیا ، پاکی و امین بودن ، دختر خود (به نام صفورا) را به ازدواج حضرت موسی (علیه السلام) درآورد .
منبع : هزار و یک حکایت اخلاقی ؛ محمدحسین محمدی ، ص 224
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، Islam ، فاطمه خانم ، تازه مسلمان ، آرین (الهه.ع) ، أین المنتظر ، shafagh_mah ، SARV ، ساجد ، mhvvhm ، K-1 ، خادمة الزهرا ، faateme-313 ، نگار ، blue.blood ، شهیدطیبه واعظی ، fatemeh ، یاوران مهدی ، soheyl68 ، mahdy30na ، MANI110 ، help me

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۰:۱۸, ۲۰/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #31
آواتار
ترفندهاى استعمار


دختران دبیرستانى قاهره رسما از پوشیدن شورت داغ و مینى ژوب ممنوع شدند، زیرا این لباس ها باعث حواس پرتى دبیران خواهد شد...

خود دختران بجاى اینکه به مطالب دبیر گوش کنند به لباس هاى یکدیگر توجه دارند...

تعجب این است که زن براى بدست آوردن زیبائى، موى سر و ناخن، پاها را بدست مدسازان میدهد: یک روز گیس دم اسبى مىسازند و روز دیگر موهایشان را آشفته مىکنند و روز سوم مد شینیون را مىپذیرند و...

یک روز لاک ناخن را صدفى مىکنند، روز دیگر سرخ و روز سوم قهوه اى روز چهارم نارنجى و... یک روز رنگ اطراف چشم را سفید مىکند روز دوم آبى، روز سوم طلائى، نقره اى و... یک روز پاشنه هاى کفش را 8 سانتى متر بلند مىنمایند روز دیگر آن را کوتاه مىکنند، روز سوم پاشنه ها را صنارى مىنمایند و...

آرى زنى که براى این رنگارنگ شدن، خود را براى زیبا شدن که یک امر موهوم است دست این و آن مىدهند آن هم براى چند لحظه و یا چند روز بر خوردار شدن از زیبائى، حاضر نیست براى بدست آوردن سعادت و آرامش، خود را در اختیار شوهر بگذارد و هواى دل او را داشته باشد تا با یکدیگر زندگى آسوده اى داشته باشند!

پی نوشت:
داستانهایی از پوشش و حجاب
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نسیم ، mhvvhm ، حسنیه ، 7parsa4
۲۲:۵۱, ۲۰/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #32
آواتار
شهید راه ولایت و حجاب

سرور بانوان دو جهان حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) براى حفظ حجاب و در راه دفاع از امام زمانش امیرالمؤمنین على علیه السلام شهید شد.

زیرا وقتى دشمن درب خانه حضرتش را به آتش کشید، در را شکسته خواست وارد خانه شود، الگوى تقوى و حیاء براى آنکه نامحرم او را نبیند، خود را پشت در پنهان نمود، آنگاه دشمن احساس کرد فاطمه (علیها السلام) پشت در است در را چنان فشرد که حضرتش محسن را که شش ماهه بود سقط نمود و به همین حادثه و صدمات دیگر از دشمن، مریض شد و به شهادت رسید.

اى دختران جوان و اى بانوان شیعه بنگرید که در چه شرایط حساس و سختى بفکر حیا و حجاب و چادر خود بودند و در هیچ لحظه حجاب خود را فراموش نکردند آیا نمى خواهید از مدینه و کربلا درس حجاب واقعى بگیرید آیا نمى خواهید با حیا و حجاب بیشتر و دقیقتر به حضرت سیدالشهداء علیه السلام و خواهران و بانوان و عزیزانش عشق بورزید آیا نمى خواهید حسینى باشید آیا نمى خواهید زینبى باشید!!؟؟

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نسیم ، فاطمه خانم ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، حسنیه
۹:۴۸, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #33
آواتار
دخترهای دانشگاه بايد اسلحه حمل کنند!
خبرنامه دانشجویان ایران: مسلم داودی نژاد-
قبل از نقل خاطره بگويم كه بعضي از كلاسهاي دانشگاه ما تا ساعت ۱۰ شب ادامه دارد و اين باعث مشكل براي خيلي از دختران شده است!

ساعت حدود ۵ عصر بود و من مشغول نوشتن يك طرح براي باشگاه پژوهشي در كميته ي فرهنگي بودم كاملا تمركز گرفته بودم كه ناگهان يك دختر خانمي مانتويي با ظاهري بسيار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام كرد!

جواب سلامش كه دادم بدون مقدمه گفت :

«حاج اقا ببخشيد مي توانم به شما اعتماد كنم؟ بچه مي گويند راز كسي را فاش نمي كنيد !»
من هم بگونه اي كه خيالش را راحت كنم محكم گفتم :

«مطمئن باش من در موضع مشورت به هيچ كس خيانت نمي كنم.»

همين كه خيالش راحت شد چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با احتياط گفت :

«حاج اقا من يك سؤال شرعي دارم آيا دختران مي توانند براي امنيت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»

شما بودي چي مي گفتي؟

من كه از تعجب نمي دانستم چه بگويم تمركز گرفتم و با تامل گفتم :

«منظورت را واضح تر بگو»

آن دختر خانم كه يك ديگر جرات حرف زدن پيدا كرد بود گفت:

«حاج اقا راستش را بخواهيد من هر روز يك اسلحه رزمي امثال چاقو و ... با خودم دارم ولي مي خواهم يك كلت كمري تهيه كنم!»

توي اين دانشگاه ما چيزهايي آدم مي بيند كه در هيچ جاي دنيا نمونه ندارد!

گفتم : «آخه چرا؟»

گفت : «حاج اقا من بعضي وقتها كه تا ساعت ۹ يا ۱۰ شب كلاس دارم وقتي به منزل برگردم نزديك ساعت ۱۱ شب مي شود براي همين وقتي از دانشگاه به طرف خانه مي روم در پياده رو كه پسرها اذيت مي كنند و متلك مي گويند وقتي منتظر تاكسي مي شوم ماشين ها مدل بالابوق مي زنند و اذيت مي كنند ! حاج اقا بخدا شايد وضع ظاهريم به نظر شما بدباشد ولي من اهل خلاف و رابطه هاي نامشروع نيستم من فقط دلم مي خواهد خوش تيپ باشم !»

من هم بدون مكث گفتم : «خوب از نظر دين هيچ طوري نيست شما اسلحه دفاعي داشته باشيد اصلا همه دختران براي دفاع از خود بايد نوعي اسلحه حمل نمايند ولي نه هر سلاحي يك نوع سلاح است كه خيلي هم قدرت تخريب و دفاعي بالايي دارد»

بنده ي خدا كه منتظر موضع مخالف من بود با اين حرفهاي من داشت شاخ در مي اورد براي همين خيلي زود گفت: «چي؟ چه؟ چه اسلحه ايي مجاز است؟ اسمش چيه ؟»

من كه ديدم بدجوري عجله دارد گفتم :«اگر بگويم قول مي دهي يك هفته استفاده كني اگر جواب نداد ديگر استفاده نكني»

بنده خدا خيلي هیجان زده شده بود گفت: «قول مي دم قول مي دم ... قول مردونه !»

گفتم : «اسم آن سلاح بي خطر و بسيار كار آمد چادر است! شما يك هفته استفاده كنيد ببينيد اگر كسي مزاحم شما شد ديگر هيچ وقت به طرفش نرويد!»

با تعجب مثل كسي كه ناگهان همه انرژي او كاهش پيدا كرده باشد گفت: «چادر! اخه چادر ...»

گفتم : «ديگه اخه ندارد يك هفته هم هيچ اتفاقي نمي افتد»

با حالت نيمه نااميدي تشكر كرد و رفت.

و من ماندم و فكر مشغول كه اي بابا عجب كاري كردم نكند بنده خدا ديگر هيچ وقت سراغ چادر نرود نكند از مشورت كردن با روحاني بيزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم اين فكرها كرده بود كه يادم افتاد به حرف امام خميني عزيزكه فرمودند: «ما مامور به وظيفه هستيم نه مامور به نتيجه !»

لذا با خداي خودم خيلي خودماني گفتم : « خدايا من سعي كردم وظيفه ام را انجام دهم انشالله مورد رضايت تو قرار گرفته باشد بقيه اش هم ،هر چه تو صلاح بداني... »

مدت حدود يكي دو ماه از جريان گذشت و من به كلي فراموش كرده بودم تا اينكه روزي يك خانم محجبه به اتاق من آمد سلام كرد گفت : «حاج اقا مي شناسي؟»

من هم هرچه فكر كردم به ياد نياوردم براي همين گفتم : «بخشيد شما را نمي شناسم»

گفت : «من همان دختري هستم كه اسلحه به من دادي تا همراه خودم حمل كنم حالا هم كه مي بينيد مثل يك بچه ي خوب، سلاح چادر حمل مي كنم هرچند هنوز درست و حسابي چادري نشده ام! ولي مادرم خيلي دعاتون كرده چونكه هر روز بخاطر چادر نپوشيدن من در خانه دعوا داشتيم .راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصا مادرم چادري هست و اهل مجالس مذهبي ولي من فرزند ناخلف شده بودم كه حالا به قول مادرم سر به راه شدم»

من هم كه حيرت زده شده بودم گفتم : « خوب برايم تعريف كنيدچه شد كه چادري بودن را ادامه دادي؟»
مكثي كرد شروع به گفتن جريان كرد: « راستش حاج آقا وقتي از اتاق شما رفتم خيلي درباره حرفهاي شما با ترديد فكر كردم ولي تصميم گرفتم امتحان كنم براي همين چند روزي وقت برگشتن از دانشگاه بطوري كه همكلاسي ها متوجه نشوند مخفيانه چادر مي پوشيدم ولي از وقتي كه چادر بر سر مي كنم ساعت ۱۰ و يا ۱۱ شب هم كه از دانشگاه بر مي گردم نه پسري به من متلك مي گويد نه ماشين مزاحم بوق مي زند اصلا كسي تصور نمي كند كه من چادري اهل خلاف باشم راستش را بخواهيد بدانيد هيچ وقت فكر نمي كردم دخترهاي چادري اين همه امنيت دارند! و اين همه خيالشان از بابت مزاحم هاي خياباني راحت است. كم كم جريان چادري پوشيدن من را بچه هاي كلاس متوجه شدند الان هم مدتها است كه دائم با چادر رفت و امد مي كنم و از كسي هم خجالت نمي كشم البته فكر نكنيد حالا ديگر بسيجي شده ام ولي قصد ندارم اسلحه ايي كه تازه كشفش كرده ام را به اين راحتي از دست بدهم. بعضي از دختراي كلاس متلك مي گويند ولي بيچاره هاخبر ندارند من چه گنجي يافته ام. البته جريان را براي يكي از بچه ها كه نقل كردم تمايل پيدا كرده براي فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد ولي خودش مي گويد خانواده اش اصلا اهل چادر و امثال چادرنيستند ولي فكر كنم تصميم دارد چادر بخرد»

راستش را بخواهيد من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم براي همين فقط به حرفهاي او توجه مي كردم دلم مي خواست زودتر از اتاق برود تا اشكهايم سرازیر شوند.
وقتي از اتاق رفت تنها كاري كه توانستم انجام بدهم سجده شكر بود.


به نقل از سایت خاطرات جالب یک حاج آقا[url=http://hdavodi.com/index/][/url]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، netlog36 ، فاطمه خانم ، Ronak ، mhvvhm ، 7parsa4 ، soheyl68 ، ilidin
۲۳:۲۷, ۲۱/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #34
آواتار
چادر نیمه


این جمله معروف از حضرت زین العابدین علیه السلام است: اى کاش مادر مرا نمى زائید، وقتى بود که چشمش به همسر جوانش افتاد که فرزندش حضرت باقرالعلوم علیه السلام را که دو ساله بود در بغل داشت و چادر او آنقدر کوچک بود که اگر مىخواست خود را بپوشاند، آفتاب صورت فرزند را مىسوزاند و اگر مىخواست فرزند را زیر چادر برد، نمى توانست خود را کامل بپوشاند، این بود که حجت خدا و مظهر غیرت پروردگار آهى کشید و فرمود: ایکاش مادر مرا نمى زائید و این روز را نمى دیدم.
خواهرم بیا از کربلا آن دانشگاه بزرگ جهان، درس حجاب و عفت و حیا بگیر، بیا از کربلا فقط درس گریه نگیریم بلکه آنچه سیدالشهداء علیه السلام در آن دانشگاه بزرگ، تدریس فرموده نیز بیاموزیم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، شهیدطیبه واعظی ، mhvvhm ، 7parsa4
۱۲:۵۰, ۲۴/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #35
آواتار
الگوى تقوى


در مجلس عبیداللّه ابن زیاد دیدند حضرت زینب (علیها السلام) آن الگوى تقوى و حیا پیوسته صورت مبارک خود را با آستینش مىپوشاند مبادا نامحرم صورت زینب را ببیند!


پی نوشت:

گوهر صدف: ص 58.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، شهیدطیبه واعظی ، mhvvhm
۲۱:۳۰, ۲۵/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #36
آواتار
حجاب پیام عاشورا


قیام خونین کربلاء که ماهیّتش امر به معروف ونهى از هر منکر بود بنیان فساد را لرزاند. آرى سالار شهیدان براى حفظ ارزشهاى متعالى دین بپا خاست و به شهادت رسید. ولى رسالت عاشورا همچنان در قافله اسیران کربلا پى گیرى شد، با قافله اسیران غم همراه مىشویم تااز لابلاى کلمات آن عزیزان پیام عاشورا را با گوش جان بشنویم.
یزید فاجعه کربلاء را با تبلیغات فراوان پیروزى خواند و مردم را براى تماشاى پیروزیهایش دعوت کرد، اینک قافله اسراءنزدیک شهر دمشق رسیده است، ام کلثوم نزد شمر آمد و فرمود: ما را از راهى ببر که تماشاچیانِ کمترى جمع شده اند و سرهاى مطهّر شهیدانمان را از بین محمل و کجاوه هاى ما جدا کن و آنها را در جلو قافله حرکت بده تا توجّه مردم به دیدن آنها جلب گردد و صورت دختران پیامبر از نگاه نامحرمان محفوظ بماند.
ام کلثوم اینگونه مسؤلیت خویش را ادا نمود ولى به این در خواست توجهى نگردید.
قافله اسیران به شهر شام داخل شد سهل بن سعد ساعدى مىگوید: ناگاه دیدم زنانى بر شتران بى روپوش سوارند نزدیک شدم واز نخستین زن پرسیدم کیستى!
گفت: سکینه دختر امام حسین علیه السلام هستم.
گفتم: آیا حاجتى دارى تا برآرم که من سهل بن سعد ساعدى هستم جّد ترا دیدم حدیث او را شنیدم.
گفت: اى سهل به حامل این سر بگو که آنرا پیشتر بَرد تامردم مشغول نگریستن آن شوند و به حرم پیغمبر صلّى الله علیه وآله وسلّم نگاه نکنند. سهل مىگوید: چهار صد دینار دادم تا سر را جلوتر بُردند.
قافله اسیران را نزد یزید آوردند زینب (علیها السلام) لب به اعتراض گشوده فرمود: اى پسر آزاد شده!!آیا عدالت اینستکه زنان و کنیزانت را در پشت پرده و مارا در بین نامحرمان جا داده اى امّا سکینه (علیها السلام) اندوه جانکاهش را با گریه اظهار مىکند. وقتى یزید از او پرسید: چرا گریه مىکنى فرمود: چگونه گریه نکند کسى که روپوشى ندارد تا با آن صورتش را از تو و نامحرمانى که در مجلس تو حاضرند بپوشاند؟ آرى او مىگرید که چرا روپوشى برصورت ندارد. وبدینسان پیام مکتب عاشواء نیز حفظ حجاب است.


پی نوشت:
فلسفه حجاب: ص 81.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، mhvvhm ، 7parsa4
۱۸:۱۷, ۲۹/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #37
آواتار
عفت [i]آورده اند که وقتی مردی بود خیّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زنی داشت عفیفه، مستوره، و با جمال و کمال، و هرگز خیانتی از وی ظاهر نگشته بود.

روزی زن در پیش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبیل ِ منّت یاد می کرد که: " تو قدر عفاف من چه دانی و قیمت صلاح من چه شناسی، که من در صلاح زبیدۀ وقت و رابعۀ عهدم ".

مرد گفت:" راست می گویی، امّا عفاف تو به نتیجۀ عفاف من است. چون من در حضرت آفریدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد".

زن را خشم آمد، گفت:" هیچ کس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسیلت صلاح و عفّت نیستی، هر چه خواستمی بکردمی.

مرد گفت:" تو را اجازت دادم به هر جا که خواهی برو و هر چه می خواهی بکن".

زن، روز دیگر خود را بیاراست و از خانه برون شد، و تا به شب می گشت، و هیچ کس التفات به وی نکرد ــ مگر یک مرد گوشۀ چادر او بکشید و برفت.

چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:" همه روز گردیدی و هیچ کس به تو التفات نکرد ــ مگر یک کس، و او نیز رها کرد.

زن گفت:" تو از کجا دیدی؟". مرد گفت:" من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هیچ زن نامحرم به چشم خیانت ننگریسته ام، مگر وقتی ــ در جوانی ــ گوشۀ چادر زنی را گرفته بودم، و در حال پشیمان شده رها کردم. دانستم اگر کسی قصد حرم من کند، بیش از این نباشد".

زن در پای شوهر افتاد و گفت:" مرا معلوم شد که عفاف من از عفاف تو است".


جوامع الحکایات - محمد عوفی
[/i]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، فاطمه خانم ، Mohammad Trust ، soldier ، mhvvhm ، حسنیه ، 7parsa4 ، soheyl68 ، ilidin ، MANI110
۱۶:۲۶, ۷/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #38
آواتار
سخن پایانی

شکی نیست که آموزش و اصلاح باید از اندیشه ها آغاز گردد و جهان بینی و انسان شناسی افراد بازسازی شود؛ زیرا اگر کسی نگرش خویش را درست نکند؛ حتی اگر برای همراه شدن با جامعه، خانواده یا همسر، چادر و مانتو و مقنعه بپوشد؛ ولی همان لباس را هم وسیله زنت و خودنمایی قرار می دهد. چاگ اضافی به مانتو می دهد، انواع سنگ دوزی ها و گلدوزی ها را بر روی مانتو قرار می دهد یا چادری از نوع بسیار جذاب سر می کند.
با امید به تعالی روحی و پیشرفت معنوی در پایان، شعر «دخترم با تو سخن می گوییم» از سروده های حجت الاسلام وحیدی از «کتاب برای ریحانه» را به شما تقدیم می کنم:

دخترم با تو سخن می گویم
گوش کن با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاری است
و تو با قمت چون نیلوفر
شاخه ی پرگل این گلزاری
من در اندام تو یک خرمن گل می بینم
گل گیسو، گل لبها، گل لبخند شباب
من به چشمان تو گل های فراوان دیدم
گل عفت، گل صد رنگ امید
گل فردای سپید
می خرامی و تو را می نگرم
چشم تو آیینه ی روشن دنیای من است
تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه سرسبز و برومند شدی
همچو غنچه، درختی همه لبخند شدی
دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش
همه گلچین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
آن که گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداری است
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابی
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
ای گل صد پر من
با تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است
و تو چون قطعه ای الماس درشتی کمیاب
گردن آویز بر این زنجیری
تا نگبهان تو باشم ز حرامی در شب
بر خود از رنج بپیچم همه روز
دیده از خواب بپوشم همه شام
دخترم، گوهر من، تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امید بر ابلیس مدار
دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند
همه گوهر شکنند
دیوکی ارزش گوهر داند
نه خردمند بود
آنکه اهریمن را
از سر جهل، سلیمان خواند
دخترم، ای همه هستی من!
تو چراغی تو چراغ همه شب های منی
به راه باد مرو
تو گلی، دسته گلی، صد رنگی
پیش گلچین منشین
تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی
خویش را خوار مبین
ای سراپا الماس
از حرامی بهراس
قیمت خود مشکن
قدرخود را بشناس
قدر خود را بشناس
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، فاطمه خانم ، mhvvhm ، MANI110
۱۱:۳۵, ۱۴/فروردین/۹۱
شماره ارسال: #39
آواتار
وقتی در باز است...


داری داخل یک کوچه طولانی راه می روی، چپ و راستت خانه های جور و واجور، درهای مختلف با انواع رنگ ها، حیاط های بزرگ و کوچک، حوض و پله و باغچه و ...
اما تو از کجا فهمیدی خانه ای که داری می بینی بزرگ است یا کوچک؟ اصلاً تو که نمی بینی حیاطش را ... تو داخل کوچه هستی و تنها چیزی که می توانی ببینی در است ...
در هایی که بعضی طرح دارند و بعضی ساده، بعضی رنگی و تر و تازه، بعضی زنگ زده و زهوار در رفته، ...
همینطور که داری به راهت ادامه می دهی، می رسی به خانه ای که درش باز است... تازه اگرخودت هم نخواهی از سر کنجکاوی هم که شده، باز هم سرت را می چرخانی و همانطور که داری رد می شوی، داخلش سرکی می کشی و بعد اگر کنجکاوی ات ولت کرد به راهت ادامه می دهی... فکرت مشغول می شود به حیاط و حوض و باغچه و...
آری در باز بود و توانستی داخل خانه را ببینی اما اگر در بسته باشد چه ؟؟؟باز هم می توانی ؟؟؟معلوم است که نه.اصلاً اگر آنقدر جلوی در بایستی تا علف زیر پایت سبز بشود هم نمی توانی ببینی چه خبر است در خانه. اصلاً وقتی در بسته باشد همینطور رد می شوی و می روی و هیچ چیز این خانه توجه تو را جلب نمی کند چه رسد به اینکه بخواهی داخلش را ببینی.
خلاصه کم کم به انتهای کوچه می رسی و داخل چند تایی از خانه ها را می بینی که در هاشان باز است، بعد می رسی به خیابان.
وارد پیاده رو می شوی و شروع می کنی به قدم زدن. آنطرف تر چند جوان را می بینی که از کنار همه بی تفاوت رد می شوند و می گذرند ولی وقتی به بعضی ها می رسند جور دیگری رد می شوند، شاید چیزی، حرفی، متلکی هم می پرانند. از خودت می پرسی چرا؟ چرا فقط به بعضی ها جور دیگری نگاه می کنند؟؟ چرا فقط به بعضی ها متلک می گویند؟؟؟چرا فقط بعضی ها را اذیت کمی کنند؟؟؟؟
بعد یاد کوچه می افتی...در بعضی خانه ها باز بود....

گروه سایبری ترویج حجاب و عفاف
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، netlog36 ، Mohammad Trust ، soldier ، mhvvhm ، 7parsa4 ، meshkat ، Farzaneh ، soheyl68
۹:۳۵, ۲۱/فروردین/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۱ ۹:۳۶ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #40
آواتار
چطوری سیبیلو؟

دختر محجبه ای با ظاهر ساده از خیابان می گذشت پسرکی گستاخ از پیاده رو داد زد و به او گفت
[b]چطوری سیبیلو؟؟!!

دخترک با خونسردی کامل تبسمی کرد و گفت: وقتی تو ابرو بر میداری مو رنگ می کنی و گوشواره میزاری منم
مجبورم سیبیل بزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه!
اهل البصر
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، Mohammad Trust ، netlog36 ، soldier ، mhvvhm ، 7parsa4 ، Farzaneh ، بچه شیعه ، soheyl68 ، MANI110
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  نظرتون در مورد "طرح صیانت از حجاب و عفاف" چیه؟؟؟؟ پارمیس 73 32,850 ۳۰/مهر/۹۵ ۱۶:۱۹
آخرین ارسال: عمار94
  اجتماع قانونی احیای فرهنگ عفاف و حجاب - 21 تیر 93 59-11(یامهدی) 1 1,757 ۱۹/تیر/۹۳ ۱:۱۶
آخرین ارسال: 59-11(یامهدی)
  پاسخ به شبهات نهی از منکر در باب حجاب و عفاف (قسمت دوم) III I III 0 1,602 ۲۰/اردیبهشت/۹۳ ۱۲:۲۳
آخرین ارسال: III I III
Star مجموعه انیمیشن درباره حجاب و عفاف عبدالرحمن 7 5,247 ۱۷/فروردین/۹۳ ۲۰:۳۷
آخرین ارسال: azade
  هرم عفاف از حیا تا حجاب mahdy30na 25 11,401 ۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۱۴
آخرین ارسال: SAViOR
  وضعیت حجاب و عفاف و روابط نامحرمان در دانشگاه ساجد 217 106,458 ۲۹/تیر/۹۲ ۱:۲۳
آخرین ارسال: meshkat
  ***بیست و یکم تیر ماه روز عفاف و حجاب گرامی باد*** عبدالرحیم 0 1,264 ۲۱/تیر/۹۲ ۱۴:۱۳
آخرین ارسال: عبدالرحیم

پرش در بین بخشها:


بالا